سرنوشت شوم قسمت دوازدهم

سیگارم رو تو جا سيگاری خاموش کردم و رفتم رو تخت که بخوابم . وای باز صدای ساعت. با دستم کوبیدم روش که باز بخوابم اما، مخصوصاً وقتی ميخواستم ساعتو بخرم به فروشنده گفتم یدونه ساعت ميخوام که حتی اگه کوبیدم روش باز چند دقيقه زنگ بزنه، اونم اين ساعتو بهم داده بود. لاحافو کشيده بودم رو خودم که به خواب ادامه بدم که دوباره صدای دينگ دینگ ساعت اعصابمو به هم ريخت. پاشدم نشستم روی تخت، اما هنوز صداش میومد. ميدونستم صدای ساعته اما اينقدر خسته بودم که تو اون لحظه فکر ميکردم اين دينگ دينگ از بیرون ساختمون مياد. هِی منتظر بودم که اين صدای لعنتی قطع بشه اما هر چی انتظار ميکشيدم صدا تموم نمی شد. صدا تو تک تک سلول های تنم رسوخ کرده بود، به شدت اعصابم تحريک شده بود. سرم بين دستام بودو سعی ميکردم چيزی نشنوم اما هيچ فایده ای نداشت، صدا خيلی نزديک بود. یهو با تموم وجود داد زدم:
بی پدر اين صدا رو خفه کن
چند ثانیه صبر کردم، اما باز هم اتفاقی نيفتاد. پاشدم با همون حالته منگی رفتم دمه پنجره، بیرون ساختمونو نگاه کردم اما مثل هميشه خلوت بودو تنها چيزی که شنيده ميشد صدای اين دينگ دينگ بود. گفتم خیر سرت پاشدی اومدی تو اين شهر کوچيک که از سر و صدای تهران دور باشی بدتر دهنت سرويس شده. همين جوری که ميرفتم به سمتِ آشپزخونه که صورتمو خيس کنم تو دلم به صاحب اين صدا بد و بيراه ميگفتم (از بس خرم به خودم هم رحم نمی کنم) آب يخه شیر که به صورتم میخورد حالمو سر جاش آورد. وقتی شيرو بستم انگار تازه اين صدای دينگ دينگ به نظرم خيلی آشنا اومد. يکم فکر کردم یهویی انگار فهميده باشم از کجاست با خوشحالیو شتاب به سمتِ ساعت زنگ داره رو ميز هجوم بردم. آره خود لعنتیش بود. خاموش کردم يه آخیش از ته دل گفتمو نیشم باز شد. برگشتم تو آينه خودمو نگاه کردم، مثل هميشه بعده خواب هر تاره موهام رفته بود يه طرف ديگه، شده بود عين جنگل. يه دستی توش کشيدم اما فايده نداشت. رفتم دادمش بالا، بندِ موهامو هم انداختمو فکر کردم که امروز صبحونه چی بخورم. داشتم تخم مرغ از یخچال میاوردم بيرون که یهو چشمم به ساعت رو ديوارِ آشپزخونه افتاد. اُه اُه، بابا فقط نيم ساعت وقت دارم که برسم به استخر. وای کی حال داره با اين فسقلی ها سر و کله بزنه با اين ننه باباهای گلابیشون. یه اَه گفتم، اخمام رفت تو همو با حرصو لجبازی همینجور که غر ميزدم زيرِ گازو روشن کردمو ماهیتابه رو هم انداختم روش. رفتم سمتِ کامپیوترو روشنش کردم، به نظر امروز از اون روزای تخمی میاد. اون از وقت پاشدنت اينم از این که با این خستگی باید با اون نیم وجبی ها سر و کله بزنی. با صدای جیغ مانندِ Agathodaimon اخمام بيشتر رفت تو هم. برگشتم تخم مرغا رو