سرنوشت شوم قسمت ششم

کلیدو با هزار زحمت تو در چرخوندم، در باز شد. چشمم به تاریکی خونه افتاد. به اندازه يه ابسیلون احساس بهتری کردم، کشون کشون رفتم تو اطاقم. فقط يادم مياد اينقدر داد زدم که از خستگی خوابم برد. به دورو برم نگاه کردم، توی يه اطاقِ نا آشنا بودم، دورو برمو نگاه کردم يه اتاق پر از عروسکای تیکه تیکه شده بود، تمام اطاق به هم ريخته بود، چشمم به نگار افتاد که داشت پنجره رو باز ميکرد، رفت رو لبه یه پنجره واستادو برگشت منو نگاه کرد، تو چهرش خيره شدم، چشمای قرمزش که ازش اشک میومد توجهمو جلب کرد، يه لحظه فکر کردم چرا رفته اون بالا؟ به ذهنم خورد نکنه بخواد کاری دست خودش بده، بدجوری ترسيدم، گفتم نگار؟ نگار بيا پائين. میوفتی یه چیزیت میشه ها، اما اون فقط گريه ميکرد، دستشو از کناره پنجره آزاد کردو آروم آروم به سمتِ بیرون ساختمون خم شد، گفت هميشه دوسِت داشتم. اينو گفتو خودشو از عقب انداخت پائين، ترسیده بودم، تمام دستو پاهام ميلرزيد، دویدم سمتِ پنجره به پائين خيره شدم نگار بود که به شکل سلیب ميرفت پائين، ارتفاع خيلی زياد بود کم کم تو سايه محو شد، با تموم وجودم داد ميزنم نگاااااااااااااااااااار، نگاااااااااااااااااااااااار، نـــــــــــــــــــه.
از خواب پریدم، همه تخت خيس شده بودو يه کمی بدنم ميلرزيد. بدجوری شکه شده بودم، يکم گذشت تازه فهميدم خواب ميديدَم، چند دقيقه رو تخت نشستم، پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه سرو صورتمو آب زدمو رفتم لب پنجره. بیرونو نگاه میکردم، همه جا تاريک بود. نور کمی که از ماه به زمين میتابید ديده کمی رو به آدم ميداد، صدای برگها رو که بخاطر وزش باد تکون میخوردن میشنیدم. خلاصه يکم تو خونه قدم زدم تا شايد دوباره خوابم بگيره برم بخوابم اما خوابم پريده بود حتی از خواب ميترسيدم، که نکنه دوباره خواب ببينم. فکر نگار تموم مغزمو پر کرده بود. ياد لحظه ای افتادم که ازش خداحافظی کردم، بدجوری چهره اش خسته بود. یهو دلم شور زد گفتم نکنه کاری دست خودش بده؟ نگران بودم نفسمو ضربان قلبم تند شده بود. موبایلمو برداشتم بهش زنگ زدم. هر چی زنگ خورد جواب نداد، به ساعت روی صفحه مبايل نگاه کردم ۳ شب بود. ۲ حالت بيشتر وجود نداشت يا موبايل ساکت بود يا يه چيزی شده بوده که جواب نداده. یه اس ام اس براش زدم گفتم نگار الان ساعت ۳ شبه که بیدارمو به يادت. به محض اینکه اس ام اس رو ديدی خواهشاً سریع جوابمو بده دلم برات شور ميزنه. گوشیو با خستگی گذاشتم روی ميزِ کامپيوتر. همين جوری واستاده بودم نميدونستم دارم چیکار ميکنم فقط فکرم واسه خودش میچرخید. خسته بودم اما خوابم نمی اومد. رفتم ضبط خونه رو روشن کردم، سی دی empyrium رو گذاشتمو رفتم رو مبل نشستم، صدای سرد گیتارش يکم حالمو بهتر کرده بود. از خواب بيدار شدم ساعت ۷ صبح بود، هنوز رو مبل بودم، بازم مثل هميشه نفهميدم کی خوابم برده بود. نشستم يکم سرو صورتمو دستمالی کردم. چنگ زدم تو موهام يکم سرمو ماساژ دادمو به ديشب فکر ميکردم. اون خوابه لعنتی اَمونمو