سرنوشت شوم قسمت چهاردهم

يه خداحافظی کوچيک کردیمو ازش تشکر کردم، پریدم پائين .يه بوق زدو با سرعت حرکت کرد. ديوونهِ هر وقت ميخواست بره پيش زنش هميشه همين جوری رانندگی میکرد. به قولِ خودش اسم سميرا(زنش) که میاد قلبش تند تند ميزنه. يه نیشخند زدمو به خودم اومدم. ته کوچه رو نگاه کردم اثری از ماشينش نبود. سرمو تکون دادم رفتم سمتِ در. آخیش باز هوای سردو خنک خونه بود که میخورد به صورتم. کف سنگی خونه مزه خاصی بهم ميداد. لباسامو شوت کردم رو تختو از عطش شدید کلی آب خوردم. يکم واسه خودم به درو ديوار نگاه کردم، جالب بود با اينکه نزديکِ ۱ ساعت از جنون ميگذشت اما هنوز فکری تو سرم نمیومد. کاش ميتونستم عين آدمای عادی باشم. از تو دلم یکی میگفت فرهاد بد کردی با خودت، بد کردی. جواب دادم زر نزن بابا بذار يکم سکوتو حس کنم. موبايلو هم ساکت کردم. داشتم ميرفتم سمتِ حموم که تو وان يکم استراحت کنم، آب داشت وانو پر ميکرد اما دلم بدجور هوسِ آهنگ کرده بود، برگشتم استریو رو روشن کردم، camel گذاشتم. آب سرد وان هوشو از سرم پروند، خودمو تو وان مچاله کرده بودمو از سرماش ميلرزيدم. یکم که گذشت برام عادی شدو کامل ولو شدم کفه وان. با صدای سرد ویلون سِل سرمو آروم تکون میدادمو با خواننده زمزمه ميکردم. داشتم تو ذهنم مرور ميکردم که به غیر از ديدن نگین و نگار چی کار بايد امروز ميکردم، ياد کارای اداری افتادم اما اصلاً حوصله اش رو نداشتم، نميدونم چرا دلم نمی خواست امروز هيچ کلمه ای از دهنم خارج بشه، ميدونستم اگه برم دنبالِ کارای اداره نمی تونم اونجوری که بايد مثبت صحبت کنم، ترجيح دادم بذارم فردا برم البته اگر از دست اين دوتا هیولا امشبو زنده میموندم. سیگارمو تو جا سيگاری خاموش کردم. خب حالا ميشد با خيال نسبتأ آسوده فکر کرد که با نگين چطور برخورد کنم که گندکاری هایی که کرده بودمو درست کنم، نبايد ميذاشتم نسبت به علی بی ذوق بشه. اما چطوری؟ آروم آروم رفتم تو فکر. چشمامو باز کردم، باز خوابم برده بود. يکم خودمو تو وان کشو قوس دادم اومدم بيرون. خدايا من چقدر عاشق آبو موسيقیم آخه. جواب دادم بس که خُلی. اگه ولت کنن عين وزغ نصف عمرتو تو آب ميگذرونی. صدای گيتارِ آرومه camel هنوز از استریو شنيده ميشد. ساعت نزدیک 3 بود، جالب بود که منه هیولا هنوز گشنم نشده بود. درجه کولرو کم کردم يه شلوارک پام کردمو شروع کردم اتاق خوابمو مرتب کردن. اومدم تو هال چشمم افتاد به سفره که هنوز از صبح روی زمين مونده بود، رفتم قشنگ همه چیزو گذاشتم سر جاشو يه نظمی به وسايل دادم که بتونم درست فکر کنم
“” قانون اول موفقيت تو کار ميگه، هر وقت خواستی پشت ميزِ کارت بشینی اولين کاری که باید بکنی اينه که کلِ اون ميزو مرتب کنی، بعدش ميتونی با خيال بازتر فکر کنی و به کارت برسی. “”
به موبايل نگاه کردم ديدم ۲ تا پيغام دارم، يکی از طرف نگار، يکی از طرف نگين. لبخندِ تمسخر آمیزی به خودم زدم گفتم خدا بخير کُنه، مالِ نگارو باز کردم
“حالت خوبه؟ چرا جواب اس ام اس رو نِميدی؟ نگرانت شدم، باز چيزی شده؟”
براش نوشتم، سلام. خوبم، يعنی فکر کنم که خوبم. ميشه برنامه شبو بیخیال بشی؟ من اصلا حوصله ندارم. Ok؟
رفتم سراغ پيغام نگين
“سلام بد اخلاق، کارای اداریت انجام شد؟ تا چند ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم ببينمت. ”
وای خدا اين ديگه چی ميگه!!! چرا یهویی اينقدر بهم پیله کرده؟!!
