غریزه – قسمت دهم و پایانی

یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم 30 ثانیه فرصت داری راستش رو بگی در غیر اینصورت از طبقه 23 میافتی پایین یکمی خودش رو جمع و جور کرد گفت قربونت برم وقتی من خودم مطمئن نیستم حرف الکی نمیتونم بزنم تو اصلا نشنیده بگیر اگه واقعا چیزی بود خبرت میکنم گفتم سعید؟ گفت هوم؟ گفتم ببین ایدز یا مریضی که نداره؟ اگه چیزیه بهم بگو؟ خندید گفت نه بابا نترس بموقع خبرت میکنم جیگرم! بعد پاشد گفت من میرم گفتم کجا؟ شب بمون گفت نه مامانم خونست نرم دیگه راه نمیده خندیدم گفتم این همه الواتی میکنی راه میده حالا همین امشب راه نمیده؟ خندید گفت امشب گیر داده بهم گفته اگه برنگشتی رفتی الواتی پسر من نیستی برو گمشو… خندیدم گفتم ای بچه ننه گفت مرض مامان خودت 15 سالگی از فرزندی معافت کرد فکر کردی همه مثله تو میشن؟ یه آهی کشیدم گفتم حالا میشه تو یادمون نندازی؟ خندید گفت ببخشید ما رفتیم شب خوش! سعید رفت من موندم با 1دنیا علامت سوال.
قبل از خواب به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم گفتم منظور سعید چی بود؟ هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.
******
یک هفته از اون قضیه گذشت منم دیگه فراموش کرده بودم سعید چی گفته بود بیشتر حواسم پیش سارا بود و اونم همینطور بعد از اون روز دیگه سکس نداشتیم.سارا میگفت دوستت دارم ولی من احساس دیگه ای داشتم بعد از یه مدت به خودم گفتم چون مثل خودت سرد و بیروح رفتار میکنه فکر میکنی دوستت نداره الکی فکرت رو مشغول نکن.هیچ وقت ازش در مورد خانوادش رفت و آمد هاش و… نپرسیدم یعنی اصلا از این اخلاق ها هیچ وقت ندارم چون عقیده دارم کسی اگه کسی رو واقعا دوستت داشته باشه گردنش لای گیوتین بره حرفش و دوست داشتنش نمیره.غروب سعید زنگ زد گفت گفت ارا این دختره سارا مادر پدرش کجان؟ گفتم 1هفته پیش گفتش رفتن مسافرت 10 روز دیگه میان گفت باشه مرسی یه مکثی کردم گفتم سعید میشه دست از کاراگاه بازی برداری؟ ولش کن بابا خندید گفت نترس مگه بهش شک داری؟ مگه دوستت نداره؟ حالا من میخوام ببینم اینی که رفیق منو اقدر دوست داره کیه! گفتم هر کاری دوست داری بکن به من ربطی نداره بعدم تلفن رو قطع کردم زنگ زدم به سارا گفتم کجایی؟ خندید گفت چه عجب یه بار ازم یه چیزی پرسیدی من خون ام دارم فیلم میبینم… شروع کرد به حرفهای همیشگی که همه میگن هرچی فکر کردم چیز غیر عادی ندیدم تو دلم گفتم سعید شکاک شده نموده مارو.
3 روز بعد غروب ساعت 6 سعید زنگ زد گفت سریع لباس بپوش بیا پایین برج خونتون واسادم.رفتم پایین سعید ماشینش رو پارک کرد گفت با ماشین تو بریم. با ماشین من حرکت کردیم تو راه گفتم چته چیزی شده؟ خندید گفت نه بابا میخواییم بریم یه کسی رو بهت نشون بدم نیم ساعت بعد یه جایی آدرس داد رفتم واسادم گفت پیاده شو بعد رفتیم روی صندلی کنار فضا سبز نشستیم یه سیگار روشن کردم گفتم میشه بگی چته؟ حوصله شوخی ندارم مکثی کرد گفت جهت اطلاع باید بگم پدر مادر سارا 3 سال پیش تو یه تصادف میمیرن از اون به بعد هم با خواهرش و شوهر خواهر اروپاییش زندگی میکنه اون خونه ای هم که تو رفتی خونه خواهرش اینا بود که مسافرت رفتن اروپا چند وقت دیگه میان اخمی کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه الان خیلی هم جدی ام من با 1000 تا علامت سوالی که توی سرم بود سیگارم رو میکشیدم سعید زد رو شونم گفت طرف اومد. یه پسر قد بلند و نسبتا خوش تیپ اومد کنارمون سعید باهاش احوال پرسی کرد گفت پاشو بریم رفتیم تو ماشین سعید گفت برو سمت خونه سارا اینا برگشتم نگاش کردم گفتم چی؟ گفت برو سمت خونه سارا اینا خندیدم گفتم سعید دست بردار حوصله شوخی ندارم یه نگاهی به پسره کرد گفت کسی منتظر تو نیست سارا جان با این آقا قرار داره پسره رو نگاه کردم گفتم راست میگه؟ با سر تایید کرد اخمام رفت تو هم گفتم مادرقحبه با دوست دختر من قرار میزاری با پررویی هم تو ماشین من مشینی بعدم کله کیریت رو تکون میدی میگی آره؟ پسره با تعجب نگام کرد بعد به سعید گفت دوست دختر این؟ برو بابا سارا دوست پسرش کجا بود سعید خندید گفت ارا ساکت باش برو توی راه همه چیز رو میگم برات.