کوبیدم بهم که بریزمشون تو ماهیتابه، اولیو که انداختم توش، یهویی روغن با شدت پريد بالا، از ترس پریدم عقب ببينم چی شده، اينقدر شعله زيرِ ماهیتابه زياد بود و روغن گرم شده بود که وقتی تخم مرغو انداختم توش اينجوری پريد بالا، شعله زیرشو کشيدم پائينو بقيه تخم مرغا رو هم توش شکوندم. صدای مبایلم از تو هال شنيده ميشد. ای خدا حالا کی می خواد تو اين هاگیر واگیر بره اونو جواب بده. گفتم هرکی هستی بعداً دوباره زنگ بزن، يه چند تا بوق خورد بعدش قطع شد. منم با همون اخم همینجور که با آهنگ ميخوندم تخم مرغارو اينور اونور ميکردم که قشنگ بپزه. چند تا خرما هم آوردم انداختم توش. هميشه موقع خوردن برای خودم بهترين امکاناتو فراهم ميکردم، حتی اگه عجله داشتم سعی ميکردم اون وعده غذاییمو کاملِ کامل بخورم بعداً به کارام برسم. با آرامش خاصی سفره رو پهن کردمو همه چیزو چیندم، به ساعت نگاه کردم، بايد نهايت تا ۲۰ دقيقه ديگه از خونه ميزدم بيرون. نشستمو آروم آروم بعده دعا کردن شروع کردم خوردن. وسطای صبحونه بودم که باز صدای مبايل منو از اون حالو هوا کشيد بيرون، دویدم صدای بلندگوها رو کم کردم، رو صفحه مبايل رو نگاه کردم، اُه اُه، خير باشه ایشالا، نگين بود. يکم فکر کردم بعدش Answer رو زدم،
من_ الو سلام عزيز
نگين_ سلام خوشگل. چطوری؟
من_ هووم؟ آنتن نداد؟ مطمئنی با منی نگين؟ شما الان شماره کسی به نام فرهاد رو گرفتیا با حالته خنده گفتم، wrong number، wrong number
نگين_ اِ مسخره بازی در نیار، ميدونم تویی ديگه با اين صدای ترسناکت
من_ دلتم بخواد
نگين_ آره تو همه چیزت ساخته شده فقط برای بادیگارد بودن
من_ اولِ صبحی زنگ زدی که اينا رو بگی؟
نگين_ خوبی به تو نيومده
من_ آخیش خدا، بالاخره اینم فهميد
نگين_ ديوونهِ، ببينم امروز بعده استخر برنامه ات چيه؟
من_ يه سری کارهای اداری هست بايد انجام بدم بعدشم ميام خونه بگیرم بخوابم. ديشب اصلاً خوب نخوابيدم، بدجور خستم
نگين_ ميخوای بيام پيشت؟
من_ با تعجب، چی!؟ کجا بیای؟
نگین_ وقتی کارت تموم شد منم بيام پيشت تو خونت
من_ خندیدم گفتم، بچه جون کوتا بيا، من هنوز پهلوهام درد ميکنه. ازت ميترسم
نگين_ قول ميدم چيزی نشه
من_ (احساس کردم شوخی منو جدی گرفته) یهویی لحنم عوض شد. نگين من در مورد پهلوهام شوخی کردما. من ديگه به همچون اتفاقی فکر نمیکنما (منظورم سکس با اون بود)
نگين_ انگار خورده باشه تو ذوقش گفت جدی ميگی؟
من_ ببين نگين اون شب هم ما نبايد اونکارو ميکرديم اما نميدونم چی شد، یهویی شد. من معذرت ميخوام اما تو الان شوهر داریو فکر کنم همه جوره بايد باهم کنار بیاید
نگين_ ميدونی علی تا 2 هفته ديگه هم نمياد. من می ميرم
من_ هیچم نمیمیری. تحمل ميکنی بعدش که برگشت پوستشو بکن
