سرنوشت شوم قسمت هشتم

فنجون قهوه خودمو از ميز برداشتمو آروم آروم خوردم. وقتی همه قهوه هامونو خورديم سکوت تنها چیزی بود که شنیده میشد. ديدم جوّ خيلی رسمیه، تصميم گرفتم يکم ديگه بلبل زبونی کنم. رومو کردم به ندا
من_ مامان بزرگ تو بلدی فالِ قهوه بگيری؟
ندا_ مامان بزرگ خودتی
من_ راست میگم ديگه، ۲ برابرِ ما سنته
ندا_ به سن نيست که
من_ بیشین بينيم بابا، نه به دلِه حتماً. نترس بابا درسته سنت ميرسه به دوران قرون وسطا اما هنوز جوون موندی و …
ندا_ يه ابروش رو داد بالا، گفت و چی؟
من_ باخنده گفتم، از جونم سير نشدم که جلو نگار ادامه جمله رو بگم
ندا_ روشو کرد به نگار گفت، راست ميگه نگار؟ يعنی اينقدر ازت ميترسه؟
نگار_ نه بابا تو چه ساده ای، هممونو فيلم کرده
من_ فيلم کجا بود بابا، مگه خودتون همين چند دقیقه پيش شاهد نبوديد کمرِ بنده به خاطر حمله انتحاری خانم فرمانده به F رفت!!
ندا_ حالا نترس. ما نميذاريم نگار کاريت کُنه
من_ اصولاً مردها يه کاری میکنن نه زنا
ندا_ همینجور که يکم قرمز شده بود گفت، خيلی پر رویی
من_اختيار دارين، چشماتون پر رو ميبينه. نگاهمو بردم سمتِ نگارو همين جوری تو چهرش زل زده بودمو آروم میخندیدم. دوباره يه چند ثانيه ساکت شدم
مريم_حالا نميخوای ادامه اون جملتو به ندا بگی؟
من_ تو چرا جوش ندا رو ميزنی، مگه به تو ميخوام بگم؟
نگار_ فرهاد اينقدر سربه سرشون نذار. پامیشیم میریما
من_ باز از جانب همه حرف زد. اينا که معلومه از من خوششون امده، با نیشخندی که به لبم بود گفتم تو اگه ميخوای برو منو ندا با مريم ميموننم حرفای خصوصی ميزنيم
نگار_ عمراً تو رو با اينا تنها نذارم. تو به من رحم نميکنی، ميخوای به اين ۲ تا دختر دائی من رحم کنی!!!!
من_ايول آره جون من بمون ازم در برابرشون محافظت کن. آخه نيست جدیداً کمبود پسر شده، واسه همون ممکنه مورد هجوم قرار بگيرم
مريم رسماً میخندید ندا هم جلو خودشو نگه میداشت که قه قهش هوا نره. نگار هم حرص ميخورد
نگار_ واقعاً که پر رویی
من_ خب بگذريم. رومو کردم دوباره به ندا
من_ آخرش مامان بزرگ نگفتی ميتونی فال بگيری يا نه؟
ندا_ بلدم اما…
من_ اما چی؟
ندا_ بقیش رو نميگم. تو هم ادامه اون جملتو نگفتی، اين به اون دَر
من_ وای عجب حافظه ای داری بابا تو. باشه من ادامشو ميدم. نگارو نگاه کردم ديدم داره چپ چپ نگام ميکنه. با خنده گفتم پس بذار اشهدمو بخونم بعدش ميگم. همين جوری دهنمو الکی تکون ميدادم بقیه رو نگاه ميکردم
مريم_ اووووووه، داری اشهد می خونی يا تلاوت قران ميکنی؟
من_ والا اگه میدونستی اين نگار وقتی عصبانی بشه چه کارا که نمیکنه اون وقت تلاوت قران چیه، انجیلو توراتم میخوندی. رومو بردم رو چهره ندا گفتم بابا چيز خاصی نبود، ميخواستم بگم درسته سنت بالا رفته اما قیافت جوونِ مونده و هنوز بدجوری آدمو وسوسه ميکنه
ندا_ همینجور که قه قهه میزد، گفت خیلی دیوونه ای
من_ اختيار داريد، ديونهِ اين نگاره که بخاطر با من بودن خودشو داره عذاب ميده
مريم_ يه چیزایی نگار ازت گفته بود اما فکر نمی کردم با يه همچين چيزی روبه رو بشم
