غریزه – قسمت هشتم

آخر شب روی تختم دراز کشیده بودم میخواستم بخوابم صدای اس ام اس اومد گفتم سعید دست بردار میخوام بخوابم موبایلم رو برداشتم بازش کردم شماره سارا بود نوشته بود “خوب بخوابی” یه لبخندی زدم رفتم خوابیدم.
فردا غروبش خونه نشسته بودم باز یکی پاشنه در رو از جا کنده بود فهمدیم باید سعید باشه! در رو باز کردم سعید پرید تو ماندانا پشت سرش داد زد یواش وحشی.با سعید و ماندانا نشسته بودیم سعید گفت خب چیکار کردی؟ یکم چپ چپ نگاش کردم سعید گفت چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خب بگو دیگه گفتم هیچی ولش کن سعید خندید گفت ای نامرد ماندانا گفت شما چی میگین؟ گفتم هیچی این باز قاطی کرده چرت و پرت میگه ماندانا به سعید گفت باز زبونت میخاره؟ گازش میگیرم ها سعید دستش رو گذاشت جلوی دهنش اشاره کرد نه! گفتم بچه شام بریم بیرون پایه هستین؟ سعید آروم دستش رو برداشت گفت بریم دلم گرفت انقدر جیگر ندیدم ماندانا پرید روش گفت دهنت رو باز کن پاشدم به بدبختی جدا شون کردم گفتم مهمون هم داریم سعید گفت کیه؟ گفتم سارا! ماندانا یجوری نگام کرد گفت ارا من از این خوشم نمیاد سعید گفت ولی من خیلی خوشم میاد تیکه خیلی مخوفیه ماندانا گفت غلط کردی یه تار مو ملیکا رو با کل سارا عوض نمیکنم داد زدم سعید؟ باز گوش کشی کردی؟ سعید با وحشت نگام کرد گفت به خدا تهدیدم کرد زبونم رو گاز میگیره! یه نفس عمیق کشیدم به ماندانا نگاه کردم ماندانا گفت اینجوری نگام نکن من باید چپ چپ نگات کنم آقای از خود راضیه بی عقل بعدا میفهمی ملیکا چه دختر گلی بود از دستش دادی حالا برو پیش همون سارا جون گفتم ماندانا ول کن خودم به اندازه کافی ناراحتم سعید خندید گفت بمیرم برات از ملیکا که چیزی به ما نرسید از سارا یکم بده بزنیم ماندانا گفت سعید خفه شو بحث جدیه منم گفتم یواش بابا چرا شلوغش میکنی الکی؟ چیزی نشده که اینجوری میگی ماندانا زد رو پام گفت ارا چیزی نشده؟ تو با اون دختر خوابیدی حالا رفتی بهش گفتی نه با 1000 بهونه از سرت بازش کردی دختر به اون گلی رو بخاطر اون بازیگر فیلم ترسناک بعد میگی چیزی نشده؟ گفتم قبول من اشتباه کردم همینجا اعلام میکنم اینبار از روی غریزه تصمیم گرفتم.
ساعت 7 شب بود زنگ زدم به سارا واسه ساعت 8 قرار گذاشتم رستوران البرز ساعت 7.50 دقیقه با سعید و ماندانا نشسته بودیم ماندانا چپ چپ نگام میکرد سعید هم آروم گفت دمت گرم به این میگن مرد حالا هر 2تا شون رو میزنی زمین بعدا عقده ای نمیشی! خندم گرفته بود ولی از ترس ماندانا جرات خندیدن نداشتم ساعت 8.5 دقیقه سارا با همون چهره عجیب و گیرا اومد مارو دید دست تکون داد نشست کنار من سعید و ماندانا باهاش دست دادن سعید گفت ببخشید خانم میشه بهم امضا بدین سارا با تعجب نگاش کرد سعید گفت مگه شمار تو فیلم کلبه وحشت بازی نمیکردین؟ سارا خندید گفت آره خودم بودم ماندانا لبخند میزد ولی معلوم بود داره حرص میخوره از کار من و سعید تا آخر شام سعید هی تیکه میپروند به سارا میخندیدیم ماندانا هم حرص میخورد!
بعد از شام اومدیم بیرون یه سیگار روشن کردم سارا یه اشاره به من کرد یه سیگار هم به اون دادم سعید گفت ببخشید بچه ها ماندانا مهد کودکش دیر شده باید ببرمش الانه که خانم مربیش زنگ بزنه دعوام کنه سارا زد زیر خنده تو دلم گفتم سعید قبر خودت رو کندی! ماندانا مثل برق گرفته ها نگاش کرد گفت سعید بدو بریم که مهد کودکم دیر شد دست سعید رو گرفت گفت بجنب دیگه سعید سریع با من و سارا خداحافظی کرد ماندانا هم دست تکون داد گفت خوش بگذره بعد دست سعید رو کشید به زور بردش. به سارا نگاهی کردم گفتم خب؟ گفت خب؟ گفتم حالا من بیشتر تو رو تحمل کنم یا تو منو؟ لبخندی زد گفت فرقی نداره بهرحال یه بار من یه بار تو آخرش به یه جایی میرسه!