براش نوشتم، سلام. من الان دنبالِ کارای اداری هستم که بايد بکنم خيلی سرم شلوغه، نميشه بیخیال بشی؟ خيلی خستم
گوشیو گذاشتم رو ميزِ کامپیوترمو منتظر شدم که جوابشون بياد ببينم چه خاکی بايد سرم بکنم. اَه به اين زندگی که هر روز هزار تا بامبول بايد در بيارم. cd رو عوض کردمو از یاور گذاشتم. همینجوری تو خونه قدم ميزدمو منتظرِ جواب اونا بودم. چند دقیقه بعد صدای زنگ اس ام اس اومد. سریع رفتم گوشیو برداشتم از طرف نگار بود
” نخير، اصلاً هم نميشه امشبو بیخیال بشم، تازه الان که اينجوری اعصابت به هم ريخته منم کنجکاو کردی، پس بيشتر پیله ميکنم که ببينمت بفهمم چی شده. شب چه ساعتی ببينمت؟ ”
کلافه شدم گوشیو پرت کردم رو تختم، تو دلم گفتم اين از اولیش که دهنت سرويس شد. ببين دومی به کجا ميرسه. دوباره قدم زدنای عصبیم تو خونه شروع شد، از اينور ميرفتم اونور، از اين اتاقِ به اونیکی، ديدم نخیر خبری نشد. موبايلو برداشتم خواستم به نگین زنگ بزنم اما احساس کردم اگه حرف بزنم نميشه قضيه رو تموم کنم، دوباره اس ام اس قبلیو براش فرستادم. چند دقيقه گذشت که گوشیم زنگ خورد. نگين بود که زنگ زده بود، خواستم جواب بدم اما گفتم خب احمق الان جواب بدی از اينهمه سکوت ميفهمه بيرون نیستی و بهش دروغ گفتی، reject کردم. يکم گذشت اس ام اس اومد
” نمی تونی صحبت کنی؟ قضيه امروز هم من بیخیال نميشم، بايد ببینمتو باهات صحبت کنم. من چند ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم. ”
ديگه از اين بدتر نمی شد. نميدونم چقدر سر جام واستاده بودمو مشغولِ فکر کردن بودم اما یهویی به خودم اومدم، هنوز گوشی دستم بودو داشتم به جلوم نگاه ميکردم. گوشیو گذاشتم جای مخصوص خودشو باز قدم زدنام شروع شد، اصلاً اشتهایی به غذا نداشتم. داشتم واسه خودم حرفایی که بايد به نگين میگفتمو آماده ميکردم. تو ذهنم حرفایی که قراره اون بهم بگه هم پیش بینی میکردمو سعی ميکردم جوابشونو به بهترين شکل آماده داشته باشم که بتونم حالیش کنم ديگه نبايد به من فکر کُنه. احساس خستگی زيادی تو پاهام ميکردم، به خودم اومدم ساعتو نگاه کردم، نزدیکای ۴:۳۰ بود، حدود ۱ ساعتی همين جوری داشتم تو خونه راه ميرفتم. يکم آب به سرو صورتم زدم. خدا رو شکر تو سخت ترین شرايط مغزم بيکار نیستو هميشه يه راه حل واسه خودم پيدا ميکنم. حس ميکردم ميتونم از پس نگين بر بيام. با لبخندِ ملیحی که به لبم بود ولو شدم رو مبل 3 نفره استریو رو خاموش کردمو شروع کردم تو کانالای ماهواره چرخ زدن. چشمام به تلوزیون بود اما ذهنم پيش نگار. يکم به اون هم فکر کردم، آخرش بیخیال شدم گفتم فعلاً مهمترين چيز نگینه، تو اون رو حل کن خود نگار هم ردیف ميکنی. تلوزیونم خاموش کردمو شروع کردم کتاب خوندن که يکم از اون حالو هوا بيام بيرون. ساعت نزدیکای 6 بود که باز گوشیم زنگ خورد. حدس ميزدم نگين باشه رفتم گوشیو برداشتم، آره خودش بود
من_ سلام
نگين_ سلام، خوبی؟
من_ مرسی، ای بد نيستم
نگين_ انگار الان خونه ای، کارای اداریتو انجام دادی؟
