سرنوشت شوم قسمت هجدهم

چند دقيقه بعد تو ماشينش بودیمو حرکت کرديم تو راه چيز خاصی بینمون ردو بدل نشد، فکرم تو آينده میچرخید که آيا اين رابطه همینجور که داره خوب پيش ميره آيا تو آينده هم بدون ناراحتی تموم ميشه يا نه. سعی ميکردم موج منفی ندم اما مغزی که همش چيزای منفی ديده مگه ميشه منفی فکر نکنه؟ واسه خودم غرق تفکراتم بودم که رسيديم جايی که ميخواستم
من_ نگار جان من اونجا کار دارم، از اونجا خودم ميرم سمتِ خونه، تو هم برو خونتون نگرانت ميشن
نگار_ ميخوای واستم برسونمت؟
من_ نه بابا، ميخوام راه برم، کاری نداری؟
نگار_ مراقب خودت باش
من_ you too
خریدی که ميخواستم از اون مغازه کردمو راه افتادم سمتِ خونه. کم کم خیابونا داشت خلوت ميشد، با همون اخم همیشگیم به موزائیکایی که روش راه ميرفتم خيره بودمو سیگار ميکشيدم، گاهی که سرمو میاوردم بالا باز مردمی رو ميديدم که منو طوری نگام ميکنن که انگار موجود فضايی ديدن. نميدونم شايدم تو ديد بقيه مثل آدم فضايی بودم، اما هر چی که بودم ميدونم آدم نبودم. رو تختم دراز کشيده بودم، يه بغض کوچيک ته گلوم بود، ياد گذشت افتاده بودم، کسانی که بودنو ديگه نيستن، اونایی که دوستشون داشتمو فکر ميکردم ديگه بدونه اونا نمی تونم زنده باشم، اما بعده نبودشون هم چاره ای جز زندگی نداشتم. چشمامو باز کردم از نور خورشید که از پرده کلفت تیره اطاقم به درون میتابید فهميدم صبح شده، ساعتو نگاه کردمو پاشدم نشستم رو تخت. يکم صبر کردم تا حالم جا بياد. بعده اينکه سرو صورتمو آب زدم يکم تو خونه را رفتمو بساط صبحونه رو ردیف کردم. صدای یاور مثل هميشه تو خونه پیچیده بودو منم آروم باهاش زمزمه ميکردم
شما که حرمتِ عشقو نگه نداشتید
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتيد
که حرمت عشقو نگه نداشتید
اهای مردم دنيا اهای مردمِ دنيا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم …
به سفره نگاه کردم، مثل هميشه خالی شده بود، تو فکر بودم که امروز چه کارایی دارم که بايد بکنم، اولين کاری که بايد ميکردم کارهای اداری بود که ديروز بايد انجام ميدادم. يه تيپِ مردونه سنگين زدمو را افتادم. رفتم تو همون ساختمونی که سری پيش نظافت چیه بهم گير داده بود. از در که رفتم تو تو دلم گفتم اون بدبخت اگه منو ببینه میزاره فرار میکنه که یهو تو راهرو دیدمش. داشت جارو ميکشيد تا منو ديد بيچاره سریع رفت اونور تر، منم تو دلم خنديديم گفتم بابا کاريت ندارم که
تو دفتر اون يارو نشسته بودمو منتظر بودم که کارای منو هم انجام بده، از رفتارای اون روزشو احترامی که گذاشت حس میکردم يه فکرايی تو سرشه، اون بيچاره نميدونست که من ختم روزگارم. خلاصه شروع کرد در مورد پروژه ای که تو دستم بود صحبت کردن، يکم ازم اطلاعات خواست منم از بازارِ بزرگش شروع کردم براش توضيح دادن. هر چی ادامه ميدادم تعجبش بيشتر ميشد. حالا تو اين هاگیر واگیر هی نگار زنگ میزد به مبایل. آخر سر خاموشش کردم. اون يارو رئیسه همینجور تو کفه صحبتای من بودو داشت چیزایی که تو مخ پوکش فرو کرده بودمو هضم ميکرد. دیگه موندنم جایز نبود یهو پاشدم
