غزیزه – قسمت اول

توضیح: این خاطره مربوط به قبل از خاطره ” آنجلینا ” هستش.
غریزه – قسمت اول

از لای در آروم داشتم نگاه سعید پشت سرم بال بال میزد اشاره میکرد نوبت منه منم هی اشاره میکردم هیس! “(مهمونی یکی از دوستای ماندانا دعوت بودیم سعید طبق معمول شامه قویش رو بکار انداخته بود دنبال تیکه ها میگشت مهمونی هنوز شروع نشده بود تو اون گیر و دار آروم صدام کرد بدو بیا خونه طرف تریبلکس بود از پله های گوشه هال رفتیم طبقه سوم. طبقه دوم هم هیچ کس نبود چه برسه به طبقه سوم! در یه اتاق نیمه باز بود سعید اشاره کرد بیا منم رفتم جلو دیدم دوست ماندانا (همونی که مهمونیش دعوت بودیم) با چند نفر دیگه لختن دارن لباس عوض میکنن حاضر میشن برای مهمونی)” سعید آروم گفت هی نوبت منه بیا کنار الان تموم میشه به من نمیرسه بعد یه لگد آروم بهم زد یواش گفتم خفه خودم داشتم نگاه میکردم آخه صحنه خیلی باحالی بود! داخل اتاق 3 تا دختر بودن دوست ماندانا (همون که مهمونیش بود)لخت لخت بود اون 2تا هم نیمه لخت بودن یهو سعید احمق پرید رو کولم گلوم رو گرفته بود داشتم خفه میشدم نمیدونم چرا وحشی شده بود ول نمیکرد واقعا داشتم خفه میشدم سریع خم شدم دستام رو بردم بالا شونه هاش رو گرفتم از همون بالا پرتش کردم جلو خورد به در نیمه باز پرت شد تو اتاق به کمر خورد زمین در تا آخر باز بود سعید جلوی در افتاده بود روی زمین منم جلوی در واساده بودم خشکم زده بود یه همه لحظه همه به هم دیگه نگاه کردیم دوست ماندانا سریع دستش رو گذاشت روی سینش و وسط پاهاش اون 2 تا هم سریع خودشون رو پوشوندن دست سعید رو گرفتم کشیدم بلندش کردم گفتم بریم (همه این اتفاقها توی چند ثانیه افتاد) دوست ماندانا جیغ زد کثافتهای بیشعور گم شین بیرون از این خونه بی شرفها منو سعید دویدیم سمت طبقه دوم صدای جیغش هنوز میومد رسیدیم طبقه اول تو اون شلوغی یه جوری خودمون رو در بردیم رسیدیم توی حیاط یهو ماندنا جلومون رو گرفت گفت کجا با این عجله؟ باز تیکه دیدین میرین دنبالش آره؟ برین گم شین توی خونه حق ندارین برین بیرون سعید داشت با ماندانا بحث میکرد منم نگران به پشت سرمون نگاه میکردم الان بود که دوست ماندانا لباس بپوشه بیاد دنبالمون بعد جلو اون همه آدم با لگد ما رو خونه بندازه بیرون چند لحظه بعد در باز شد دوست ماندانا با عجله اومد داد زد ماندانا به اون دوست پسر آشغالت و اون دوستش بگو وایسن کارشون دارم من داد زدم سعید بدو سریع شروع کردیم به دویدن مثل بچه ها فرار میکردیم سمت در دوست ماندانا فحش و بد و بیراه میگفت رسیدیم بیرون خونه با پورشه (Porsche) سعید اومده بودیم سوئیچ هم دست من بود سریع در رو باز کردم نشستم پشت فرمون سعید هم نشست پام رو گذاشتم روی گاز رفتیم.
