سرنوشت شوم قسمت نوزدهم

بارو بندیلمونو بستیمو راه افتاديم سمتِ خونه . شب رو تختم دراز کشيده بودمو با نگار حرف ميزدم
من_ خب مثلاً الان اينهمه حرف زدی به کجا رسيدی؟
نگار_ ميگم بی احساسی ميگی نه. واقعاً که
من_ خُب جیش بوس لالا
نگار_ ديوونهِ
من_ مراقب خودت باش، خداحافظ
نگار_ تو هم مراقب خودت باش، دوسِت دارم. خداحافظ
چند ثانيه گوشی تو دستم بود بعدش گذاشتمش رو کمد کوچیک کنار تختم. تو تاريکی دراز کشيده بودمو به نا کجا خيره بودم. سیگارم داشت به آخرش میرسید که اس ام اس اومد، ای بابا باز که اين دخترست، اينهمه الان باهام حرف زدا. بازش کردم
” فرهاد، دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم ”
گوشیو گذاشتم سر جاش، مونده بودم اين چشه. به هر حال من نبايد خودمو درگير ميکردم. تنها چيزی که تو سرم صدا ميکرد همين بود ديگه نبايد بازی رو شروع کنم، ديگه نه. قبل اينکه پتو رو بکشم رو بدنمو بخوابم باز با خدا شروع کردم عين هر شب حرف زدن. يه دوره کوچيک تو کارای امروزم کردم که کجاها اشتباه کردم، طلب مغفرت کردمو با التماس خواستم مرگِ منو سریعتر برسونه. از اين دنيا زده شده بودم، هيچ چیزش برام جالب نبود
صبح پای سفره نشسته بودمو با اشتهای کامل عين يه قهطی زده صبحونه میخوردم. صدای موسيقی متال مثل هميشه تو خونه پر بودو منو بيشتر به خوردن تحريک ميکرد. بعدش يکم به سرو کول خونه دست کشیدمو از خونه زدم بيرون تا به بقيه کارام برسم. عصر نشسته بودم رو مبل تو هال به الهامو نيما فکر ميکردم که بالاخره چیکارشون کنم. چقدر بهشون قیمت بدمو این حرفا. حوصلم سر رفته بود گفتم زنگ بزنم يکم مسخره بازی در بيارم حالم جا بياد. شمارشو تو گوشی save کرده بودم گشتم بهش زنگ زدم، چند تا بوق خورد يکی گفت بله بفرمائید، صدا اصلاً شبیه الهام نبود
من_ سلام، ببخشيد من با خانمه الهامه… کار داشتم، هستن؟
؟؟؟ _ نه مامان الان نيستش، گوشیش مونده خونه. امرتونو بفرمائید من بهش ميگم
من_ والا چی بگم! خب شما اگه زحمت بکشید اومدن بهشون بگيد آقای فرهاد … مربی شنای نيما تماس گرفت ممنون ميشم
؟؟؟_ اِ پس شما مربی نيما هستيد؟ نيما ازتون خيلی تعریف کرده، من يه بارم با مامان استخرتون اومدمو شما رو دیدم
هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم
من_ والا هرچی فکر ميکنم چهره ای چيزی ازتون خاطرم نمياد، بهر حال خوشحال شدم از آشناییتون، روز خوش
؟؟؟_ من حتماً به مامان ميگم تماس گرفتید. خداحافظ
مبایلو گذاشتم اونطرف، يکم با تعجب به درو ديوار نگاه کردم، تو دلم گفتم خدا به دادت برسه. مغزم عين يه هواپيما سرعت داشت همش فکر ميکردم اين کی ميتونه باشه که ميگفت با الهام منو تو استخر ديده. هر چی فکر ميکردم نمی تونستم چهره ای چيزی ازش تجسم کنم، اما صداش خيلی ناز بود، يه صدای آرومه صاف. تو صداش انرژی زندگی موج ميزد، خلاصه آخرش هم هر چی فکر کردم به نتيجه نرسیدم که نرسیدم. هوا تاريک شده بودو خنکتر از صبح، با لبخندی که به لبم بود داشتم کتاب ميخوندم. اينقدر غرق تفکراتم بودم که کنترل رفتارم از دستم در رفته بود يه لحظه اخم ميکردم يه لحظه میخندیدم يه لحظه…
صدای مبايل اومد، پاشدم شماره رو نگا کردم دیدم شماره تلفن خونه هستش. ناشناس بود خواستم reject کنم اما گفتم شايد الهام باشه جواب دادم
من_ الو، بفرمائید
الهام_ ســــلـــــــام (با يه لحنِ شاد و بلند گفت)
من_ wow، چه پر انرژی، انگار نه انگار که شبه. سلام
الهام_ خب مگه بده آدم پر انرژی باشه
تو دلم گفتم نه، اميدوارم موقع هال کردنتم پر انرژی باشی، خودم از فکرم خندم گرفت
الهام_ چيه تعجب کردی يا خنده داره؟
من_ ها، هيچی. آخه با اين سنو سالی که شما داری اين کارا بعیده
الهام_ اِاِاِاِ، نخير من هنوز تازه اولِ چل چلیمه
من_ بله، بله
الهام_ آره. تازه اينو مطمئنم از تو جوونترم آقای افسرده
زدم زيرِ خنده، يکم سر به سر هم گذاشتيم انگار نه انگار که سن مامان بزرگِ منو داشتو تازه چند وقت بود میشناختمش. یهویی کرمم گرفت صدامو رسمی کردمو خشک شروع کردم صحبت کردن
من_ بله خانمه… عرض ميکردم خدمت تون، عصر بنده تماس گرفتم که با شما در مورد آموزش دادن به پسرتون نه گلپسرتون صحبت کنم
الهام_ بله
از اينکه اونم با مسخره بازی های من خودشو وقف ميداد غرق لذت بودم، به سختی خودمو کنترل ميکردم که نخندم
من_ اگه لطف کنيد وسط حرفم نپرید ممنون میشم، بله عرض ميکردم که بنده فکرمو کردم. با توجه به وقت محدودم اينجانب قصد داشتم درخواستِ شما رو رد کنم اما به دليل حس مهربانی که به وفور در اينجانب يافت ميشه تصميم گرفتم اگر از لحظه مالی به توافق رسيديم برای ۱ ماه آزمايشی زحمت پسرتون رو تحمل کنم. البته اگر هنوز راغب باشيد به اين قضيه!
