سرنوشت شوم قسمت سوم

يه بوس از دور فرستادو رفت. يکم سرمو تکون دادمو رفتم تو خونه. وقتی وارد خونه شدم ديدم صدای آهنگ هنوز داره از کامپيوتر پخش ميشه، تازه يادم افتاد موقع رفتن قبل اينکه برم بيرون يادم رفت کامپیوترو خاموش کنم. با اينکه عاشقانه صدای گيتار الکتریکو دوست دارم اما ترجيح دادم صداشو قطع کنمو بيشتر از سکوتی که حالا تو تمام اين شهر کوچيک پُر شده بود لذت ببرم. پرده ها رو کشيدم، چراغ ها رو هم خاموش کردم. حس کردم کمی بهترم، هوسِ سيگار کردم. رفتم رو تختو يکی آتيش کردم. احساس سبکی ميکردم. بعد از اون جنونی که سوار تاپ بهم دست داده بود تا الان احساس ميکردم فکرای سمی تو مغزم حل شدنو از بين رفتن. همینجور که از سيگار کام میگرفتم به نگارو حرفاش فکر ميکردم. ۲ سالی بود که از دور میشناختمش، دختر خوبی بود. هم مهربون هم بازیگوش. وقتی باهاش بودم احساس زنده بودن بهم دست ميداد. به حرفش که ميگفت تا آخرش باهاتمو نميذارم چيزی بشه فکر ميکردم. يه نیشخند زدمو به خودم گفتم تا حالا از چند نفر این جمله رو شنیدی؟ جواب دادم حداقل از بيشتر از ۲۰ نفر، اما همشون سر حرفشون نبودن اونام که سر حرفشون موندنو منو ول نکردن، سوختنو فنا شدن. به خودم گفتم خب منظورت از اين حرفا چیه؟ جواب دادم خب پس اينم همینجوریه، يا ميره يا اگه بمونه فنا ميشه پس به خاطر خودشم که شده ردش کن بره. چرا ميخوای خودتو دوباره وارد بازی احساست کنی. تو که هنوز شروع نشده تهشو ميدونی چرا ميخوای شروع کنی که يه فکر ديگه به فکرات اضافه بشه. مثل عادتِ هميشگی که با نيمه دوم وجود خودم صحبت ميکنم همينجوری با خودم حرف ميزدم که یهو اس ام اس اومد. بازش کردم،
نوشته بود: I LOVE YOU MADLY
به فرستنده نگاه کردم نگار بود. با خودم گفتم من سر حرف خودم میمونم، اين بار ديگه نميذارم زندگی با من بازی کنه. جواب اس ام اس رو ندادمو گوشیو انداختم اونور. دوباره به ديوار تکیه دادم. داشتم برنامه هايی که فردا بايد انجام میدادمو مرور ميکردم که بنويسم. چند دقيقه بعد دوباره اس ام اس اومد.
