Category Archives: رمان بهشت

داستان بهشت قسمت دوازدهم

بعد ازاینکه محسن وپرستو رفتن توی اتاق به منیر گفتم منیرجون این شوهرت عجب قدرت جنسی داره !… منکه بریدم …. حالا خیلی که زور بزنم یک یا حداکثر دوباردیگه بتونم امشب باتویاپرستو سکس داشته باشم!…. اونم چون محسن جلوی … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment

داستان یهشت قسمت یازدهم

آنشب تا صبح من و محسن تا تونستیم پرستوومنیررا ازکون گائیدیم ، مخصوصاً محسن که بقول خودش تو عمرش یک همچوکونی گیرش نیومده !… ومنکه مدتها چشٌم دنبال کون منیربود!……. اون میگفت پرستو تنها زنیه که فکرمیکنه هیچوقت ازش سیر … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment

داستان بهشت قسمت دهم

محل کارم روزهای پنجشنبه تعطیله ، این بودکه تا لنگ ظهر خوابیدم ، نزدیکهای غروب محسن ومنیر اومدن پیشمون ……. محسن گفت .. خوب امشب برنامه خونه ماست …. اومدیم که باهم بریم اونجا….. پاشین بریم اونجا…… محسن دراون مدتی … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment

داستان بهشت قسمت نهم

آنشب تا صبح من و محسن تا تونستیم پرستوومنیررا ازکون گائیدیم ، مخصوصاً محسن که بقول خودش تو عمرش یک همچوکونی گیرش نیومده !… ومنکه مدتها چشٌم دنبال کون منیربود!……. اون میگفت پرستو تنها زنیه که فکرمیکنه هیچوقت ازش سیر … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment

داستان بهشت قسمت هشتم

ازگائیدن کون منیرکه فارغ شدم وخواستم برم دوش بگیرم چشمم به پرستوافتادکه یک وری روی پهلوخوابیده و کون سفیدشوقمبل کرده ، اون بجای خوابیدن غش کرده بودبه منیر گفتم منیر جون دوست دارم حالا که پرستواینجوری خوابیده و کونشویکوری کرده … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment

داستان بهشت قسمت هفتم

صبح حدودای ساعت ده بیدارشدم مستی ازسرم پریده بود…. کمی احساس کوفتگی وسردرد میکردم…. یک حالت سستی ورخوت هم توی بدنم بود … یاد دیشب افتادم مثل اینکه خواب دیده بودم… پرستو خواب خواب بود… اوتقریباً دمرخوابیده وپای راستشورااززانوخم کرده … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment

داستان بهشت قسمت ششم

گفت: امیرجون .. به پرستو گفتم … محسن که رفت شهرستان، من میام اینجا ….. امشب هم خیلی خوش گذشت…… مرسی…. همه هموبوسیدیم وخداحافظی کردیم ……. من وپرستواونا را تاپشت درآپارتمان همراهی کردیم……… من وپرستوآن شب را بایک آرامش خاطرتوی … Continue reading

Posted in رمان بهشت | Leave a comment