سرنوشت شوم پایان

واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق منو تو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه میشم کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجی تبار من…
از صندلی پاشدم رفتم سمت درِ حياط. از پنجره صدای نيما رو شنيدم که بهم ميگفت يه لحظه صبر کنم کارم داره. با تعجب واستادم وسط حياط ديدم از در با یه بسته مقوایی خوشگل اومد بيرون، بسته رو داد دستم داخلشو نگاه کردم يه پاکت نامه بود با يه شاخه گل رز.
من_ اينا چيه؟
نيما_ اينا رو آبجی صبح قبل اينکه بره داد گفت بدم به شما
من_ مرسی که بهم دادی حالا برو خونه مامان الهامت تنهاست
درِ کوچه رو بستمو راه افتادم سمتِ خونه. همه فکرم اين بود که تو اين نامه چی نوشته اما جرأتشو نداشتم بازش کنم، آخر سر دلم طاقت نیاورد تو همون کوچه الهام اینا رو پله يه خونه نشستم که نسبتأ سايه شده بود. پاکت نامه رو در آوردم، روی پاکت نوشته بود تقديم به فرشته زندگی من. درشو باز کردمو نامه ای که با خط خودش نوشته بودو آوردم بيرون

” سلام
دستم میلرزه، چشمام خيسه، به قول تو اشکم دم مشکمه اما فرهاد اين اشکا فرق داره. اينا از يه جا ديگه سر چشمه گرفته. گونه هامو ميسوزونه.
گفتم عاشقتم اما با نه گفتنت آتيش گرفتمو سوختم، نه با تو موندن.
خودمم نفهميدم چطور دلم اسیرت شد اما هر بار که تو ذهنم تو رو می بينم که سرتو میکوبیدی به ديوار حس ميکنم که پير تر از قبل ميشم، هنوز صدای اون ضربه ها تو سرمه. اگه تا آخرِ عمرم هم ازت معذرت بخوام بازم دلم آروم نميشه. تو به خاطر فشار حرفای من به هم ریختی.
وقتی نگاهت از تو حياط بهم افتاد پشت پنجره گر گرفتم، چشمام پر اشک شد. وقتی از در رفتی بيرون از مانیتور آیفون تا جايی که دیده میشدی با چشمای خیسم نگاهت ميکردم.
دارم ميرم، ميرم چون ميدونم با موندنم هيچ وقت نميتونم فراموشت کنم. غم دوری از تو کمرمو خم کرده اما چه کنم که به قولِ خودت زورم به اين سرنوشت نمیرسه.
ميدونم از واقعیت نرسيدن به تو دارم فرار ميکنم اما شايد تنها مرحم درد دلم ندیدنت باشه. اما چه ندیدنی که هر وقت چشمامو میبندم چشمای رنگی تو توی ذهنم مياد؟ چه ندیدنی که صبحا با صدای تو از خواب میپرم؟

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندارم جز غم
یک مونس نامزد ندارم جز غم

منو ببخش که اذيتت کردم.
اين شاخه گل رو برات ميذارم تا بدونی هر وقت گل رُزی می بينم صورت نازنين تو توی ذهنم مياد.
توی اين مدت آشنايی تنها همدمم خدا بود که ميتونستم باهاش در موردت درد و دل کنم، از اين به بعدم به همون رو ميکنم و هر روز ازش سلامتی تو رو ميخوام.
منو فراموش نکن
دوست داره تو نیوشا (دخترکی در پی يک فرشته). “

