سرنوشت شوم قسمت شانزدهم

نگار يه جیغ بلند کشیدو با خنده و هوار پريد رو تخت بعدش رفت طرف در، تا خواست کلیدو تو قفل بچرخونه از پشت گرفتمش، اونم جيغ ميزد، دم گوشش يکم خرناسه ترسناک کشيدم گفتم خانم خوشگله غزلِ خداحافظی رو بخون.نگارم همينجوری زيرِ دستم تقلا ميکرد که خودشو خلاص کُنه.
نگار_ فرهاد جـــونم، مهربــــونم، ولم کن ديگه
من_ ایـــــــش، اين حرفارو به دوست پسرت بگو نه من
نگار_ فرهادیـــــــی، له شدم، حداقل انقدر فشار نده
خندم گرفته بود، يکم فشارمو بيشتر کردم، صدای نگارم به سختی شنيده ميشد. زدم زيرِ خنده، يکم دستامو شُل تر کردم که یه وقت تلف نشه اون وسط. آروم داشتم میبردمش طرف پنجره
نگار_ فرهاد اونجا چرا منو می بری؟ نکنه؟!!، نه، نه جون من بیخیال
من_ واااای چقدر حرف ميزنی دختر، حالا لباسای منو شوت ميکردی پائين؟ الان که خودت شوت شدی پائين ميفهمی با من نبايد شوخی کنی
نگار_ بابا من که گفتم ببخشید، همش شوخی بود
من_ با خنده گفتم خب منم به شوخی میندازمت پائين ديگه تا درس عبرتی بشی برای ديگران
نگار_ نيست هزار تا آدم الان مارو ميبينن که من واسشون بشم درس عبرت!!
من_ به هر حال خبرتم بهشون برسه کافیه
رسيديم دم پنجره، بلندش کردم که بزارمش رو ليه پنجره اما قدم نميرسيد
من_ ببين نگار نميتونم بزارمت رو پنجره، ميخوام دستامو از کنارت ول کنم، يادت باشه در هم قفله فکر فرار هم به ذهنت نخوره. با همون نیشخندی که به لبم بود گفتم خودت با پای خودت ميری رو لبه ی پنجره وامیستی
نگار با هزار تا عشوه و ناز ميگفت، جون نگار بیخیال شو، بيا بريم کلی حرفا هست که بايد بهت بگم، منم فقط نگاش ميکردم
من_ خب حرفاتو زدی؟ قانع کننده نبود، بودو برو بالا پنجره
صندلی کامپیوترو کشیدم جلوش که بره روش، با کمک من رفت رو لبه ي پنجره، دیواره های کناری پنجره رو همچين سفت چسبیده بود که نگو، يکم رفتم عقب نگاش کردم، صحنه به شدت خنده داری شده بود، يه نگاه به پشتش کرد، يه جیغ خفيف کشيد
نگار_ همونجور که يکم زرد کرده بود، فرهاد من از بلندی ميترسم، ميفتم يه چیزیم میشه ها
نگار کامل رو لبه پنجره واستاده بود روش هم به داخل اطاق بود، تخت من سمتِ چپش بودو منم روی صندلی کامپيوتر سمتِ راستش با فاصله نشسته بودم، يکم فکر میکردم
من_ چون اينهمه التماس کردی، يه تخفيف بهت ميدم
نگار_ خب؟
من_ با يه خنده آروم گفتم، دستاتو از کناره پنجره ول کن، اگه ۲۰ ثانيه دووم آوردی که میبخشمت، اگه نه که تا چند ساعت همين جوری بايد بمونی
صحنه خيلی هيجان انگيزی شده بود، سیگارمو روشن کردم صندلیو کشيدم عقب تر که نگاه کنمو لذت ببرم. با نیشه باز سیگارمو ميکشيدم که
من_ خب دستاتو ول کن ميخوام بشمارم
آروم يه دستشو از لبه پنجره ول کرد بعداً يکم رو به پائين خم شد اونیکی هم ول کرد. يه لرزش خفيف تو بدنش ديده ميشد، زيرِ لبش داشت يه چیزایی ميگفت که واضح نبود. منم آروم میخندیدم، تو دلم گفتم تا اين باشه بفهمه از منه جونور هر کاری بر مياد. همين جوری به عقربه ثانيه شماره رو ديوار نگاه ميکردم که یهویی از رو پنجره پرید رو تخت بعدشم دوید سمتِ در، تا من سیگارمو بذارم تو جا سیگاری برم دنبالش درِ اطاقو با جیغو خنده باز کرد دوید از اتاق رفت بيرون، يه حرکت کششی کردم تو دلم گفتم پدرتو در ميارم. آروم رفتم