سرنوشت شوم قسمت پانزدهم

دلم ميخواست يکم تنها باشه که حرفام بيشتر روش اثر بذاره. سیگارو گذاشتم گوشه لبمو به ديوار تکیه دادم. مثل هميشه مردم عين کرم تو هم میلولیدن. هميشه اين سوال تو ذهنم بود که چرا ما اينهمه زندگیو برای خودمون سختِ کرديم که مجبوریم از صبح تا شب تو حرکت باشيم. توی جمعیت بعضی ها رو ميديدَم که به سرعت بيشتری راه ميرفتن، استرس از صورتشون معلوم بود، منم با همون نیشخند تمسخر آميز سیگارمو میکشیدم سعی ميکردم زياد تو فکر نرم که واسه نگار هم انرژی داشته باشم. برگشتم تو کافی شاپ. نگين با يه لبخند عمیق نگام ميکرد، لپشو کشیدمو نشستم رو به روش. شروع کردم به خوردن، اما چشمام به ميز بود. خيلی سعی داشتم فکرمو کنترل کنم اما نمی شد
من_ نگين، شروع کن يه چيزی بگو، اگه ساکت باشی ميريزم بهم
نگين_ وااااا، باز تو خُل شدی؟ خب چی بگم؟
من_ چه ميدونم يه چیزی بگو
نگين_ يکم با تعجب منو نگاه کرد یهویی گفت آها يادم رفت بهت بگم، رفته بودی بيرون سيگار میکشیدی برات اس ام اس اومد
من_ اِ، بده گوشیو خب
داشتم گوشیو برمیداشتم که پيغامو ببينم
نگين_ از طرف نگار بود
آره پيغام از طرف نگار بود، بازش کردم:
” هيچ معلومه چت شده؟ چرا اس ام اس منو ظهر جواب ندادی؟ من کی بيام پيشت؟ منتظرِ جوابم. ”
زدم رو پیشونیم گفتم خدايا این یکی هم بخير بگذرون
نگين_ (همینجور که داشت میخندید)، فکر کنم مالِ همينه که الان اعصابت بهم ريخته. راستی رابطتون به کجا رسيد؟
من_ بابا هر چی میکشم از دست خودمه. اون روزی که تو باهام اومدی استخر شبش نگارو ديدم، حرف دلمو بهش گفتمو جواب منفی دادم. کلی گريه کرد، ضعف کرد بردمش خونشون، شب که خوابيده بودم خوابشو ديدم که خودکشی کرده. منم نگران شدم که نکنه یه وقت کار دست خودش بده بهش زنگ زدم که باهاش صحبت کنم، ديشب هم با ۲ تا از دختر دائی هاش خونه من بود. امشبم می خواد منو ببينه معلوم نيست يکی از اونا بهش چی گفته می خواد با من حرف بزنه. صبح هم اينقدر بخاطر اين قراری که با تو داشتم اعصابم خورد بود که اصلاً انرژی واسه نگار ندارم. نميدونم چی می خواد بشه
نگين_ با اين زبونی که تو داری فکر نکنم اونجا هم کم بياری، يه چشمک زد که مثلاً منو که داشتم به صورتِ عصبی سرمو تکون ميدادم آروم تر کُنه. اما فايده نداشت
من_ نگين پاشو بريم بيرون، حالم خوش نيست پاشو
نگين_ خب حداقل بقیش هم بخور
به لیوان نگاه کردم هنوز نصفش پر بود اما اصلاً میل نداشتم، دستشو کشيدم رفتيم بيرون
نگين_ واقعاً دیوونه ای، همش دنباله یه بهونه ای خودتو خالی کنی. خب برو يه دکتر، اَه
ساکت بودمو تند تند راه ميرفتم
نگين_ نميخوای جواب اس ام اس نگارو بدی؟ بهش بگو حالت خوش نيست
من_ اگه زبون آدم می فهميد که من اينجوری عصبی نمی شدم
همینجوری به سرعت غير معمولی تو پیاده رو راه ميرفتم حتی نميدونستم کجا، یهویی نگين دستامو گرفت به زور منو نگه داشت
نگين_ واستا ببينم ديونهِ، اصلاً معلوم هست کجا داری ميری؟ ماشين اون طرفه
من_ به خودم اومدم، اِاِاِاِ من چرا اينجوری ميشم یهویی. سرمو تکون دادم، نگين ببخش يکم بد قِلِق شدم این روزا. بريم سمتِ ماشين
ماشینو روشن کردو حرکت کرد، نميدونستم کجا. گوشیو برداشتم واسه نگار نوشتم کی و کجا ببينمت؟ گوشیو گذاشتم رو داشبورد، همینجور که دستم زيرِ فکم بود به خیابون خيره بودم
نگين_ خب ميخوای چی کارش کنی آخر؟
من_ بابا کلِ قضيه اينه که نميخوام از اينکه باهاش نمیمونم بره تو لاکه افسردگی و اين چرتو پرتا
اس ام اس اومد، نوشته بود تا نيم ساعت ديگه ميام دم خونتون
من_ نگين ميشه منو برسونی خونه؟ می خواد بياد اونجا
نگين_ باشه، پس محکم بشين
حدود ۱۵ دقيقه بعدش دم خونه نگه داشت. يکم آروم تر شده بودم، خواستم پیاده شم که صدام کرد
نگين_ فرهاد
من_ بله!