نوشته بود: I know you love me, and I never leave you
اين بار در جواب براش نوشتم: I’m sure you love me، سر حرفت باشو چند روزی بذار فکر کنم
واقعاً هنگ کرده بودم که چطوری بهش بفهمونم که داره اشتباه ميکنه. مسواکمو زدم لباسمو در آوردم رفتم رو تخت که بخوابم. با هزار زحمتو دهن سرویسی خوابم برد. طبق معموله هميشه، نصف شب یهویی از خواب پریدم. ساعتو نگاه کردم فقط ۲ ساعت که بود خوابيده بودم. يکم اخمام رفت تو هم اعصابم ريخت بهم که چرا من تو خوابم به آرامش نميرسم. يه کمی تو تاریکی خونه قدم زدم يه لیوان آب خوردمو دوباره رفتم تو تختو خوابيدم. صبح که پاشدم يه لحظه احساس کردم سه شنبه هستو باید برم استخر، ساعتو نگاه کردم ۸ بود. گفتمShit ، ديرم شد. داشتم حاضر ميشدم که چشمم به تقويم رو ميزِ تحریرم افتاد. هميشه قبل خوابیدنم تقويمو ميبرم به روز بعدی که يه همچين وقتایی که روزها رو باهم قاطی ميکنم بتونم ازش کمک بگيرم، نوشته بود دوشنبه. یهویی انگار دنيا رو بهم داده باشن يه نفس عميق کشيدم به خودم فحش دادم که هميشه توی توهمم. لباسمو در آوردم، احساس ميکردم تمام انرژیمو یهویی از دست دادم، رفتم رو تخت نشستم. دلم ميخواست بگيرم بخوابم، به غیر از یکی دو تا کار کوچولو کاره خاصی هم بيرون نداشتم دوباره دراز کشيدم بين خوابو بيداری بودم،۱ لحظه خواب،۱ لحظه بيدار که صدای ویبره موبايل که رو ميز کامپيوتر گذاشته بودمش تو خونه پیچیدو توجه منو به خودش جلب کرد. با چشمایی خواب آلود بدونِ اينکه به شماره نگاه کنم گوشیو برداشتم. با صدای کلفتِ خودم بعد از خواب گفتم الو، یهو يه صدای آشنا به گوشم خورد. تعجب کردم يعنی من درست میشنیدم!!!؟ نگين بود. نزديکِ ۹ ماهی ميشد ازش خبری نداشتم.
نگین_ فرهاد خودتی؟ باز خواب بودی؟
من_ آره، از کجا فهميدی؟
نگین_ از صدات معلومه. دلم برات تنگ شده بود گفتم حالتو بپرسم.
من_ هيچ معلوم هست تو کجايی دختر؟ يه چند باری به موبايلت زنگ زدم اما کسی جواب نداد.!!!
نگین_ رفته بودم ماهه عسل، گوشیو گذاشته بودم ايران، دست نيلو(خواهرش) بود. اونم عين تو خُل چله، شماره غیر آشنا جواب نميده.
من_ ایـــول. ماهه عسل؟ پس بلاخره رفتی قاطی مرغا؟
نگین_ آره، عليرضا که یادته؟
من_ همونی که مراسم نامزدیت دیدمش؟ پس بالاخره خرش کردی گرفتت؟
نگین_ هوو تو باز اين حرفهارو زدی؟ نخیراون منو خر کرد بهش بله رو گفتم وگرنه عمراً نمیگفتم.
من_ يکم خنديديم گفتم پس بالاخره تو هم قبول کردی خری؟ من که از اون روزای اول هميشه بهت ميگفتم باور نمیکردی.
نگین_ تو آدم نميشی
من_ بگذريم. الان کجايی؟ ايران؟
نگین_ آره بابا، خونه خودمونم. ميخوای يه قرار بذاريم همديگه رو ببينيم؟
من_ آره خیلیم خوب ميشه. کجا همديگه رو ببينيم؟
نگین_ اون پارکی که دفعه اول همديگه رو اونجا ديديم چطوره؟
من_ خوبه، خيلی وقته اونجا نرفتم. ساعت 6 خوبه؟
نگین_ آره خوبه
من_ با کسی ميای؟
نگین_ چطور؟ نه تنها ميام عليرضا رفته سفر کاری
من_ خنديديم گفتم بهتر، می بينمت
نگین_ مشکوک میزنیا، باشه میبینمت
من_ بای