الهام_ بله خب با درنظر گرفتن درايتِ شما ما هنوز هم بر درخواستِ خود شدیداً اصرار داریم، فقط اگر لطف کنيد برای صحبت های بيشتر شما تشريف بياريد مجتمع ما، هم استخر رو مورد بازديد قرار بديد، هم اينکه بيشتر در اين زمينه صحبت ميکنيم
من_ بله ایدیه خوبیه. ممکن هست با سلیقه بنده جور در نياد و کلاً قضيه فرق بکنه
الهام_ خب شما برای فردا ميتونيد تشریف بياريد؟
من_ بايد ببينم برنامه فردا چطور ميشه، اگر فريد خان موندن استخر بنده وقتم آزاد ميشه مگرنه بايد تا عصر سر کار باشم
الهام_ پس فردا شمارو زیارت ميکنم
من_ زیارتتون قبول باشه انشالله، ما را هم دعا کنيد
ديگه نتونست خودشو نگه داره زد زيرِ خنده، من هم يه کمی خندیدمو خداحافظی کردم. دوباره رو تخت ولو شدم گفتم عجب روز پر هیجانی بود
صبح همونطور که با آهنگی که از mp4 پخش ميشد زمزمه ميکردم رفتم داخل استخر. يه کمی شنگول بودم يعنی هيجان داشتم که خودم ميدونستم سر قضيه ديدن خونه الهامو ديدن اون دخترست. خلاصه با چهره ای که ازش خندهو شرارت ميبريد جواب سلام سمانه رو دادمو اونم جا خورد از اينکه بالاخره من يه بار درست حسابی تحويلش گرفتم. احساس کردم تو کونش مراسم بزنو بکوب برگزار شد. رفتم تو حياط که دور تا دورش درختای بزرگِ گردو بود. فريد اونور حياط واستاده بود و داشت باز کلر آبو تست ميکرد، بلند بهش سلام کردمو شروع کردم لباسمو عوض کردن. رفتم طرفش يکم حال احوال کردیمو قضيه الهامو درست حسابی واسش تعریف کردم
فريد_ من ميمونم استخر تو برو به کارت برس
من_ دمت گرم
فريد_ انشالله بچه کی به دنيا مياد؟
من_ هووم؟
فريد_ هووم و کوفت، خودتم نزن به نفهمی. مگه ميشه تو کسیو ببينی چند وقت بعد تو بقلت نباشه؟
زدم زيرِ خنده
من_ برو بابا ديونهِ. سنه ننه تو رو داره
خلاصه يکم زديم تو سرو کله هم تا بچه ها اومدن شروع کرديم بهشون نرمش صبحگاهی دادن که خوب گرم بشن. چند دقیقه ای ميشد بچه ها تو آب بودنو داشتم بهشون تمرين ميدادم، يه نگاه به جایگاه والدین کردم الهامو نديدم. گرم تمرين دادن به بچه ها بودمو ديگه بیخیال همه چیز شده بودم. سوت آخرِ کلاسو که زدم باز نگاهم چرخید سمتِ جایگاه والدین ديدم الهام نشسته مثل هميشه يه پاشو انداخته بود رو اونیکی، سرمونو به نشانه سلام تکون داديم. از قصد رفتم سمتِ فريد يکم ازش کمک فکری گرفتم که تو چه قیمتایی باهاش صحبت بکنم اين حرفا، برگشتم سمت الهام
من_ سلام خواهرم
الهام_ سلام عليکم حاج آقا
من_ اميدوارم يادتون نره زیارت که کرديد برای حقير هم دعا بفرمائید
جفتمون خندیدیم اما آروم که تابلو نشه
من_ من با فريد صحبت کردم مشکلی نيست قرار شد بمونه استخرو من وقتم نسبتأ آزاده، فقط اين سانس هم بايد بمونم بعدش می تونم برناممو هماهنگ کنم.