5 دقیقه بعد یه گوشه واسادم سرم رو گذاشتم رو فرمون گفتم سعید خیلی کونده ای خندید گفت چرا؟ مگه چی شده؟ یکمی نگاش کردم گفت چرا اینجوری نگاه میکنی تقصیر خودت بود اگه گذاشته بودی منم نگاه کنم اینجوری نمیشد دوباره یه نگاهی بهش کردم گفت اصلا به تخمت بابا کسی نفهمید بیرونمون کردن خوشبختانه به همت افسر بزرگ عملیاتی (به من میگفت) و افسر بزرگ شناسائی (به خودش میگفت) به سلامت فرار کردیم! گفتم خب بقیه نفهمیدن ولی ماندانا چی؟ حالا میخوایی چیکار کنی خندید گفت تو چه ساده ای 2 روز قهر میکنه منم تا میتونم استفاده میکنم فوق برنامه میزارم (سکس) آخرشم فکر میکنه توی اون 2 روز تنبیه شدم منم خرش میکنم از دلش در میارم!
مثل اسکولا بهش نگاه میکردم خندید گفت حالا حرکت کن برو 1 ساعته اینجا واسادی یکمی سرم رو تکون دادم حرکت کردم گفت 1 ساعت دیگه برو سمت دیسکو سایکلون 2 تا دختر روسی بلند کنیم ببریم بزنیم زمین حال کنیم! گفتم بشین امشب درست نیست تو هم ول کن بزار قبلیش به خیر بگذره شر درست نکن زد تو سرم گفت بچه ای؟ تو خودت بزرگترین شر این دنیایی منم کنارت همینجوری باهم بحث میکردیم 1ساعت گذشت 10 شب شده بود گفت بهت میگم برو سمت دیسکو سایکلون منم گفتم هر غلطی میخوایی بکن پام رو گذاشتم روی گاز رفتم سمت دیسکو. سعید گفت پیاده شو بریم گفتم خودت کمی واسه منم نسخه میپیچی؟ خودت برو من واسادم گفت پس برو نیم ساعت دیگه اینجا باش منم 2 تا جیگر روسی آس پیدا کنم خندیدم سرم رو تکون دادم حرکت کردم رفتم.
توی خیابون آروم واسه خودم میرفتم یه دختر خارجی قد بلند کنار خیابون واساده بود گفتم وای چه تیکه ای آروم رفتم یه گوشه پارک کردم شیشه رو دادم پایین از بیکاری نگاش میکردم چیکار میکنه! یکم بعد یه رنجرور (Range Rover) سفید پشت سرم هی بوق میزد اعصابم خورد شد رفتم جلو تر اون حرکت کرد اومد کنارم واساد شیشه رو داد پایین من با عصبانیت به عربی گفتم شو هذا؟ ما مشکل؟ (رنجرور خیلی بزرگه شاسیش هم خیلی بلنده من اصلا نمیدیدم پشت فرمون چه خبره فقط میدونستم یه زن نشسته) هیچی نمیگفت منم گفتم انت مجنون فی امان الله بعد با دستم اشاره کردم برو ولی تکون نخورد اعصابم خورد شده بود پیاده شدم رفتم سمت رانندش ببینم اون تو چه خبره کنار در راننده واساده بودم ولی شیشه های دودیش اصلا نمیذاشت توش رو ببینم زدم روی شیشه اونم آروم شیشه رو داد پایین خیلی جا خوردم یه دختر فوق العاده جذاب و گیرا بود موهای مشکیش از پشت کوتاه ولی از جلو بلند و صاف فرق کج ریخته بود روی چشم چپش لبای قرمز که برق میزد بینی کوچولو و سر بالا چشماش هم مشکی بود زیر چشماش سایه مشکی پر رنگ کشیده بود با ابرو های خیلی نازک یه پالتو مشکی تنش بود یقش تا زیر گوشش بالا بود شده بود شبیه شارلیز تیرون توی سکانس آخر فیلم وکیل مدافع شیطان! واقعا جا خورده بودم آخه قیافش رو دیدم یاد این فیلم ترسناک ها افتادم! آروم گفتم عفوا ما مشکل؟ یکمی بهم نگاه کرد با اخم گفت لا مشکل چشام رو تنگ کردم گفتم ایو بعد یکمی بهش خیره شدم واقعا نمیدونم چرا اینطوری بود وقتی بهش نگاه میکردی نمیشد چشم ازش برداشت! خودم رو جم رو جور کرم رفتم سوار ماشین شم برم شیشه سمت شاگرد رو داد پایین به فارسی گفت شب خوش! برق از چشام پرید آروم گفتم همچنین! پاش رو گذاشت روی گاز حرکت کرد رفت. پشت فرمون نشسته بودم مثل برق گرفته ها خیره شده بودم جلوم این چرا اینجوری بود؟! یه دونه زدم روی پیشونیم گفتم هوش چته رم کردی باز؟ یک ساعت پیش که داشتی واسه سعید نطق میکردی حالا خودت که بدتری خندیدم گفتم عجب صحنه ای بود! ساعت رو نگاه کردم نیم ساعت بیشتر شده بود با سرعت حرکت کردم سمت دیسکو دنبال سعید.