گوشیو دوباره گذاشتم رو ميز، يکم تو آينه قيافه متعجب خودمو نگاه کردم گفتم خدا امروزو به خير بگذرونه اون از موقع از خواب بيدار شدنت اينم از نگين، تا شب چه شـــــــــود!!!! خوابم پريده بود رفتم يکم آب به صورتم زدم طبق معمولِ هميشه زير کتریو روشن کردم. به خونه نگاه کردم ديدم انگار بمب وسطش ترکیده. تلوزیونو روشن کردم يکم این کانال اون کانال کردم يه جا نگهش داشتمو رفتم که بساط صبحونه رو ردیف کنم. صبحونه رو که خوردم يکم به کارایی که باید بکنم فکر کردم. تصميم گرفتم اول يه دستی به سرو کله خونه بکشم. کامپيوترو روشن کردمو چند تا کلیپ از KORN انتخاب کردمو play کردم. حدود یک ساعتی تميز کاری طول کشيد ولی بعدش که خونه رو نگاه ميکردم خودم کيف ميکردم. رفتم جلو آينه به خودم گفتم ديگه کم کم وقتش شده شوهر کنیا، آشپزی که ميکنی، خونه هم که بلدی تميز کنی ديگه منتظر باش که بايد بله رو بگی. يکم واسه خودم ادا در آوردم خنديديم رفتم نشستم رو صندلی کامپيوتر که يکم خستگی در کنم.KORN با تمام وجودش داشت آهنگ DID ME TIME رو میخوند. غرق آهنگ شده بودم. آنجلیا جولی با همون چهره گیرای خودش با يه لباس تنگ سفيد داشت ميرفت سمتِ KORN، از دود که رد شد تمام لباساش مشکی شد. کم کم شیطان درونم داشت بيدار ميشد که امروزمو هم مثل هميشه خراب کنه. آروم با آهنگ head ميزدم. صدای زجه زدن KORN که ميگفت: “I DID MY TIME” داشت منو ميبرد تو توهم. چشمامو بسته بودمو آروم با KORN زمزمه ميکردم یهویی اونجایی که با آنجلینا جولی چند بار داد ميزنه منم ديگه کنترلم از دست رفتو شروع کردم باهاشون داد زدنو خوندن. آهنگ که تموم شد هنوز موهای تنم سيخ مونده بودو دندونامو از خشم بهم فشار ميدادم. چند ثانيه که گذشت ديدم اگه سطحو نیارم پائينو همينجوری برم بيرون احتمال هست شر به پا کنم واسه همون آهنگهای بعدی رو چیندمو شروع کردم گوش کردن. با Slipknot شروع کردم بعدش هم mushroom head گذاشتم (متال سنگين ميخونن) کم کم سطح رو کشيدم پائين. حالم که سر جاش اومد رفتم سرو صورتمو آب زدمو يکم تو خونه قدم زدم. برنامه اون روزمو نگاه کردمو لباس پوشیدم که به کارا برسم. ظهر بدجور گشنم شده بود طبق معمول دم يه فلافلی واستادمو یدونه گندشو با نون اضافه سفارش دادمو خوردم. اومدم خونه ساعت 3 بود. رفتم حموم يه آبی به سرو کله زدم صورتمو هم تميز کردم. لباسمو پوشیدمو تو آينه خودمو نگاه کردم. طبق معمول سِت مشکی زده بودم. به خودم گفتم بچه مگه ميخوای بری مجلس ختم. رفيق قدیمتو ميخوای بعده اينهمه مدت ببينی. پاشو برو يه تيپِ قشنگ بزن اينا چيه پوشیدی. يه استرج سبز روشن با یه شلوار لی آبی کمرنگ پوشیدمو از خونه زدم بيرون. طبق معمول زود رسيدم. يکم چرخ زدم ساعت ۱۰ دقيقه به ۶ به نگين زنگ زدم که ببينم کجاست. گفت بيا جای هميشگی، منم رفتم. ديدم خانم خانما با يه تيپ مشتی ديونه کننده واستاده. از دور که دیدمش نیشم باز شد، از فاصله نچندان نزديک يه سلام بلند گفتم. منو که ديد اومد طرفم، طبق عادتِ همیشگیش پريد بغلم
من_ چشمه علی رو دور ديدی میپری بغلم؟ خیره سرت متأهلی ها
نگین_ با خنده گفت به تو مربوط نيست. درسته ازدواج کردم اما انگار يادت رفته چه دوران خوبی با هم داشتیما
من_ يه آه کشیدمو گفتم آره یادش به خير
نشستيم دور ميز. يکم تو چهره اش خيره شدم. يکم به چشمام نگاه کردو طبق عادتش سرشو انداخت پائين
من_ خنديديم گفتم هنوز نمی تونی توی چشمای من زُل بزنی؟
نگین_ ميترسم باز منو با همون چشمات گول بزنی
من_ بابا کُرکُ پَر ما ديگه ريخته. حوصله هيچیو ندارم
نگین_ بس که خودتو مشغول ميکنی
من_ بگذريم مهم نيست. از خودت بگو
نگین_ خب من درسمو تموم کردم
من_ پریدم وسط حرفش گفتم همون معماری رو؟