چشمام پر اشک شده بود، اين چه زندگیه که من خودمو توش اسير کردم؟ اين چه زندگیه که خود زندان بان کليدِ آزادیشو نداره؟ نامه توی دستم بود دوباره خوندمش، يه بار ديگه خوندمش. کوچه رو نگاه کردم سگ پر نمیزد، نامه رو گرفتم کنار که اشکام نريزه روش. توان حرکت نداشتم. Mp4 رو از ساکم در آوردم، حس ميکردم بايد خالی شم. با یاور با بغض زمزمه ميکردم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه یه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربتو ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
نميدونم چقدر اونجا نشسته بودم اما جون خونه رفتنو نداشتم. ذهنم همش تو گذشته ميرفت، تک تکه کسانی که يه روز باهام بودن به ترتيب ميومدن تو ذهنم، باد ملایمی میومد موهامو ريخته بود تو صورتم اما حتی حوصله دست کشيدن تو موهام هم نداشتم. به زمين زير پام نگاه کردم جای اشکام هنوز خشک نشده بود، موبايلمو برداشتم زنگ زدم به نگار
نگار_ سلام عزيزم
من_ سلام
نگار_ خوبی؟
من_ الان کجايی؟
نگار_ چرا صدات اینجوریه؟ سرما خوردی؟ ميگم حالت چطوره؟
من_ حالم اصلاً خوب نيست، کجايی الان؟
نگار_ خونه پريسا، چی شده؟
من_ يه ورق بيار اين آدرسی که میگمو بنويس پاشو بيا اينجا
نگار_ باشه باشه الان
صداشو میشنیدم که از پريسا سریع ورق ميخواست. آدرسو بهش گفتمو دوباره به ديوار کنارم تکیه دادم
نامه هنوز دستم بود، پائين نوشته ها نوشته بود فرهاد، نقش قشنگ لباش به خاطر رژ قرمز رنگی که موقع بوسیدن نامه به لبش زده بود برای هميشه برام یادگاری شد. ديگه حتی اشکم هم نمیومد فقط چشمام میسوختن. انتظارم زياد طول نکشيد که ماشينه نگارو تو کوچه ديدم، همینجوری داشت پلاکارو نگاه ميکرد بعدشم منو دید پاشو گذاشت رو گاز اومد کنارم. من هنوز همون جا جلو در ساختمون نشسته بودم. با عجله از ماشين پیاده شد
نگار_ وای خدا نگاش کن، اين چه قیافه ایه؟ چت شده؟
انگار با ديدن نگارو حرفایی که ميخواستم الان به دل عاشقش بزنم دلم دوباره داغ شد، چشمام پر اشک شدو صورتمو کمی خيس کرد
نگار_ بهت ميگم چی شده؟ فرهاد نکن اينکارو با من، حرف بزن. مردم از نگرانی
پاشدم نامه با شاخه گل رز رو گذاشتم تو همون بسته ای که نيما بهم داده بود دادم به نگار
نگار_ اينا چيه؟
من_ بگير، بگير ببين من بازم يه دل ديگه رو شکوندم
با دستم خونه الهامو نشونش دادم، نگاه کن نگار، ببين باز اين وجود نحس من يه خانواده ديگه رو از هم پکوند. نگار من چرا زندم؟ من چرا زندم؟
رنگ نگار يکم پريده بود، عقب عقب رفت تکیه داد به ماشينش پاکت نامه رو در آورد. برگشتم رو همون پله نشستم. نامه رو در آورد بازش کرد شروع کرد خوندن. به وسطاش که رسيد پرسيد
نگار_ اين حرفا يعنی چی؟ تو مگه نگفتی تو استخر خوردی زمين سرت اینجوری شده؟ اين چی ميگه که سرتو کوبیدی به ديوار؟
من_ بهت دروغ گفتم
دوباره نامه رو نگاه کردو تا ته خوند رنگش حسابی پريده بود. وقتی همشو خوند با صدای لرزونش گفت اينا يعنی چی؟
من_ يعنی اینکه منه بدبخت گند زدم به دل يکی ديگه، يعنی قراره اون دنيا درد بیشتری تحمل کنم
