سرنوشت شوم قسمت پنجم

خلاصه خودمونو ترو تميز کردیمو از حموم اومدیم بیرونو تا صبح، لخت تو بغلِ هم خوابيديم. صبح که پاشدم ديدم نگين هنوز خوابه، بیدارش نکردم رفتم بساط صبحونه رو آماده کردم، داشتم سفره رو ردیف میکردم که دیدم نگین بیدار شد. با همون حالته خواب آلود، همونجور که چشماشو میمالید از تخت بلند شد
نگین_ صبح بخير
من_ يه چشمک بهش زدم گفتم برو صورتتو آب بزن کله پا نشی
صبحونه رو با هم خورديمو يه کمی نشستيم واسه خودمون درو دیوارو نگاه کردیم، ساعت نزدیکای 8 بود
من_ نگين من بايد برم استخر
نگین_ من میرسونمت بعدشم خودم از اونور ميرم خونه خودم
از درِ خونه زديم بيرون، هر دو با همون لباسای ديروز. رسیدیم دم استخر، خواستم ازش خداحافظی کنم که
نگین_ فريد هنوز اينجا کار ميکنه؟
من_ آره چطور؟
نگین_ خیلی وقته ندیدمش بیام يه سلامی بهش بکنم
با هم رفتيم تو، سمانه تا ما رو با هم ديد يه لبخند زدو سلام کرد. منم يکم بهتر از گذشته ها جواب سلامشو دادم، رفتيم تو ديديم فريد داره لباسشو عوض ميکنه. ما رو که دید اومدو يه سلام علیکی با نگين کرد
فرید_ با خنده گفت خوبه ديگه شما دو تا وِل کُنه هم نمی شيد
من_ منم پرو بازیم گل کرد گفتم، اَی گفتی فريد، منم هی بهش ميگم بابا ازت خسته شدم، برو پی زندگی خودت بذار من یه نفس راحت بکشم، اين نگين بی خیال من نميشه
نگين هم يکم با تعجب نگام میکرد
نگین_ باشه به موقعش به حسابت ميرسم
من_ فريد مردشورِتو ببرن همه چی تقصير تو ديگه، همش مايه دردِ سر ميشی، نگين جون غلط کردم. مگه خلو چل شدم که ولت کنم
خلاصه تیکه باره هم میکردیمو میخندیدیم که بچه ها اومدن
نگين_ بهتره من دیگه برم
خداحافظی کردو یواشکی رو لبمو بوسیدو رفت
فريد_ خُله تو آدم نميشی!
من_ چطور
فرید_ حلقه دستش بود، به اين بنده خدا هم رحم نميکنی؟
من_ بابا یهویی شد اصلاً قصدی نداشتيم. ديشب پيش من بود حالش بد شد بردمش خونه، ديگه نفهميديم چی شد رفتيم تو بغلِ هم
يه نيشخند زدو گفت خودتیو رفت پيش بچه ها. منم رفتم لباسمو عوض کردمو رفتم پیششون، احساس ميکردم يکم حالم بهتره. خلاصه با بچه ها گفتیمو خندیدیمو تمرینو شروع کرديم. آخرِ تمرين باز ۱۰ دقيقه وقت آزاد به بچه ها داديم که تو آب واسه خودشون بچرخنو طبق معمول روزای پیش به سؤالات مادر پدرشون جواب بديم. ديدم مادرِ نيما، همونی که کارتشو داده بود بهم، زيرِ چشمی منو نگاه ميکنه. با خودم گفتم شیطونه ميگه برم از تیغه چیکو بگذرونمش که ديگه اينجوری به پسرا نگاه نکنه ها. تحويلش نگرفتمو رومو کردم یه وره ديگه. لب استخر واستاده بودم بچّه ها رو که واسه خودشون مشغول بودن نگاه ميکردم که خودش اومد
مادر نیما_ سلام، بنظر خيلی حالت بهتر شده امروز!