حرکت کردم سمت خونه ساراشون سعید گفت ببین ارا این دختر مشکل روانی داره در ضمن از زمانی هم که با تو بوده تاحالا به 3.4 نفر دیگه داده این آقا هم نفر بعدیه یکم نگاش کردم گفتم برو بابا کس شعر نگو خندید گفت داداش گلم من خیرت رو میخوام صبر کن الان همه چیز معلوم میشه گفتم سعید تو چی میگی؟ بعد از آینه به پسره نگاه کردم گفتم تو میخوایی بری واسه سکس؟ خندید گفت آره! خودش بهم گفت دوست داره با یه سادیسمی بخوابه! زدم رو فرمون گفتم زکی بابا شانس ما رو باش سعید خندید گفت ارا زندگی دست از سر تو بر نمیداره زیاد خودت رو نارحت نکن تو که عادت داری به شکست!
جلو خونه ساراشون واسادم پیاده شدیم پسره زنگ زد بهش گفت من پایینم در رو باز کن اومدم بعد داشت میرفت سمت برج زدم پشتش گفتم کجا؟ گفت میخوام برم دیگه پس تو رو نگاه کنم؟ سعید خندید از کیفش 1000 درهم (250 هزار تومن) در آورد داد بهش گفت بیا برو امشبه رو با یه تیکه روس بخواب بعدا بیا پسره رفت حرف بزنه یه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم رو گردنم گفتم یه کلمه حرف بزنی گردنت رو میشکنم سعید خندید دست پسره رو کشید گفت برو این قاطیه کار دست خودت نده پسره با ترس یکم رفت عقب بعدم دوید رفت سمت خیابون اصلی.به سعید نگاهی کردم گفت در بالا بازه حالا برو خفتش کن فقط حواسط باشه دنیا به تخمت تو که اینهمه از زندگی کیر خوردی اینم روش یکم نگاش کردم دوباره گفت خودت رو کنترل کن نزنی دختر مردم رو بکشی نیشخندی زدم گفتم نترس سعید رفت تو ماشین منم رفتم بالا.
در باز بود آروم رفتم تو مثل همیشه سکوت مطلق بود آروم در رو بستم رفتم وسط خونه یهو سارا با خنده اومد گفت بجنب که وقت نیست… تا منو دید همونجا واساد خشکش زد. یکمی نگاش کردم گفت ارا اینجا چیکار میکنی؟ ببین ارا برات توضیح میدم فقط فرصت بده خندیدم چیزی نگفتم گفتم بیا توضیح بده آروم با ترس اومد سمت من تا رسید جلوم با تمام قدرت زدم تو گوشش 2.3 بار دور خودش چرخید پرت شد روی میز دکورای میز افتادن شکستن بعدم افتاد روی زمین خندیدم رفتم رو سرش صورتش پر خون شده بود از دهن و دماغش خون با شدت میپاشید بیرون نشستم روی مبل یه سیگار روشن کردم اونم روی زمین افتاده بود تکون نمیخورد گفتم چی باعت شد اینکارو کنی؟آروم گفت کدومش؟ گفتم اول دروغ مکثی کرد گفت من دروغ نگفتم تو تنها کسی هستی که بهش گفتم دوستت دارم خودمم نمیدونم چرا دوستت دارم ولی تو زندگیم تو اولین نفر بودی اینو بهش گفتم خندیدم گفتم خفه شو سارا بغض کرده بود مکثی کردم گفتم دلیل خیانتت چی بود؟ خنده عصبی کرد گفت من مریضم دست خودم نیست درضمن چند وقته میرم دکتر برای درمان بیماری روانی که دارم فقط برای اینکه واقعا دوستت داشتم نمیخواستم از دستت بدم یه کام از سیگارم گرفتم گفتم چرا از اول بهم نگفتی؟ گفت دوستت داشتم نمیخواستم حالا که یکی رو برای اولین بار دوسش داشتم و میتونستم عاشقش باشم رو به همین راحتی از دست بدم. نمیدونستم چیکار کنم شاید سارا راست میگفت شاید هم دروغ واقعا نمیدونم فقط میدونستم همون لحظه همه چیز باید تموم میشد حتی اگه سارا منو واقعا دوست داشت بازم دیگه دیر شده بود.