الهام_ خيلی خوبه پس برای ظهر خوبه؟
من_ مسير کجاست؟ از اينجا خيلی دوره؟
الهام_ نه، پیاده حدوداً ۲۰ دقيقه با ماشين هم ۵ دقيقه
من_ خب حدود ساعتای ۱ چطوره؟
الهام_ خوبه
خداحافظی کردمو ردش کردم رفت. رفتم پيش فریدو قضيه رو براش تعریف کردم. يکم گذشت سانس بعدی هم شروع شد. نزدیکای آخرِ سانس بود من به فريد گفتم ميرم يکم وزنه بزنم، یه جورایی کنجکاوی که داشتم داشت کلافم ميکرد به خودم گفتم يکم وزنه بزنم مطمئنن بهتر ميشم. اينقدر غرق تمرين بودم که نفهميدم کی ساعت شد ۱، سریع دویدم زيرِ دوش تنو بدنمو شستمو رفتم سمتِ کمد لباسم. تا از استخر بزنم بيرون شد ۱:۱۵. کاغذی که بهم داده بود دستام بودو ميرفتم سمتِ خونشون. يه آپارتمان ۳ طبقه بزرگ شيک بود. زنگو زدم، باز همون صدای ناشناس گفت بله
من_ فرهاده … هستم. با مادرتون صحبت کردم برای اين ساعت قرار شد بيام يه نگاه به استخر بندازم
درو باز کردو رفتم تو. يه حياط نسبتأ بزرگ بود که يکم جلوتر ميرفت داخل مجتمع، پارکینگ هم ميرفت زير زمين. آروم آروم ميرفتم سمتِ داخل آپارتمان که نيما از در اومد بیرون دوید اومد طرفم، مثل عادتم رو موهای لختش دستامو تکون ميدادم اونم کيف ميکرد. چند لحظه بعد الهام هم اومد، تو اون چند لحظه ای که داشت به ما میرسید درست حسابی يه نگاه بهش انداختم، به نظرم خيلی جذاب شده بود. يه مانتو کوتاه کرم رنگ تنش بود با دکمه های باز، روسری هم نداشت، قدش حدوداً ۱۶۵ ميشد. موهای بلنده مشکیش که عين نيما لخته لخت بود تو بادی که آروم میوزید حرکت ميکرد. رسيد جلوم سلام احوال کردیمو رفتيم سمتِ استخر. از داخل مجتمع از پله ها رفتيم پائين، رفتيم داخل پارکینگ سمت راستمون یه در بود که داشتیم میرفتیم سمتش، حس ميکردم اين در ميخوره به پشت ساختمون، رفتيم تو. يه اطاق نسبتأ معمولی بود (نه بزرگ نه کوچیک) که يه سمتش کمد بود يه ورش هم چندتا صندلی آبی. رو ديوارِ سمتِ چپمون يه درِ کوچيک بود با شیشه مات. از اونجا هم رد شديم بالاخره رسيديم به استخر. محوطه استخرو خيلی با سلیقه و حساب کتاب درست کرده بودن. خيلی خوشم اومد اما به روی خودم نياوردم. از در که رفتم تو دقيقاً روبروم حدود ۲ متر جلوتر سمتِ راستم خود استخر بود(یه استخر مستطیلی) حدوداً ۱۰ متر در ۷ متر به نظرم اومد. سمتِ چپم هم سنا بخار و سنا خشک بود. پشت استخر هم جکوزی بود که با فاصله کمی از خود استخر قرار داشت. رفتم سمتِ خود استخر داخلشو نگاه انداختم بعداً فهميدم حدود ۳ مترو نيم ارتفاع قسمت عمیقه، داخل استخر که می شدی حدود 4 متر کم عمق بود بقيه اش با يه شیب تند ميشد عميق. برگشتيم سمتِ همون اتاق کوچیکِ رو يکی از صندلیهاش نشستمو يکم فکر کردم
الهام_ خب نظرت چيه؟
من_ بنظرم بد نمياد
الهام_ با لبخندی که به لبش بود گفت خب حالا ميرسيم سر اصلِ مطلب برای جناب عالی، آقای گرون قیمت
من_ من که هنوز قیمتی نگفتم، چرا الکی اسم رو بچه مردم ميذاری
خلاصه يکم سر قیمت باهم حرف زديمو آخرش هم به همون قیمتی که داده بودم رضايت داد چون اگه قبول نمی کرد بايد قبول ميکرد. موبایلمو برداشتم به فريد زنگ زدم جلو الهام قضيه رو براش گفتمو آدرس دادم گفتم پاشه بياد اينجا که قرار دادو بنويسيم. الهام با وحشت نگام ميکرد، تکیه دادم به صندلی سیگارمو روشن کردم يه پامم انداختم رو اونیکی
من_ چيه؟ چيزی شده اينجوری نگام ميکنی؟
الهام_ فريد ديگه چرا؟
من_ چون بهترين دوستیه که الان دارم، بايد باشه
الهام_ يعنی به ما اطمينان نداشتی؟ يه ورقه مینوشتیم ميرفت پی کارش ديگه
من_ بحثِ اطمينان نيست، من به خودم هم اطمينان ندارم. ميخوام فريد باشه که کلاً در جريان کارای من باشه. بحثش مفصله دلیلشو بعداً برات ميگم
الهام_ خب پس بيا طبقه بالا خونه، اونجا منتظرِ فريد باشیم، اينجا زياد خوب نيست نشستی
من_ نه راحتم
الهام_ رو در بایسی که نميکنی؟
من_ نه
احساس غم دوباره تو وجودم بلند شده بود، وقتی گفتم فريد بهترين کسیه که الان فقط دارم يه لحظه ياد تنهایی خودم افتادم. هيچ صدايی از من شنيده نمی شد، سیگارمو میکشیدمو به ديوار خيره بودم، عين يه مرده
الهام_ ای بابا، تو چرا یهویی اينجوری ميشی؟
من_ جدی نگير، درده تازه ای نيست
الهام_ ميخوام کمک کنم بهتر بشی
من_ يه پوزخند زدم گفتم کله شق تر از اين حرفام
الهام_ حالا ميبينم
پاشدم رفتم لب استخر نشستم، الهام هم رفت بالا که من تنها باشم. دستامو کردم تو آبو با آب بازی ميکردم، تصویر خودمو تو آب ميديدَم که بخاطر حرکت آب ميلرزيد. پک آخرو به سيگار زدمو بغلِ پام فشارش دادم رو زمين، ميخواستم همون جا بذارم باشه ديدم زشته. دنبالِ سطل آشغال گشتم اونجا نبود يادم افتاد تو اون اطاقِ که صندلی ها بود يه سطل آشغال هست. يکم به صورتم آب زدم و آروم آروم رفتم اونجا. ساعتو نگاه کردم هنوز ۱۵ دقیقه مونده بود تا فريد برسه. داشتم با مبایلم ور ميرفتم پیغامهای قدیمیمو میخوندمو پاکشون میکردم که هم زمان بگذره هم از اون حالت در بيام. صدای پای کسی از تو پارکینگ شنيده ميشد، من توجهی نکردمو همینجور پیغاما رو ميخوندم که درِ اطاق باز شد يه دختر خيلی ناز جذاب که خيلی شبيه الهام بود وارد شد، فهميدم بايد همون دختر باشه که با من صحبت کرده بود، بدونِ هيچ عکس العملی تو قیافم به چهره اش خيره شدم
؟؟؟_ سلام
من_ سلام
؟؟؟_ من نیوشا هستم خواهر نيما
من_ خوشبختم
نیوشا_ مامان بالا يکم کار داشت، من براتون شربت آوردم که بخورید حالتون جا بياد
من_ خيلی لطف کرديد
لیوان شربتو برداشتم گذاشتم رو صندلی بقلی. يه لبخند زدو رفت سمتِ استخر، تو دلم يه نيشخند زدم گفتم رفت نفس بگيره باز بياد پيشت حرف بزنه. همين جوری مشغول باز کردنو خوندن پیغاما بودمو پاکشون ميکردم که دوباره اومد داخل اطاق. من با همون حالتی که نشسته بودم با مبايل ور ميرفتم حتی نگاهش هم نکردم، البته خيلی دلم ميخواست بيشتر ديد بزنمش اما غرور و کلاسم نمیزاشت. نشست رو يکی از صندلی های ديوارِ سمتِ راستیه من، به چشماش نگاه کردم با يه لبخندِ ملیح ازش تشکر کردم بابتِ شربت
نیوشا_ خواهش ميکنم، راستش نيما خيلی ازتون اين چند وقت صحبت ميکرد
من_ برادرِ خوبی داری، ایشالا هميشه واسه هم بمونید
بيچاره انگار وقتی تو چشمای سرد من نگاه ميکرد روحش از بدنش جدا ميشد، واسه همون سعی کردم ديگه نگاش نکنم که پاشه بره. همين طور هم شد. لیوانو برداشت به هوای اينکه بايد به مامانش کمک کُنه خداحافظی کرد رفت. دوباره به ساعت نگاه کردم به فريد زنگ زدم گفتم زودتر خودشو برسونه.