من_ سلام، آره یکم بهترم
مادر نیما_ خوشحالم که بهتر شدی
من_ واسه جناب عالی که خوب نشد، مطبت خالی میمونه
مادر نیما_ غصه منو نخور، وضعيت پیشرفت نيما چطوره؟
من_ همونجور که خودت داری میبینیش خيلی بهتر شده اما اگه بتونه روزای دیگه هفته رو هم شنا کُنه بيشتر مسلط ميشه. مثلاً اون روزای دیگه رو ببریدش يه استخر ديگه يا همينجا به عنوانِ تفریحی بياد يا چمیدونم اگه ساختمونتون استخر داره اونجا تمرين کُنه
سرشو به حالت اينکه نظرش مساعده بالا پائين میکردو گوش ميکرد. يکم براش نطق کردم
من_ بچه ها دارن ميرن لباس بپوشن با اجازه من به کارام بررسم
خداحافظی کردو رفت
فريد_ يه چشمک زدو گفت سوجه جديد مبارک
من_ خفه بابا، سوجه جديد کدومه. من حوصله خودمم ندارم دنباله این کارا هم نيستم
فرید_ آخ بميرم برات که اصلاً هم از اینکارا نميکنی. خوبه حوصله نداری اينجوری هستی، اگه داشتی ديگه واویلا احتمالاً به منم تجاوز ميکردی
من_ با خنده گفتم ديونهِ
يکم از اينور اونور حرف زديم يه سيگار روشن کردمو مشغول شدم تا بچه های سانس بعدی اومدنو منم باهاشون مثل هر سری رفتم تو آب که تمرين کنم. بچه ها هم بخاطر اينکه حال من سر جاش بود حسابی خوش میگذروندنو باهام شوخی میکردن. خلاصه اون سانس هم تموم شدو لباسامونو عوض کرديم. موقع رفتن فريد منو تا یه جایی رسوند، تو راه چیز خاصی به هم نگفتیم، نزدیکای خونه بودیم که
من_ میخوام بقیه راه رو يکم قدم بزنم
آروم آروم به سمتِ خونه رفتم. تو راه حواسم پيش نگار بود که بالاخره باهاش چی کار کنم. چند باری خواستم سر خودمو گول بزنمو راضی شم که باهاش يه رابطه رو شروع کنم اما هر جور که فکر ميکردم نمیتونستم خودمو راضی کنم. گفتم گوره باباش بالاخره یه طوری ميشه ديگه، فعلاً برو تو خونه یه چیز درست کن که از گشنگی نمیری. کلید انداختم رفتم تو، هوای تو خونه خنک تر از بيرون بود يه لحظه کيف کردم. کولرو زدمو ولو شدم رو مبل. همینجور که نشسته بودم همه لباسامو در آوردمو لخت شدم، پاشدم به سرو صورتم آب زدم یخچالو نگاه کردم ديدم باز غذا آماده ندارم حوصله آشپزی هم نداشتم يکم ميوه با سالاد قاطی کردمو خوردم. بعدشم پاشدم رفتم حموم تو وان دراز کشيدمو خوابم برد. نميدونم چقدر خوابيده بودمو کی خوابم برده بود. پاشدم خودمو خشک کردم، اومدم تو هال به مبايل که silent کرده بودم نگاه کردم، از کسی خبری نبود. دوباره گذاشتمش رو میز و تلوزیونو روشن کردم، کانال ۴ داشت الاهه قمشه ای نشون ميداد. اونجا کانالو نگه داشتمو شروع کردم مرتب کردن خونه. خونه که مرتب شد چشمم به ساعت افتاد، تقريباً نزدیکای ۵ بود. ديدم هيچ کاری ندارم که انجام بدم، به ذهنم خورد یکم کتاب بخونم. واسه خودم يه سری از کتابای اُشو رو ريخته بودم زمين دوره خودمو مشغول بودم. حدود ساعت ۷ مبايل زنگ خورد. حدس زدم باید نگار باشه چون منتظرِ تلفنِ کسی نبودم. Answer رو زدم
من_ الو
نگار_ سلام خوشگلم
