سرنوشت شوم قسمت سیزدهم

فریدو دیدم همینجور که پشتش به من بود داشت با زنه حرف میزد.نميدونم چرا اما اعصابم بدجور تحريک شده بود. بايد خالی ميشد اما کجا؟؟؟؟ آخه تو اين دنيا مگه جاییم مونده؟؟؟ رفتم سمتِ کمد لباسم که سیگارمو بردارم شايد حرصمو سرش خالی میکردم. در کمدو باز کردم، سیگارو برداشتم، خواستم درشو ببندم که چشمم به موبايل افتاد، ۱ پيغام داشتم، نوشته بود،
” سلام عزيزم، چطوری ناقلا؟ ديشب حسابی مُخه اين فک فاميلِ منو زدیا!!! ندا کلی ازت تعريف ميکرد کلک. شب ميام پيشت همديگه رو ببينيم. باشه گُلم؟ ”
از طرف نگار بود، خسته تر از هميشه بودم. چشمامو بستم بی اختیار سرمو تکون ميدادم، اَاَاَاَاَاَه، ای خـــــدا واسه امروز اين نگين کم بود که اينم انداختی به جون من؟ ده آخه چرا اينهمه بدبیاری تو يه روز؟ تو دلم به زمينو زمان فحش ميدادم. از عصبانیت دندونامو به هم فشار ميدادم، فايده نداشت نمی تونستم خودمو کنترل کنم. به اونور استخر نگاه کردم هنوز چندتا از پدر مادرا بودن که داشتن با فرید حرف میزدن، اگه من قاطی ميکردم برای فريد خيلی بد ميشد، اما فکر راضی کردن نگار، فکر قانع کردن نگين، فکر هزار تا بدبختی دیگه…، همه رو مخم بود، نه ديگه نمی تونم. ده آخه مگه چقدر جون داری که اينهمه فشارو تحمل ميکنی؟ الان بايد یدونه از اون عربده های بلندت بکشی که حنجرت پاره بشه، آره راه حلش همين بود. بايد داد ميزدم، اما کجا؟؟؟ عصبانیت از مشکلات، با ناتوانی از اين که بخاطر فريد نمی شد اينجا داد بزنم تو وجودم قاطی شده بود، از طرفی ميدونستم اگه يکم ديگه تحمل کنم مغزم میترکه از طرف ديگه اگه داد ميزدم واسه فريد بد ميشد. یهو یه صدایی تو دلم گفت، آخه بی پدر تو کجای اين دنيا به فکر کسه ديگه بودی که الان فریدو بهونه ميکنی؟ پلکم اومد پایین تر، احساس ميکردم جنون داره مياد سراغم. سیگارو پرت کردم اونور، آروم آروم همینجور که پاهامو ميکشيدم رو زمين رفتم سمتِ استخر، همینجور که به استخر نزدیک میشدم سرعت خودمو بیشتر کردم، با آخرين قدرتی که داشتم به زمين فشار آوردم بعدش پریدم رو هوا. خودمو عين لاکپشت مچاله کردم. چند صدم ثانيه بعد صدای بووووم که از برخورد من با آب به وجود اومد کلِ اون محوطه رو پر کرد. بدنم بخاطر ضربه ای که با آب پيدا کرده بود میسوخت اما برام مهم نبود. وقتی احساس کردم رسیدم کفه استخر، دستو پاهامو باز کردم. يکم تو آبو نگاه کردم، کسی نبود. آره اينجا همونجایی بود که دنبالش بودم. تو دلم به زندگی فحش میدادم. اما صدا خيلی نزدیکتر از دلم بود انگار که صداشو میشنیدم.
با تموم وجودم داد زدم، fuuuuuuck all of yoooooooou
وقتی که کلِ انرژیم خالی شد با ته مونده نیرویی که تو تنم بود با پاهام کوبیدم کف استخر، هيچ هوایی تو ریم نمونده بود، به بالا نگاه ميکردم، آروم آروم داشتم میرسیدم به سطح آب. نبود اکسیژن داشت بهم فشار میاورد.