من_ والا بحثش مفصله حالا بايد فردا برم بقيه اشو ردیف کنم. آره الان خونم
نگين_ خوبه، پس کاراتو بکن من تا نيم ساعت ديگه ميام پيشت. مشکلی که نيست عين صبح؟
من_ بیای خونه؟
نگين_ آره خب
من_ من ميگم بهتره بيرون همديگه رو ببينيم. نگين بايد باهات حرف بزنم
نگين_ خب خونه حرفاتو بزن
من_ نه خونه مناسب نيست. خواهش ميکنم نگين اذيت نکن
نگين_ يکم ساکت شدو بعدش گفت خب کجا ببينمت؟
من_ منم آدرس يه کافی شاپو بهش دادم گفتم 1 ساعت ديگه خوبه؟
نگین با اینکه احساس ميکردم خورده تو ذوقش اما موافقت کرد
تلفنو قطع کردم يکم تو آينه خودمو نگاه کردم، گفتم جنگ شروع شد. کتابو گذاشتم سر جاش رفتم يه لیوان شيرو چند تا خرما هم خوردم که مغزم کم نیاره. ديگه کم کم بايد حاضر ميشدم که سر وقت برسم. لباسارو تو کمد دونه دونه نگاه ميکردم، يه تيپِ مردونه زدم. شلوار مردونه مشکی با پیرهن طوسی تيره. درِ خونه رو بستمو آروم آروم تو خيابون راه ميرفتم. تو فکر خودم بودم که ديدم رسيدم جلوی کافی شاپ. ساعتو نگاه کردم ۱۰ دقيقه زود رسيده بودم. رفتم تو نشستم سر يه ميز، پشتم به در بود. يکی از کسایی که اونجا کار ميکرد اومد خوش آمد گویی کرد گفت چی ميخورید، گفتم فعلاً هيچی منتظرِ کسی هستم، خودم ميام سفارش ميدم. طرف رفتو منم يکم درو دیوارو که با چند تا تابلو منظرهِ طبیعت تزئین شده بود نگاه کردم. خوشبختانه زياد شلوغ نبود جز ۲ تا ميزِ ديگه، بقيه میزا خالی بود. داشتم موبايلمو روی ميز میچرخوندم که بيکار نباشم، يه دستی زد رو شونم، برگشتم نگاه کردم ديدم نگینه. يه لبخند زدم سلام احوال کردم نشوندمش صندلی جلويی. يکم تو چهره من نگاه کرد، اما من سرم به مبايل بودو هنوز میچرخوندمش، با دستش موبايلو از روی ميز برداشتو منو مجبور کرد که از سکوت خودم بيام بيرون. نگاش کردم، مثل هميشه جذاب بود، آرایش نسبتأ ملایمی داشت که با شال حریر آبی رو سرش با مانتویِ سفیدش ست ميشد. يکم نگاش کردم از چشمای سبزش ميرفتم سمتِ دماغش، از دماغ به دهن، بعد به لپش، خلاصه تو صورتش میچرخیدم که با تکونایی که بهم ميداد فهميدم بازم زيادی داشتم نگاه ميکردم، نميدونم چرا هيچ کلمه ای از دهنم خارج نمی شد انگار که دوست داشتم دهنمو بسته نگه دارم
من_ چی ميخوری سفارش بدم؟
يه نگاه به منوی رو میز کرد گفت فرق نمی کنه هر چی خودت ميخوای برای منم بگير. ۲ تا کافه گلاسه سفارش دادمو برگشتم پيش نگين
نگين_ خوب به خودت رسیدیا ناقلا، خوشگل شدی
من_ خوشگل کدومه بابا، دلم واسه لباسای تیره ام تنگ شده بود، اينو پوشیدم
نگين_ از لحنِ سرد من يکم لبخندش کمتر شد. ببين فرهاد منو تو يه عالمه خاطره قشنگ باهم داريم، به هم اعتماد داريم. علی هم تو رو میشناسه، من فکر نکنم اگه ما بخوایم يکم ديگه باهم باشيم مسئله ای برای هيچ کدوم از ما پيش بياد
من_ وقتی که اين حرفارو ميزد سرمو تکون ميدادم، خیلی عصبی گفتم چرا اتفاقاً مسئله های زيادی هم پيش مياد. بابا تو ازدواج کردی چرا نميخوای اينو بفهمی؟