بيرون اتاق. توی هالو نگاه کردم ديدم رفته پشت کاناپه واستاده داره با خنده و نفس نفس زدن منو نگاه ميکنه، یهویی خيز برداشتم سمتش، باز با جیغو خنده بلند شروع کرد دویدن. دوره ميز میچرخیدو میخندید، يکم که دور خونه دنبالش دویدم یهو سرعتمو بيشتر کردم از پشت بهش رسيدم، تا گرفتمش جفتمون از بس دويده بوديم تعادلمون بهم خورد خورديم زمين. نگار زيرِ من بود منم افتادم رو کمرش. همینجور نفس نفس ميزديم، يکم خودمو روش شُل کردم که اون زير له نشه. بدنم یکم عرق کرده بود، سرم بغلِ سرش بودو همینجور که آروم میخندیدم به شدت نفس نفس ميزدم. تن من همینجوریش داغه، اون همه هم که دویده بودم، حسابی داغتر شده بود، سرم کنار سر نگار بود، هوای داغی که از دهنم میومد بيرون ميخورد کنار گردنش. يکم که گذشت ديدم نگار نفسش آروم شده، سرشو برگردوند طرف سر من. چشماش بسته بودو داشت لباشو گازای کوچک میگرفت. يه لحظه بخودم اومدم، احساس کردم تحريک شده، یهویی از روش عين برق گرفته ها بلند شدم، تو دلم يه صدايی میومد، آخه احمق تو که نميخوای با اين بمونی چرا اينجوری ميکنی؟ خيلی خری، خيــلــــی خری. همين جوری واستاده بودم نگارو نگاه ميکردم که رو زمين يه غلت زد که بتونه منو ببينه، از چشماش شهوت داد ميزد، خودم هوایی شده بودم اما… نه نبايد اينکارو ميکردم
من_ من، من، من بايد برم دستشويی
با يه حالته بُهت رفتم طرف دستشوئی، باز صدايی از دلم شنيده ميشد، آخه احمق چرا حواست به کارایی که ميکنی نيست؟ تا حالا انقدر بهش نزديک نشده بودم. درست يه چند باری تو بغلم بود اما اين بار فرق داشت، اون با اون لباس راحتش نصف تنش معلوم بود تو هم که فقط يه شلوارک پات بود، خيلی احمقی فرهاد. نميدونم چقدر تو دستشویی با خودم داشتم حرف ميزدم اما بخودم که اومدم دیدم دستم زير شير آب بودو همين جوری به آينه نگاه ميکردم. يکم به صورتم آب زدم، صورتم قرمز شده بود. نميدونستم بايد چی کار کنم تنها چيزی که به ذهنم ميخورد اين بود که نبايد با نگار کاری کنم، نــبــايـــد. در دستشویی رو باز کردمو رفتم طرف هال، نگار نشسته بود رو مبل داشت با مبایلش ور ميرفت، با فاصله نه چندان نزديک به ديوار تکیه دادمو واسه خودم اينور اونور رو نگاه ميکردم، هر دو ساکت بوديم. نگار يه چند ثانيه به بدن برافروخته من نگاه کرد، بی هیچ حرفی دوباره مشغولِ ور رفتن با مبایلش شد. مغزم از حرکت واستاده بود، نگام به ميز بود اما تو ذهنم داشتم همه اين اتفاقاتو مرور ميکردم
نگار_ فرهاد، فرهــــــاد ، کجايی تو باز
من_ ها، من، با منی؟
نگار_ خب به غیر منو تو کسی نيست که. با توام ديگه
من_ ببخش، حواسم نبود
نگار_ ميگم چرا اونجا واستادی حالا؟
من_ ها، آره، هيچی الان ميام
رفتم سمتِ آشپزخونه، همين جوری اون تو را ميرفتم هی از اين ورش به اون ور. چهره چند ثانيه قبل نگار که رو مبل بود تو ذهنم بود، سعی داشت خودشو آروم جلوه بده اما من ختم روزگارم، ميدونستم تحريک شده. با اون تاپ نيم تنه زردش و شلوارِ برمودای سفیدش بدن گر گرفتش کاملاً معلوم بود. وای خدا، به خير بگذرون. یهویی احساس کردم يه چيزی رو شونه هام حرکت ميکنه، برگشتم، نگار بود. چند ثانيه تو چشماش نگاه کردم، بدونِ هيچ حرفی ميتونستم بفهمم ازم چی می خواد، اما من نمی تونستم بهش بدم. نبايد ميذاشتم