من_ نگارو نگاه کردم با خنده گفتم نگار جوابشو بدم؟ نگار که فهميد ميخوام جواب + ۱۸ بهش بدم،
نگار_ لبشو گاز گرفت گفت نگیاا، نه، جون من نگو
ندا_ اِ نگار اذيتش نکن بذار بچه راحت باشه
من_ الهی قربونِ مامان بزرگم برم که اينهمه به فکرمه. مریمو نگاه کردم ديدم با يه چهره منتظر داره منو نگاه ميکنه. گفتم چيه منتظری جواب اون حرفتو بشنوی؟
مريم_ نيشخند زد، سرشو به علامتِ آره تکون داد
من_ عمراً بايد منتمو هم بکشی بهت بگم. قه قهه خودم رفت هوا. مثل يه سادیسمی داشتم سر به سرشون میزاشتمو ارضا ميشدم
مريم_ منو منت کشی عمراً، به خواب ببينی
من_ برام مهم نيست، این تویی که فرصت شنیدن يه جمله مشتی رو از دست ميدی
رومو کردم به ندا گفتم از مامان بزرگمون ياد بگير. ديدی يکم منت کشی کرد اما آخرش جوابشو گرفت خیالش راحت شد که خوشگل مونده
ندا_ عجب آدمی هستی تو
من_ اشتباه نکن من آدمیزاد نيستم
تکیه دادم به مبلو به مريم نگاه کردمو نیشخند هم به لبم بود. تصميم گرفتم از لجشم که شده ديگه نگاش نکنم تا ازم بخواد جواب اون حرفشو بدم. رومو برگردوندم طرف نگار که مبل بقلی من بود
من_ حال فرمانده خوشگل خوش هيکل چطوره؟
نگار_ هیچی داره از خجالت آب ميشه
من_ اِ خجالت نداره که، اگه آدمای گرمی نبودن منم باهاشون شوخی نمی کردم. اونا خوبن که من يکم شیطونی ميکنم
مريم_ اِ پس کلاً داری شوخی ميکنی؟ همچين قیافت جدیو ریلکس بود که آدم عمراً فکر نمی کرد داری شوخی ميکنی
نگار_ آره خودش ميگه که آدمیزاد نيست، باور کنيد
من_ آره همش شوخی بود به غیر از ۲ چیز. يکی اينکه مامان بزرگ هنوز خوشگله و جواب حرفتم جدی ميخواستم بدم اما تا منت نکشی عمراً نمیگم
ندا_ وای چقدر کل کل میکنیدا
من_ اِ، جناب عالی خواهشاً با هم سن خودتون صحبت کنید، خیالش راحت شده خوشگله میگه کل کل نکنید. بابا اين دختر حیوونکی (اشاره کردم به مريم) هم دلش می خواهد جواب حرفشو بشنوه
مريم_ خب کُشتی هممونو، حالا بگو
من_ ايول، آخر تو هم منت کشیدی. خب اون حرفت چی بود که من جواب بدم؟
مريم_ يادم نيست، بچه ها شما يادتون نيست من چی گفتم که اين ميخواست جواب بده؟
نه ندا یادش مونده بود نه نگار(البته من دقیقاً حرفش یادم بود اما خودمو زدم به کوچه علی چپ). خلاصه هيچی با خنده گفتم بیخیال پس کلاً قسمت نيست يه جمله مشتی بشنوی بری فضا. عوضش با این همه دکُ پُز منت منوکشيدی، سادیسم من تخلیه شد
ندا_ آره واقعا بهت ميخورد سادیسم هم داشته باشی
يه لبخند زدم خودمو ولو کردم رو مبل. نفسمو خالی کردمو احساس خوبی داشتم. بعده اينکه سادیسم ارضا ميشه هميشه یه احساس آرامشو کرختی ميکنم که خیلی هم بهم فاز میده. گفتم وای چقدر حرف زدما، خسته شدم. اولش فکر نمی کردم از پس 3 نفرتون بر بيام اما يکم که گرم شدم ۳۰ نفر هم بوديد باز جواب همه تونو ميدادم. چشمم به فنجون قهوه افتاد. برداشتم توشو نگاه کردم. باز يه چيزی تو دلم وول وول میزد که اذیتشون کنم. ندا رو نگاه کردم گفتم
من_ مامان بزرگِ خوشگل آخرش نگفتی با اين همه سنت بلدی فالِ قهوه بگيری يا نه؟
ندا_ نه بابا، به اين چيزا اعتقاد ندارم
من_ اهُ، خواهشاً اين نگارو سياه کن نه منو، تا حالا زنیو نديدم که بگه به این چیزا اعتقاد ندارم
