سرنوشت شوم قسمت هفتم

از اونور خط صدای آهنگو بزنو برقص میومد، نگارم نفس نفس ميزد. (يکم دمغ شدم فهميدم مهمونیه)
من_ چيه مگه مسابقه دو داری میدی که اينجوری نفس نفس ميزنی؟
نگار_ نه بابا اون وسطا بودم یهویی مامی صدام کرد گفت گوشیت داره زنگ ميخوره، منم سریع اومدم اينور واسه همونه نفس نفس ميزنم
من_ هزار بار بهت گفتم دیوونه ای باور نميکنی، آخه تو بلد نيستی با وقار برقصی؟ حتماً باید آفتاب مهتاب بزنی اون وسط؟
نگار _ از کجا فهميدی؟
من_ حس ۶. منو دست کم گرفتیا. Ok بگذريم. زنگ زدم که قرار بذاريم همدیگرو ببینیم اما مهمونی هستی. با صدای خيلی آروم که ناشی از کسلی بود گفتم باشه، پس بعداً همديگه رو ميبينم
نگار _ تو جايی که نميخوای بری؟
من_ نه خونه میمونم، میشينم کتاب ميخونم. تو هم خوش بگذرون
يکم سکوت کرد مِن مِن کرد
نگار_ حالا تا ببينيم چی ميشه. فعلاً
من_ باشه، فعلاً
يکم به گوشی نگاه کردم گذاشتمش رو ميز، دوباره ولو شدم رو زمينو با بیحوصلگی بقيه کتابو خوندم. چيزی که به نظرم مسخره میومد اين بود که تو این دنیا ناراحت کردن خيلی راحته، اما وقتی تصميم ميگيری کسیو شاد کنی انگار دنيا کرمش ميگيره هی يه کاری ميکنه که نتونی. خلاصه واسه خودم مشغول بودم نميدونم چقدر گذشت اما زنگ خونه رو زدن. تعجب کردم آخه منتظرِ هيچ کس نبودم. رفتم جواب دادم بله
نگار_ باز کن درو
من_ نگار تویــــــــــی!!! بچه جون مگه تو مهمونی نبودی؟
نگار_ چرا، اما الان نيستم
من_ تو دیوونه ای. ديونهِ
نگار_ حالا ميشه آبروی منو پيش فک فامیلم نبری؟
من_ فک فاميل؟ مگه با کسی اومدی؟
نگار_ درو باز کن ديگه. نکنه تا صبح ميخوای مارو اينجا نگه داری؟
درو براش باز کردم آیفونم گذاشتم سر جاش. رفتم جلو آينه چشمم به خودم افتاد، فقط يه شلوارک سفيد پام بود، سریع رفتم تو اتاق يه رکابی سفيد تنم کردم. يه دستی به موهام کشيدم رفتم درو باز کردمو تکیه دادم به لبه در. صدای خنده و شوخی دخترونه از راهرو شنيده ميشد. چند لحظه بعد نگار با ۲ تا دختر جيگر ديگه از پله ها اومدن بالا. منم يکم صاف و صوفتر واستادم. یکشون قد نسبتاً بلندی داشت یکم از من بلندتر بود، حدوداً 27 سال بهش میخورد. اونیکی هم بهش میخورد هم سن سال خودمون باشه. يه سلام کردمو همون جور به لبه در تکیه داده بودم. نگارو اون ۲ نفر ديگه هم سلام کردنو بغلِ نگار جلوی در واستادن. منم همين جوری لبخند به لبم بود از جام تکون نمیخوردم. چند لحظه گذشت، نگار یه ابروشو داد بالا نگام کرد
نگار_ تو امشب يه طوریت شده ها، چرا تعارف نميکنی؟
من_ اُه راست ميگی، اينقدر خوشگل شدی آدم یادش ميره تعارف کُنه بیای تو
همینجوری که هنوز به لبه در تکیه داده بودمو اون قسمت دیگه درو هم با دستم گرفته بودم گفتم خب بفرمائید ديگه. منزلِ خودتونه چرا تعارف ميکنيد، بفرمائید، اما هنوز جلو در واستاده بودم. اون ۲ تا خندشون گرفته بود نگار هم حرص ميخورد. يکم نگام کرد دستشو گذاشت به کمرش
نگار_ يا با زبون خوش ميری کنار يا بايد بری کنار
من_ خندم گرفته بود گفتم باشه باشه تسلیم. چيزی که با حرف حل ميشه چرا خشونت
