سرنوشت شوم قسمت یازدهم

با سرعت زيادی به سمت در خونه ميرفتم که تو تاریکی خونه غرق بشم. در رو باز کردم، مثل هميشه نسيم خنکی که به خاطره کولر تو خونه جريان داشت به طرفم هجوم آورد. يه لبخند زدمو با آرامش رفتم تو، دلم واسه سکوته خونه تنگ شده بود. حتی آروم قدم بر میداشتم که سکوت بهم نخوره. رفتم سمتِ اطاقم، لباسام رو در آوردم، بدونِ هيچ لباسی تو تاريکی خونه آروم آروم رفتم طرف آشپزخونه. کفه سنگی آشپزخونه کفه پاهامو خنک میکردو احساس تضادی که با دمای داغ بدنم داشت، بهم آرامش ميداد. با اينکه ميدونستم تا چند دقيقه ديگه باز تو فکرهای سنگین گذشته غرق ميشم اما احساس قشنگی داشتم که به خاطر همون خودم بودن تو وجودم ایجاد شده بود. درِ یخچال رو باز کردم، نور قرمزِ کمرنگ لامپ یخچال که به سنگای سفید کفه آشپزخونه ميخورد تو تاریکی خونه صحنه دلچسبی ايجاد کرده بود، يکم به زمين خيره شدم و بعدشم تو یخچال رو نگاه کردم، احساس عطش عجيبی ميکردم. شیشه شیر رو با بسته خرما از یخچال آوردم بيرون. برگشتم طرف تختم، با اینکه کلِ خونه آروم بود اما با اطاقم تو کلِ اون خونه بيشتر حال ميکردم، نشستم رو تخت تو تاريکی به دورو برم نگاه ميکردم. يکم از لیوان شیر خوردم به میزی که روش قاب عکسهای خانواده ام بود نگاه کردم. هيچی ديده نمی شد اما ميتونستم تصویرش رو تو ذهنم ببينم. دلم براشون لک زده بود اما مثل همیشه غرور. نميدونستم تا کی ميتونم اون وضع رو تحمل کنم اما هر چی بود بايد سر حرف خودم میموندم. من تصميم گرفته بودم برای رشد بهتره برادرام خودمو مستقل کنم و خرج خودمو خودم در بيارم. درست چند سالی بود حسابی زيرِ فشار بودم اما بالاخره تونسته بودم نونِ شب و روزم رو در بيارم. داشتم مسير رو برای فکرم آماده ميکردم که تا چندين ساعت برم تو خلصه وجود خودم و به چیزایی فکر کنم که ديگه نبودن. ياد برادرم افتادم. ای کاش میدیدمت، نميدونم چقدر قد کشيدی. کاش بودی ميزديم تو سر و کله هم. تو دلم از خدا خواستم کمکش کُنه بتونه طوری بزرگ بشه که به هيچ کس نیازی نداشته باشه. همینجوری لیوان سرد شیر بين رون پاهام بود و فکر ميکردم. بسته خرما رو باز کردم، با دستم ميکشيدم رو خرماها که یدونه درشتش رو انتخاب کنم، سوژه مورد نظر پيدا شد و رفت سمتِ دهنم، مزه شیرینش گوشه های فکم رو به درد آورد، ذهنم به برادرم قفل شده بود، داشتم فکر ميکردم چند وقته نديدمش، نزديکِ يه سالی ميشد چهرش رو نديده بودم، درسته باهم تلفنی صحبت کرده بودیم و صداش يکم مردونه تر شده بود اما شنيدن کی بود مانندِ ديدن. يعنی الان کلاس چندمه، هر چی فکر کردم نفهميدم فقط ميدونستم باید دوران دبيرستان باشه. کلمه دبيرستان که به ذهنم خُرد ذهنم رفت تو دبیرستانی که توش قد کشيدم، زمانی که بدنسازی رو شروع کردم. يادم اومد اينقدر بچه شری بودم که هفته ای اگه ۴ تا دعوا را نمینداختیم تا چند روز دمغ بودیم. يادمه از همون موقع ها زياد میخوردم، مدرسه دولتی بود، مثل همه جای دیگه این مملکت صاحاب هم نداشت. یهو نیشخند به لبم اومد، هزار تا لقب تو اونجا برام گذاشته بودن، چون يکم هیکلم درشت بود، تو گروه خودم به قول خودشون فرماندوشون بودم. از بس هم که با آهنگای قوی متال از بچّگی ميخوندم صدام اون موقع کلفت تر و بازتر از بقيه بود، به قول خودشون شیپورچیه دعواشون بودم. با يه عربده