نگین_ آره، ميخواستم واسه فوق بخونم که اين عليرضا مارو اسير کرده تا ببينم بعداً چی ميشه
من_ علی شغلش چی بود؟
نگین_ با پدرش پروژه های ساختمان سازی تو کشورای مختلف اجرا ميکنن. الان هم هندوستان هستند
همینجور باهم از هر دری صحبت ميکرديم از گذشته ها از اينهمه مدتی که نديده بودمشو… . پاشدیم يکم تو پارک چرخ زديم. يه سيگار روشن کردم تا گذاشتم گوشه لبم خواستم يه پک بزنم از دهنم کشيد گذاشت گوشه لبش. لبخندی زدو گفت يکی ديگه واسه خودت روشن کن. یدونه ديگه آتيش کردمو به جلو خيره شدم. بچه ها داشتن واسه خودشون بازی ميکردن، جوونها هم با هم خوش بودنو میخندیدند. يه آه کشيدم
من_ خوش بحالشون
نگین_ اينهمه سخت نگير همه چی حل ميشه
من_ برام ديگه مهم نيست، آب که از سر ما گذشت حالا چه يه وجب چه صد وجب
سیگارم به آخرش رسيده بود
نگین_ تا اونجا که من تو رو ميشناسم ديوونه تاپ بازی هستی بيا بريم يکم تاپ بازی شايد حالت عوض شد
دلم ميخواست برم اما ميترسيدم باز جنون بهم دست بده آبرو ريزی بشه
من_ باشه واسه بعداً، فعلاً يکم را بريم
کم کم هوا داشت تاريک ميشد. نشستيم رو يه نیمکت ديگه هيچی نمیگفتیم. چند دقیقه بعد نگين با چهره ای نگران داشت نگام میکرد
نگین_ حالت خوبه؟
من_ چطور؟
نگین_ تمام پیشونیتو صورتت عرق کرده!
من_ آره خوبم مهم نيست
نگین_ فرهاد قبلنا با من راحت بودیا
من_ الانم هستم
نگین_ خب بگو مشکل کجاست که اينهمه داغونت کرده؟
من_ مشکل که تا دلت بخواد هست نميخوام فکر تو رو الکی مشغول کنم. بچسب به زندگی خودت، من با اين مشکلات بزرگ شدمو عادت دارم. يکم اخماشو تو هم کشيد
نگین_ اگه نگی ديگه باهات صحبت نمیکنمو روشو کرد اونور
يکم با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم يا نگم. ديدم جداً از دستم ناراحت شد. دستامو گذاشتم رو شونه هاش چرخوندمش طرف خودم
من_ باشه، تسلیم ميگم
نگین_ همه رو ديگه؟
من_ همه رو ميگم سر وقتش اما اين آخریه بدجور اعصابمو خورد کرده
نگین_ قشنگ تعریف کن قضيه چيه؟
منم قضيه نگارو براش توضيح دادم که کی هست، چطوری باهم آشنا شديم، براش تعریف کردم که ۲ ماه پيش که ديدم داره بهم وابسته ميشه ازش خواستم ديگه دورو بره من پيداش نشه. برای ۲ ماه نبود اما از ديروز باز خودشو انداخته تو زندگی من، هم واسه اون نگرانم هم واسه خودم
نگین_ خب با اون عقايدِ مسخره تو جور در مياد يا نه؟
من_ خب تا حدودی آره. از نظر قيافه که خوبه، وضع مالیه باباش اينا هم خوبه، اخلاقشم تا اونجا که من میدونم بد نیست، اما…
نگین_ اما چی؟
من_ مشکل مثل قبلنا خود منم. من حوصله متعهد شدنو ندارم. من يه آدم آزادم ميترسم باهام بمونه فنا بشه
يکم سرشو تکون دادو تکیه داد به نیمکتو به جلو خيره شد، چيزی نگفت
من_گفتم خب تو ميگی من چطوری بهش حالی کنم دست از سر من برداره؟ من فعلاً حوصله خودمم ندارم اون بياد که ميشه قوز بالا قوز
نگین_ اگه منطقی باشه و تو همينجوری بهش بی محلی کنی، ميفهمه و ميره پی زندگی خودش يا حداقل مثل من مثل يه دوست باهات میمونه نه بعنوان يه همسر. اگرهم منطقی نباشه که باهات میمونه و چه ميدونم به قول خودت فنا ميشه اما شايدم نشد
من_ ببين نگين تو توی جريان اکثر آدمایی که من باهاشون بودم هستی همه اونا بهم وابسته شدن اما من از بینشون با 5 نفرشون رابطه عشقی برقرار کردم که آخرِ هر کدوم با مخ خوردم زمين. به خدا خيلی سگجون بودم که هنوز زنده ام. من ميترسم، من حوصله يه بازیه ديگه رو نـــــــدارم.