من_ خب جناب، خيلی متشکرم از اينکه بيشتر از قبل وقت پر ارزشتون رو به بنده اختصاص داديد
رئیس_ با احساس نشاط از حرفای من پاشد، گفت اختيار داريد آقای … افرادی مثل شما و پدرتون هميشه برای ما عزيز بودند
تو دلم گفتم آره مادر قحبه تو که راست ميگی، با همون لبخندی که داشتم رفتم جلوتر باهاش دست دادمو اومدم سمت در. در دفترشو که بستم يه آخیش گفتم که بالاخره از دستش راحت شدم. برگشتم سمتِ خونه، موبايلو روشن کردمو ساعتو نگاه کردم نزديکِ 1 ساعت فقط داشتم با يارو حرف ميزدم. زنگ زدم به نگار ببينم چی کارم داشت که کچلم کرده بود
من_ الو، سلام
نگار_ سلام، بابا چرا جوابمو نمیدی اون همه زنگ زدم بعدشم که موبايلو خاموش کردی
من_ دنبالِ کارای اداری بودم نمی شد صحبت کنم تو هم که هی سیریش ۱۰ بار زنگ زدی آبروی منو بردی
نگار_ الان کجايی؟
من_ دارم ميرم خونه
نگار_ منم بيام !!
من_ وای خدايا نه. بابا هر روز که نميشه همديگه رو ببينيم
نگار_ بی احساس
خلاصه يکم باهم حرف زديم از اون اصرار از من انکار، چون دلم نمی خواست هی مسئله ای پيش بياد که نتونه راحت از من بگذره. اون روز ديگه کاره خاصی نکردم، بقيه روز هم موندم خونه و نشستم تا تونستم کتاب خوندمو کيف کردم
با صدای زنگ مسخره ساعت از خواب پاشدم، امروز بايد ميرفتم استخر. وسطای سانس اول بوديم که ديدم الهام (مادرِ نيما) اومد تو حياط و رفت جايی که والدین میشینن نشست، منم تحويلش نگرفتمو به کارم ادامه دادم. مثل اين چند جلسه قبل نگاهش کاملاً روم سنگينی ميکرد. يکم گذشت یهویی کرمم گرفت، تو دلم گفتم حالا که ننه نيما ول کن نيست منم از اينور پدرِ نيما رو در ميارم. به بچه ها يکم استراحت دادم گفتم ۵ دقيقه استراحت کنيد، بعدش نيما رو صدا کردم گفتم ۵ تا پشت سر هم عرضِ استخرو کرال سینه برو، يکم نق نق کردو شروع کرد. ۵ تا رو که رفت از خستگی شدید شروع کرد تند تند نفس کشیدن، بیچاره داشت له له میزد. يه نگاه به الهام کردم ديدم يکم بهم اخم کرده، تو دلم خنديديم به نيما گفتم ۵ تا ديگه عرضو تند بايد بری مگرنه میندازمت بيرون، اون بيچاره هم که ديده بود من اعصاب معصاب ندارم ترسیدو شروع کرد تند تند شنا کردن. وسطاش از خستگی ديگه نتونست ادامه بده، به زحمت خودشو رسوند عرضِ استخرو ولو شد رو دیواره استخر. دوباره به الهام نگاه کردم ديدم خشم از صورتش داره ميزنه بيرون، ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم يکم خندیدمو دوباره تمرينو با کل بچه ها شروع کردم. آخر کلاس وقتی به بچه ها استراحت دادم بدون معطلی ديدم الهام داره مياد طرفم. تو دلم گفتم فکتو محکم بچسب الانه که يه مشت بياد تو صورتتو خنديديم