جلوی دیسکو واسادم 5 دقیقه بعد سعید با خیال راحت اومد 2 تا جیگر قد بلند روسی هم پشت سرش بودن با دستش منو نشونشون داد یه چیزی بهشون گفت اونا هم زدن زیر خنده سعید اومد شیشه رو دادم پایین گفتم آخه مردک این ماشین 2 تا صندلی داره یعنی کوپه و 2نفرست اون 2تا سر خر رو کجا جاشون میدی؟ گفت بی تربیت سر خر خودتی بعد یکیشون رو صدا زد در ماشین رو وا کرد به روسی گفت بشین (سعید از بس با این دختر روس ها پریده بود دیگه دست و پا شکسته میتونست روسی صحبت کنه) دختره نشست تو ماشین یه لبخند بهم زد منم سرم رو تکون دادم سعید در رو بست گفتم سعید خیلی نامردی برای ماندانا این کارا رو میکنی که واسه این 2 تا هرزه میکنی؟ خندید گفت اینا فقط 1شب مهمونن ماندانا تا ابد هست حالا بزار به اینا برسم چند سال دیگه برای ماندانا هم ازین کارا میکنم (الان که فکرشو میکنم و عاقبت خدابیامرز سعید و ماندانا یادم میافته میبینم راست میگن جوری زندگی کن که انگار قراره فردا بمیری سعید هیچ وقت فرصت نکرد واسه ماندانا هم از این کارا بکنه چون نمیدونست تا ابدی در کار نیست) آروم سرم رو تکون دادم سعید گفت برو سمت دبی مارینا بریم خونه شما منم با اون یکی پشت سرت با تاکسی میاییم گفتم باشه هرچی تو بگی با سرعت حرکت کردم سمت دبی مارینا بریم خونه ما.
جلوی آینه واساده بودم کش موهام رو باز کردم (خاطره آنجلینا هم گفته بودم اون موقع ها موهام خیلی بلند بود از بالا سامورایی میبستم) موهام ریخت روی شونه هام و صورتم خندیدم گفتم تارزان رو بگیرین! تو آینه به خودم خیره شده بودم صورت اون دختره هنوز جلوی چشام بود اصلا از ذهنم نمیرفت بیرون اگه 100 سال دیگه هم میدیدمش بازم سریع میشناختم چون یه جورایی فوق العاده عجیب و گیرا بود تا حالا فقط توی فیلم ها از این استایل ها دیده بودم اولین بارم بود از نزدیک میدیدم شایدم واسه اون بود اینجوری تو ذهنم مونده بود. موهام رو مرتب کردم دوباره از بالا بستم رفتم توی نشیمن دیدم سعید و اون 2تا جیگر روسی نشستن سعید داره به روسی باهاشون شوخی میکنه اونا هم هرهر میخندن یه سری تکون دادم سعید به فارسی گفت بیا بشین بیچاره از دستت میره ها گفتم برو گمشو من دست به هرزه نزدم و نمیزنم خندید گفت خیلی خری حالیت نیست گفتم باشه من خرم نشستم رو به روی سعید اینا یکی از دخترا اخم کرد گفت Speak English سعید گفت هی دیگه جلو اینا فارسی صحبت نکن فکرای بد میکنن روسی که بلد نیستی حد اقل انگلیسی صحبت کن خندیدم گفتم باشه رئیس!
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

This entry was posted in غریزه. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s