عصبی شده بودم از طرفی حوصله نگارو نداشتم از طرفی رو حساب تجربه که داشتم ميدونستم منطق حالیش نمیشه و بیخیال من نمیشه. همینجور با حالت عصبی سرمو تکون ميدادم کلافه بودم یهو با تکونهای نگین به خودم اومدم
نگین_ پاشو، پاشو ببینم. این حرفا رو ول کن حالا يه فکری واسش ميکنيم، یک دقيقه ديگه اينجا باشيم یه کاری دست خودت ميدی
رفتيم سمتِ ماشين، رفتم سمتِ يه ۲۰۶ مشکی که فکر ميکردم مال اونه اما وقتی رسيدم به ماشين ديدم نگين نيست يکم اينور اونورو نگاه کردم ديدم اونور کوچه واستاده داره میخنده
من_ بيا بريم ديگه
نگین_ خُله اون ماشينه من نيستکه، اینیکیه
بغلشو نگاه کردم يه زانتیا نقره ای بود. تعجب کردمو رفتم نشستم تو ماشين
من_ بابا دس خوش اينو کی گرفتی؟
نگین_ پنج ماهی ميشه
من_ پس شيرينیش چی؟
نگین_ اونم به چشم
ساعتو نگاه کردم ۹ شب شده بود. ماشینو روشن کردو تو ترافیک غرق شديم.
من_ نگين من از گشنگی دارم می ميرم بريم یه جایی يه چيزی به اين خندق بلا بریزیم ميگيرم از گشنگی میخورمتا
نگین_ تو که ميدونی من از خدامه. ميريم پیتزایی نزديکِ خونتون که هم تو رو برسونم خونت چون با اين حالت نگرانتم، هم شام ميخوريم البته به حساب تو
من_ زنه حسابی ماشینو تو گرفتی من بايد شیرینیشو بدم!!؟ اصلاً شام نخواستیم ول کن خودم ميرم خونه يه چيزی ميخورم
نگین_ باشه بابا چرا قهر ميکنی قبول به حساب من
تو دلم خنديديم گفتم نگین دهنت سرویس شد. اينقدر گشنه بودم که ميدونستم حداقل ۳ تا پيتزا رو ميخورم. رسيديم دم پیتزایی رفتیم تو. صاحب مغازه که اينقدر اونجا رفته بودم باهام عیاق شده بود از دور يه سلام عليک کردو نشستيم نزديکِ پنجره شیشه ای. گارسن اومدو سفارش گرفت دو تا پيتزا متوسط سفارش دادیم با مخلفاتو نوشابه. يکم با هم صحبت کرديم تا غذا رو بيارن. بعد اينکه پیتزا ها رو آوردن شروع کرديم خوردن، گه گاهی هم باهم صحبت ميکرديم. منم هی فکرم ميرفت سمت نگار عصبی ميشدمو سرعت خوردنم افتضاح زياد ميشد که با حمله زير میزی که نگین با کفشش به ساقه پام میکرد، مغزم میومد سر جاشو سرعتم آرومتر میشد. پیتزای اول من قبل اينکه نگين نصف پیتزاشو بخوره تموم شد. ميدونستم حالا حالاها سير نميشمو واسه اينکه دهن نگین سرویس بشه نذاشتم کسی بياد که سفارش بگيره خودم رفتمو دو تا پيتزا سفارش دادم. گفتم يکی يکی برام بياره که تابلو نشه. پیتزای نگین داشت تموم ميشد که يکی از پیتزاها رو آوردن. منم شروع کردم با اشتهای کامل خوردن، انگار که هيچی تو معدم نيست. پیتزای سوم رو که آوردن رنگ نگين عوض شد. يکم چشم غره رفت اما هيچ کاری نمیتونست بکنه. همینجور که پيتزا رو میخوردم نگاش میکردمو از اينکه داره حرص میخوره لذت ميبردم. دقيقاً مثل يه سادیسمی.