چند دقیقه بعد دور ميز تو يه سالن دیگه از اون ساختمون نشسته بوديم، من بودم الهام بود با فريد. فريد همه کارا رو انجام داد آخرش هممون امضا کرديم رفت پی کارش، بدونِ اينکه به الهام چيز خاصی بگم پشت فريد راه افتادمو داشتم ميرفتم که الهام صدام کرد
من_ بله
الهام_ ميدونم الان حالت خوب نيست، هر وقت احساس کردی بهتری به من زنگ بزن
من_ باشه
مثل هميشه دست راستم زيرِ چونم بودو از شيشه ماشينه فريد به بيرون نگاه ميکردم
فريد_ فکر کنم الان نری خونه بهتره، کاره خاصی که امروز نداری؟
من_ نه چطور
فريد_ بيا بريم استخر اونجا باشی بهتره
من_ هر چی تو بگی
چند ساعتی بود که تو حياط استخر حواسم به بقيه بود، رفتم سمتِ کمدم که مبایلمو چک کنم. ديدم نگار زنگ زده بود. شمارشو گرفتم يکم حال احوال کردیمو اونم که فهميد باز حالم گرفتست زياد پیله نشدو خداحافظی کرد
شب شامو خوردمو نشسته بودم رو مبل تو تاریکی خونه، واسه خودم فکر ميکردم. باز صدای مبايل سکوت تنهاییمو شکست. الهام بود
من_ سلام
الهام_ سلام خوشگل
من_ شرمندم، يادم رفته بود قرار شد حالم جا بياد زنگ بزنم
الهام_ اشکال نداره، الان بهتری که؟
من_ من هميشه خوبم، چاره ای جز خوب بودن نيست
الهام_ تو تنها زندگی ميکنی نه؟
من_ خيلی وقته، حتی اون موقع که با خانواده ام بودم انگار ازشون دور بودم
الهام_ خب چرا برنمیگردی پیششون؟
من_ که چی بشه؟ همين جوری بیچاره ها مشکل دارن من برم اونجا که همشون دق ميکنن
الهام_ نبايد اينقدر هم منفی فکر کنی. بهر حال اونا پدر مادرتن غریبه که نيستن
داشتم کلافه ميشدم، ترجيح دادم بحثو قطع کنم
من_ حوصله اين بحثا رو ندارم
الهام_ باشه. باشه. خب پس از فردا آموزش نيما شروع ميشه ديگه
من_ آره، سعی کن تحریکش کنی که جدی بگيره. فکر نکنه اينجا چون کلاس خصوصیه ميتونه شیطونی کُنه، بگو فرهاد گفت همونطور که تو استخر پيش همه سختگیره اينجا هم همونجوریه
الهام_ وای چه بد اخلاق
من_ مگه نميخوای سریع پيشرفت کُنه؟
الهام_ شوخی کردم، حتماً اينا رو بهش ميگم. خیالت راحت
من_ بهر حال اگه بخواد زيادی شیطونی کُنه اينقدر تمرینات سخت بهش ميدم که از بدن درد اوضاعش بيريخت بشه
الهام_ تو هم که همش در حال تهدیدو ترسوندنی. ظهر بيچاره نیوشا بعده اينکه شربتو برات آورد برگشت بالا وحشت کرده بود
من_ چطور؟
الهام_ ميگفت اين کی بود ديگه، ۲ بار که تو چشمای هم خيره شديم نزديک بود سکته کنم، داشتم يخ ميزدم
خندم گرفت
من_ خب ميخواست لباس کلفت تر بپوشه، نترسیدی دخترتو، با اون لباسا فرستادی پيش من؟ نگفتی من خطرناکم
الهام_ با خنده گفت چپ نگاش کنی چشاتو در ميارم
من_ مگه جناب عالی اينهمه بنده رو ديد زدی چيزی گفتم که منو تهديد ميکنی
الهام_ پر رو
يکم ديگه صحبت کرديم از اونجایی که من خيلی سریع حوصله ام سر ميره یهویی خداحافظی کردمو اونم با اينکه کپ کرده بود خداحافظی کردو قطع کرد، يه نیشخند تلخ زدمو از رو مبل پاشدم رفتم بخوابم
باز نصف شب از خواب پریدم، ای لعنت به اين زندگی. چند روزی بود راحت کپه مرگمو میزاشتما، قلبم به شدت داشت میتپید. چند تا نفس عميق کشیدمو پاشدم يکم آب به سرو صورتم زدم. مثل اون شبی که کابوس نگارو ديده بودم رفتم کنار پنجره، باز صدای وزش باد که برگای درختارو تکون ميداد شنيده ميشد اما چيز زيادی ديده نمی شد. رفتم سمتِ تخت که بخوابم