که ميکشيدم يه لحظه هرکی اون وسط بود بیخیال میشد و ميگشت دنبالِ صدا که ببينه از کجاست. از لقبای ديگه که روم گذشت بودن کفتار بود. اون موقع ها ۲ نفر رو مأمور کرده بودم که هر وقت کسی از بوفه مدرسه چيزی خريد به من اطلاع بِدن، اگه سوژه مورد نظر به تصويب من میرسید هر سه حمله ميکرديم طرف بوفه، بعده گذشت ۱ هفته کسی جرأت نمی کرد از بوفه چيزی بخره. وای خدا چقدر اون دوران جالب بود. يادمه يکی از بچه ها يه بار يه ساندویچ گرفته بود که يکی از همون بچه ها منو صدا کرد و با دست بوفه رو که چند روزی بود مشتری به خودش نديده بود رو بهم نشون داد. يکم پسره رو نگاه کردم. با اینکه دلم براش سوخت اما سادیسم که از همون بچّگی تو وجودم شعله ميکشيد باعث شد دستور حمله رو بدم. از سه طرف دویدیم طرفش و طبق معمول من اولين نفر بودم که بهش رسيدم. تا بچه ها خواستن بگیرنش و به زور ساندویچ رو از دستش بگيرن من نذاشتم بهش نزدیک بشن. …
** من_ بچه ها واستید، ده بابک ميگم ولش کن ببينم.
بابک_اِِ بابا چيه توام، چی چی واستم؟! دلت به حالش سوخته؟
من_ هه، دل من به حال خودم نسوخت واسه اين بچه بسوزه.
پسره داشت با نگرانی نگام ميکرد.
بابک_ خب حالا واستادم چی ميگی؟
من_ دِه چند ثانیه خفه خون بگير ببينم. با همون خشم هميشگیِ چهرم به چشمای پسره زُل زدم. گفتم، يا خيلی احمقی که بعده اين همه مدت که ميدونی کسی از بوفه چيزی نمیخره اومدی ساندویچ گرفتی يا اينکه بازم خری.
پسر_ ولم کنيد بابا.
من_ ببين من نمیخوام اذيتت کنم، اما هرجایی واسه خودش قانون داره مثل اينجا، و من قانونش رو تعیین کردم کسی هم حق نداره بزنه زيرش. حتماً منو ميشناسی که چه کله خری هستم.
پسر_ خب که چی حالا؟
من_ ۲ راه بيشتر نداری. يا يه فصل کتک ميخوری کلِ ساندویچت از بين ميره. يا خودت نصفش ميکنی نصفش رو خودت ميخوری نصفشم ميدی رفیقم. حالا هر طور راحتی!!
پسر_ حالا حتماً هم بايد قبول کنم.
من_ چيزی نگفتم اما هنوز چشمام تو چشماش بود.
پسر_ برید گمشید بابا. مگه جنگله که هر کاری بخوای اينجا ميکنی. ميرم الان پيش مدير پدرتون رو در ميارم. (تو دلم گفتم کل این مملکت جنگله، باید بخوری تا خورده نشی).
راهش رو کشید و همینجور که ساندویچ تو دستش بود رفت طرف دفتر. یهو خندم گرفت، بلند گفتم همه ببينيد بچه ها، بهش بگيد اگه جونش رو دوست داره بهتره همونجايی که هست واسطه مگرنه خودش ميدونه شايد ديگه نتونه از خونه اش بياد بيرون. (درسته خودم خيلی کله خر بودم اما حدود ۲۰ نفر از گنده های مدرسه هم رفيق فابم بودن و ميدونستم هيچ کس تخم نمی کنه با ما در بيفته). پسره سر جاش واستاد، به بابک اشاره کردم بره پيشش. بابک که يکم ریزتر از من بود رفت طرف پسره
بابک_ هنوز انتخاب نکردی بچه؟
یهو نفهميدم چی شد بابک یقه پسره رو چسبید، داد بيداد راه انداخت. پسره هم بعد از یکم مقاومت کردن، با بغض آخر گفت بیاید لاشخورای عوضی، مالِ خودتون. کلِ ساندویچ رو از حيات مدرسه انداخت تو کوچه. از کارش شکه شدم. دلم به حالش سوخت که جلوی این همه آدم ریدیم بهش. نميدونم چم شده بود اما از زور گویی خسته شده بودم، چند وقتیم بود تو دعواها شرکت نمیکردم، سرم به کارای خودم گرم بود. پسره داشت ميرفت سمتِ دستشويی، آروم آروم پشتش راه افتادم، داشت صورتش رو آب ميزد، وقتی کارش تموم شد زدم پشتش. برگشت نگام کرد کرد.