بریده بود. یهو ياد موبايل افتادم که برای نگار اس ام اس زده بودم، سریع پاشدم رفتم مبايلو از روی ميزِ کامپيوتر برداشتم نگاش کردم، اما هيچ خبری نبود. دوباره شماره نگارو گرفتم. باز تنها چيزی که شنيده ميشد صدای بوق بود که کسی از اون ور جواب نميداد. گوشیو گذاشتم سر جاش، رفتم سمتِ دستشويی. صورتمو شستم، تو آينه به چشمای رنگیم نگاه میکردمو فکر ميکردم. گاهی وقتا وقتی که حوصله نداشتم يه کمی خودمو میخندوندم که مثلاً از اون حالو هوا بيام بيرون اما الان حس خندیدن الکی هم نبود، فقط ميخواستم مطمئن بشم نگار سالمه. همين جوری تو فکر بودم که صدای مبايل اومد، اصلاً نفهميدم چطوری خودمو به گوشی رسوندم. اما سر راه نزديک بود ۲ تا آفتاب مهتابم بزنم. روی صفحه موبايل نوشته بود نگار. Answer رو زدم
من_ الو
نگار_ سلام
من_ اووووووووووف، سلام
نگار _ چيزی شده ۳ صبح واسه من تک زنگ زدی؟
من_ اولاً تک زنگ نبود، ۱۰ تا زنگ خورد. چيزی که خب شده بود اما مهم نيست مهم اينه که سالمی
نگار _ حالت خوبه؟ اين حرفا چيه ميگی؟ مگه قرار بود سالم نباشم؟
من_ هيچی ولش کن. حالا جداً حالت خوبه؟
نگار _ نه میزون نيستم
من_ چرا؟
نگار _ تو که بايد بدونی چرا میزون نيستم
من_ آها از اون جهت ميگی. من منظورم جسمی بود که خدا رو شکر انگار چيزی نشده
نگار _ تو امروز يه چیزیت هست
من_ آره خُل شدم. نگار عصر چیکاره ای؟
نگار _ شايد با مامان اینا بريم مهمونی
من_ ميخوام ببينمت. بايد صحبت کنيم
نگار _ خب پای تلفن بگو
من_ نميشه. عصر بهت میزنگم يه قرار بذاريم، اگه نرفتی مهمونی همديگه رو ببينيم
نگار _ باشه. خدا به من رحم کُنه. ببين چی کارم داری که بعده اين همه مدت خودت قرار گذاشتی
من_ نترس نميخوام بخورمت. پس بهت زنگ ميزنم. فعلاً
نگار _ باشه، خداحافظ
گوشیو گذاشتم رو ميز. نفسمو خالی کردمو يکم احساس کردم ذهن مغشوشم آرومتر شده. دست کشيدم تو موهامو برنامه هایی که امروز بايد انجام بدمو تو ذهنم مرور ميکردم. يه چند تا کار اداری بود که بايد برای پدرم انجام ميدادم، يه سری هم خرید مريد برای خونه بود. کتریو گذاشتم روی گازو زیرشو روشن کردم. به گوشم يه صدای وز وزی ميخورد، دنبالِ صدا گشتم متوجه شدم ضبط هنوز روشنه. خواستم خاموش کنم اما حس آهنگ درونم به جوش اومد بود، سی دی رو دوباره play کردم. صدای سرد گيتار و خش داره وحشتناک خواننده empyrium حسابی بهم حس ميداد. چند دقيقه گذشت خودم تعجب کرده بودم که چم شده، يه احساس قشنگی درونم به جوش اومد بود. تصميم داشتم ناراحتیو از دل نگار در بيارم. شايدم ماله همين بود که مغزم به خودش استراحت داده بودو داشت با آهنگ حس ميگرفت. صدا رو بردم بالاتر و يه کمی خونه رو مرتب کردم. بساط صبحونه رو چیندم رو زمين، قبل اينکه شروع کنم به خوردن، با تمام وجود خدا رو شکر کردم که از اون وضعيت خراب زندگی تا حدودی منو خانواده ام رو نجات داده بود. شروع کردم با اشتهای کامل غذا خوردن، طبق معمول هر چی آورده بودم تو سفره رو کامل خوردم، به سفره يه نگاه اجمالی و کلی انداختم خندم گرفت، فقط ظرف ها