من_ به به سلام نگار خانم. از اين طرفا؟
نگار_ ديدم تو که مارو تحويل نمیگیری این بود که خودم زنگ زدم
من_ کارت درسته. حالت چطوره؟
نگار_ خوبم تو چطوری؟ انگار امروز شنگولی؟
من_ آره، ای بدک نيستم
نگار_ دورو برت ساکته، خونه ای؟
من_ آره، طبق معمول
نگار_ من با پريسا بيرون بودم رفتيم يکم خريد کردیم، الان نزديکِ خونهِ تو هستم. ميام دنبالت باهم بريم بيرون
من_ نه عزيز حوصله غير خودمونو ندارم. ميخوای برو رفیقتو برسون تا یه جایی بعدش همديگه رو ميبينم
نگار_ يکم فکر کرد گفت باشه. تو حاضر باش میام دنبالت سر راه پريسا هم ميرسونيم
قبول کردمو قطع کردم
با خودم گفتم جنگ شروع شد. رفتم سروقت کمد يه تيپِ اسپرت زدم، يه تیشرت آبی روشن با شلوار پاچه گشاد لی پوشیدمو رفتم دم در واستادم که برسه. يه سيگار روشن کردمو واسه خودم به اينور اونور نگاه میکردمو فکر ميکردم که چطوری باهاش صحبت کنم. خلاصه چند دقیقه بعد جلو پام ترمز زد. يکم داخل ماشینو نگاه کردم نگار با همون عینک محشرش دیده میشد، پريسا هم نشسته بود کنارش، پریسا پیاده شد که من بشینم جلو، شونش رو گرفتم
من_ نه بشين جلو، من ميخوام عقب بشینم راحت باشم
يه لبخند زد نشست سر جاش، منم نشستم پشت. نگار برگشت يکم حال احوال کردیمو حرکت کرد. ضبط ماشين گوشامو داشت کر ميکرد، يه آهنگِ ايرانی بود. منم که کلاً به غیر از یاور، هيچی ايرانی گوش نمی دم کنترلو از جلو برداشتمو صدا رو آوردم پائين
من_ چيز ديگه نداری؟ سی دی متالی که برات زدم کو؟
نگار_ فرهاد کوتا بيا پريسا متال گوش نمی کنه، بذار دم خونه اش که رسوندمش بعدش متالو بذار
من_ راست ميگه پريسا؟
پریسا_ برگشت نگام کرد گفت خب آره زياد دوست ندارم
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم به اين خوبی چرا زياد خوشت نمياد؟! از اين ايرانيا که چرتو پرت ميگن که بهتره
چيزی نگفت يکم نگاش کردم يه چشمک زدم، شیطونه درونم ميگفت بگو فقط بخاطر تو اين آهنگو عوض نمی کنم خوشگله، اما منطق ميگفت از حسرتو جنگ با نگار بترسو خفه خون بگير. خلاصه يه چشمک بهش زدمو گفتم موردی نيست تحمل ميکنم. نگار تو آينه نگام کردو يه چشمک برام زد. بعد از چند دقيقه رسيديم دم خونه پريسا اينا، پریسا داشت پیاده میشد
من_ مهمون نميخوای؟
تعارف کرد بريم داخل گفتم نه بابا شوخی کردم، خوشحال شدم ديدمت. با نگار رو بوسی کردو رفت سمتِ خونش. وقتی پريسا رفت تو، تازه نگار اومد طرفم
نگار_ خوشگل من چطوره؟
من_ يه ابرومو انداختم بالا گفتم ای ناقلا ادای منو در نیار. باز جلو آينه واستادی؟
خندیدو گفت دلم می خواد حرف دلمو بهت بزنم
من_ its up to you (به عهده خودته ميخوای بزن نميخوای نزن)
نگار_ بيا تو رانندگی کن
من_ حسش نيست خودت بشين پشت فرمون
سی دی متالو گذاشتم تو دستگاه يه کلیپ از children of bodom بود. ماشینو روشن کردو صدای take offتوی خیابون پیچید
من_ هوو چه خبرته؟ مگه سر آوردی اينجوری ميری؟