ظهر جلو آينه داشتم یقه پیرهنمو درست ميکردم که برم سمتِ خونه الهام اينا، يه پیرهنه کرم رنگ با شلوار مشکی تنم بود. چند دقيقه بعد زنگ خونشونو زدم. آروم آروم ميرفتم سمت در مجتمع که برم سمت استخر. رفتم تو همون اطاق که صندلی ها بود، ديدم يه صداهایی مياد. درِ شیشه ای بسته بود با انگشتم چند ضربه بهش زدم که در باز شد، نيما پريد بيرون
من_ ای ناقلا اونجا چی کار ميکنی
نيما_ ســــــلام مربّی. چرا اينقدر دير کردی يه عالمه وقته اينجا منتظرم
من_ قرارمون ساعت 11 بود که من سر وقت اومدم
دستامو گذاشتم پشت کمرش آروم باهم رفتيم سمتِ استخر، داشتم آبو بررسی ميکردم که الهام هم اومد. يکم با اون هم صحبت کردمو به نيما گفتم تو تا لباساتو اينجا عوض کنی منم ميام بعدش رفتم تو اطاقی که صندلی ها بود الهام هم اومد
من_ يه چيزی، ميگم که اينجا اينهمه همسايه داريد یه وقت کسی بياد چی؟ بهشون گفتی که؟
الهام_ خیالت راحت کسی نمیادش. اينجا کلاً ۶ تا واحد داره که ۳ تاش خالیه، يکی دیگش که ماییم، يکی ديگه يه پیرمرد و پیرزنن که طبقه اول میشینن، يکی ديگه هم يه زنو شوهرن که تازه ازدواج کردن اکثراً هم بیرونن. اما من بهشون قضيه رو گفتم اونا هم خوشحال شدن که اينجا هم داره استفاده ميشه. چون قبلاً هيچ کس از اينجا استفاده نمی کرد
من_ بس که همه تون بی ذوقید
با اشاره سر آروم بهش فهموندم که بره و منو نيما رو تنها بذاره. تو همون اطاق لباسمو در آوردمو تو يکی از اون کمدا گذاشتم، مایوی مشکی خودم تنم بود رفتم سمتِ استخر. ديدم نيما تو کم عمق داره تو آب راه ميره، خندم گرفت داشت ادای منو در میاورد. هر وقت فکرم ميريخت به هم من ميرفتم تو آبو پيش بچه ها راه میرفتم همینجور که دستامو از پشت بهم قفل ميکردم به آب زل ميزدم
من_ هوووی میمون تقلید کاری نکن
نيما_ ببخشيد، معذرت ميخوام
من_ حالا سر وقتش پدرتو در ميارم
نيما_ خب الان چی کار کنم؟ کلاسو شروع کنيم ديگه
من_ مگه بدنتو گرم کردی که ميگی شروع کنيم
نيما_ آره يکم نرمش کردم
من_ بيا بيرون ببينم شیطون
نيما_ باور کن راست ميگم
يکم به بدنش دست زدم ديدم اونقدر که بايد گرم نيست فهميدم خالی بسته. يکم گوششو پیچوندم شروع کردم بهش تمرين دادن. باهم رفتيم تو آب یکم که گذشت بردمش تو قسمت عميق. دیواره استخرو چسبیده بودو نمیومد تو عميق، برای اينکه ترسش بريزه من رفتم وسطو شروع کردم پا دوچرخه زدن. اونم يکم خودشو از ديواره جدا ميکرد شروع ميکرد پا دوچرخه زدن از هولش خوب نمیزد چون پاهاشم ضعيف بود نميتونست خوب رو آب واسته ميرفت پائين سریع ديواره رو میچسبید. منم زياد اذيتش نمی کردم ميخواستم خودش کم کم به این حالت غلبه کنه. کلاس اون روز تموم شدو رفتم زيرِ دوشی که اونور سالن بود. نيما هم خودشو شست فرستادمش بالا، خودم هم لباسمو تنم کردم. داشتم ساکمو می بستم که برم، در اطاقکه باز شد. همینجوری که خم بودمو پشتم به در بود سرمو چرخوندم ببينم کيه ديدم نیوشا با يه سینی که روش لیوان شربت بود اومد تو
نیوشا_ سلام
من_ به به سلام، چرا زحمت کشیدید، لازم نيست هر سری اينکارو بکنیدااااا
نیوشا_ خواهش ميکنم اين حرفا چيه، نوشِ جونتون. بهر حال هوا گرمه
من_ هوا که پدر مارو در آورده، تا آخر تابستون احتمالاً از تخم مرغ به خرما تبديل ميشم. (منظورم رنگشون بود)
زد زيرِ خنده، سینی رو آورد جلو. لیوانو برداشتم ساکمو بستم نشستم بقل ساکم.