(چيزی که ازش ميترسيدم داشت اتفاق می افتاد اما من نبايد اجازه میدادم اين رابطه بيشتر از اينا کش پيدا کُنه، تو دلم يه صدایی ميگفت نکنه نگین علاقش به علی کم شده؟) تو همين فکرا بودم که نگين هی صدام ميکرد
نگين_ فرهاد، فرهاد، هووووو کجايی؟
من_ ها، اينجام، اينجام. چيزی نيست يه لحظه حواسم رفت یه جای ديگه
نگين_ من بايد ببينمت
من_ ميشه بیخیال بشی؟ من که ميدونم بحثمون الکیه پس بهتره چيزی هم نگيم. باشه؟
نگين_ ظهر بهت زنگ ميزنم
تا خواستم مخالفت کنم قطع کرد. احساس بدی سر تا پای منو گرفته بود. وای خدا اميدوارم نخواد پا پیچم بشه که حوصله این یکیو ديگه ندارم. از همونجا به سفره نگاه کردم که هنوز کلی چيز وسطش مونده بود که اصولاً بايد خورده ميشد. اما هيچ اشتهایی احساس نمی کردم. ياد شبی افتادم که نگین اینجا بود، انگار تازه وجدانم بيدار شده باشه از اون کارم پشیمون بودم. داشتم فکر ميکردم اگه یه وقت نگين علاقه اش به علی کم بشه با در نظر گرفتن اينکه دختر خيلی حشری هستش به احتمال زياد زندگیشون از هم میپاشه. دستامو کشيدم تو موهام، وای خدا کمک کن. بقيه چاییو خوردمو فقط روی نونها رو پوشوندم حتی حوصله جمع کردن سفره هم نداشتم. لباسامو پوشیدم، گازو چک کردمو از خونه زدم بيرون. صدای یاور از pm4 باهام حرف ميزد
رو ميکنم به آينه، رو به خودم داد ميزنم
ببين چقدر حقير شده، اوجِ بلنده بودنم
رو ميکنم به آينه من جای آينه میشکنم
رو به خودم داد ميزنم اين آینست يا که منم
منو ما کم شده ایم
خسته از هم شده ایم
بنده خاک، خاک ناپاک
خالی از معنای آدم شده ایم
با حرص از سيگاری که گوشه لبم بود کام میگرفتمو ميرفتم سمتِ استخر. مثل هميشه سمانه تا منو ديد از جاش پاشد، با همون لبخندش سلام کرد. انگار اصلاً همچين شخصیو نديدم، بدونِ اينکه نگاش کنم از جلو میزش رد شدم، يه لحظه به خودم اومدم که تا حالا من چقدر به اين دختر بد کردم، برگشتم جلو میزش
من_ ببخشيد سلام کردی؟؟ يا من اشتباهی شنيدم؟
سمانه_ سلام کردم اما شما مثل اينکه امروز هم بدجور کلافه هستيد
من_ نه، من؟ چطور؟
سمانه_ هر وقت اينجوری جلوتونو نگاه ميکنيد يعنی اينکه خيلی کلافه هستيد
از اينکه اين همه به اخلاقو رفتارم زوم شده بود شکه شدم
من_ آره يکم يه کوچولو مشکل پيش اومده تا حل نشه يکم کلافه ام. بهر حال ببخشيد جواب سلامو اون موقع ندادم آخه يه لحظه فکر کردم اشتباهی شنيدم
سمانه_ اشکال نداره. اميدوارم مشکلاتتون هم سریعتر حل بشه
رفتم تو حياط، فريد لباساشو عوض کرده بود داشت ميزان کلر آبو تست ميکرد. منو که ديد دستشو به نشانه سلام تکون داد منم جوابشو دادم. يکم بعد بچه ها اومدنو کلاسو شروع کرديم. يکم که گرمشون کرديم فرستاديم برن تو آب
فريد_ چيه؟ چرا عصبی هستی؟
