غریزه – قسمت هفتم

بین ما فقط سکوت بود یکم بعد به سارا گفتم نظرت در مورد من چیه؟ مکثی کرد گفت پر رو – زبون دراز – دروغ گو – بی احساس خندیدم گفتم همش همین؟ گفت آره گفتم میخوایی چند تا فحش دست اول یادت بدم بهم بگی؟ گفت ممنون بلدم نیاز بود میگم یکمی گذشت گفتم خب حالا من نظرم رو نگفتم نمیپرسی؟ گفت نه اصلا گفتم پس باید بگم که تو یه دختر لوس – پر ادعا – غیر قابل تحمل و مغرور هستی خندید گفت اینم از پرروییت مکثی کردم گفتم خب حالا به نظرت بهم میخوریم؟ مکثی کرد گفت نمیدونم نظر خودت چیه؟ گفتم به نظرم میتونم تحملت کنم نیشخندی زد گفت منم میتونم به چشم ترحم تحملت کنم خندیدم گفتم چه خوب پس میتونیم یه ارتباط رو شروع کنیم گفت احتمالا! یکمی به بیرون خیره شدم به آسمون شب که مثل دل من سیاه بود آسمون حد اقل پر از ستاره بود ولی دل من جز حسرت و درد کوفت هم نداشت سارا گفت همیشه انقدر فکر میکنی؟ در حالی که به بیرون خیره بودم لبخندی زدم گفتم خیلی بیشتر از همیشه…
ساعت 11 دبی مارینا جلوی برج خونمون پیاده شدم گفتم بفرمایین؟ خندید گفت هنوز زوده به دام بیافتم! گفتم مگه عنکبوتم؟ لبخندی زد گفت شاید بدتر! زدم زیر خنده گفتم ارتباطی که با کنایه و این حرفا شروع شه آخرش چی میخواد بشه مکثی کرد گفت یا عاشقت میشم یا بهت خیانت میکنم سرم رو تکون دادم گفتم هرکاری دوس داری بکن! شب بخیر رفتم بالا. قبل از خواب تو آینه اتاقم به خودم خیره شده بودم با خودم زمزمه میکردم…
رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم – ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم – رو به خودم داد میزنم این آینه است یا که منم…
******
فردا غروبش ویلا سعید اینا با سعید نشسته بودیم موبایلم زنگ خورد در کمال ناباوری شماره ملیکا افتاده بود گفتم وای بیچاره شدم چیکار کنم؟ سعید خندید گفت با دختر مردم سرپا تو حیاط خونشون اونم وقتی مسته پاتیل بود فوق برنامه میزاری حالا اینم دنبالش! گفتم خفه شو بابا بعد تلفن رو جواب دادم…
سلام چطوری؟
– سلام ارا خوبم تو خوبی؟
بد نیستم نفسی میاد چه خبر؟
– سلامتی میگم کجایی؟
ویلا سعید اینا
– ارا میشه ببینمت؟ واسه صحبت دیروز کارت دارم
(زدم تو سرم) آره چرا که نه کی و کجا ببینمت؟
– 1 ساعت دیگه بیا خونه ما مامانم اینا نیستن راحت میتونیم صحبت کنیم
باشه حتما فعلا بای
– خداحافظ
زدم تو سرم گفتم سعید بدبخت شدم حالا چیکار کنم؟ سعید خندید گفت بهش بگو دوست دختر داری گفتم خفه شو اولا میدونه ندارم دوما هر بهونه ای بگیرم بازم نمیشه دیروز دختره رو کله پاش کردم از عقب و جلو! الان برم بگم نه؟ گفت ارا خیلی خری اگه میخواستی بگی نه حد اقل سکس نمیکردی گفتم اینو خودمم میدونم حالا چه غلطی بکنم؟ اون الان فکر میکنه من میرم اونجا باهاش شرط و شروط بزارم اونم یکم ناز کنه برام نه اینکه بگم نه! خندید گفت به پای هم پیر شین گفتم گم شو بابا بعد از جام بلند شدم رفتم سمت در سعید داد زد حالا زوده کجا میری؟ گفتم ولم کن اعصاب ندارم از اونجا زدم بیرون سوار ماشینم شدم محکم زدم رو فرمون گفتم FUCK FUCK FUCK تو آینه به خودم نگاه کردم گفتم بمیری مرگ بگیری درد بی درمون بگیری حالا چه غلطی بکنم؟ به کیرم نگاه کردم گفتم همش تقصیر توئه همین الان میرم میبرمت راحت شم از دستت یهو زدم رو بیضه هام مردم از درد داد زدم آی! دستم وسط پام بود سرم رو فرمون نمیدونستم از درد داد بزنم یا از خشم.