نگين_ خب کرده باشم، کاره خلاف که نميخوام بکنم. ( البته تو چهرش که نگاه ميکردم میفهمیدم خودش ميدونه اين کارش ته خلافه)
من_ خلاف نيست؟؟؟؟ واقعاً که. ببينم تو جداً مُخت عيب کرده يا خودتو ميزنی به خریت. یادت نیست اون شب که پيشم بودی به شوخی گفتم علی ممکنه اونور آب یکم با زنای خارجی شیطونی کنه چقدر نگرانو دمغ شدی؟ که سریع بهش زنگ زدی. یادت رفته؟ يکم لحنِ صدام خشن تر شد، تو واقعاً فکر کردی اگه يه وقت علی بفهمه هيچی نميشه؟ اگه بفهمه خـــــورد ميشه، جوری میشکنه که ديگه نميشه جمعش کرد. زندگیت از هم میپاشه. چرا سر خودتو شيره میمالی؟
به ميز خيره بودمو سرمو تکونای عصبی ميدادم که دستشو رو دستم حس کردم. با اخم به چشماش نگاه کردم، اونم داشت با یه لبخند مصنوعی به چشمای من نگاه ميکرد
نگين_ همين که اين همه به فکرمی نميذاره راحت ازت بگذرم
من_ ببين نگين، من اين حرفا حالیم نيست. تو شوهر کردی بایدم بهش متعهد بمونی. اون شبم اگه چيزی شد بنداز تقصير من. آقا اصلاً غلط کردم، بیخیال شو
نگين_ فرهاد تو خوب منو ميشناسی، من خيلی شهوتم بالاست. تا برگشتن علی ديوونهِ ميشم
من_ ديگه داری کلافم ميکنی نگینا. اين حرفا چیه که ميزنی؟ يعنی اينقدر اراده نداری ۲ هفته واسش صبر کنی؟ واقعاً که
نگين_ يکم لحنِ صداش عصبی تر شد، نه نميخوام صبر کنم. بابا منم آدمم. حق انتخاب دارم. ندارم؟
من_ چرا داری، اما الان نه. برو ازش جدا شو اون وقت با هرکی دوست داشتی حال کن. واقعاً که ازت نارحتم، علی پسر خيلی خوبیه. کلی هم دوسِت داره. من نمی تونم بفهمم چرا نميخوای بهش متعهد بمونی!!! نمی فهمم. تو اون نگينی نيستی که من قبلاً میشناختم
نگين_ ميدونم دوستم داره. منم دوستش دارم اما سکس ربطی به زندگيم نداره که. من هنوزم دوستش دارم. فقط چيزی که هست اينه که …
يکم ساکت شد،
من_ اينه که چی؟
نگين_ بعده يکم سکوت به حالته عصبی گفت اون نمی تونه مثل تو منو ارضا کُنه. اون شب اون سکس يه مزه ديگه ای بهم داد، نمیتونم فراموشش کنم
از درونم خورد شدم، وجدانم داشت خفم میکرد که ریدم به بنیاد یه زندگی. تا خواستم جوابشو بدم، يکی از خَدمه اونجا سفارش ما رو آورد. مجبور شدم ساکت بشم. يکم سکوت بين ما گذشت خيلی از دست نگين ناراحت شده بودم، با اينکه ظهر تو خونه خودمو واسه هر سوال و حرفی از طرف نگین آماده کرده بودم اما انتظارشو نداشتم که چنين چیزایی رو مطرح کُنه. يکم با لیوان بازی کردم، نگاش کردم
من_ ببين نگين، منو تو خيلی وقته باهم هستيم، من خوب میشناسمت. تو اين نگینی نيستی که الان سعی ميکنی باشی. تو احساس داری قد يه دنيا، يکم به علی فکر کن. به اين فکر کن که اينهمه دوریو تحمل ميکنه که فقط تو آينده بهتری داشته باشی. اينهمه کار ميکنه که تو و بچه هاتون در آینده تو آسايش زندگی کنيد، خرابش نکن نگين. ميفهمم چی ميگی، من نبايد اون شب اون کار رو ميکردم که الان حس کنی من بهتر از علی می تونم ارضات کنم. اما ببين نگين هر چيزی راه حل داره.
