سرنوشت شوم قسمت نهم

دستامو با کنار شلوارکم خشک کردمو رفتم سمتِ بچه ها . نگار با چهره ای نگران نگام ميکرد. پاشد اومد پيشم، جلوم واستاد
نگار_ بهتر شدی؟
من_ آره، ببخشيد نتونستم خودمو کنترل کنم، دست خودم نيست
نگار_ اشکال نداره، بیا بشین
رفتم نشستم رو همون مبلی که نشسته بودم. يه دست کشيدم تو موهام يکم سرمو ماساژ دادم. چشمم به مريم افتاد، مانتوشو در آورده بود. همینجور که رو مبل لم داده بود يه پاشو انداخته بود رو اون يکی پاش. يه تاپ آبی روشن، با شلوار لی پاچه کوتاه چسبون که رونای سکسیش رو خيلی خوب نشون ميداد تنش بود. هنوز دستم تو موهام بودو داشتم نگاش ميکردم، یهو به خودم اومدم
مريم_ ديدی چاخان کردی؟ کجای تو از بابابزرگمون هم سیرتره؟ تو که داری مارو ميخوری!
من_ نگاه کردن که جرم نيست. اگه دست زدم بگو سير نيستی
مريم_ اينم حرفیه
به نگار نگاه کردم داشت لبخند ميزد، حس ميکردم از اينکه يکم زبونم دوباره باز شده، دارم شیطونی ميکنم خوشحاله. به ندا نگاه کردم ديدم هنوز مانتو تنشه
من_ ندا تو نميخوای مانتوتو در بياری؟ راحت باش. اينجا خونه خودته
ندا_ راحتم اما چون ميگی باشه در ميارم
مانتوشو که در آورد، سینه های درشته گردش افتادن بيرون، معلوم بود زيرِ لباسش سوتین نداره چون سینه هاش يکم تکون ميخوردو نوک سینه هاش هم يکم معلوم بود. نیشم باز شد
من_ خدايی نگار ديدی راست گفتم، عجب خاندانی داریا، ماشالاه اين از تو که به قولِ خودت منم بهت رحم نمی کنم، اون از مريم اينم از ندا. ببينم جدی شما با اين لباسا و تیریپا تو مهونی بوديد؟
نگار_ آره چطور!!!
من_ والا انصافم خوب چيزی هستا، يه فکری هم به حال پسرا و مردای فامیلتون بکنيد، بیچاره ها شما رو دیدن چه طوری خودشونو نگه داشتن
مريم_ نه اونجا کسی تنها نيست که بخواد هوسی بشه
من_ با لبخند گفتم والا چه عرض کنم. اين تیریپا دهن هر آدمیو آب میندازه
ندا_ تو ام؟
من_ ای بابا چه IQ پایینی داریا، همين چند دقیقه پيش گفتم من آدمیزاد نيستم
ندا_ آره يادم رفت. اما مگه موجودایی مثل تو دل ندارن
من_ چرا هم دل دارن هم يه چيز خيلی بهتر
ندا_ ديوونهِ
با اينکه دلم میخواست شوخی کنم اما اصلاً حوصله نداشتم. نگارم اينو کاملاً فهميده بودو ساکت نشسته بود. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹ بود. نگار پاشد فنجونارو برداشت رفت سمتِ آشپزخونه. مريم هم چشمش به ماهواره بود داشت کلیپ ایرانی نگاه ميکرد. به ندا نگاه کردم يه چشمک زدم اشاره کردم بره پيش نگار که اگه ميتونه يکم باهاش حرف بزنه. يه لبخند زدو رفت، مريم بدجور تو ماهواره رفته بود
من_ مثل اينکه خيلی اینا رو دوست داری!! کم مونده بری تو خود تلوزیون
مريم_ هان؟ آره اين آهنگه خيلی باحاله
من_ اصلاً هم باحال نيست، آخه اين قرتی بازی ها هم شد آهنگ؟ بشين تا ببينی آهنگ يعنی چی. يکم اين کانال اون کانال کردم، متاسفانه جايی متال نداشت. گفتم شانسم نداری، همینارو گوش کن از سرتم زياده
مريم_ با خنده گفت خيلی پر رویی. راستی اينا کجا رفتن (منظورش نگار و ندا بود)؟