1 ساعت بعد جلو خونه ملیکا اینا بودم در رو باز کرد رفتم تو تا منو دید اومد بغلم روی لبم رو بوسید گفت بریم تو لبخندی زدم گفتم مرسی همینجا توی حیاط خوبه روی همون صندلی که دیروز نشسته بودم نسشتم اونم رو به روم بود اعصابم خورد بود واقعا بهم ریخته بودم یه سیگار روشن کردم ملیکا دستم رو بوس کرد گفت چرا نارحتی؟ گفتم چیزی نیست یکم بهم ریخته ام با نارحتی گفت خدا نکنه منم نارحت میشم ها (تو دلم به خودم فحش دادم گفتم خبر نداریی جواب این همه محبت رو چطوری میخوام بهت بدم) یه کام از سیگارم گرفتم سرم رو تکون دادم گفتم دوستم داری؟ خندید گفت احساس میکنم! تو چی؟ جوابی ندادم سیگارم رو میکشیدم خندید گفت خجالت میکشی؟ لبخندی زدم گفتم نه اخمی کرد گفت پس چی؟ گفتم ببین ملیکا مشکل اصلا تو یا هرکس دیگه ای نیست مشکل خود منم خندید گفت ترسیدم بابا خودت چته؟ گفتم ببین من خاطرات زیادی از این چیزا دارم که متاسفانه بیشترش هم تلخ بوده واسه همین من با یه ارتباط عاطفی دیگه موافق نیستم اخمی کرد گفت ارا از چی میترسی؟باور کن من دوستت دارم سرم رو انداختم پایین سیگارم رو میکشیدم گفتم مشکل منم باور کن نمیتونم شایدم همیشه مشکل من بودم که آخرش بد شد نمیدونم دستم رو گرفت گفت ارا تو هرجوری که باشی بازم میگم دوستت دارم پای همه چیزش هم هستم سرم پایین بود آروم گفتم ملیکا حیف تو با این همه محبتت که بخوایی واسه من حرومش کنی سرم رو با دستش آورد بالا گفت تو چشام نگاه کن منم همین کار رو کردم گفت ببین تو هر جوری که باشی بازم دوستت دارم تا جایی هم که بتونم نمیذارم بقول خودت مثل همیشه همه چیز بهم بریزه بهت قول شرف میدم ولی اگه صحبت سر کسی دیگست بحث فرق داره حالا کدمشه؟ تو چشاش خیره بودم گفتم هر 2تاش.لبخندی زد گفت اگه من رو به اون ترجیح میدی من مشکل اول رو حل میکنم ولی اگه انتخابت اونه برات آرزوی خوشبختی میکنم اشک تو چشام جمع شده بود گفتم خوشبخت باشی بعد سرم رو انداختم پایین احساس کردم از داخل شکست خورد شد به صورتش نگاه کردم اشکاش میومد بی صدا از جام پاشدم رفتم سمت در که برم گفت ارا؟ گفتم جانم؟ گفت بابات دیروز ممنون من در مورد تو فکر بدی نمیکنم چون خیلی خوبی خیلی هم دوستت دارم ولی حالا که کسی دیگه رو ترجیح میدی برو به سلامت مکثی کردم گفتم من خوب نیستم از من بد تر خودمم با سرعت رفتم سمت در از خونه ملیکا اینا اومدم بیرون رفتم سمت ماشینم. تو راه احساس میکردم از خودم خجالت میکشم خیلی نارحت بودم چون دل یه دختر که انقدر بهم لطف داشت رو اینجوری شکسته بودم واقعا داغون بودم رفتم سمت دریا از ماشین پیاده شدم یه سیگار روشن کردم اشک تو چشام جمع شده بود آروم رفتم یه گوشه نشستم به دریا خیره شدم هوا داشت تاریک میشد غروب خورشید رو دیدم دلم بیشتر از همیشه گرفت اشکام رو پاک کردم گفتم لعنت به تو امروز رو یادت باشه فردات هم میاد میبینی. تو سارا رو به ملیکا ترجیح دادی میدونی چرا؟ فقط بخاطر یه غریزه. تو دل ملیکا رو شکستی و سارا رو انتخاب کردی چون احساس میکنی شهوتت نسبت به سارا بیشتر تحریک میشه…من با این همه تجربه تلخ مسلما فرق دوست داشتن تو خالی و واقعی رو متوجه میشدم.وقتی تو چشای ملیکا خیره شدم علاقه و صداقت موج میزد .ملیکا یه دختر واقعا زیبا بود که باطنش هم مثل ظاهرش قشنگ بود ولی من بی دلیل دلش رو شکستم.خودم از کار خودم نارحت بودم ولی یه غریزه بهم میگفت خوبش کردی حالا میریم سراغ سارا با اون چهره خاص و عجیب اون غریزه هم چیزی نبود جز غریزه شهوت.
نیم ساعت بعد از جام پاشدم به آسمون که شب شده بود نگاه کردم گفتم دست رد به سینه یه دختر خوب و مهربون که این همه دوستت داشت زدی فقط به خاطر سارا حالا ببینم اون سارا چه گلی به سرت میزنه واقعا میتونه مهر و محبت ملیکا رو برات جایگزین کنه؟ میتونه مثل اون از ته دلش دوستت داشته باشه؟ میشه صداقت رو از چشاش خوند؟ سرم رو تکون دادم گفتم امیدوارم اشتباه نکرده باشم و سارا بتونه همه اینا رو بهم بده حرکت کردم سمت ماشینم ولی از کرده خودم واقعا ناراحت بودم نه بخاطر سارا یا هرچیزی فقط واسه اینکه بی دلیل بخاطر یه غریزه دل اون دختر مهربون رو شکسته بودم واقعا از خودم بدم اومده بود همینجوری میرفتم سمت ماشینم با خودم زمزمه میکردم…
دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم – فقط با یک عکس بزرگ چشمامون رو پر میکنیم
به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم – پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل صاقه خم شدیم…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

This entry was posted in غریزه. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s