نگين_ يکم لبشو گاز گرفت با یه لبخند محبت آمیز خاصی گفت، ممنونم ازت. کاش علی می فهميد تو انقدر گلی
من_ دلت خوشه ها، من از بدم بدترم
دستمو آورد بالا بوسيد، ديگه صبر کردن جایز نبود، باهاش خداحافظی کردمو رفتم تو خونه. يه صدایی تو دلم ميگفت، تا وقت داری سعی کن کاری کنی آرومتر بشی، اگه پيش نگار هم قاطی کنی فاطهت خوندست. رفتم آشپزخونه سرمو کردم زيرِ شيرِ آب يخ، واااای از سرماش نفسم بند اومده بود، نفسای عميق ميکشيدم، خودم از کارای خودم خندم گرفت. بلند بلند میخندیدم. همینجوری که سرم زيرِ شيرِ آب بود صدای زنگ اومد. خندم بلندتر شد با خودم گفتم فرض کن الان نگار با اين قيافه تو رو ببينه، چه صحنه کمدی ميشد، سرمو از زيرِ شیر آوردم بيرون بدونِ اينکه خشکش کنم آیفونو زدمو در خونه هم نيم باز کردم، چند لحظه بعد نگار مثل هميشه يه چند ضربه آروم به در زدو اومد تو، یهویی من از آشپزخونه اومدم بيرون، بدبخت تا منو دید یه جیغ از ترس زدو زرد کرد
نگار_ همینجوری که با تعجب شدید منو نگاه ميکرد. ديـــوونهِ، واقعاً که دیوونه ای، اين چه سرو وضعیه
من_ نمیتونستم خندمو نگه دارم، هيچی بابا اعصابم خورد بود سرمو کردم زيرِ شيرِ آب يخ. خودم هم نميدونم چم شد یهویی خندم گرفت، همين
نگار سریع منو کشوند طرف اطاقم با حوله ای که هميشه رو درش آویزون ميکردم سرمو شروع کرد خشک کردن
نگار_ نگا کن، نگا کن با خودش چی کار کرده، تمام جونت خيس شده. نمیگی سرما ميخوری با اين کولر!
دستشو زدم کنار
من_ بکش اون دستتو بچه سوسول خودم بلدم خشک کنم. آب از چونم چکه ميکرد به لباسم. تموم پشتم، حتی پاهام هم خيس شده بود، سرمو که يکم خشک کردم حوله رو برداشتم
من_ خب چيه؟ تا فردا ميخوای واستی منو بر بر نگاه کنی؟ برو بيرون ميخوام لباسمو عوض کنم
نگار_ خب عوض کن من که کاريت ندارم
من_ برو زشته فقط لباسم که نيست
نگار_ نیشش باز شد، گفت ايول پس دیدنی ترم شد
من_ يه ابرومو دادم بالا، بیخیال شو بچه، واسه قلبت خطر داره
نگار_ نه نترس حواسم هست
من_ عجب گيری کردیما، برو بيرون ببينم، دلم نمی خواد نامحرم بدنه نازنینمو ببينه
نگار_ واه واه، نيست هميشه خيلی با لباس پوشيده همه جا ميری! اون از دیشبت مثلاً جلو ندا و مریم با شلوارکو رکابی بودی
من_ همونشم از سرتون زياد بود، تو که ميدونی آمپر من چقدر بالاست
نگار_ زود باش لباساتو عوض کن کلی کار دارمِت
من_ برو بيرون من عوض کنم
نگار_ وااااااای، خدا این دیگه کيه، از دختر نازش بيشتره. مسخره بازی در نیار ديگه فرهاد ميخوام بدنتو ببينم
من_ حرف اضافه موقوف، برو بیرون، دیدنیها یکشنبه هاست
رفت درِ اطاقو بست، تکیه داد به در
نگار_ از جام جم نمیخورم تا عوض کنی
من_ هر طور راحتی، خلاصه من بهت هشدارو دادما، بعداً نگی نگفتی
نگار با برق شیطنت که تو صورتش بود، يه اوهوم تحويل من دادو نگاه ميکرد. لباسمو آروم از تنم در آوردم بدنه عضله ایم افتاد بيرون، همینجور که حوله رو ميکشيدم رو بالاتنم که خشکش کنم
من_ نگار بیخیال شو، برو بيرون بذار راحت لباسمو عوض کنم،(نميخواستم زياد بهش رو بدم)
نگار_ نُچ
من_ تو دلم گفتم منم که پر از سادیسم فقط منتظره کلمه نُچ هستم. رفتم سمتش، همینجور که به در تکیه داده بود دستامو از طرفین شونه هاش گذاشتم به در، مستقيم تو چشماش زُل زدم، نميری کنار ديگه؟
نگار_ با يه نیشخندو ترس، نُچ