نگار_ تو ديوونهِ که بغلم ميشينی رفتارت به منم سرايت ميکنه اينجوری ميشم
من_ سرعتو کم کن یکی رو زير ميگيری خر بیارو باقالی بار کن
نگار_ همینجور که سرعتو آروم میکرد گفت پس سی دی رو عوض کن که دوباره اينجوری نشم
منم سی دی رو در آوردمو select از یاور گذاشتم تو ضبط. خلاصه دم پاساژ شهریار نگه داشت، يه پاساژ ۳ طبقه بزرگه
من_ مگه نگفتی با پريسا اومده بودی خريد؟ بازم میخوای چیزی بخری؟
نگار_ آخه من چيزی نخریدم، گفتم با تو بيام که با سلیقه تو بگيرم
يکم فيلسوفانه نگاش کردم گفتم بريم، خدا بخير کُنه. دستامو کرده بودم تو جیبه شلوارمو به جلو خيره بودم که دست نگار رو روی دست خودم حس کردم که داشت سعی ميکرد دستامو از شلوار در بياره بگيره دستش
من_ نگار!!!؟
نگار_ هيس
دستامو گرفت تو دستش، با اينکه بدم نمی اومد دستم تو دستای گرمش باشه اما از اينکه بخواد فکر کُنه من جوابم در مورد پیشنهاد دوستی باهاش مثبته دوباره دستامو از دستش در آوردم. بدجوری خورد تو پرش ، دلم براش سوخت
من_ اگه دوست داری دستتو بنداز رو دستم (از فاصله ای که بين دستم و بدنم ايجاد شده بود)
اونم همینکار رو کردو دوش به دوشِ هم رفتيم تو. پاساژ نسبتاً شلوغ بود، منم فقط به خاطره دل نگار زِده حال بهش نزدمو رفتم تو، کلاً از جاهای اينجوری شلوغ خوشم نمياد. خلاصه مشغولِ نگاه کردن پاساژها بوديمو لباسا رو با هم ارزيابی ميکرديم. نگار هی به من لباس نشون میداد، منم از هر ۱۰۰ تا که نشون ميداد از ۹۹ تاش ايراد ميگرفتم. همینجوری مغازه ها رو بررسی میکردیم که يه لباس یه سره بلند قرمزِ حریر بدون آستين با یقه نسبتأ باز با کمرِ باريک به چشمم خورد، یه جورایی تحریکم کرد. يکم نگاش کردمو تو ذهنم نگارو توی اون تصور کردم، بنظرم بد نمی اومد
من_ نگار نظرت درباره این چیه؟
نگار_يکم نگاش کرد گفت قشنگه
من_ بريم تو يه امتحانی بکنش
رفت تو اتاق پرو، تا موقعی که منو صدا کنه، یکم سواستفاده کردمو با فروشنده شروع کردم لاس زدن، بی پدر تو چشمام طوری زُل میزد انگار که از قهطی در رفته. خلاصه با فروشنده مشغول بودم که نگار صدام کرد. رفتم سمت اطاق پرو در نیمه باز بود یکم بیشتر بازش کردم، وقتی چشمم بهش افتاد يه لحظه از خودم بيخود شدم. خواستم بپرم لب سرخشو که با لباسش نسبتأ ست ميشد بخورم، اما خودمو کنترل کردم. میزوون اندازه خودش بود انگار برای خودش دوخته شده بود. خودش هم خيلی خوشش اومد بود. خلاصه لباسو گرفتیم (البته بس که من با این فروشنده چونه زدم 20% تخفیف گرفتیم). دوباره اومدیم تو راهرو اصلی، يکم گشتیم
من_ نگار بسه ديگه، یدونه لباس خريدی قیمتش قد ۱۰ تا لباس معمولی بود. نکنه بابای بیچارتو ميخوای ورشکست کنی؟
نگار_ همینجور که خودشو از بغل به من چسبونده بودو راه ميرفتيم يکم خندیدو گفت نه بابا اون ورشکست بشه منم بدبخت میشم، کی می خواد پول به من بده من این همه ولخرجی کنم؟!!