نگار_ نميدونم چی بگم
يه دست کشيدم تو موهام، ساکمو برداشتم رفتم جلوش واستادم، بسته رو ازش گرفتم
من_ نگار من خستم، خيلی خسته. ديگه طاقت ادامه دادن ندارم، ميخوام اين آخرين باری باشه که همديگه رو ميبينم
نگار_ يعنی چی؟ تو الان حالت خوب نيست بيا تو ماشين من خودم میرسونمت باهم حرف ميزنيم
صداش ميلرزيد، حس ميکردم يه پرده اشک تو چشماش جمع شده
من_ ديگه نمی تونم ادامه بدم. نگار حالم از خودم بهم ميخوره. به خدا يه دنيا حرف تو دلمه اگه برات بگم میمیری، ميدونم حتی طاقت شنیدنشونو هم نداری
نگار_ فرهاد من چه گناهی کردم که اينهمه عذابم ميدی؟ تو که ميدونی من عاشقتم، چرا میخوای تنهام بذاری؟
من_ خستم نگار، خسته. ديگه از نقش بازی کردن خسته شدم. ميخوام خودم باشم
نگار_ من از زندگیت نميرم
آروم آروم رفتم عقب به ديوار تکیه دادم اشکم آروم میومد، همه تنم عرق کرده بود
من_ نگار برو، برو منم فراموش کن. واسه هميشه برو
نگار_ نه فرهاد، تو رو خدا ادامه نده تو الان حالت خوب نيست نميدونی چی ميگی. بيا بشين تو ماشين باهم حرف ميزنيم
من_ همون جور که صدام ميلرزيد يکم بلندتر گفتم میگم برووووووووو
نگار ساکت شد بی صدا گريه ميکرد، دوباره با صدای آروم از روی ناتوانی محض تکرار کردم برو واسه همیشه از زندگيم برو
يکم نگام کرد تا خواست حرف بزنه انگشتمو به علامتِ سکوت گذاشتم جلو دهنم، با سرم اشاره کردم که بره. همینجور که چشمش به من بود ماشینشو دور زد دم در طرف راننده واستاد
نگار_ فرهاد تو رو خدا بيا سوار شو، بيا باهم حرف ميزنيم. بيا همه چیزو می سازيم
من_ چیو بسازیم؟ زندگی همه رو به آتیش کشیدم. بسمه دیگه، بسمه
نگار_ من …
نزاشتم حرفش تموم بشه با اینکه کلی صدام گرفته بود اما داد زدم
من_ بهت میگم بــــــــــــــــروووووووووووووووو. برو بزار به درد خودم بسوزم
نگار همینجور که میلرزید با صورت گریونش ساختمونا رو نگا میکرد، مثل اینکه چند نفری از پنجره ها اومده بودن بیرون اما هیچی برای من یکی مهم نبود
من_ نگار جون من برو. برو فکر کن فرهادی وجود نداشته
دیگه نمیتونستم سر پا واستم آروم همون جا نشستم زمین به دیوار پشتم تکیه داده بودم. دیگه جلومو نگاه نکردم چند لحظه بعد صدای ماشین نگارو میشنیدم که دور میشد. بالاخره نگار هم به خاطره ها پیوست. تو دلم همونجا از خدا خواستم هر چی میخوادو از من بگیره اما دل نگارو شاد کنه. چشمم به ساختمون الهام افتاد همونجا تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت تو اون خونه نرم. نامه نیوشا رو یه بار دیگه خوندم. جمله آخرش جیگرمو خون میکرد.
دوست داره تو نیوشا (دخترکی در پی یک فرشته).
با بغض به خودم میگفتم من به همه چی میخورم الا فرشته. نمیدونم چقدر طول کشید که بهتر شدم. آروم به سمت ویروونه خودم میرفتم. سیگار گوشه لبم بود، به خودم گفتم اینم از امروز، یه روز دیگه از سرنوشت شوم من.

پایان
بی سرزمین تر از باد، فرهاد.
1386/06/08

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s