من_ مگه مثل تو تنبلن؟ رفتن فنجونارو بشورن. تو هميشه اينقدر فعالی؟ از وقتی اومدی همش نشستی يه جا. خسته نميشی؟
مريم_ نه، عادت دارم
من_. واسه همینه ديگه يکم تپل ميزنی. عمراً من نتونم اين همه يه جا بشینم، انگار زيرِ کونم میخ داره
مريم_ مسخره ميکنی؟
من_ نه بابا، حالا درسته يکم چربی اضافه داری اما همونا بدجور روناتو قشنگو سکسی کرده
مريم_ بيا تو، دم در بده
من_ با همون لبخندی که داشتم گفتم نه، زياد مال نيستی مگرنه لازم نبود تعارف کنی
يه چشم غره رفت که نزديک بود خودمو خيس کنم. پاشدم رفتم نشستم کنارش. کنترلو از دستش گرفتم گذاشتم رو ميز
من_ منو نگاه، برگشت تو صورتم نگاه کرد. مريم بازم ميگم، اگه کمی شوخی ميکنم چون احساس ميکنم جنبه داريد مخصوصاً تو که از همون اول آدمِ گرمی به نظرم اومدی، با لبخند گفتم پس ازم ناراحت نشیا، ok؟
آثارِ لبخند تو چهرش پيدا شد. چيزی نگفت، لپشو با دستم کشيدم گفتم خيلی ماهی. يکم تو چشمام نگاه کرد
مريم_ چشمای خيلی خوش رنگی داری، اما خيلی خسته به نظر ميان. ندا که از آشپزخونه اومد گفت چه حالی بودی. حيف نيست؟
من_ اِی بابا، چرا همه کليک کردن به من؟ بابا من خوبم فقط گاهی اين جوری ميشم که یه جور حمله عصبیه اونم به خاطر گذشته پر پیچو خمه
مريم_ چرا پيش دکتر نميری؟
من_ کلاً يکم غُدم، خودمو خيلی قبول دارم. اما با اين وجود سال پيش غرورمو گذاشتم کنار رفتم. اون یارو هم اولش يکم قرص نوشت منم گفتم نمیخورم، از قرصو اين چيزا خوشم نمياد. گفت پس برای اینکه نتیجه بگیرم بايد هفته ای چند بار برم پیشش. به ۱ ماه نکشيد خودش ديونه شده بود. منم دلم براش سوخت ديگه نرفتم
مريم_ خنديد، واقعاً که
من_ زندگی منو بايد بنويسن. شماها بخونيد ببينيد بعضی ها تو چه شرایطی قد میکشنو بزرگ ميشن
مريم_ خب بنويس
من_ حال داریا. وقتم کجا بود. حالا ببينيم چی ميشه
ديدم صحبت داره به بیراهه ميره، VCD رو روشن کردم يه سی دی کنسرتِ گيتار کلاسیک گذاشتم براش. بعدم رفتم سیگارمو از ميزِ کامپیوتر اطاقم برداشتم. وقتی داشتم بر ميگشتم طرف هال، به آشپزخونه يه نيم نگاه انداختم. ندا و نگار دوره ميزِ ۴ نفر دایره ای سفيد رنگ آشپزخونه نشسته بودن، داشتن حرف میزدن. نگار پشتش به من بود ندا هم منو نديد. دلم نیومد مزاحمشون بشم. رفتم رو مبل و روبه روی مريم نشستم
مريم_ اِ، چرا اونجا نشستی؟
من_ پس کجا بشینم بيام رو پای تو؟
مريم_ اونجا نه اما بيا بشين کنارم، اينجوری بهتره
من_ ميخوام سيگار بکشم، نميخوام دود سيگار اذيتت کُنه
مريم_ اشکال نداره، بيا
رفتم کنارش، بسته سیگارمو ازم گرفت یدونه در آورد گذاشت گوشه لبم بعدشم با فندک روشنش کرد، يه لبخند زد
مريم_ هنوزم ميگی من فعال نيستم؟
من_ اُه واقعاً دستت درد نکنه، شرمنده کردی اينهمه زحمت کشیدیا، يه وقت خسته نشی. چربیات آب نشه؟
مريم_ از سرتم زياده بد اخلاق
يه چشمک زدم، پاهامو بردم جلوتر که بهتر رو مبل ولو بشم. تو حالو هوای خودم بودم. فکر نگار از يه طرف مشکلاتو قضيهِ کاری از طرف ديگه. بدجور تحت فشارم گذاشته بود. با قدرت از سيگار کام ميگرفتم. مريم دستشو گذاشت اونور صورتمو صورتمو چرخوند سمتِ خودش