سیگارم رو خاموش کردم از جام پاشدم گفت ارا به جون مامانم که همه دنیام بود دوستت داشتم فقط نمیخواستم بهت بگم و از دستت بدم میخواستم خودم رو درمون کنم بعد عاشقت باشم تا همیشه کنارت بمونم شاید یه روز هم راستش رو بهت میگفتم سرم رو تکون دادم گفتم برای هر 2مون دیر شد هم من رو شکستی هم خودت رو فقط ای کاش روز اول بهم میگفتی مطمئن باش اگه صداقت داشتی همه چیز رو از اول میگفتی کمکت میکردم درمان شی بعدم تا همیشه دوستت داشتم ولی خودت همه چیز رو خراب کردی منم داغون کردی.بخاطر تو یه بار دیگه شکست خوردم و مثل همیشه بعد از شکست زندگی هرهر بهم میخنده.
داشتم میرفتم سمت در که برم گفت ارا؟ گفتم بله؟ گفت من مریض بودم اینکارو کردم ولی تو چرا خیانت کردی و راستش رو بهم نگفتی؟ گفتم در مورد چی حرف میزنی؟ خندید گفت اون روز توی مهمونی بهم گفتی با ملیکا کاری ندارم ازش فاصله میگیرم ولی بعد از رفتن من تو حیاط پشت خونشون باهاش سکس کردی خندیدم گفتم پس تو داشتی ما رو میدیدی نه؟ گفت آره چیزی نگفتم داشتم میرفتم داد زد ارا جواب منو بده چرا اینکارو کردی؟ نیشخندی زدم گفتم غریزه! از اونجا اومدم بیرون سعید پایین توی ماشین منتظرم بود داغون و خسته گفتم سعید تو بشین پشت فرمون من داغونم. تو راه به بیرون خیره بودم سعید هم چیزی نمیگفت سیستم ماشین رو روشن کردم مثل همیشه عشق ابدیم میخوند منم به بیرون خیره بودم چند تا قطره اشک از چشام چکید روی صورتم داریوش عزیزم میخوند…
ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن – فاصله قدر یه دنیاست بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها من تو فکر گله مونم – تو پی عطر گل سرخ من حریص گوی نورم
دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی امروز – دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم توی آدمک ها میمیرم تو برام از پریا قصه میگی – من توی حیله وحشت میپوسم برام از خنده چرا قصه میگی؟…
******
من دیگه هرگز سارا رو ندیدم سعید یه روز بهم گفت چند وقت بعد از اون قضیه بخاطر کار شوهر خواهرش برای همیشه میرن اروپا ولی آخرین لحظه به یکی گفته به ارا بگین منو ببخشه همیشه دوستش داشتم و دارم.ازن اون قضیه گذشت چند وقت بعدش یه روز داشتم میرفتم تو یه مجتمع تجاری یه کاری داشتم یکی صدام کرد برگشتم باورم نمیشد ملیکا بود چقدر خوشگل شده بود جیگر بود حالا شده بود فوق جیگر با یه پسر خوش تیپ خارجی بود که واقعا بهم میومدن به پسره گفت صبر کن منو کشید کنار یه احوال پرسی گرم کرد منم سرم پایین بود از خجالت روم نمیشد توی صورتش نگاه کنم گفت ارا خیلی دلم برات تنگ شده بود سرم همچنان پایین بود گفت الان خیلی وقته با این پسره دوستم با اینکه خیلی دوستش دارم ولی بدون تو برام یه چیز دیگه بودی هیچ کس مثل تو توی دلم نبود و دیگه هم نمیاد حاضر بودم هرکاری بخاطرت بکنم ولی ظاهرا قسمت ما نبود بهم برسیم الانم فقط از ته دل برات آرزوی خوشبختی میکنم اشک توی چشام حلقه زده بود سرم رو آوردم بالا روی چشام رو بوس کرد اشکام ریخت روی صورتم گفت دوستت دارم امیدوارم همیشه موفق باشی بعد رفت دست پسره رو گرفت باهم دیگه رفتن.یه نگاهی بهش کردم تو دلم گفتم هرجا هستی پیروز باشی من غریزه رو به عشقی که تو بهم داشتی ترجیح دادم حالام تقاصش رو پس دادم تو صادق و با محبت بودی حالا جوابش رو گرفتی.اشکام رو پاک کردم به آسمون نگاه کردم آفتابی بود ولی دل من مثل همیشه ابری بود و یه دنیا غم پشت ابرا بودن که هرگز نمیرفتن بیرون…
………….

نویسنده : reload

This entry was posted in غریزه. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s