برگشتيم سمتِ ماشين. نشستيم تو ماشین چيزی بهم نگفتیم، يکم به هم نگاه کرديم نزدیکای غروب بود
من_ نمیخوای راه بیفتی؟
نگار_ فرهاد فکراتو کردی؟
تو دلم گفتم وای شروع شد. يکم نگاش کردم
من_ خب خيلی به حرفت فکر کردم اما…
نگار_ اما چی؟
من_ ببين تو هيچ ایرادی نداری، هیچی از خوشگلی کم نداری، اخلاقت هم تا اونجا که من میشناسمت خوبه. منظورم اینه که حتی اگه من نخوام اين رابطه شروع بشه، به اين معنا نيست که تو ايرادی داری، نگار مشکل مثل همیشه خود منم. من نميتونم متعهد باشم. دلم می خواد اما نميشه، از طرفی هنوز آیندم مشخص نيست اصلاً معلوم نيست چی می خواد بشه
نگار_ يه آه کشیدو گفت اينقدر توی پاساژ باهام خوب بودی که حتی فکرشم نمی کردم الان بخوای اينجوری جوابمو بدی
سرمو انداختم پائين، چيزی نداشتم که بهش بگم
نگار_ ميدونی اون لباسو به عشق کی گرفتم؟ به عشق اينکه توی مجلسای مهمونی برای تو بپوشم
لبمو داشتم گاز ميگرفتم، نميدونستم چی بهش بگم يعنی هيچی نداشتم که بگم فقط سرم پائين بود. پاکت سیگار منو برداشت يه دونه از توش برداشت آتيش زدو خيلی عصبی شروع کرد کام گرفتن. نگرانش بودم، از اينکه اينجوری میرنجوندمش خودم بيشتر از اون ناراحت ميشدم. بدجوری کلافه و شرمنده بودم، از ماشين پیاده شدم. به بدنهِ ماشين تکیه دادمو يه سيگار روشن کردم. خدايا چرا با من اينجوری ميکنی؟ چرا همش اين اتفاقا برای من ميفته؟ سؤالاتی بود که تو ذهنم میومدو ميرفت. از زندگی شاکی بودم که با اين همه بدبختی که خودم دارم هميشه افرادِ ديگه که فقط به خودشون فکر ميکنن جلو پام سبز ميشن. يه صدايی از ماشين میومد که بنظرم قبلاً هم شنیده بودمش، آره صدای هق هق نگار بود که داشت جونمو به آتيش ميکشيد. موهای تنم سيخ شده بود، از اينکه اينجوری با دلش بازی کرده بودم خودم پشیمون بودم. دلم ميخواست برم بغلش کنم آرومش کنم، بهش بگم منو ببخش، اما من نميخوام با من بمونی و فنا بشی. اما منطق ميگفت بالاخره بايد عادت کُنه. ياد خودم افتادم موقعی که یکی از کسایی که عاشقش بودم تصمیم گرفته بود از ایران بره، تمام زندگیم شده بود ناله کردن، یاد اون زمان افتادم که از خشم و نفرت از زندگی میترسیدم تنها بمونم که نکنه کاری دسته خودم بدم. هر چی ازش خواستم نره و بمونه قبول نکرد، شبه رفتنش تو فرودگاه کم مونده بود به پاش بیفتم که از ايران نره، ازش خواهش میکردم، از گريه تمام صورتم خيس شده بود، اونم گريه ميکرد اما نموندو رفت، ياد خودم افتادم که بعد از اون ماجرا از ديدن خودم تو آينه هم وحشت داشتم. خورد شده بودم برای باره چندم. از خودم متنفر بودم که داشتم همونکاری رو با نگار میکردم که اون عشق قدیمم با من کرد. دلم نمی خواست نگار بشکنه، با خشم از سيگار کام ميگرفتم که اين چه اخلاقِ مسخره ایه که من دارم. چند