مريم_ حالا چيه اينقدر گير دادی به اين فنجونت؟ ميخوای ببينی کِی به عشقت ميرسی؟
من_ هه هه هه، عشق کيلو چنده بابا. نه ميخوام بدونم کی کارام تو اين دنيا تموم ميشه می ميرم
نگار_ ديوونهِ. واقعاً که خل چلی
من_ بله تو هم که از هر فرصت استفاده کن، چيز ميز باره ما بکن
ندا_ خیالت راحت با اين انرژی که تو داری فکر کنم ۲۰۰ سال ديگه هم زنده بمونی
من_ مامان بزرگ يادم بنداز بابا بزرگو ديدم بگم اين سری خواست ازت لب بگيره زبونتو گاز بگيره ديگه از اين نفرینا نکنی. بابا کوتاه بيا کی حال داره اين همه زنده باشه. بمن بگن همين فردا بمير، حاضرم بمیرمو خلااااااااااااص
ندا_ تو انگاری منبع همه مریضیا هستیا، سادیسم که داری، به قول خودت آدمیزادم که نيستی، بر عکسِ همه ميخوای زود بمیری. ديگه چی؟ چيز ديگه نموند؟
من_ چرا يه چيز مَشتی موند. همونی که مريم بهش گير داده بود
مريم_ من به چی گير داده بودم؟
من_ يادت باشه من هيچ جمله ای رو یادم نميره. اگه بعده اينکه کم آوردی منت کشيدی چيزی نگفتم چون ميخواستم يکم بيشتر شوخی کنم ببينم اگه جنبه داريد بگم، که عين نگار با جنبه اید. یادته گفتی : “نگار یه چیزایی از من بهت گفته بود اما فکر نمی کردی با يه همچين چيزی روبه رو بشی.”؟ اون چيزی که هم تو بهش گير دادی هم ندا ، اينه!! با سرم اشاره کردم به چیکو گفتم هنوز با چیز اصلی رو به رو نشدی
مريم که از خجالت آب شد، اما ندا نتونست جلو خندشو بگيره و با خنده من میخندید. نگارم حرص ميخورد. گفتم بابا در بیارید اون مانتو ها رو ديگه، گرمتون نيست؟
مريم_ عمراً، تو همینجوریش خطرناکی چه برسه مانتو هامون هم در بياريم. اون وقت فکر کنم ما امشب سالم از اين دَر بريم بيرون
من_ نه بابا خیالتون راحت، من بی خطرم
نگار_ آره خیلـــــــــی!!
من_ نه جداً، من از شوهر مامان بزرگمون (اشاره کردم به ندا) هم سیرترم. يکم قیافمو جدی کردم تکیه دادم به مبل. گفتم اگه يکم شوخی ميکنم واسه اينه که بعداً به نگار نگيد چه پسر گلابی بودو همش ساکت بود، همين. مگرنه گفتم که اکثراً ساکتمو فکر ميکنم
دوباره سکوت همه جارو پر کرد. جوّ سنگينی برپا بود داشتم کلافه ميشدم. نگار مانتوشو در آورد گذاشت رو دسته کناری مبل. بعدم کنترل ماهواره رو برداشت واسه خودش تو کانال ها چرخ ميزد. مریمو ندا هم به تلوزیون نگاه ميکردن. بدون مقدمه پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه. کلافه بودم نميدونستم چی کار کنم. اصلاً دلم نمی خواست جلو فامیلای نگار عصبی بشم، اما دست خودم نبود. رفتم سمتِ شیر آب، شیر آب سردو چرخوندمو دستامو بردم زيرش. به دستام نگاه ميکردم سرمو چسبوندم به کابينت چشمامو بستمو سعی ميکردم يکم فکرمو کنترل کنمو حواسمو به آب يخ که به دستم ميخورد پرت کنم. چند دقيقه گذشت احساس کردم يکی اومد تو آشپزخونه. تا خواستم برگردم ببينم کيه يه دستی رو روی شونه خودم حس کردم. برگشتم ديدم ندا هستش. همينجوری که جلو من واستاده بودو دستش رو شونه من بود با اون یکی دستش شيرِ آبو بستو يکم تو چشمم زُل زد. گفت بيا بشين رو صندلی. رفتيم وسط آشپزخونه، دور