پسر_ چيه عوضی؟ اينجا هم ولم نميکنی؟
من_ با اينکه عادت نداشتم فوحشِ کسی رو تحمل کنم با آرامش دستشو گرفتم گفتم کاريت نباشه بچه، با من بيا.
بردمش سمتِ بوفه.
من_ روم به صاحبه بوفه بود، هی عمو واسه دوستِ من یدونه مشتی ساندویچ بزن.
صاحب مغازه_ ميشه ۶۰۰ تومان
من_ منظورم مجانی بود. سریع درست کن وقت نداریم.
صاحب مغازه_ خيلی روتو زياد کردیا.
من_ يکم نگاش کردم گفتم اگه دارم باهات درست صحبت میکنم روتو زیاد نکن، نميخوام باهات برخوردی کنم مگرنه تا دم مرگ میبرمت. با زبون خوش یدونه درست کن، عوضش منم خودمو از بچه ها ميکشم کنار ديگه هم به کسایی که ازت چیز میخرن کاری ندارم.
برق خوشحالی رو تو چشمای طرف ديدم.
صاحب مغاره_ باشه من درست ميکنم اما يادت باشه زيرِ حرفت نزنی.
خلاصه ساندویچ رو درست کرد و داد به پسره. يه چشمک به اون پسره زدم گفتم گوشت بشه به تنت. رفتم سمتِ دیگه حیاط . يکم گذشت ديدم پسر داره مياد طرفم، جلو واستاد
پسر_ نصف ساندویچ رو برات آوردم، خيلی ممنون.
من_ نه عزيز خودت بخور. فعلاً هم برو بذار تنها باشم.
پسر_ آقا فرهاد، اونقدر ها هم که ميگن بد نيستی.
من_ ای بابا حالا انقدر انگولکم کن که قاطی کنما، گفتم برو پی کارت.
پسره_ هر طور که راحتی.
دستش رو آورد جلو گفت، کوچیکت من رضا هستم. *
لیوان شير رو برداشتم يکم ديگه خوردم. هنوز تو تاریکی محض به ديوارِ رو به روم خيره بودم. زنده باد تجرد و مستقل بودن، کس خل چيه تو هم دلت واسه داداشت تنگ شده، ته تهش فقط چند روز باهم خوشید ديگه. تو با اين اخلاقِ مسخره ات با کی ميتونی بسازی؟ داداشتم یه چند روزی ور دلت باشه باز می پريد بهم. پس با سکوت حال کن فکر هيچ کسیم نکن. داشتم خودمو گول ميزدم اما ته دلم بغض داشتم. حتی دعوا کردن باهاشم مزه داشت. لیوان شیر تموم شد، از تخت پاشدم اومدم پائين رفتم سمتِ آشپزخونه، لیوان رو گذاشتم تو ظرف شوئی. يه سيگار روشن کردم و باز رفتم تو فکر، باز ذهنم قفل شده بود به نگار. از اينکه يکم امروز خوشحالش کرده بودم خوشحال بودم اما اون نگاه عمیقش که دلم و لرزوند بدجور عصبیم کرده بود. کاش می فهميد که چقدر دوستش دارم. کاش می فهميد حاضرم تا آخرِ عمرم به عنوانِ يه دوست باهاش باشم. اما ما آدمها فقط به خودمون فکر میکنیم، خيلی خنده داره حتی عشقمون رو هم مالِ خودمون ميخوايم. در حالی که عشق يه نیروی خارج از اين دنیاست و محدود نيست، اما ما انسانها فقط ياد گرفتيم به زور هم که شده همه چی رو صاحب بشيم حتی عشق رو هم محدود میکنیم. با شدت و عصبانیت از اين قضيه از سيگار کام ميگرفتم. تو دلم گفتم خدا به هممون عقل بده، اما ميدونستم هيچ تغییری تو دنيا اتفاق نمیفته. اگه ما میخوایم دنیا تغیر کنه باید از خودمون شروع کنیم، اگه تونستیم خودمون رو تغیر بدیم میشه امید داشت که دنیا هم تغیر کنه. سیگارم رو تو جا سيگاری خاموش کردم و رفتم رو تخت که بخوابم.

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s