الهام_ نيما کاره بدی کرده بود که اونجوری بهش تمرين دادی؟
من_ با پرویی تموم گفتم نيما نه اما مادرش چرا
الهام_ پس بگو، عقده ای هم هستی خبر نداشتم
من_ بابا تو که مثلاً روانشناسی هنوز فرق عقده با سادیسمو نمیدونی؟
الهام_ فکر ميکردم بزرگتر از اين حرفا باشی اما اين رفتارت …
من_ پریدم وسط حرفش. ببين درسته من يکم از روانشناسی چیز ميدونم اما هيچ وقت در موردش اظهارِ نظر نمی کنم. پس شما هم لطف کن همانطور که تو شنا اطلاعات و تجربت در حد من نيست اظهارِ نظر الکی و احساسی نکن، اگه دیدی به نیما تمرین دادم فقط دلم میخواستم خودشو یه آزمایش کنه ببینه تواناییش در چه حدیه. به هیچ وجه هم قصد تلافی نداشتم یعنی رفتارت اصلاً برام مهم نبود که بخوام جبران کنم
تو دلم گفتم آره ارواح عمت اصلاً هم قصد تلافی نداشتی. به الهام نگا کردم بدبخت انگار کردمش تو جوب دوباره درش آوردم با وحشت منو نگا میکرد. سرشو انداخت پائين
الهام_ شرمنده اگه تند صحبت کردم
من_ من به رفتار احساسی زنا عادت دارم. من باید برم یکم کار دارم. موفق باشی
پشت کردم بهشو رفتم يه ور ديگه، ديدم باز الهام داره مياد طرفم
الهام_ چه زودم قهر ميکنه
من_ همینجور که با تعجب نگاش ميکردم گفتم قهر؟ اتفاقاً من از قهر خوشم نمياد، به نظرم آدم يا يه رابطه رو شروع نمی کنه يا اگه شروع کرد با قهر تمومش نمی کنه
الهام_ من هم همینجوریم
تو دلم گفتم خب به تخمم که اینجوری هستی به من چه. يکم به حالته خستگی نگاش کردم يعنی ديگه زر زر نکن برو پی کارت اصلاً حوصلتو ندارم. اما اون خودشو ميزد به نفهمی هی حرف ميزد
الهام_ راستی یادته اون روز بهم گفتی اگر بتونم نیما رو بفرستم استخر تا روزای دیگه هفته هم شنا کنه؟ الان نيما حدود چند روزه که هر روز ۱ بار شنا ميکنه، پائين ساختمونمون يه استخر هست البته مثل اين گنده نيست اما باز در کل بد نيست. اما من خيلی نگرانشم
من_ نگرانِ چی؟
الهام_ خب من نمی تونم همش پیشش باشم ميترسم کاری دست خودش بده
من_ به هر حال نابرده رنج گنج میّسر نمی شه. اگه ميخوای پيشرفت کنه بايد براش وقت بذاری
الهام_ میخواستم ببينم اگه ممکنه شما زحمت نيما رو بکشی، اون خيلی شما رو قبول داره
از اينکه یهوی لحن صداش جدی شدو رسمی حرف زد خندم گرفت با يه لبخند نگاش کردم
من_ متوجه نشدم
الهام_ منظورم اينه که اگر وقت داری اون ۳ روز ديگه هفته هم تو همون ساختمون ما به نيما آموزش بده و کلاً پیشش باش که من خودم هم خيالم راحت تر ميشه
من_ خب چرا به فريد نمیگی، اون که از من خيلی با تجربه تره
الهام_ گفتم که نيما شما رو قبول داره هيچی نباشه الان چند ماهی میشه که با شماست
من_ بايد فکر کنم
الهام_ از لحاظ مالی هم هيچ مشکلی نيست يه حساب کتابم باهم ميکنيم
