غریزه – قسمت سوم

ماشین رو پارک کردم رفتم پیش سعید و ماندانا که منتظر من بودن لبخند رضایت روی لبم بود به خودم گفتم مرحله اول تخریب! این مرحله درست انجام شد میریم برای مرحله دوم جذب! رفتم تو سعید و ماندانا منو دیدن اخم کردن گفتن خودت بگو؟ خندیدم گفتم رفتم سیگار گرفتم اومدم دیگه همین سعید یکمی نگام کرد گفت خر تویی با این ماندانا یهو ماندانا زد رو دهنش گفت بیشعور خر تویی با ارا سعید گفت اصلا مخرج مشترک میگیریم میشه خر ارا بازم خر ارا! خندیدم گفتم دهنت رو ببند ماندانا گفت ارا نگفتی کجا بودی؟ گفتم هیچی سیگار گرفتم برگشتنی تو ترافیک موندم سعید خندید گفت حالا کاندومت کجاست کلک؟ یکمی نگاش کردم گفتم تو جیب ماندانا خندید گفت ایول تو خیلی جذابی خوشحالم بچم شبیه تو میشه! ماندانا دهنش وا مونده بود به ما نگاه میکرد فقط یه جمله گفت هر 2تا تون سمبل غیرتین! موبایلم رو در آوردم عکس سارا رو بهشون نشون دادم گفتم نظرتون چیه؟ سعید هنوز ندیده گفت ایول سید امشبه؟ کی بزنیم زمین؟ ماندانا زد تو سرش گفت خفه! بعد به عکس سارا خیره شدن ماندانا گفت وای این چرا اینجوریه؟ آدم یاد فیلم ترسناک میافته! سعید خندید گفت ای جانور خوشم میاد همیشه تک پری میکنی اونم در حد ما فوق بشر! موبایلم رو از جلوشون گرفتم خودم یکم بهش خیره شدم واقعا عجیب بود با گیرایی خاص.موهاش خیلی جالب بود جلوش بلند پشتش کوتاه بعد موهای بلند جلوش رو با دقت خاصی صاف کرده بود فرق کج ریخته بود روی چشم چپش.موبایلم رو گذاشتم تو جیبم گفتم خوب نظرتون چیه؟ عملیات تخریب انجام شد به نظرتون می ارزه عملیات جذب رو انجام بدم؟ سعید خندید گفت سولاخ باشه دیفال باشه! ماندانا زد رو پاش گفت بس کن بحث جدیه بعد بهم گفت به نظر جالب میاد ولی باید خیلی مخوف باشه از قیافش معلومه سعید هم تایید کرد گفت راست میگه مواظب باش! خندیدم گفتم برین گم شین با نظارتتون مگه میخوام با خون آشام دوست شم!
3 شب از اون ماجرا گذشت من 2دل بودم زنگ بزنم یا نه ویلا سعید اینا بودیم سعید گفت راستی ارا اون دختره چی شد؟ زنگ زدی بهش؟ گفتم نه 2دلم به نظرت زنگ بزنم؟ گفت نمیدونم میل خودته ولی اگه زدیش زمین یاد ما هم باش گفتم گم شو بابا. یه سیگار روشن کردم رفتم تو فکر تصمیم داشتم زنگ بزنم اما از اونجایی میدونستم یکمی چموش بازی در میاره باید حساب شده میرفتم جلو بقول قدیمیا نزنیم به کاهدون!
موبایلم رو برداشتم زنگ زدم بهش…
سلام احوال شما
– سلام مرسی
آها خوب منم خوبم منو یادتون هست؟ ارا هستم!
– بله از شماره عجیببتون متوجه شدم!
آهان خب زنگ زدم خبرتون رو بگیرم
– زحمت کشیدین
بله ممنون حالا یکم مهربون ترم میتونیم صحبت کنیم نه؟
– مهربون تر؟
خب آره دیگه یکمی مهربونتر!
– فکر نمیکنم بشه
آهان پس نمیشه؟
– فکر نکنم
باشه خوش گذشت بای
تلفن رو قطع کردم اخمام رفت تو هم سعید اومد گفت چی شد زنگ زدی؟ گفتم آره تخمی بازی در آورد قطع کردم! سعید زد زیر خنده گفت بابا بیخیال از قیافش معلوم بود یه مرگیش هست! گفتم ولش کن بابا دیگه زمان سر و کله زدن و این حرفا از ما گذشت از حوصله من یکی خارجه! خندید گفت کون لغش اصلا نباید بهش زنگ میزدی فکر کرده کی هست سرم رو تکون دادم گفتم اوهوم راست میگی حماقت کردم.