و لیوانای خالی توش بود. کم مونده بود سفره رو ليس بزنم. خلاصه جمعش کردم گذاشتم سر جاش. ظرف ها رو هم ريختم رو بقيه ظرفها که ۲ روز بود نشسته بودم. ترجيح دادم اولِ صبحی سریع بیوفتم دنبالِ کارایی که بايد ميکردم بعداً وقت واسه خونه بذارم. داشتم لباسامو توی کمد نگاه ميکردم که کدومو بپوشم، چون ميخواستم برم اداره دولتی دنبالِ تيپِ رسمی بودم. خيلی خنده داره که تو اين مملکت اول به قیافت نگاه ميکنن، اينجور محدود بودن برای کسی مثل من که از باد آزادتره خیلی مسخره و اذيت کنندست. خلاصه بعده مدتها يه پیرهن مردونه نخی سفيد تنم کردم با شلوارِ مشکی. موهامو هم مرتب کردمو تو آينه يه چشمک به خودم زدم گفتم ببينيم سوجه امروز کیه، به خودم اخم کردم گفتم هووو آدم باش. بذار اين یه دونه بخير بگذره بعداً دنبالِ يکی ديگه بیفت. خلاصه مثل هميشه mp4 به گوش تو خیابون راه میرفتمو با آهنگِ متالی که پخش ميشد زمزمه ميکردم. رسيدم دم در اصلی اون اداره، رفتم تو و دنبال قسمتی که کار داشتم گشتم، اون کسی که کارش داشتم رفته بود جايی و بايد تا نزدیکای 1 ساعت ديگش منتظرش ميشدم. طبق عادتم که خيلی دوست دارم همه جا رو ببينم واسه خودم از اين سالن به اون سالن، از اين طبقه به اون طبقه میرفتمو به چشمای کسانی که منو نگاه میکردند ميکردن مستقيم زُل ميزدم، تا طرف کم بیاره و جای ديگه رو نگاه کُنه، بعدشم تو دلم يه نیشخند ميزدم ميگفتم اينم يکی ديگه. دوباره برگشتم دم دفتر اون يارو، هنوز نيومد بود، تو دلم فحش بارش ميکردم. يه سيگار آوردم بيرون آتيش کردمو شروع کردم کشيدن. يکم که گذشت يه يارو که به نظر میومد نظافت چیه اومد طرفم
نظافت چی_ آقا اينجا سيگار کشيدن ممنوعه
يکم تو چشماش نگاه کردم يه کامِ عميق از سیگار گرفتم چشمامو ريز کردم. دودشو مستقیم به سمتش دادم بيرون. مجبور شد يکم ازم فاصله بگيره
من_ باشه، الان تمومش ميکنم
نظافت چی_ نميشه آقا برای من مسئولیت داره
زر زرش داشت کلافم میکرد
من_ عزيز جون، الان یک ماهه من اينجوری رو فرم نبودم، امروز نميدونم چه مرگمه يکم فکرم آزاده. اخمامو تو هم کشيدم خودمو از ديواری که بهش تکیه داده بودم جدا کردم جلوش واستادم، اون موقع ۲ برابرِ الانم گنده بودم، با همون اخمای تو همم گفتم پس خواهشاً نرین بهش بگذار یکم ديگه اين سيگار تموم ميشه. يه نیشخند زدم گفتم برو عمو جون
طرف يکم منو نگاه کرد، انگار فهميد من اعصاب ندارم ميگيرم يه کاريش ميکنم خودش دمشو گذاشت رو کولشو رفت. دم دفتر اون يارو واستاده بودم که ديدم اومد، سلام کردم، يه نيم نگاه به من انداخت بدونه اينکه جواب بده در رو باز کرد، رفت تو. تو دلم گفتم باشه حالا ببين چطوری دهنتو سرويس ميکنم. رفتم تو و با يکم زر زدنو چرب زبونی کارمو انجام دادمو اومدم بيرون. موقع اومدن بيرون طرف تا دم در باهام اومد، منم تو دلم گفتم برو خداتو شکر کن کارام هنوز گيرِ مگرنه با چیکو آشنات ميکردم. سر راه برگشتن به خونه خریدایی که قرار بود بکنمو کردم، يه کمی هم با اين فروشنده ها لاس زدم و اومدم خونه. در رو باز کردم نسيم