من_ اونو که خب مسلماً، اما بحث سر چيز ديگه است بايد ببينم وقتم جور ميشه يا نه ( تو دلم گفتم مادر قحبه که به تو ميگن، تو که وقت آزاد داری چرا ناز ميکنی؟ بگو ميخوام قیمتو ببرم بالا نه چيز ديگه)
خلاصه يکم ديگه باهم حرف زديم، شماره مبایلشو بهم داد گفت نتيجه رو يا بهش زنگ بزنم بگم يا جلسه بعد تو استخر بهش بگم. اون روز رو تا عصر استخر موندمو واسه خودم کيف کردم. رو صندلی بلنده نجات غریق که کنار استخر بود نشسته بودمو سیگارمو ميکشيدم، ياد حرف برادرم افتادم که بهم ميگفت تو عين وزغی، ولت کنن نصف عمرتو تو آب ميگذرونی. هوا کم کم داشت تاريک ميشد، ساکمو بستمو را افتادم سمتِ خونه. بازم سکوت تو خونه بيداد ميکرد، درو پشت سرم بستمو به خونه نگاه ميکردم، داشتم کلافه ميشدم. صدای خانواده ام تو گوشم بود، اما خودشون نبودن. عصبی شده بودم، چشمامو باز کردم انگار که اعضای خانواده ام، دوستانی که داشتمو ديگه نبودن تو خونه نشسته بودن. مادرم داشت حرکت ميکرد بابام پای تلوزیون بود داداشم داشت درسشو میخوند. دستامو کشيدم تو موهام جلو در نشستم زمين، انگار تموم دنيا رو شونم بود. نميدونم چقدر طول کشيد تا از اون حال بيام بيرون اما تمام بدنم عرق سرد کرده بود. بغض مسخره ای گلومو گرفته بود مثل هميشه تو خودم خفش کردم. موبايلو خاموش کردم، سيم تلفن هم از پریز کشيدم دلم ميخواست تنهای تنها باشم. حوصله هيچ کسو نداشتم، هوای سرد خونه با تاریکیش جو رو خيلی سنگين کرده بود، انگار که توی يه غار بزرگ تو کوهستان باشی. رو تختم دمر دراز کشيده بودمو سيگار ميکشيدم، سعی ميکردم به مشکلات فکر نکنم اما نمی شد، اتوماتیک وار ذهنم ميرفت به گذشته. گذشته ای که هميشه ازش فراری بودم. چند قطره اشک از گونه هام لغزید پائين. سیگارمو تو جا سيگاری خاموش کردمو چشمامو بستم که بخوابم. خيلی خسته بودمو نفهميدم کی خوابم برد. صبح که بيدار شدم تا شبش نه غذای درست حسابی خوردم نه کاره خاصی کردم. حتی موبايلو تلفنو هم وصل نکردم. احساس ميکردم خودمو از کلِ هستی جدا کردم. نميدونم شايد داشتم فرار ميکردم اما هر چی که بود کمی باعث ميشد احساس بهتری داشته باشم. فرداش تو استخر سوت پايان کلاس رو برای بچه ها زدمو گفتم ۵ دقيقه تو آب آزادید، رفتم طرف میزو صندلی ها و فریدو فرستادم که به والدینو کسانی که سوال داشتن جواب بده. از فاصله نه چندان دور حواسم به بچه ها بودو نگاشون ميکردم. موهای تنم سيخ شد، چقدر دلم ميخواست بچه بشم. بچه هایی که فقط همون لحظه رو ميبينند، به هيچی ديگه فکر نمی کنند. انگار کل دنيا همون لحظه هست، دنبال کردن يه پروانه ميتونه لذتبخش ترین کار دنیا باشه، آب بازی براشون اوج آرامش باشه. يه پوزخند مسخره زدمو تو دلم به زندگی فحش دادم که هر بچه ای رو مجبور ميکنه معصومیت خودشو له کُنه و درنده بشه، ياد يه داستان که تو يه کتاب خونده بودم افتادم