نگين_ راه حلش چيه؟ جز صبر کردن؟
من_ ببين نگين الان هر دوی ما داريم آزمايش می شيم. تو ميدونی من با اینکه هر کاری فکرشو کنی کردم اما يه سری اعتقاداتی هم دارم که کاملاً بهشون پایبندم. تو اگه الان از اين آزمايش سربلند بيرون بیای مطمئن باش تغييرات مثبتی تو زندگیت ايجاد ميشه. راه درست اينه که با علی بمونی، توی تک تکه لحظات، فقط با اون باشی. اين ميشه عشق
نگين_ فرهاد من بچه نيستم، همه اينا رو ميدونم. اما يه جورايی گاهی خب هوسی ميشم مثل امروز. باور کن سخته خودمو اينهمه نگه دارم
من_ ميدونم، ميدونم سخته، اما به خدا اگه ما يه بار ديگه اين کارو بکنيم ديگه معلوم نيست چی تو آينده پيش مياد. همش ميخوای علی رو با من مقايسه کنی، کم کم از علی زده ميشی، وقتی می خواد باهات باشه درست باهاش نيستی. هی ميخوای با اونی باشی که درست حسابی بهت حال ميده، کم کم اينا تو رفتارتم خودشو نشون ميده، علی کم کم به شک ميفته. يه روزی هم همه چیزو ميفهمه، اون موقع میشکنه، اما بيکار نمیشینه. نگين تو رو خدا کوتا بيا. بچسب به زندگیت، خودت بسازش. تو فکر کردی من از همون بچّگی که به دنيا آمدم اينهمه به سکس وارد بودم؟ نه بابا، من مقاله زياد خوندم کتاب زياد خوندم با يه عالمه آدم که خودت میشناسیشون سکس داشتم. منظورم اينه که تو خيلی راحت ميتونی به علی کمک کنی بهترو بهتر بشه توی همه چیز حتی سکس. من هم کمکت ميکنم، کتاب بهت ميدم که بدی علی بخونه، آدم معرفی ميکنم باهاشون حرف بزنيد. اما خواهش ميکنم تو رو جون علی جون خودت اصلاً جون من ديگه به خيانت فکر نکن
نگين_ سرشو گرفته بود پائين، انگار که شرمنده شده باشه
با دستم سرشو آوردم بالا، تو چشماش نگاه کردم
من_ نگين خودت بهتر از من ميدونی، ببين ازدواج فقط واسه تکامله، خب الان تو بايد خودتو نشون بدی که لیاقت اين ازدواجو زندگیو داری. بايد خودتو آماده کنی که کمک کنی علی پيشرفت کُنه، توی همه زمینه ها، کلِ ازدواج همينه، کمک به طرف مقابل برای بهتر شدن
چند قطره اشک از گوشه چشمش جاری شد، دستامو که رو صورتش گرفته بودم بوس کرد، هيچی نگفت. با دستم اشکاشو پاک کردم، ميتونستم حس کنم همه حرفام بهش اثر کرده. ميتونستم حس کنم پایه زندگيش که داشت سست ميشد حتی محکم تر از قبل شده، احساس غرور ميکردم که تونستم کمکش کنم. با لبخندی که به لبم بود، يه چشمک بهش زدمو بسته سیگارمو از ميز برداشتم گفتم يه سيگار ميکشم ميام. راه افتادم سمتِ بيرون کافی شاپ.

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s