اينجوری وابسته خودم بشه. خیر سرم ميخواستم باهاش حرف بزنم که ذهنشو بازتر بکنم که راحت تر بتونه منو فراموش کُنه، اونوقت با اون کارام، عمراً نميشه بهش فهموند. سرمو تکون دادم انداختم پائين. نگار سرمو آورد بالاتر، يه کم سرشو آورد جلوتر، من صورتمو بردم عقب تر. (ای خدا چرا ولم نمی کنه، عجب گيری کردیما). يکم با تعجب نگام کرد دوباره صورتشو نزديکم کرد اما تا خواستم خودمو بکشم عقبتر اومد تو بغلمو سرشو گذاشت رو شونم. من عين يه مجسمه دستم کنار شلوارم بود. مونده بودم چی کار کنم. گرمایِ بدنمون باهم قاطی شده بود، دستامو گذاشتم به شونه هاش يکم از خودم جداش کردم. شهوت سر تا پای منو گرفته بود اما بايد هر جور که ميشد خودمو کنترل ميکردم. يکم تو صورتم خیره موند، باز ازش فاصله بيشتری گرفتم. هر دو ساکت بوديم، دستامو گرفته بود تو دستشو نگاهش تو صورتم میچرخید
من_ نگار، من، من نمی تونم
سرمو تکون دادمو دستامو از دستش در آوردم، رفتم تو اطاقم که سیگارمو بردارم. يکی روشن کرده بودمو داشتم از پنجره به بيرون نگاه ميکردم. احساس کردم نگار اومد تو اتاق، اما من همونجور روم به کوچه بود. اومد خودشو از پشت چسبوند به منو بغلم کرد، صورتِ داغشو رو پشت سرشونم حس ميکردم. بی توجه بهش سعی ميکردم خودمو کنترل کردمو سیگارمو ميکشيدم
نگار_ فرهاد، کاش همه مثل تو بودن. کاش ميشد مالِ من باشی
چشمامو بسته بودمو سيگار ميکشيدم، نگار از من جدا شدو ازم فاصله گرفت
نگار_ ديشب که اينجا بوديم، ندا با من تو آشپزخونه خيلی حرف زد. اولش من خيلی شکه شدم. اما امروز صبح بهم تلفن کردو يه قرار واسه ظهر گذاشت، کلی باهم درباره تو صحبت کرديم
برگشتم سمتش، يکم نگاش کردمو به ديوار تکیه دادمو بقيه سیگارمو ميکشيدم. منتظرِ بقيه حرفش بودم
نگار_ راستش، راستش خب چطور بگم، حرفش يکم منطقی بود. فرهاد تو واقعاً نميخوای ما باهم يه زندگیو شروع کنيم؟ وااااقعاً دلت نمی خواد؟
من_ سیگارمو از پنجره انداختم پائين. يکم نگاش کردم گفتم به همون دلايلی که قبلاً گفتم نه. نميخوام ديگه ريسک کنم، ديگه قدرت تحملشو ندارم.
نگار_ تو هميشه خودت به من ياد دادی که محکم باشم، پشتکار داشته باشم. چرا به حرفایی که خودت به من ميگفتی عمل نميکنی؟
من_ فکر کنم خودت بدونی بعد از اون همه بد بياری همين که الان زنده جلوت واستادم خودش نشون ميده چقدر محکمم. نگار من دارم سعی ميکنم، دارم تلاشمو ميکنم اما مطمئناً تا مدتها نمی تونم اين تنهاییو بشکنم. من بهش نياز دارم نميدونم تا کی، شايدم تا آخرِ عمرم. تو واقعاً خودتو بخاطر من تباه ميکنی، خیلی ها هستن که آرزوی داشتن عشقی مثل تو رو دارن
رفتم سمتِ تخت، رو تخت به ديوار تکیه داده بودمو به پاهام که جمع کرده بودم تو بدنم خيره بودم
نگار_ باشه، اگه تو نميخوای اين رابطه شروع بشه، من به خاطره خودت ديگه اصرار نمی کنم. ندا خيلی با من حرف زد. بهم ميگفت اگه واقعاً دوسِت دارم بايد بذارم راحت باشی، من اين مدت خيلی اذيتت کردم ميدونم، اما خب نمیتونستم اينقدر راحت از خواسته قلبم بگذرم. ميدونم تا آخرِ عمرم تو رو هم فراموش نمی کنم، اما اين تویی که نميخوای ما باهم بمونیم
هيچی نداشتم بهش بگم. ميتونستم بفهمم تو چه شرایطیه، من خودم قبلاً تو همچين شرایطی قرار گرفته بودم
نگار_ فقط ميخوام بهم فرصت بدی