******
10 روز گذشت من و سارا کم کم یخمون وا شده بود بیشتر بهم توجه میکردیم ولی ارتباطمون هنوز یه جور خاصی بود انگار 2 تا غریبه بودیم که به هم دیگه لطف میکردیم! نمیدونم چرا اینجوری بود شاید ایراد از سارا بود شایدم من ولی میدونستم این قضیه تمومی نداره و همیشه این حس بین هر2تامون میمونه.ساعت 6 غروب بود سارا زنگ زد گوشی رو برداشتم…
سلام
– سلام خوبی؟
مرسی ظاهرا تو که بهتری
– (خندید) آره میگم کجایی؟
خونه
– اگه بیکاری بیا اینجا منم تنهام
کجا؟ خونه شما؟
– آره میایی؟
(مکثی کردم) باشه تا یک ساعت دیگه میام
تلفن که تموم شد با خودم فکر کردم گفتم رفتن من به احتمال 90% آخرش معلومه به کجا میرسه! ولی خودمم هنوز گیج بودم که چقدر زود و عجیب این اتفاق ها افتاد درست مثل یک فیلم.یک ساعت بعد جلوی خونه سارا اینا بودم خونشون تو یه برج بزرگ اطراف شهر بود رفتم بالا در باز بود رفتم تو نشستم سارا اومد قیافش جذاب تر از همیشه بود چهرش همون استایل همیشگی رو داشت یه آستین بلند مشکی تنش بود با یه شلوار مخمل مشکی اومد سمتم باهام دست داد هیکلش همونطور که حدس زده بودم کاملا مانکن بود نشست رو به روم ولی اون سردی همیشگی بین ما بود شاید اگه یه غریبه جلوی من نشسته بود خیلی راحت تر بودم تا اون.لبخندی زدم گفتم همیشه انقدر سیاه پوشی؟ گفت بقول یک نفر از همیشه بیشتر (منظورش من بودم) خندیدم گفتم پس تو هم سیاه پوشی گفت آره یکمی به اطرافم نگاه کردم خونشون هم مثل خودش عجیب غریب بود! یجورایی سرد و بیروح بود آدم یخ میزد بیشتر تزئیناتش مشکی بود! گفتم کسی خونه نیست؟ لبخندی زد گفت نه رفتن مسافرت 10 روز دیگه میان دوباره به اطرافم خیره شدم گفت چیه؟ گفتم کلبه وحشت رو همینجا فیلم گرفتن نه؟ خندید گفت ما کلا به رنگ تیره مخصوصا مشکی علاقه داریم زندگیمون هم مثل خودمون سرد و بیروح تنظیم شده گفتم آره از استایلت معلومه خندید چیزی نگفت گفتم حالا کی میخواد تو رو تحمل کنه؟ گفت تو گفتم من غلط بکنم نظرم عوض شد خندید گفت دیر شده گفتم وای افتادیم به دام گفت مشروب میخوری گفتم نه ممنون بشین فعلا بزار یکم نگات کنم شاید تونستم تحملت کنم گفت منم همچنین!
یکم سکوت بین ما بود گفت خب تصمیمت چیه میتونیم همدیگه رو تحمل کنیم؟ خندیدم گفتم شوخی کردم اگه نمیتونستم که اینجا نبودم لبخندی زد گفت خب جاهای دیگه چطور؟ گفتم مثلا؟ چشاش رو تنگ کرد گفت جاهای خودمونی تر گفتم خب اونجا رو تو باید تحملم کنی چون به پای من نمیرسی! گفت مطمئنی؟ گفتم آره شک نکن خندید گفت باشه. نیم ساعتی مثل همیشه به سردی صحبت میکردیم احساس میکردم یجوری شدم من خودم یه آدم سرد و بیروح بودم اونم بد تر از من مسلما نمیتونستیم همیدگه رو خنثی و ارضا کنیم واسه همین یه جورایی زجر آور بود برام.به چهرش خیره شدم گفتم سادیسم هستی نه؟ مکثی کرد گفت تو چطور؟ یکمی نگاش کردم گفتم آره یکم خندید گفت منم یکم بیشتر (توی دلم گفتم چی میخواد بشه!) پاشدم رفتم پنجره رو باز کردم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم اومد پشتم خودش رو چسبوند بهم سیگار رو از دستم گرفت چند تا پک به سیگار زد دوباره داد بهم منم به سیگارم ادامه دادم سرش رو گذاشت پشت شونم دستاش رو دور سینم حلقه کرد منم بی توجه به اون سیگارم رو میکشیدم و به بیرون خیره بودم پشت گردنم رو بوس کرد خودش رو بهم فشار داد بازم بی توجه بودم آروم کنار گوشم گفت چقدر آرامش میدی به آدم نیشخندی زدم گفتم کوزه گر تو کوزه شکسته آب میخوره خندید لباش رو گذاشت روی گردنم لمس میکرد و آروم کمرم رو میمالید سیگارم تموم شده بود طبق معمول با تخصص در پرتاب ته سیگار زدم تهش یه چرخش حرفه ای کرد رفت پایین!برگشتم سمتش سرش رو گذاشت روی شونم دستاش دور کمرم حلقه بود سرش رو بوس کردم آروم گفت امیدوارم بعد از سکس یخ بین ما آب بشه از این ارتباط سرد و بیروح خلاص شیم چون خودم حالم بهم میخوره گفتم فکر نمیکنم فرقی کنه چون 2تا آدم سرد و بیروح با حالت سادیسم بعید میدونم با هم بسازن خندید گفت با هم مسازیم یکمی نگاش کردم سرم رو کشید سمت خودش بهش خیره شدم سردی توی چشاش موج میزد لبام رو گذاشتم روی لباش محکم فشار دادم…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

This entry was posted in غریزه. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s