دقیقه گذشت ديگه صدای گريه نمی اومد. سیگار منم داشت تموم ميشد، درِ ماشين باز شد. نگار اومد بيرونو داشت منو که پشتم بهش بود نگاه ميکرد، برگشتم طرفش، تمام صورتش خيس بود. پاهام شل شد، حالم از خودم بهم ميخورد که چرا اين بالا رو سرش آوردم. با ناتوانی محض کشون کشون ماشینو دور زدمو جلوش واستادم. بغض گلومو گرفته بود، ميدونستم اگه يه کلمه حرف بزنم گريم در مياد، با همون چشمایی که ميدونستم نگار فهمیده پشتش يه دنيا اشک جمع شده نگاش ميکردم، دوباره حالته صورتش تغيير کرد. بغضش ترکید، سرشو گذاشت رو سينه منو شروع کرد آروم گريه کردن، به دور و برم نگاه کردم. خیابون خلوت بود اما چند نفری با تعجب نگامون ميکردن. مَردم برام مهم نبودن، دلم ميخواست نگار خودشو خالی کُنه. گریش که تموم شد هنوز سرش رو سينه من بود، کمرشو يه کم ماساژ دادم، اما هنوز ساکت بودم. سرشو با دستم از تنم جدا کردمو تو چهره معصومش نگاه کردم، همینجور سرمو به حالت تأسف تکون ميدادم. از بس به خودش فشار آورده بود رنگ صورتش زرد شده بود، نميدونستم بايد چی کار کنم. آروم آروم بردمش اونطرف ماشین سمت صندلی شاگرد. در ماشینو باز کردمو نشوندمش روی صندلی. خودم هم نشستم پشت فرمونو حرکت کردم. آروم آروم ميرفتم. ضبطو روشن کردم، صدای یاور پیچید تو ماشين. صداشو کم کردمو با یاور زمزمه ميکردم. چند دقیقه ای که رفتم به نگار نگاه کردم. ديدم از خستگی بيش حدو اون فشاری که بهش وارد شده بود همونطور که حدس زده بودم، ضعف کرده و خوابش برده. آرزو ميکردم کاش نگار تو ماشين نبودو یه کاری دست خودم ميدادم از اين زندگی مسخره خودمو خلاص ميکردم اما حيف که هميشه يه بهانه ای برای موندن هست. آهنگ تموم شدو آهنگِ بعدی شروع شد، با شنيدن آهنگِ پرنده مهاجر ديگه کنترلم از دستم در رفت، اشکم سرازیر شد. به نگار نگاه کردم ديدم هنوز خوابه، با خيال راحت گريه ميکردم. آروم با یاور ميخوندم و به راه ادامه ميدادم هيچ سعی برای نگه داشتن اشکام هم نمی کردم، واقعاً بهشون احتياج داشتم. آهنگ داشت به وسطای خودش میرسید که نگار بيدار شد. سریع اشکام رو پاک کردم، اما هر خری از چشمای مثل کاسه خون من می فهميد که چه حال زاری دارم. آروم با یاور ميخوندم
ای پرنده مهاجر
ای همه شوق پریدن
خستگی يه کوله باره
روی رخوت تن من
مثل يک پلنگ زخمی
پر وحشته نگاهم
می ميرم اما هنوزم
دنبالِ يه جور پناهنم
آهنگ تموم شد منم به خيابون خيره بودمو حرکت ميکردم. نگاه نگار روم سنگينی ميکرد اما بهش نگاه نمی کردم. گه گاه آبه دماغمو ميکشيدم بالا. رسيدم دم درِ خونشون، نگاش کردم. هر دو تو سکوت غرق بوديم
من_ منو ببخش، مراقب خودت باش
از ماشين پیاده شدمو کشون کشون راه افتادم طرف خونهِ خودم.

ادامه دارد …
نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s