** روزی عیسی مسیح(ع) در بازاری ايستاده بود، و کسی از او پرسيد: «کيست که ارزش ورود به قلمرویه الهی تو را دارد؟» او نگاهی به اطراف انداخت. خاخامی که آنجا ايستاده بود کمی از جا تکان خورد، به اين خيال که اون را انتخاب میکند – اما او انتخاب نشد. آنجا با فضیلت ترین مردِ شهر – يک معلمِ اخلاق، يک خشکه مقدس به تمام معنا ايستاده بود. او نیز کمی جلوتر آمد، به اين اميد که انتخاب ميشود – اما انتخاب نشد. حضرت، دوروبر را خوب نگاه کرد تا اينکه چشمش به بچه کوچکی افتاد – کسی که حتی به فکر انتخاب شدن هم نميافتد و از جایش ذره ای هم تکان نخورد، حتی يک نوک پا! او اصلاً داخل آدم حساب نمی شد که کسی او را انتخاب کند. او فقط محوِِ لذت بردن از کلِ صحنه بود – صحنه جمعیت، حضرت عیسی و مردم در حال گفتگو – و داشت گوش ميداد. حضرت عیسی کودک را صدا زد، او را بر روی دستها بلند کرد و رو به جمعیت گفت : آنها که مثل اين کودک اند، تنها کسانی هستند که ارزشِ ورود به قلمرو الهی را دارند.**
تو همين فکرا بودم که احساس کردم يکی داره تکونم ميده، به خودم اومدم دورو برمو نگاه کردم
الهام_ ماشالاه مثلاً اينجا نشستی حواست به بچه ها باشه؟ يکی لازمه حواسش فقط به تو باشه
خندم گرفته بود، قضيه رو براش تعریف کردم که به چی فکر ميکردم. اونم کفش بریده بود
من_ با اينکه ميدونستم اومده پيشم که چی بگه اما پرسيدم خب امرتون چيه؟
الهام_ ماشالاه حافظه، من ديروز منتظرِ تلفنت بودم بابت آموزش نيما اما ديدم خبری نشد، فکر نمی کردم زنگ نزنی. خب فکراتو کردی؟
من_ راستش نه، يعنی يکم فکر کردم اما فکر نکنم بتونم وقت آزاد براش پيدا کنم. (داشتم براش فيلم بازی ميکردم يکم خودم بخندم)
قيافه اش پکر شد
الهام_ خب ميخوای بيشتر فکر کن ببين چی ميشه، چون نيما خيلی باهات جور شده
من_ نيما پسر خوبیه حالا تا ببينم چی ميشه، اما اصلاً قولشو نمی دم بايد بيشتر فکر کنم، میدونید که کاره آسونی نيست
الهام_ باشه مشکلی نيست پس من منتظرِ تلفن باشم ديگه؟
من_ (به سختی خنده خودمو کنترل ميکردم) حالا تا ببينيم چی ميشه، اما اينا به کنار هزينه فکر کنم برات گرون تموم بشه ها، فريد ارزونتر از من ميگيره
الهام_ از اون جهت هيچ مشکلی نيست، اون روزم گفتم که باهم کنار میایم
من_ اصولاً من با کسی کنار نمیام اين دیگران هستن که با من کنار ميان. يه چشمک براش زدمو ادامه دادم حالا شما بفرمائید، من خودم خبرتون ميکنم
الهام_ وای چقدر رسمی، ترسيدم
يه نیشخند زدمو ردش کردم رفت. رو همون صندلی تکیه داده بودمو آفتاب هم مستقيم میخورد به بدنه داغم که فرید اومد طرفم
فريد_ می بينم که حسابی دل بعضی ها رو بردی، چه خبره!! اين يارو هر جلسه مياد باهات حرف ميزنه
من_ با خنده گفتم خب احتمالاً چیکو می خواد
جفتمون زديم خنده، يکم صحبت کردیمو بارو بندیلمونو بستیمو راه افتاديم سمتِ خونه.


ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s