“” بعداً به اين فکر ميکردم که ما آدما چقدر ضعيفیم، عين يه پشه ميمونيم، فقط گنده تریم. اگه ۱ دقيقه دماغو دهنمونو بگيرن میمیریم. اگه غذا نخوريم میمیریم، اگه لباس خوب نپوشیم میمیریم. وااای برای زنده موندن چقدر دردِ سر بايد تحمل کنيم، واقعاً خنده داره کسی که به این راحتی میمیره این همه دک و پز داره. ما واقعاً تو کل جهان هیچ هم نیستیم “”
با تموم وجود تا جايی که جا داشت شُش هام رو پر اکسیژن کردم، آره رسيده بودم سطح آب. خسته بودم، خيلی زياد. فقط لبه استخرو ميديدم، آروم آروم رفتم سمتش، وقتی رسيدم گوشه استخر دستامو گذاشتم رو لبش و فقط نفس ميکشيدم. حواسم به هیچ جا نبود. آب از صورتم چکه ميکرد پائين، اما مثل قبلنا حتی حال دست کشيدن تو صورتم هم نداشتم. سرم پائين بود، گاهی دهنم با آب هم تماس پيدا ميکرد. بازم مثل هميشه بعد از جنون آنی از خستگی مفرد هيچ فکری تو ذهنم نبود، هيچی. يه نیشخند مسخره زدم از اينکه بالاخره به خلأ مغزی رسيدم. همینجور که داشتم با دستم به گوشه استخر فشار میاورردم که بيام بيرون يه لحظه چشمم به بقيه افتاد. حدود چند متر اونور تر فريد با الهام با چند تا زنِ ديگه واستاده بودن، با نگرانی نگام ميکردن. فريد که به اين اخلاق مسخره و غير قابل پیش بینی من عادت داشت اما ميتونستم حدس بزنم بقيه تو دلشون چی در موردِ من فکر میکردن …
“” مثل هميشه ما آدما فقط بلدیم قضاوت کنيم، انگار که کـــــی هستيم. آخه يکی نيست به ما بگه بچه جون تو که هنوز صَلاح خودتو نميدونی، تو که هنوز عقلت کامل نشده و تا بعده مرگتم همینجوری ناقص ميمونه، تو که اگه به يه ماجرا فکر کنی فقط يه جنبشو ميبينی، مريضی که ميشينی قضاوت ميکنی؟ آخه کی به تو اين حقو داده که بشینی تو دلت درباره کسه ديگه نظر بدی يا قضاوت کنی؟ نه واقعاً کدوم انسان به اين مسأله دقت ميکنه، هيچ کس. ما عاشق ابراز وجود خودمون با حرف زدنیم، حالا اون حرف هر چی که می خواد باشه باشه. اما اگه منطقی نگاه کنيم، تنها کسی که حق قضاوت داره، فقط حضرت حق، خداونده “”
… همینجوری که نگاشون ميکردم از آب اومدم بيرون. سعی کردم با خستگی که داشتم تعادل خودمو حفظ کنم که نخورم زمين. يه کوچولو دستمو برای فرید تکون دادم به اين معنا که اين بارم به خير گذشتو مغزِ من نترکید. رفتم رو تخت بغلِ استخر دراز کشيدم. آروم آروم فکر ميکردم، دمر به در ورودی حياط نگاه ميکردم که فرید داشت آخرين نفرو که به نظرم اومد الهام باشه بيرون ميکرد. برگشت سمتِ من، چند ثانيه بعد جلوم واستاده بودو نگام ميکرد
من_ خودم ميدونم باز نزديک بود گند بزنم اما جايی بهتر از زيرِ آب به ذهنم نخورد که با تموم وجودم داد بزنم
فريد_ بابا تو که اين ۲ روز عين آدما بودی، باز چت شده؟
من_ تو که ميدونی تا بوده همين بوده. خوشی به من نيومده فريد
فريد_ واستا الان برميگردم، باهات صحبت ميکنم. يه لحظه بايد برم به خانمم تلفن کنم مثل اينکه کارم داشته
من_ باشه، اگه بودم که باهم حرف ميزنيم اگه غیب شدم که بدون زياد میزون نبودم رفتم
همینجوری که داشت ميرفت سمت در ورودی خروجی استخر، سرشو تکون ميداد. به هوا نگاه کردم، مثل هفته پيش آفتابیه افتابی بود. داشتم رو زمين دنبالِ سیگارم ميگشتم که ببينم وقتی پرتش کردم کجا افتاده، همینجوری اينور اونور رو نگاه کردم، نزديکِ همون آبخوری پيداش کردم. پاشدم آروم آروم رفتم اونجا. واسه برداشتنِ فندک هم کلی بايد ميرفتم تا برسم به میزی که اون گوشه حياط بود. سیگارو روشن کردمو آروم با دودش بازی ميکردم. عين يه بچه که دل خودشو با کوچيک ترين چيز دنيا خوش کنه. به ميز تکیه داده بودم که فريد اومد تو
من_ ای زن ذلیل. تو حتماً باید هر چند ساعت يه بار باهاش حرف بزنی؟
فريد_ عشقه ديگه، چی کارش کنم. بچّه ام دلش برام تنگ ميشه.(منظورش خانومش بود)