نگین_ بد نگذره یه وقت؟
من_ نه اتفاقاً خیلی هم خوبه مخصوصاً که قراره پول اينهمه پیتزا رو تو حساب کنی
همونجور که پیتزای سوم داشت تموم ميشد ديدم نگين داره کیفشو برميداره که مثلاً بريم
من_ کجا با اين عجله؟ من هنوز سير نشدم
نگین_ بيخود کردی سير نشدی هیولا. ۳ تا پيتزا با ۳ تا نوشابه با ۲ تا سالاد خوردی هنوز گشنته؟
من_ خب آره مگه چيه؟
نگین_ به من مربوط نيست. مگه من سر گنج نشستم که اينهمه پول شيرينی بهت بدم؟
ديدم اگه بخوام تسلیم بشم هم خوب سیرنمیشم هم اين موقعیت مناسب از دستم ميره. داشتم نازشو میکشیدم
نگین_ خودتو خسته نکن عمراً کوتاه نمیام
من_ حتی اگه اين يکی پیتزا رو بخوام خودم حساب کنم؟
نگین_ اگه خودت حساب ميکنی باشه برو اينقدر بخور که بترکی
من_ يکم نگاش کردم گفتم خسيس
رفتم يکی ديگه سفارش دادم. نگينم همینجور با تعجب به منو حجم معدم توجه میکردو تیکه میپروند. خلاصه با زور کتکو تهديد نگين به ۵ تا پيتزا با ۴ تا نوشابه و مخلفات اکتفا کردمو اجازه مرخصی صادر شد. در طول اون ۲ تا پیتزای آخر سعی کردم به نگين يکم حال بدم، ازش تعریف کردمو يکم نازشو کشيدم که خیلی عزیزی، کلی چاکرتمو اين حرفا که آخر سر، بر خلاف گفته خودش خر شدو پول کل سفارشات منم حساب کرد. رفتيم سوار ماشين شدیمو حرکت کردیم سمتِ خونه. ديدم نگين يه کمی رنگش پريده
من_ نگين چیزیت شده؟ چرا رنگت پريده؟
چيزی نگفت يکم بعد که رفت زد بغلو دلشو چسبيد. ديدم نه بابا اوضاع بيريخت شده. به هر زحمتی بود از ماشين پیادش کردمو رو صندلی عقب خوابوندمش. تصمیم گرفتم ببرمش خونه خودم اگه خوب نشد اونوقت ببرمش درمونگاه. نشستم پشت ماشینو حرکت کردم. کلیدو با زحمت زیاد تو در چرخوندمو سریع بردمش تو اطاقو رو تخت درازش کردم. يه لیوان عرق نعنا درست کردم دوباره اومدم پیشش. آروم آروم دادم بهش. بدجوری عرق کرده بودو به خودش می پیچید. وقتی یه لیوانو کامل بهش خروندم، يکم کمرشو ماساژ دادم. مانتوشو در آوردمو دمر خوابوندمش. مثل اينکه اينقدر دلدرد بهش فشار آورده بود که از درد خوابش برد.

ادامه دارد …
نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s