خلاصه از جلو در رفتم کنار که بتونن بیان تو. دونه دونه تعارف کردم اومدم تو. منم با همون لبخند همراهیشون ميکردم. نشوندمشون تو هال، خودم هم رفتم WC. يکم تو آينه خودمو نگاه کردم. گفتم خاک بر سرت با اينا ميخوای چی کار کنی حالا!؟ خوبه حالا يکم خونه مرتبه مگرنه آبروت ميرفت. تو دلم فحش باره نگار ميکردم که بدونِ خبر با اینا اومد. خلاصه يکم به سرو صورتم آب زدم، اومدم بيرون. اونا هم روسری هاشونو درآورده بودن نشسته بودن. منم يه مبل انتخاب کردم نشستم. نگار مبل بقلی من بود اونا هم رو به روی من بودن. خلاصه نگاهمو بردم به سمتِ اون قد بلندتره، يکم نگاش کردم، صورتِ استخونی قشنگی داشت، گونه های برجسته، ابروهای نازکِ مشکی که به حالت ۸ بود، دماغ کشيده سربالا، موهای مشکیش هم رو به بالا بسته بود، تو اون حالت که نشسته بود زياد بدنش ديد نداشت اما بدنش به مانکنا ميخورد. خلاصه بعد از یکم سکوت
من_ احتمالاً نگار درباره من چیزایی گفته اما در کل خب من فرهاد هستم
منو نگاه کرد گفت منم ندا هستم
من_ خوشبختم
ندا_ يه لبخند زد گفت منم همين طور
نگار_ ندا جون دختر دائیمه
تا خواستم بقلی رو نگاه کنم يکم لاس بزنم نگار گفت ايشون هم مريم جون، دختر دايی کوچیکمه. يه لبخند زدم نگار رو نگاه کردم
من_ ماشالاه عجب خاندان با برکتی داریا
از قیافه اون دو تا هم معلوم بود خندشون گرفته اما جلوی خودشونو نگه میداشتن. تو دلم گفتم امشب کاری ميکنم که هر وقت اسم منو شنيديد از خنده روده بر بشید
من_ اما اصلاً بهتون نمیخوره خواهر باشید باهم
نگار_ خواهر نیستن بابا، من 3 تا دایی دارم. ندا دختره دایی بزرگمه، مریم هم دختره دایی کوچیکم
خلاصه تکیه دادم به مبلو به ميز که جز گل مصنوعیو نمکو قندون هيچی وسطش نبود نگاه ميکردم. پاشدم گفتم چی میخورید بیارم؟ چایی یا قهوه؟
نگار_ قهوه ميخوريم
من_نگاش کردم يه لبخند زدم گفتم جز چایی هيچی ندارم الان
نگار_ خنديد گفت خب مرض داری الکی آدمو اذيت ميکنی؟ اصلا نمی خواد هيچی بياری
من_ خود خواه، مثلاً مهمون داریا، حداقل بپرس اينا چيزی نمیخوان؟ منتظرِ نگار نشدم به ندا نگاه کردم گفتم شما چيزی ميل نداريد سرکار خانم؟
ندا_ نه، منم مثل نگار جون قهوه ميخواستم که نداريد، البته اشکال نداره
من_ کی گفته نداريم! الان ميارم براتون
به نگار نگاه کردم چشماش زده بود بيرون.
مريم که به نظر آدمِ گرمتری میومد داشت نگام میکرد
مريم_ بيچاره نگار از دسته شما چی ميکشه اينقدر اذيتش ميکنيد
من_ خندیدم گفتم عادت داره چيزی نيست. شما هم قهوه میخورید؟
مريم_ اگه زحمتی نيست
يه چشمک زدم گفتم الان ردیف ميکنم، رفتم سمتِ آشپزخونه. واسه خودم مشغول بودم، برگشتم نگاشون کردم، ديدم که باهم دارن حرف میزننو پچ پچ ميکنن. بیخیالشون شدمو به کارم ادامه دادم. يکم که گذشت نگار اومد تو آشپزخونه. اومد پيشم واستاد
نگار_ مثل اينکه خيلی گشنته نه؟ کم مونده با چشمات بخوریشون
من_ همینجور که داشتم فنجونارو میچیدم تو سینی گفتم خب عین خودت خوشگلن ديگه، منم که میشناسی آدمی نيستم که فرصتیو الکی از دست بدم
نگار_ با خنده و حرص گفت بيخود کردی بچه پرو
بعدشم محکم کمرمو ویشگوون گرفت. منم بلند داد زدم
من_ آی چته؟
ندا و مريم هم سریع پاشدن اومدن ببينن چی شده. منم کمرم گرفته بودم از سوزش شدید به خودم میپیچیدم
مريم_ با خنده گفت چيزی شده؟