2 هفته گذشت شب با سعید تو خیابون میرفتیم سمت سیتی سنتر چند تا وسیله لازم داشتیم. توی سیتی سنتر سعید طبق معمول حواسش به جیگرایی بود که رد میشدن به قول خودش فیض میبرد از جوونیش! منم اخمام تو هم بود فکر میکردم چی لازم دارم باز مثل آلزایمری ها رفتم خونه نزنم تو سرم بگم وای یادم رفت.خیلی شلوغ بود جمعیت مثل همیشه میرفتن و میومدن ترافیک آدمیزاد واقعا زیاد بود! وسیله هایی که میخواستیم رو گرفتیم به سعید گفتم حله؟ چیزی نمونه من دیگه حوصله این جا اومدن رو ندارم زد روی شونم گفت حله عزیزم میخواستیم بریم سمت یکی از خروجی ها سعید گفت ارا صبر کن الان میام دستش رو گرفتم گفتم سعید باز سوجه پیدا کردی؟ خندید گفت ای بابا مگه چقدر زنده ایم ما؟ دستش رو کشید رفت منم یه آهی کشیدم رفتم یه کنار واسادم کنار غرفه پاریس گالری بودم گفتم ما که بیکاریم یه سر بریم ببینیم چه خبره حد اقل 2 تا تیکه میبینیم رفتم تو به عطر و ادکلن ها خیره شدم همینجوری یکم مارک عطر ها رو میدیدم یکم به تیکه ها نگاه میکردم! یه چرخی زدم رفتم پیش یکی از استاف ها گفتم اون تستر اون عطر رو بدین اونم اشاره کرد اونجا بردار رفتم برداشتم یکمی از دور بو کردم یکی کنارم به فارسی گفت سلیقه قشنگی داری نیم نگاهی به کنارم کردم سارا بود! دلم حوری ریخت پایین قلبم تند تند میزد ولی خودم رو سریع جمع رو جور کردم اصلا بهش نگاه هم نکردم به کارم ادامه دادم گفتم ممنون عطر رو گذاشتم سر جاش برگشتم سمتش (واقعا جذاب و عجیب بود طبق معمول یقه پالتوی مشکیش تا زیر گوشهاش بود دکمه هاش باز بود یه لباس حریر مشکی یکسره هم زیرش بود موهاش هم مثل همیشه فرق کج ریخته بود روی چشم چپش قدش معمولی بود هیکلش از روی پالتو معلوم نبود ولی تجربه میگفت مانکنه) یه لحظه گذری نگاش کردم چیزی نگفتم رد شدم از پاریس گالری رفتم بیرون منتظر سعید شدم که بیاد چند لحظه بعد سعید هرهر میخندید اومد گفتم چته؟ گفت جات خالی کلی با اون دختر روسها خندیدیم گفتم ای حفه کردی خودت رو با این مو بورا بیا بریم راه افتادیم گفتم سعید بگو کیو دیدم الان؟ گفت جسیکا آلبا؟ گفتم مسخره نشو سارا رو دیدم اخمی کرد گفت به تخمت محلش که ندادی؟ خندیدم گفتم بچه ای؟ بزن بریم بابا.
******
شب با سعید و ماندانا آرمان کافه نشسته بودیم اون 2تا طبق معمول مثل سگ و گربه میپریدن بهم یهو ماندانا خشکش زد مثل گچ سفید شد سعید هم بعد از اون! برگشتم ببینم چه خبره پشت سرم دیدم وای دوست ماندانا (همون که اونشب مهمونیش دعوت بودیم خراب کاری کردیم بیرونمون کرد!) داره میاد سمت ما سعید گفت ارا بزن به چاک ولی دیگه دیر شده بود اومد جلو به ماندانا سلام کرد من و سعید سرمون پایین بود ماندانا تعارف کرد بشینه گفت نه دارم میرم دیدم اینجایی اومدم خبرت رو بگیرم من و سعید هم سرمون پایین بود زیر چشمی بهش نگاه میکردیم ولی عجب تیکه ای بود میارزید اون شب لخت دیدش بزنیم بعدم پرت شیم بیرون! ماندانا کنارش واساده بود باهم صحبت میکردن من و سعید یواشکی میخندیدیم یه سعید چشمک زدم یهو پاشدم گفتم ببخشید 1 لحظه یه اخمی کرد گفت بگو 1 ثانیه آقای بی تربیت خندیدم گفتم حالا 1 لحظه اجازه بدین گفت بگو؟ گفتم اینجا که نمیشه تشریف بیارین بیرون 1 لحظه صحبت خصوصی داشتم چشاش گرد شد گفت بله؟ صحبت خصوصی هم داری؟ ماندانا گفت ارا؟ سعید هرهر میخندید گفتم شما بیایین میگم خدمتتون با تردید اومد سمتم اشاره کردم گفتم بفرمایین رفت جلو منم پشت سرش سعید خندید یه بوس فرستاد ماندانا با وحشت به من نگاه میکرد به سعید یه چیزی گفت زد تو سرش! رفتیم بیرون تو سالن واسادیم دست دادم گفتم ارا هستم یکمی نگام کرد دستش رو آورد جلو گفت ملیکا لبخندی زدم گفتم ملیکا خانم راستش کارتون داشتم در مورد اتفاق اونشب اخم کرد رفت حرف بزنه گفتم هیس! خودم ادامه دادم ببینید من و سعید یه عذر خواهی به شما بدهکاریم گفت اسم اون پسره هیز رو نیار! (تو دلم گفتم خدا لعنتت کنه 1 جا سابقه درست نداری) ولی از شما انتظار نداشتم من شما رو نمیشناسم اما چند بار که دیدمتون فکر میکردم خیلی جنتلمن تر ازین حرفا باشین گفتم ببخشید بهر حال هرکس اشتباهی میکنه ولی ما هم حق داشتیم چشاش گرد شد گفت حق داشتین؟ خندیدم گفتم خب شما ماشاالله انقدر ظاهر جذابی دارین که هرکسی بود وسوسه میشد اینکارو کنه (تو دلم خندیدم گفتم ای جانور) سرش رو انداخت پایین گفت شما لطف دارین اما هرکس چهره جذابی داره باید باهاش اینکار رو کرد؟ گفتم نه بابا این چه حرفیه بهر حال شیطون گول مالید سرمون بعدم خودم احساس پشیمانی داشتم ولی ظاهر جذاب شما زورش از وجدان من بیشتر بود (تو دلم گفتم زبونتو مار بزنه که هیچ جا کم نمیاری تو) خندید گفت شما دیگه خیلی شلوغش کردی گفتم نه به هیچ وجه شکست نفسی نکنین به حرف من مطمئن باشین حتما قدر خودتون رو بیشتر بدونین فقط گلایه من اینه که درسته ما بچگی کردیم ولی از شما هم بعید بود با این شخصیت اونجوری جلو همه آبروی ما رو ببرین بهتر بود دلیلش رو از ما میپرسیدین اگه قانع کننده نبود آروم میگفتین بفرمایید بیرون سرش رو انداخت پایین مکثی کرد گفت ببخشید گفتم ای بابا این چه حرفیه لبخندی زد گفت هر 2مون حق داریم گفتم راستی ای کاش سعید نمیپرید رو کول من لو نمیرفتیم میتونستیم تا آخرین سکانس بهره ببریم خندید گفت ماشاالله رو که نیست خندیدم گفتم اختیار دارین خب حالا که از دلتون در آوردم احساس میکنم وجدانم راحت شد باور کنید این 2.3 هفته واقعا فکرم نارحت بود (تو دلم گفتم مارمولک کنتر که نمیندازه تا میتونی دروغ بگو!) گفت جدا؟ گفتم باور کنید همش حقیقته گفت مطمئن باشین باور کردم!(منظورش این بود که خر خودتی!) گفتم گوشام دراز شده نه؟ زد زیر خنده گفت تقریبا! گفتم خب حالا افتخار میدین کنار ما لحظاتی تحمل کنید؟ گفت ممنون باید برم دیرم شده خیلی خوشحال شدم از دیدنت ارا جان حالا احساس میکنم از اولش درست حدس زدم در مورد شخصیت شما ولی خب شیطونی و جوونی شما گاهی دیگران رو اشتباه میندازه سرم رو انداختم پایین گفتم نظر لطف شماست دیگه مزاحم نمیشم خندید دست داد گفت خوش گذشت یه چشمک زدم گفتم همچنین داشت میرفت گفتم راستی؟ گفت جانم؟ گفتم میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ مکثی کرد گفتم فکر بدی نکنینا فقط میخوام زنگ بزنم آمار بگیرم کی لباس عوض میکنین مشرف شم به اتاق شما! زد زیر خنده گفتم حالا لطف کنید شمارش رو داد وقتی داشتم سیو میکردم احساس میکردم موبایلم داد میزنه خفه شدم لعنتی از بس شماره دختر سیو کردی دیگه جا ندارم نفسم بالا نمیاد! مثل عادت همیشه یه تک زنگ زدم روی شمارش که هم مطمئن شم درسته همینکه چشش با شماره من آشنا شه خندید گفت خوشحال شدم یه چشمک زدم گفتم بدرود! اون رفت منم رفتم تو پیش سعید و ماندانا که فکشون از جا در اومده بود زل زده بودن به من…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

This entry was posted in غریزه. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s