خنکی که بخاطر کولر تو خونه پیچیده بود به صورتم خورد. يه خنده ملیح زدمو لباسامو در آوردم. جورابمو هم در آوردمو با مهارت خاصی که دارم، شوتش کردم يه گوشهِ خونه. درِ یخچالو باز کردم يکم خرتو پرت توش پيدا کردم، يکم آب يخ با آبلیمو رو ریختم تو لیوان. چشمم به ساعت افتاد، نزدیکای ۱ بود. لیوانو برداشتم چند تا يخ انداختم توش رفتم سمتِ حموم. وانو پر آب کرده بودم يه کمی هم سرد بود. خلاصه توش نشسته بودمو شربتو میخوردم. يکم که گذشت حس مشتی و باحالی بهم دست داده بود، يکم آب بازی کردم اومدم بيرون. درجه کولرو کم کردمو واسه خودم لخت تو خونه میچرخیدم. ناهارو آماده کردمو همینجور که از بلندگوی کامپيوتر linkin park پخش ميشد با اشتهای باز خوردمش بعدشم ولو شدم رو تخت. همینجور که دستم زيرِ سرم بودو سقفو نگاه ميکردم به اينکه عصر چطوری با نگار حرف بزنم که هم بفهمه نبايد با من قاطی بشه و همين که بخاطر اينکه نمی تونه با من باشه زياد ناراحت نباشه، فکر میکردم. تو همين فکرا بودم که گفتم حالا فعلاً بگير يه چُرت بزن يکم خستگی دیشبو جبران کنی تا بعدش ببينيم چی ميشه. بيدار شدم نشستم رو تخت، سردم شده بود. هميشه بعده خواب اينجوری ميشدم. پاشدم لباس تنم کردم رفتم کولرو خاموش کردم تا يکم بهتر بشم، يکم حرکات کششی انجام دادم. رفتم تو آشپزخونه سرو صورتمو آب زدم. از پنجره بالکن به حياط خونه ها نگاه ميکردم، همه جا سبز بود. صحنه قشنگی بود. رو پوش ظرفشوئی رو تنم کردمو افتادم به جون ظرفایی که قد يه کوه رو هم جمع شده بودن. همینجور که اونارو میشستم به نگار فکر ميکردم. گاهی که زيادی تو فکر ميرفتم یهویی یه ظرف از دستم لیز ميخورد بَـــنــگ ميخورد به يکی ديگه، منم از جام میپریدم به خودم فحش ميدادم. ظرفا رو هم ردیف کردمو رفتم نشستم رو مبل يکم با ماهواره ور رفتم، يه سيگار روشن کردمو مشغولِ این کانال اون کانال کردن کانالا بودم آخرشم معلوم نشد کجا رو نگاه کردم. خاموشش کردم به ساعت نگاه کردم يکم از ۵ گذشته بود. به نظرم هنوز زود بود که به نگار زنگ بزنم. ديدم کاره خاصی ندارم نشستم مثل ديروز ادامه کتاب اُشو رو خوندم. چقدر قشنگ گفته بود: “هه چه مسخره، ازدواجی که به خاطر دماغ سربالای يه دختر صورت ميگيره، هه هه، چه پسر احمقی. هه چه مسخره، ازدواجی که به خاطره ماشینو خونهِ يه پسر صورت ميگيره، هه هه چه دختر احمقی. آخه بعد از ۱ ماه ديگه کی به دماغ اهميت ميده. واقعا مسخره نيست؟ اشتباه محضه که پسر رو حساب قيافه، و دختر رو حساب امکاناتِ پسر، اون رو انتخاب ميکنه چون بعده گذشت اندک زمانی اون ظاهر ديگه رنگ اولشو نداره و مشکل تازه شروع ميشه. پس کی ميخوايم ياد بگيريم منطقی تر طرف مقابلو انتخاب کنيم؟” واسه خودم غرق تفکرات فیلسوفانه خودم بودم که چشمم به ساعت رو ميز افتاد. ساعت نزدیکای 7 بود. پاشدم گوشیو برداشتم شماره نگارو گرفتم. چند تا بوق خورد بعدش گوشی رو برداشت


ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد


This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s