من_ مادر مگه خونه نبود؟
نیوشا_ نه، مامان رفته مطب
صورتش سرخ شده بود، همين باعث ميشد پوست صاف و سفیدش جذابتر بشه. چشمای کشیده ای داشت که با آرایش سفیدو آبی که رو چشماش کرده بود خیلی جذاب شده بود، با یه دماغ نسبتاً کوچولو. یه بار با نیما در موردش حرف میزدم فهمیدم 21 سالشه. حدوداً يکم از مادرش بلندتر بودو لاغر تر. بدنه کاملاً فیتو مانکنی داشت، يه دامنِ لی چسبون که تا پائینتر از زانوش میرسید پاش بود بود با يه پیرهن آبی کمرنگ چسبون که روش يه سری نقشهای نامفهوم به رنگ آبی پر رنگ تر ديده ميشد. نگاهم اومد بالاتر رو صورتش، يه لحظه نگام کرد يه لبخند بهش زدم. لیوان شربت خالی شد، گذاشتمش رو سینی
من_ بازم ممنونم، خستگی از تنم رفت
هيچی نگفت فقط لبخند به لبش بود، احساس ميکردم سرختر از اول شده، خندم گرفته بود. تو دلم گفتم سریع برم تا بيچاره نپخته. خداحافظی کردمو از اطاق اومدم بیرونو با سرعت راه افتادم سمت در
عصر با نگار بيرون بودیمو يکم گشت زديم به قول خودش نزديک بوده از ندیدن من دق کنه، منم سعی ميکردم رابطه رو ديگه زيادی کش ندم يعنی منتظر فرصت بودم که کم کم رابطه رو کم کنمو تموم کنم. شامو باهم خورديمو منو تا خونه رسوند
من_ مراقب خودت باش خوشگل
نگار_ تو هم همين طور عزيزم
درو بستم رفتم سمتِ خونه، از ماشين پیاده شد
نگار_ بی احساس، يه تعارف هم نميزنی به آدم که بیاد تو
من_ نميزنم چون خطرناکی
نگار_ دوسِت دارم
من_ چون خُلی، خداحافظ
رو تخت دراز کشيده بودمو به مرگ فکر ميکردم. کاش زودتر میومد. کاش زودتر میومد
روزها پشت هم میومدو ميرفت. همه مردم در حال تغيير بودن، دنيا تغيير ميکرد اما من همون بودم که بود، دنيام هم هيچ تغیری نکرده بود
رسيدم دم خونه الهام اينا، مبایلشو گرفتم
من_ سلام
الهام_ سلام مرد خوش هيکل
من_ درو باز کن من دم درم
الهام_ دیوونه ای؟ خوب چرا زنگو نميزنی؟
من_ با خنده گفتم همينجوری، حال کردم تلفن کنم
الهام_ واقعاً که. بيا بالا
من_ بالا برای چی، ميرم همون دم استخر به نيما هم بگو زود بياد
الهام_ نيما با نیوشا رفتن جايی سریع ميان، هوا هم گرمه الکی ميری اونجا وامیستی اذيت ميشی
درو زدو رفتم سمتِ خونشون
** يکی دو باری هم قبلاً رفته بودم خونشون. يادمه سری اول بعده اينکه کلاس نيما تموم شد دعوتم کرد خونشون که نهارو اونجا بخورم. هر چی اصرار کرد قبول نکردم، اونم ول کن نبود. آخر سر از خره شیطون اومدم پائين رفتم خونشون. تو هال نشسته بوديم منو نيما با نیوشا و الهام. الهام رفت سمتِ آشپزخونه نيما هم رفت تو اطاقش که بخوابه ميگفت خيلی خسته شده. من موندمو نیوشا. اون روز با شیطنت نگام ميکرد، آروم بهش گفتم
من_ چيه دختر چشمه دادشتو دور ديدی اينجوری پسر مردمو ديد ميزنی؟
نیوشا_ من ديد ميزنم؟ عجب پر رویی هستی تو
من_ خب من عادتمه چيزای خوشگلو نگاه ميکنم
نیوشا_ انگار همه زنا برات خوشگلن نه؟ به همه بد نگاه ميکنی. من، مامان الهام
خندم گرفته بود. چيز خاصی نگفتم يه چشمک بهش زدمو به خونه نگاه ميکردم، رو يکی از دیوارا یه عکس خانوادگی بود. تو اون عکس الهام واستاده بود، یه مرده با یه دختر بچه هم کنارش واستاده بودن بقل الهام هم یه بچه کوچولو بود. يکم عکسو نگاه کردم به نیوشا اشاره کردم
من_ اون عکس کيه؟ اون آقاهه رو میگم؟
نیوشا_ پدرمه، اون دختر هم که کنار مامان الهام واستاده منم، اونی هم که بغلشه نیماست
من_ چه عکسِ قشنگی
نیوشا_ آره اما حيف الان عکسمون ۳ نفری شده
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم منظورت چيه
نیوشا_ پدرم فوت شده اون آخرين عکس خانوادگی بود که باهم انداختیم
بدجور جا خوردم، لال شدم. يکم گذشت تا از شُک اومدم بيرون
من_ تسليت ميگم، واقعاً متاسفم
نیوشا_ مرسی
ديگه چيز خاصی نگفتیم، الهام صداش کرد اونم پاشد رفت سمتِ آشپزخونه. ديدم داره ميزو آماده ميکنه که نهار بخوريم من خواستم کمک کنم که نیوشا تهدیدم کرد که اگه مثل یه مهمونه خوب نشینم یه کاری دستم ميده، منم بیخیال شدم رفتم جلو عکس واستادم نگاش ميکردم. الهام اومد کنارم
من_ من واقعاً متاسفم، تسليت میگم بهت. من همين الان فهميدم
الهام_ ممنونم ازت. بيا سر سفره
باهم رفتيم سر سفره نيما هم صدا کردن اومدو خوابالو خوابالو نهارو خورد. منم نميدونم چه مرگم شده بود باز ريخته بودم بهم. همه ساکت بوديم، نهار که تموم شد تشکر کردمو خواستم که برم. الهام هم زياد اصرار نکرد. سریع خداحافظی کردمو از خونه زدم بيرون. بغض گلومو فشار ميداد، با حرص از سیگارم کام میگرفتمو تند تند ميرفتم سمتِ خونه خودم. **