فرهاد_ نه شما اصلاً خودتونو ناراحت نکنيد سرکار خانم، يه حمله انتحاری از جانب بعضي ها بود (با سر اشاره کردم به نگار) که خب با موفقیت به پايان رسيد. فقط اين وسط کمرِ من به f رفت.(منظورم fuck بود)
نگار_ آروم زد تو دهنم گفت بیتربیت، همه جا بايد خودتو نشون بدی؟
من_ ok ok. شما مثلاً مهمونیدا بفرمائید بنشینید، الان قهوه رو ميارم
نگار رو هم هل دادم از آشپزخونه بيرون گفتم بريد من الان ميام. خلاصه ۴ تا فنجون قهوه ریختم، تو يه سینی خوشگل گذاشتم بردم پیششون. تو راهی که به سمتشون ميرفتم فکر ميکردم به اين که چطوری سادیسممو سر نگار خالی کنم، تصميم گرفتم آخرين فنجونو به نگار بدم اما دلم براش سوخت، دلم نيومد جلوی فامیلش خیتش کنم. خلاصه رفتم طرف نگار، جلوش خم شدم با لبخند گفتم بفرمائید خانم فرمانده. اونم با نیشه بازش يه فنجوون برداشت
من_ برای منم يکی بردار عزيز
خلاصه بعده اينکه نگار یکی ديگه هم برای من برداشت، سینی رو بردم طرف ندا و مريم. اونا هم فنجوناشونو برداشتند. سینی رو گذاشتم طبقه پائين میزو رفتم رو همون مبل قبلی رو به روی اونا نشستم. تعارف کردم بفرمائید ميل کنيد. بعدش خودمو روی مبل ولو کردم. به فنجون قهوه که ازش بخار بلند ميشد نگاه ميکردم. نميدونم چقدر نگاه کردم که با تکونای نگار به خودم اومدم
من_ چی شده؟
نگار_ ما از تو بايد بپرسیم چی شده؟ حواست کجاست مريم ۱۰ دفعه صدات کرد
من_ يه ابرومو دادم بالا مریمو نگاه کردم، گفتم منو صدا کردی؟
مريم_ چند بار صدا کردم اما انگار تو فنجوون غرق شده بودی
من_ ها آره، تو فکرهای خودم میچرخیدم
مریم_ نگار گفته بود زياد فکر ميکنی اما فکر نمی کردم یهویی اينقدر بری تو فکر
من_ یه نگاه به نگار کردم، گفتم ديگه چی بهتون گفته خانم فرمانده؟
مریم_ حالا
ندا هم ساکت بودو به ما توجه ميکرد
من_ خب مريم خانم در خدمتم، چی میخواستید بگيد؟
مريم_ هیچی، ديدم ساکت نشستيد تعجب کردم
من_ واا، تعجب برای چی؟
مریم_ آخه وقتی دم در دیدمتون اينقدر خندونو پر انرژی به نظر اومدید که اصلاً بهتون نمیخورد اينجوری ساکت یه جا بشینید
من_ یه لبخند زدم گفتم آره بعضی وقت ها آمپرم میچسبه بالا يکم شیطون ميشم، اما در کل اينجوری ساکتم
يکم سرشو تکون دادو چيزی نگفت. يکم بهش خيره شدم صورتش مثل ندا لاغر نبود معمولی بود، اما لبای نسبتأ درشتی داشت که با رُژ قرمزی که زده بود بدجور خوردنی شده بود. چشمای سياه با موهای صاف که مثل نگار دُمب اسبی بسته بود. يه کمی بدنه تو پُرتری نسبت به ندا داشت. در کل هم مريم هم ندا خوشگل بودن. اما نگار یه چیز ديگه بود، با مانتویِ سفیدش که دکمه هاش رو باز کرده بود، تاپ قرمز زيرش با آرایش سرخ رنگی که داشت آدمو تو خودش غرق ميکرد. خلاصه داشتم نگار رو ديد ميزدم که
مريم_ نگار حواست باشه هر وقت ميخوای فرهادو ببينی با خودت بادیگارت ببر چون کم مونده ايشون درسته قورتتون بِده
فرهاد_ با نیشه باز گفتم تقصير خودشه خوشگل ميکنه مياد پيشم. منم خب از زیبایی ها خوشم مياد
نگار_ تقصير من چی چیه؟ من دوست دارم اينجوری بيام بيرون. تو بايد حواست به خودت باشه
من_ یکم سرمو تکون دادم، گفتم فعلاً قهوتونو بخورید سرد شد

ادامه دارد …
نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s