مريم_ سيگار اذيتت نمی کنه؟
من_ نه
مريم_ چند وقته ميکشی؟
من_ والا چند سالی ميشه دقيق نميدونم
مريم_ ميخوام منم امتحان کنم
يه نيشخند زدم، يه کامِ عمیق از سيگار گرفتم تو صورتش فوت کردم. بيچاره اصلاً انتظار همچین حرکتیو نداشت، بدجور سرفه ميکرد. يکم از چشماش آب اومد که با دستم پاکش کردم. انگشتمو گذاشتم زیر چونش، سرشو آوردم بالا
من_ هنوزم میخوای امتحان کنی؟ چيز خوبی نيست. اميدوارم هيچ وقت امتحان نکنی
مريم_ پس تو چرا ميکشی اگه چيز خوبی نيست؟
من_ وقتی همدمت بذاره بره، ميری تو وجود خودت. اون تو گم ميشی. اولش سخته، اما کم کم عادت ميکنی، هر روز سنگ تر ميشی. بعدشم اگه مثل من تحت فشار باشی بايد يه طوری خودتو حرصتو خالی کنی، من ورزش ميکنم اما اونم کافی نيست. گاهی سيگار آرومم ميکنه
به جلو خيره شدم، به بيرونِ خونه نگاه ميکردم، برگای درختو توی نور کم ماه ميديدم که تکون میخوردن.
من_ ميدونی مريم، من عاشق موسیقیم، تنها رفیقمه. چيزی که توی هر وقت که بخوام وجود داره. گاهی صدای خِش خِش برگا بيشتر از هر چيزی احساساتمو تحریک ميکنه. يا صدای بازی کردن يه گربه يا حتی وزش باد. کاش میتونستم باد باشم. وقتی صدای بادو ميشنوم دلم ميخواست منم باد بودمو ميتونستم آزاد باشم
مريم_ جالبه. تو توی تنهاییت حوصلت سر نميره؟
من_ نه، اينقدر سرمو شلوغ کردم که وقت آزاد ندارم، گاهی هم که وقت آزاد گير ميارم اينقدر فکر ميکنم که نمی فهمم زمان چطوری ميگذره
مريم_ به چی اينقدر فکر ميکنی؟
من_ به مشکلاتی که بخاطر ذهن مغشوشو مریض خودم واسه خودم تراشیدم. به اينکه چطور ميتونم به قله های بزرگِ موفقيت برسم. کاش می فهميدی چه حالی دارم، هيچ کس نميفهمه. هيچ کس نميفهمه کسی که گذشتش پر از بد بختی بوده، کسی که خسته شده از اون وضعيت، کسی که نمی خواد حتی يه ثانيه تو اون شرايط باشه چه حالی داره. من دارم زحمت ميکشم، از جونم واسه زندگيم ميذارم. ميدونم نتيجه ميگيرم، بايد بگیرم. خانواده ام به من احتياج دارن
مريم_ اميدوارم مشکلاتت يه روزی تموم بشه
چيزی نگفتم، ميدونستم اگه ندا و نگار نيان، باز ممکنه اعصابم تحريک بشه. به مريم گفتم برو ببين اين 2 تا کجان!. پاشد رفت تو آشپزخونه، منم پُک آخرو از سيگار زدمو تو جا سيگاری مشکی مخصوص خودم خاموشش کردم. صدای ضبط داشت رو اعصابم را ميرفت، خاموشش کردم. منتظر شدم تا بقيه بيان. چند دقيقه بعد ندا با مريم اومدن، هر کدوم روی يه مبل تکی نشستن. با تعجب ندا رو نگاه کردم
من_ پس نگار کو؟ نکنه کشتین دختر مردمو؟
ندا_ نه بابا الان مياد
هنوز حرفش تموم نشده بود که نگار اومد تو هال. با يه سینی که چهار تا لیوان شربت هم روش بود
نگار_ چيه اينقدر منو صدا میکنی تو، داشتم شربت درست ميکردم بخوریم کيف کنيم
من_ بابا ايول
هنوز به ما نرسيده بود که من پاشدم سینی رو از دستش گرفتم. يه لبخند زدم
من_ اينجا مهمونی پس من پذیرایی ميکنم
نشست رو مبل ۳ نفره، منم تک تک به بچه ها تعارف کردمو نشستم کنار نگار(البته با رعایت فاصله حد مجاز).

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s