من_ يکم با تعجب نگاش کردم، ساکت بودم اما تو دلم هی میپرسیدم منظورش چیه؟! چه فرصتی؟
نگار_ ميخوام بهم فرصت بدی که کم کم از هم دور بشيم، اينجوری اون نگرانی که تو هم داری ديگه از بين ميره
من_ از اينکه داشت کمی منطقی برخورد ميکرد غافلگير شده بودم. نا خوداگاه يه لبخند به لبم اومدو دوباره سرمو انداختم پائين، تو سکوت خودم غرق بودم
نگار_ تشنت نيست؟
سرمو به علامتِ آره تکون دادم، سرم همچنان پائين بود که حس کردم از اطاق رفت بيرون. نميدونم چرا اما ذهنم يه کمی آروم گرفته بود، رو تخت کاملاً دراز شدمو به اتفاقاتِ امروز فکر ميکردم. به نگين که تونسته بودم بنيادِ زندگيشو محکم تر کنم، به نگار که بعده اينهمه مشکل بالاخره انگار فهميده که ما به درد هم نمیخوریم. با همون لبخندی که به لبم بود به سقف خيره بودم که با تکونایی که تخت ميخورد به خودم اومدم. نگار داشت مینشست رو تخت. يکم نگام کرد يه ابروشو داد بالا با يه لبخندِ ملیحی
نگار_ چيه از دست من راحت شدی اينجوری نیشت بازه؟ ای ناجنس يعنی من اينقدر بدم که اينجوری خوشحال شدی از شنيدن اونحرفم
سریع به خودم اومدم پریدم وسط حرفش
من_ اين حرفا چيه، من که ۱۰۰ بار گفتم تو از بهترين دخترایی که من ميشناسم. خيلی ناجنسی من کی بهت گفتم تو ايرادی يا چيزی داری
يه چشمک براش زدمو سینی که با خودش آورده بود رو آروم کشيدم طرف خودم، لیوان شربتو برداشتم شروع کردم آروم آروم خوردن. نگار هم اومد کنارم به ديوار تکیه داد. مزه شيرين شربت بدجوری هواییم کرده بود، لیوان خالی شده خودمو يکم نگاه کردمو گذاشتم تو سینی. نگار از جاش پاشد اومد جلوی من با نیشخند داشت نگام میکردو يکم لبشو از تو آروم آروم گاز ميگرفت. داشت با چشمای شیطونش نگام ميکرد. از کارش خندم گرفت
من_ چی ميخوای باز تو اينجوری نگام ميکنی؟
ساکت بودو با چشمش گاهی چشمامو نگاه ميکرد گاهی هم لبمو. ميدونستم هنوز اثراتِ اون تحریکی که شده بود تو تنش مونده. خب منم ميخواستم، اما از عواقب بعدش نگران بودم. از اينکه نتونه راحت منو بذاره کنار. تو همين فکرا بودم که ديدم نگار بيش از حد بهم نزديک شده، لیوان شربت خودشو آورد جلو دهنم چسبوند به لبم و مجبورم کرد يکم از شربتشو بخورم. با همون نگاه شیطونش هی رو تخت بالا پائين میشدو منو نگاه ميکرد. دستامو آوردم بالا شونه هاشو گرفتم نگهش داشتم
من_ هووووم؟ چی ميخوای اينقدر وَرجه وُرجه ميکنی؟ مگه خودت خونه زندگی نداری دختر؟ پسر مردمو مظلوم گير آوردی هی اذيتش ميکنی؟ پاشو برو ببينم
نگار_ عجب رویی داری تو. نمیرمو نِميرم
من_ با خنده گفتم باشه هرکار ميخوای بکنی بکن
یهویی به طرف صورتم خيز برداشت. صورتمون چند سانتمتر بيشتر باهم فاصله نداشت، گرمایِ نفسش بدجوری تحریکم کرده بود. چشمامو بستم، صدای گذاشتن لیوانش تو سینی رو شنيدم. بعدش کاملاً خودشو روی من ولو کرد، اما هنوز از برخورد هوای داغ دهنش که به صورتم میخورد میدونستم که صورتش جلوی صورتمه. ميخواستم از رو خودم بزنمش کنار اما دستم از حرکت واستاده بود، فقط از عواقب این کار نگران بودم. تو همين خیالا بودم که ديدم يه چيز داغی رو لبم بازی ميکنه، تا چشمامو باز کردم نگار چشماشو بستو لب خودشو محکمتر به لبم فشار داد.

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s