رسيدم دم در خونه، درو برام باز کرد. با همون چهره جذاب خودش يه چشمک بهم زدو درو بيشتر باز کرد. منم با لبخندو سکوتی عميق وارد خونه شدم. مثل هميشه همه چيز مرتبو تميز بود
الهام_ بشين سمتِ پذیرایی الان ميام
رفتم سمتِ پذیرایی از پنجره بیرونو نگاه ميکردم که اومد. برگشتم نگاش کردم يه لحظه جا خوردم، هيچ وقت اينقدر راحت جلوم لباس نپوشیده بود، يه دامن مشکی نازک نازک که تقریباً پاهاش از زیرش معلوم بود پاش بود، از بغل دامن تا نزدیکای زانوش چاک خورده بود. با يه لباس یقه بازه مشکی براق چسبون
الهام_ من آخر اون چشماتو در ميارم دنيا رو از شرش راحت ميکنم
به خودم اومدم. خودمو جمو جور کردمو يه نیشخند زدم، همینجور که ميرفتم سمتش که لیوان شربتو از سینی که دستش بود بردارم
من_ والا يکی بايد واسه جناب عالی کلاس آموزشی بذاره جلوی هر موجودی اينجوری لباس نپوشی
الهام_ دلم می خواد راحت باشم. من که نتونستم رو تو تاثير بذارم مشکلاتت کم بشه اما انگار جناب عالی راحت بودنتو به کلِ خانواده ما سرايت دادی
من_ خنديدم گفتم به هر حال آدمیزاد نبودن اين خصوصیاتو هم داره
الهام_ واقعاً هم راست ميگی
نشستم رو مبل. اونم رفت مبل روبروی من نشست. پامو انداخته بودم رو اونیکی پامو به ميز خيره بودم
من_ بچه ها کی ميان؟
الهام_ ميان، ديگه بايد پیداشون بشه
من_ وضعيت مطب چطوره؟
الهام_ بد نيست مشتریهای قديمی که داشتم هنوز ميان، اما اشخاص جديد دیگه زياد نمیان
من_ ديگه دور دوره جووناست، بايد میدونو خالی کنی کم کم
الهام_ عمراً، جوونا تا بيان تجربه مارو پيدا کنن که همه بیمارا خودشونو ميکشن
من_ مهم اینه که هيچ روانپزشکی نمی تونه بعضی بیمارارو مثل من درمان کُنه. هرچه قدر هم که طرف تبحر داشته باشه
دوباره خيره شدم به بدنش، اونم يه پاشو انداخته بود رو اونیکی لیوان شربتم دستش بود
من_ خوش بحال نيما
الهام_ چطور
من_ که مادری مثل تو داره
الهام_ ای ناقلا. مطمئنی به گرده مادرِ تو ميرسه؟ اونی که من تو اون عکسی که بهم نشون دادی ديدم واقعاً خوشگل بود
من_ کسی که حتی واسه آروم ديدنش وقت گير نمیاری چه فايده داره، می خواد خوشگل ترین زن باشه می خواد زشت ترین. من اگه يه مامان مثل تو داشتم صبح تا شب دیدش ميزدم
الهام_ بس که پر رویی. چشم دوست دختراتو دور ديدی
من_ دوست دختر کجا بود بابا. اینکارا مال جووناست
الهام_ الهی، چه مظلوم
يکم ديگه باهم حرف زديم، که تلفن خونشون زنگ خورد. الهام رفت جواب بده، از پشت يکم نگاش کردم واقعاً بدنش تحريک کننده بود. اصلاً بهش نمیخورد ۴۰ سالش باشه. بدن لاغرش با کمر مانکنیش که میومد به باسن گرد میرسید. يکم رو مبل جابه جا شدمو چیکو رو جاشو درست کردم بدجور احساس ناراحتی ميکرد. حق هم داشت به خاطر اين نگار ذلیل نشده حدود ۲ هفته بود هيچ کاری نکرده بودم، کنترل چشمام از دستم در رفته بود. الهام اومد منم خودمو مرتب کردمو نگاش کردم
الهام_ نیوشا بود. رفته بودن خونه عمش اينا که تازه از ایتالیا اومدن، گفت نمیتونن بيان
من_ حالا وقتی پسرتو تو آب، آب دادم ميفهمه ديگه منو سر کار نزاره
الهام_ تقصير بچه ها نيست از اونور نگهشون داشتن، من شرمندتم
من_ اشکال نداره، خب پس من برم ديگه
الهام_ ميری؟
من_ نه تا پس فردا ظهر که واسه بچه بد قولت کلاس بذارم میمونم
الهام_ اگه ميشد که خوب ميشد
من_ خب کاری نداری؟
الهام_ ميشه ناراحت نباشی؟
من_ نه، من منتظرِ بهانم که فشاری که رومه خالی کنم
الهام_ خب من نمی تونم ببينم اينجوری ناراحتی، تو مثل پسر خودمی
موهای تنم سيخ شد، چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده. هيچی نتونستم بگم، پشت لبمو آروم گاز میگرفتمو از حرص دندونامو آروم بهم فشار ميدادم، هر چی سعی کردم خودمو نگه دارم نشد که نشد. چند قطره اشک آروم از چشمام لغزید پائين. نگاهمو ازش دزدیدم رفتم سمتِ دستشويی. جلو آينه واستاده بودمو به صورتم آب ميزدم، از فشار شديدی که تحمل کرده بودم سرم درد ميکرد، يکم شقیقه هامو مالش دادم دوباره به صورتم آب زدم اومدم بيرون، الهام جلو در با يه حالت نگران واستاده بود يه حوله هم دستش بود. اومد جلو خودش صورتمو خشک کرد، دستامو آوردم بالا که حوله رو ازش بگيرم زد رو دستامو به کارش ادامه داد. حوله رو که از صورتم دور کرد با يه لبخند نگام ميکرد
الهام_ معذرت ميخوام که ناراحت شدی
من_ نه تقصير تو نيست. تقصير هیچ کس نيست
الهام_ وقتی ديدم با چه مهربونی از اون موقع که فهميدی نيما پدر نداره باهاش رفتار ميکنی، من نتونستم تحمل کنم تو رو همش اينهمه پکر ببینمتو نتونم کاری بکنم