يه نیشخند زدم، تو یه حرکت سریع گرفتم بلندش کردم انداختمش رو تخت، تا خواست به خودش بياد، شلوارکمو برداشتمو از در پریدم بيرون. درو از پشت قفل کردم. اون از اونور جيغ ميزد که بيام بيرون ميکشمت، دروغ گو، بدجنس، منم از اينور هر هر میخندیدم
من_ دختر جون زياد سرو صدا کنی همون جا نگهت میدارما
نگار_عمراً، فکر کردی هرکاری بخوای ميتونی بکنی؟
شلوارکمو پوشیدمو رفتم سمتِ آشپزخونه، من باهاش شوخی نکردم تصميم گرفتم يه چند ساعتی تو اطاق بمونه تا بفهمه از من هرکاری بر مياد. يکم آب واسه خودم ريختم تو لیوانو رفتم سمتِ ماهواره، شروع کردم تو کانالاش چرخ زدن، نگار هم گاهی میزد به در، ۲ تا فحش بهم ميداد دوباره ساکت ميشد، داشتم کلیپ تصویری نگاه ميکردم اما صدای مشتای نگار که به درِ اتاق میخورد اصلاً نمیزاشت چيزی بشنوم، رفتم جلو در
من_ بابا چه خبرته، درو شکوندی که
نگار_ درو باز کن ديگه
من_ هنوزم شک داری که من هرکاری بخوام می تونم بکنم يا نه؟
نگار_ نخیر، هرکاری رو نمی تونی بکنی
من_ پس همونجا باش تا شکت برطرف بشه
داشتم ميرفتم سمتِ ماهواره
نگار_ فرهــــــــاد، اذيت نکن، سر به سرم نزار منم قاطی میکنما
من_ مهم نيست، مگه يه ضعيفه چی کار ميتونه بکنه. بلند زدم زيرِ خنده
نگار_ حالا بهت نشون ميدم، ببين اگه الان درو باز کردی که کردی اگه نکردی هر چی تو اطاق داری از پنجره شوت ميکنم تو کوچه
من_ جرأتشو نداری، کلتو میکنم
نگار_ تا ۱۰ میشمارم ديگه خود دانی
تو دلم داشتم بهش میخندیدم، رفتم نشستم رو مبل، صدای آهنگ هم بردم بالا که ديگه چيزی نشنوم. شمارش معکوسش که تموم شد ديگه هيچ صدایی نمیومد، یکم که گذشت کانالو عوض کردم، همینجور که کانال ها رو بررسی میکردم دیدم یه صداهایی داره از اتاق میاد، خوب که دقت کردم دیدم صدای کشوی کمد لباسام میاد. یهویی عين برق گرفته ها رفتم از پنجره هال کوچه رو نگاه کردم، واااااااااااااااااااااای خدا نـــــــــــــــــــــــه. همين جوری داشت لباسای منو از اون بالا شوت ميکرد تو کوچه. با همون وضع دویدم تو کوچه، شروع کردم جمع کردن لباسایی که انداخته بود پایین
من_ نگار، ميکشمت. ننداز نــنــــداز
نگارم همینجور که میخندید ميرفت يه لباس میاورد پرت ميکرد پائين
من_ نگار ميام بالا بیچارت می کنم، ننداز بهت ميگم، آبرومو بردی
اونم اصلاً به حرفم گوش نمی کرد
یهو کفری شدم، گفتم نگار فاطهتو بخون که اومدم بالا. لباسایی که جمع کرده بودمو کوبیدم زمین دویدم سمت در. تا داشتم ميرفتم سمتِ درِ اصلی ساختمون
نگار_ داد زد نه واستا، غلط کردم، غلط کردم، اگه بیای درو باز کنی ديگه نمیندازم پائين، غلط کردم
برگشتم بقيه لباسا رو هم برداشتم، رفتم تو ساختمون. لباسا رو انداختم رو مبل تو هال، رفتم درِ اطاقو باز کردم. نگار اون ته اطاق واستاده بود دم پنجره. دستاشم جلوش مثل گارد گرفته بودو با ترسو خنده منو نگاه ميکرد. اومدم تو اطاق، درو پشت سرم قفل کردم
من_ ۱ ثانيه وقت داری خودتو از پنجره بندازی پائين چون تنها راه فرارت همونه
نگار_ نــــه، فرهاد، تو رو خدا بیخیال، بابا شوخی کردم، اَه بی جنبه
من_ ۱ ثانیت از همين الان شروع شد، تا خواست تکون بخوره دویدم طرفش.
نگار يه جیغ بلند کشیدو با خنده و هوار پريد رو تخت بعدش رفت طرف در، تا خواست کلیدو تو قفل بچرخونه از پشت گرفتمش، اونم جيغ ميزد، دم گوشش يکم خرناسه ترسناک کشيدم گفتم خانم خوشگله غزلِ خداحافظی رو بخون.


ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s