من_ واه واه حالا انگار چه تحفه ای هستی
فريد_ پر رو به تو ميگن ديگه
من_ با دود سيگار خوش بودمو يه اوهوم تحويلش دادم. خب فريد بريم لباس بپوشیم بريم سمتِ خونه. باشه؟
فريد_ واقعاً که آدمیزاد نيستی، اصلا نميشه فهميد چته، يه لحظه دیوونه ای، يه لحظه شاد، يه لحظه دمغ، يه لحظه بعدش شوخی ميکنی. از دست تو
من_ زياد جدی نگير، به قولِ مادرم، عقل که نباشد جان در عذاب است
همینجور که شونه هامو ماساژ ميداد ميرفتيم سمتِ کمد لباسامون که بريم رد کارمون
فريد_ خب هنوز نميخوای بگی امروز یهویی چی شد باز ریختی به هم؟
من_ فکر کنم خودم بتونم از پسش بر بيام. اگه نشد حتماً باهات مطرح ميکنم، فقط واسم دعا کن. دعا کن بشه بنيادِ زندگی یه نفرو که حس ميکنم سست شده دوباره محکم کرد
فريد_ معلوم نيست باز چی کار کردی که اینجوری ميگی دعا کنم. خدا به خیر کُنه
من_ هيچی عين هميشه گه زیادی خوردم، الانم به گه خوردن افتادم. زدم رو شونش گفتم فعلاً بريم که کلی کار داريم
فريد_ واستا من با ماشين تا يه جايی میرسونمت
سوار ماشين شديم، يه پراید مشکی داشت. چيز خاصی بینمون ردو بدل نشد. البته من اصلاً حواسم بهش نبود طبیعتاً اگه حرفی هم میزد من نمیشنیدم، نگاهم تو راه به بقيه آدمایی بود که تو ماشين های ديگه نشسته بودن. تو دلم فکر ميکردم يعنی ممکنه آدم ديگه ای هم تو اين دنيا باشه که قد من درگيرِ مشکلات باشه؟ اما بازم جوابی دريافت نکردم. به نظرم ناعادلانه میمومد اگه تمام مشکلات فقط واسه من باشه،…
“” همينجوری واسه خودم فکر میکردمو به ديدن ماشینا و آدماش ادامه ميدادم. زوج جوونیو دیدم که از لحظه لحظه با هم بودنشون لذت میبردن، بعضی ها با خانومشون میگفتن میخندیدن، گاهی هم ماشین هایی رو ميديدَم که زنو شوهر مسن تری نشستن توش، اما مثل اون زوج جوون باهم شوخی نميکردند، انگار که از هم خسته شدن. هميشه از اين مسئله ميترسيدم که نکنه اگه ازدواج کردم زندگی منم اينجوری بشه؟ يعنی ممکنه يه روز از کسی که دلم براش پر ميکشيد خسته ميشدم؟؟ به خودم يه نیشخند زدم گفتم فعلاً که تو روی هر کی دست گذاشتی سرنوشت جوری بازی کرده که باز برگردی تو لاک تنهایی خودت. الان هم که ديگه بیخیال ازدواجی پس کاريت به بقيه آدما نباشه. بذار هرجور که می خوان باهم باشن، آخه مگه فضولی؟ گاهی يه ماشين رد ميشد که يه بچه اون عقب نشسته بود هی ورجه وورجه ميکرد مادره هر چند ثانیه یه بار برمیگشت یا میخندید یا با بچش حرف میزد، يکی ديگه رو ميديدی که بچه از شيشه اومده بيرون، مادر پدرِ هم بیخیال به رانندگی ادامه ميدن. تو يه ماشينه ديگه زنو شوهر پيری نشسته بودن که از لبخندِ رو لبشون معلوم بود هنوز باهم خوشن، شايد هم داشتن آخرين روزای عمرشونو باهم میگذروندن اما وقتی عاشق باشی ديگه هيچی مهم نيست، ديگه زمان مهم نيست. فقط بودن با عشق مهمه، فقط ياد گيری فقط ارضا شدن مهمه، اما افسوس که همون جور که گفتم ما عشقو هم فراموش ميکنيم. شايد هم هيچ وقت تجربش نکنیمو فکر کنيم که عاشقیم “”
احساس کردم دارم ميلرزم، یهویی به خودم اومدم، فريد داشت با تموم وجودش منو تکون ميداد
فريد_هووووووویی، معلومه حواست کجاست؟
من_ چه خبرته؟ نزديک بود سکته کنم. نمی تونی آروم صدام کنی؟
فريد_ ۱۰ بار صدات کردم، معلوم نيست به چی فکر ميکنی که اصلاً حواست به هيچی نيست، رسيديم بابا
نگاه کردم ديدم جلو درِ خونه نگاه داشته. برق خوشحالی تو چشمام اومد که تو اين گرما مجبور نشدم خودم بيام خونه
من_ مگه قرار نشد فقط تا یه مسیری منو برسونی؟
فرید_ دیدم خیلی تو فکری دلم نیومد تنهاییتو به هم بزنم
من_ خیلی مخلصیم
فرید_ مراقب خودت باش
يه خداحافظی کوچيک کردیمو ازش تشکر کردم، پریدم پائين

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s