دلم از محبتش ميلرزيد. خيلی وقت بود دلم اينجوری نشده بود
من_ مرسی
الهام_ حالا ازت ميخوام بری بشینی تو پذیرایی، ميخوام نهارو آماده کنم. باهم بخوريم
من_ دلم نمی خواد مايه زحمت کسی باشم. ميرم خونه راحت ترم
يه اخم خوشگل کرد
الهام_ مثل اينکه تو زبون مهربوو خوش نميفهمی، حتما يکی بايد مثل خودت تهدیدت کُنه نه؟
من_ خندم گرفته بود، گفتم باشه بابا تسلیم
داشت ميرفت سمتِ آشپزخونه صداش کردم
الهام_ چيه
من_ میدونستی اخم ميکنی چقدر نازتر ميشی؟
الهام_ ديونهِ
يه چشمک براش زدم اونم يه بوس از دور فرستادو رفت سمتِ آشپزخونه. رفتم تو هال کنترل ماهواره تلوزیونو برداشتمو مشغولِ بازی با کانالا شدم. يکم اين کانال اون کانال کردم آخرشم به نتيجه نرسیدم خاموشش کردم پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه. دم گاز واستاده بودو مشغول بود. رفتم کنارش همين جوری واستادم به دستاش نگاه ميکردم
من_ انگشتر قشنگیه
الهام_ مرسی گُلم
من_ الهام ميتونم باهات راحت باشم؟
الهام_ آره حتماً
من_ شوهرت چطوری مُرد؟
دستاش از حرکت واستادن، يکم به ماهیتابه نگاه کردو چيزی نگفت. دستمو کشيدم رو شونش
من_ ولش کن نمی خواد چيزی بگی، من ميرم سمت هال
داشتم از آشپزخونه ميرفتم بيرون
الهام_ نه بشين همينجا
نشستم رو يکی از صندلیهای ميز وسط آشپزخونه
الهام_ راستش همش مأموریت کاری ميرفت. خيلی زحمت ميکشيد. يه دفعه که رفته بود خارج خيلی طول کشيد که برگرده، ما حدوداً 5 ماه از هم دور بوديم. هممون بیتابی ميکرديم. به هر سختی بود اون ۵ ماه گذشتو وقت برگشتنش شد. شب از فرودگاه رفتيم خونه مادرشو اونجا موندیم البته نشد بخوابیم. بغض صداش قشنگ معلوم بود. ادامه داد فرداش ما رفتيم خونه منتظر بوديم که بياد. موقعی که داشته میومده خونه چون دلش هوای خیابونای ایرانو کرده بوده با آژانس نمياد خودش مياد تو خیابونا، وسط يه خیابون يه ماشين ميزنه بهش. در جا می ميره. يکم سکوت کرد پاشدم رفتم پشتش، ديدم زياد میزون نيست برش گردوندم طرف خودم یکم تو چشمام نگاه کرد بغضش ترکید همینجور که دستاش تو دستم بود آروم یکم گریه کرد، سرشو گذاشتم رو شونمو ساکت بودم. سعی کرد خودشو کنترل کنه رفتم يه لیوان آب يخ از یخچال براش ریختمو آوردم طرفش. لیوانو از دستم گرفتو تشکر کرد. قاشق چوبی که دستش بودو از دستش گرفتم گذاشتم کنار گاز بردمش سمتِ ظرف شویی تا صورتشو آب بزنه، منم با همون حوله ای که صورتِ منو خشک کرده بود صورتشو خشک کردم. بردمش سمتِ صندلیهای آشپزخونه نشوندمش
من_ خب، قشنگ بشين اينجا استراحت کن بقيه غذا با من
الهام_ نه بابا خودم درست ميکنم
من_ اِاِاِاِ، بشين ديگه. بذار بعده يه عالمه مدت برای يکی ديگه غذا بپزم
الهام_ شرمنده که نتونستم خودمو نگه دارم باعث نارحتیت شدم
من_ این حرفا چیه. من عذر میخوام سوال بی ربط پرسیدم
الهام_ خیلی وقت بود ازش صحبتی میشد دیگه دلم نمیلرزید اما امروز یه حال دیگه بودم نمیدونم چرا، اما بدجور احساساتم تحریک شد
چیز خاصی نگفتم، با یه لبخند نگاش میکردم. برگشتم سمتِ گازو مشغول شدم، از اينور اونور باهم صحبت ميکرديم که غذا حاضر شد. ديگه نزاشت میزو من بچینم خودش منو همینجور که دستاش دور کمرم بود برد سمت ميز ناهار خوری، بساط ناهارو هم خودش چید اونم با چه سلیقه بي نظيری. وقتی نشست رو به روم
من_ Wow، واقعاً میز قشنگی شد. بینظیره مثل خودت
الهام_ ديوونهِ
من_ خب بخوريم
الهام_ ای شیکمو. نميخوای دعا کنی
من_ چرا من قبل اينکه بیای کردم
الهام_ پس من بلند دعا ميکنم باهم آمين میگیم
من_ هر طور راحتی
الهام_ خدايا، به حق اين روزای قشنگت. به حق بزرگیو جلالت، به همه مردمت کمک کن راهشونو پيدا کنن، خدايا به بچه های من کمک کن که درد بی پدری اذيتشون نکنه. خدايا به اين خوشگله هم کمک کن مشکلاتش کمتر بشه. به خاطر همه نعمت هات شکر. آمين
من_ آمين. ضمناً خوشگل باباته
الهام_ دلم می خواد با اشتهای کامل غذا بخوری، اميدوارم خوشت بياد
من_ نصف غذا رو که من درست کردم مطمئنن خوشمزه شده، بعدشم خیالت راحت من عادت دارم هر چی تو سفره هست تا ته ميخورم
الهام_ نوشِ جانت
شروع کرديم به خوردنو باز سکوت بینمون سايه انداخت. الهام يه نصف بشقابی که غذا کشيد گفت سير شدمو ديگه غذا نخورد. همين جوری با لذتو خنده منو نگاه ميکرد، منم هم میخوردمو هم تیکه بارش ميکردم هر دومون میخندیدیم. خلاصه منم ۲ تا بشقاب پر خوردمو گفتم بقيه اش هم باشه برای دختر پسر خوشگلت. با کمک هم سفره رو جمع کردیمو اومديم پای تلوزیون رو مبل نشستيم.


ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s