ميزِ دایره شکل ۴ نفره نشستيم. حوصله حرف زدن نداشتم. به ميز نگاه میکردم سعی ميکردم فکرمو کنترل کنم. ندا بسته سیگارمو از رو کابينت آورد يکیشو روشن کرد داد دستم. سیگارو گرفتم تشکر کردم. يکی هم برای خودش در آورد. از سيگار کام میگرفتمو تو فکر نگار بودم. سرمو به حالته عصبی يکم تکون میدادمو فکر ميکردم. اصلاً فراموش کرده بودم کسی هم جلوم نشسته، حس ميکردم عين هميشه تنهام. با تکونای ندا به خودم اومدم. ناراحتیو نگرانی تو چهره اش معلوم بود
ندا_ خوبی؟ چرا تو یهویی اينجوری ميشی؟
من_ آره خوبم، يعنی عادت دارم. جدی نگير
ندا_ آخه آدمی به سنه تو اينجوری نبايد باشه که؟
من_ آره، ميدونم نبايد باشه اما چی کارش کنم
ندا_ چی داره اينقدر اذيتت ميکنه؟
من_ کلاً تو زندگی دنبالِ مشکلم، تا دلتم بخواد مشکل واسه خودم تراشیدم
ندا_ اين که نشد زندگی آخه
من_ واسه همين ميگم حاضرم همين فردا بمیرمو ديگه طلوع آفتابو نبينم
ندا_ متأسفم
من_ نباش، چون اين زندگی خودمه و اميدوارم يه روز از پسش بر بيام. من اعتقاد دارم آدمی که نمی تونه زنده باشه بهتره بمیره
ندا_ اميدوارم مشکلاتت يه روزی حل بشه
من_ والا اگه اين نگار بذاره شايد بتونم از پسشون بر بيام
ندا_ راستش نگار آدم خود داریه، زياد پيش ما ازت چيزی نگفت، اما خب من يه دخترمو خوب احساسات همجنس خودمو حس ميکنم. اون دوسِت داره
من_ مشکل دقيقاً همینجاست
ندا_ چطور؟ ازش خوشت نمياد؟
من_ نه اين طور نيست. نگار هيچ ايرادی نداره. جز اينکه يکم زيادی سیریشه. ندا، اگه من چيزی ميگم فقط رو اين حسابه که شايد تو بتونی کمکم کنی. دوست ندارم از اين حرفا نگار چيزی بفهمه ها خواهشاً
ندا_ خیالت راحت. خب يعنی چی که سیریشه
من_ حدود ۲ ماه پيش که خيلی بهم وابسته شده بود من باز مثل هميشه نگرانیم شروع شد. چون هر وقت ماجرای عشقی پیش اومده آخرش یه مصیبت دیگه برای من پیش اومده، واسه همون رابطمو باهاش قطع کردم. ازش هم خواستم ديگه دورو برِ من نچرخه. تا چند روز پيش که دوباره پیداش شد. ميگفت نتونسته منو فراموش کُنه. من نميدونم چطوری بهش بفهمونم منو بیخیال بشه. من اون پایه محکمی نيستم که اون فکر ميکنه. نميخوام با من بمونه فنا بشه.
ندا_ خب دوستی يه رابطه ۲ طرفه هستشو ۲ طرف بايد راضی باشن
من_ من با دوستی مشکل ندارم، اما نگار منو به عنوانِ همسر آيندش نگاه ميکنه. اينه که منو عذاب ميده
ندا_ نميدونم. حالا پاشو برو يکم سرو صورتتو آب بزن منم میرم پيش بچه ها، به نگار گزارش بدم. آخه موقعی که اومدی آشپزخونه نگار دید به هم ریختی یکم دمغ شد، خواست بیاد پیشت من نذاشتم. گفتم بهتره خودم بيام. پاشو پاشو برو صورتتو آب بزن بيا
من_ باشه تو برو منم میام، ندا یادت باشه قرار شد اين حرفا بين خودمون بمونه ها
ندا_ خیالت راحت. منتظریم. دير نکن که نگار از دست رفت
از آشپزخونه رفت بيرون. يکم ديگه رو صندلی موندم بعدش پاشدم رفتم به صورتم آب زدم. اميدوار بودم ندا بتونه کمکی باشه تا از اين وضعيت خلاص بشم. دستامو با کنار شلوارکم خشک کردمو رفتم سمتِ بچه ها

ادامه دارد …
نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s