من_ ای بابا، چرا امروز همه گير دادن به من؟ کجای من عصبیه بابا؟
فريد_ حالا چرا ميزنی؟
من_ (به خودم اومدم). مخلصتم هستم، ببخش. يکم کلافه ام همين
فريد_ کمکی ازم ساخته هست؟
من_ نه عزيز. ولش کن. اگه حل نشد باهات مطرح ميکنم
آخر کلاس که به بچه ها کمی وقت آزاد ميديم که طبق معمول به سوالای مادر پدرشون گوش کنيم، مامانِ نیما، (همونی که روانشناس بود) باز داشت منو چپ چپ نگاه میکردو نیشخند ميزد. تو دلم گفتم اينم خودش از هر چی دیوونه هست دیوونه تره بابا. بهش محل ندادمو به کارام میرسیدم اما نگاهش روم سنگينی ميکرد. کلافه که بودم اينم ول کن نبود یهویی آمپرم زد بالا، از جلو همه رد ميشدم اما چشمامو به چشمای اون دوخته بودم. رسيدم جلوش، با قدرتو عصبانیت نفس ميکشيدم
من_ خيلی تابلو هستم که اينجوری منو نگاه ميکنی؟ چيه ۲ روزه اين جوری چپ چپ منو نگاه ميکنی؟
اون زنِ_ والا چی بگم؟
من_ ببين خانوم …
اون زنِ_ اگه دوست داشته باشی ميتونی الهام صدام کنی
من_ من کاری به اسمو اينا ندارم، مگه نگفتی روانپزشکی؟ لحنِ صدام خشن تر شد، مگه نمی دونی آدمای عصبی مثل من فقط دنباله بهونه هستن که همه چیزو بهم بریزن؟ پس چرا رو اعصاب من راه ميری؟ تو چشماش زُل زده بودمو دندونامو به هم فشار ميدادم. اگه زن نبود يه فصل میگرفتم لهش ميکردم که دقو دلیمو سرش خالی کنم. اما حيف که هميشه زندگی تو شرایطی قرارت میده که حتی نمی تونی خودتو خالی کنی
الهام_ من کجا رو اعصابت راه رفتم. همين جوری نگاه ميکردم همين. ناراحت ميشی؟
من_ آره. ديگه خوشم نمياد اينجوری چپ چپ نگام کنی، اگه کارم داشتی عين سری های قبل باید بیای رو به روم، اين دفعه حواسم به خودم هست کنترلم دستمه، اما دفعه بعد نميدونم چه عکس العملی نشون بدم
الهام_ خشن
من_ سر به سرم ميذاری؟
ديدم اگه پیشش واستم چرتو پرت جوابمو بده واقعاً روانی ميشم
پشتمو بهش کردم رفتم پيش فريد
من_ فريد برو به اين زنیکه يه چيز بگوهااااا، ميگيرم لهش ميکنم
فريد_ کیو؟
من_ همون زنه که گفتم روانپزشکه، کارتشو داده بود بهم
فريد_ چی گفته مگه؟
من_ شرو ور، عوضی بهم چپ چپ نگاه ميکرد، رفتم جلوش ميگم من اعصاب ندارم ميگيرم یه کاری دستت میدم، عوضِ اينکه بره گمشه با عشوه باهام لاس ميزنه. حالم از اين عوضی ها بهم ميخوره
فريد_ باشه الان ميرم بهش ميگم. تو برو يه ور ديگه
داغ کرده بودم، فریدو نگاه کردم که داشت ميرفت پيش زنه. اونور استخرو نگاه کردم، چشمم افتاد به آبخوری، رفتم سمتش که شايد آب يخ بتونه حالمو جا بياره. سرمو کردم زيرِ شيرِ آب، سرما تو تموم مغزم پیچید، يه نفس عميق کشیدمو سرمو آوردم بالا، فریدو دیدم همینجور که پشتش به من بود داشت با زنه حرف میزد.

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s