سرنوشت شوم قسمت دهم

منم تک تک به بچه ها تعارف کردمو نشستم کنار نگار(البته با رعایت فاصله حد مجاز). به لیوانای سرخ رنگ شربت نگاه کردم
من_ حالا خانم فرمانده واسه ما چی درست کرده؟ شربت چيه؟
نگار_ شربت شاه توت
من_ ای ناقلا از کجا فهميدی از اينا دارم
نگار_ به راحتیه هر چه تمام تر. کلِ یخچالتو با ندا وارسی کرديم
من_ يه نگاه به ندا کردم گفتم ای ناجنس، حالا ميری شريک جرم فرمانده ميشی يادم باشه یه دادگاه نظامی برات تشکیل بدم
ندا_ فعلاً بگير شربتتو بخور يکم حالت جا بياد وقت زياده
يه چشمک بهش زدم لیوان نگارو از جلوش برداشتم خواستم بخورم
نگار _ اِ، چرا ماله منو برداشتی؟ اون که جلو خودته؟
من_ عمراً گوله تورو بخورم، به تو اعتمادی نيست، میخوای منو بیهوش کنی بعدشم خونه رو خالی کنيد در بريد
از حرفای خودم خندم گرفت. نگارم چپ چپ نگام ميکرد. لیوانو بردم سمتِ دهنش، گفتم بخور. يکم خورد بعدش لیوانو از دستم گرفت، با لبخندش که محبت ازش ميباريد بهم نگاه ميکرد. منم در ظاهر میخندیدم اما درونم عين سماور قل قل ميکرد. اين سؤال تو ذهنم میچرخید، آخه تا کی؟ تا کی ميخوای بازیو ادامه بدی؟ تو که ميدونی نگار نمی تونه بی خیالت بشه، خدايا خودت کمک کن. با تکونای نگار به خودم اومدم
نگار_ کجايی؟ چيزی تو چشمای من ديدی همينجوری بدونِ پلک زدن نگاه ميکنی؟
من_ هان؟ نه. هيچی، بیخیال
خم شدم لیوان خودمو از رو ميز برداشتم، دیواره خنک لیوان، يه کمی احساس رضايتو تو تنو بدنه داغم به جريان انداخت. همینجور که لیوانو با دوتا دستم گرفته بودم گذاشتم لای رون پاهام، چشمامو بستمو يکم نفس کشيدم. چشمامو که باز کردم ندا و مريم با تعجب داشتن نگام ميکردن
من_ چیه؟ چرا اينجوری نگام ميکنيد؟
مريم_ والا تا حالا يه همچين صحنه ای نديده بوديم. گفتيم از دست نديم
من_ ای قزوینیه بدبخت
نگار_ زياد جدی نگيريد اين جونورو هیچیش به آدم نمی خوره
همینجور که لیوان هنوز بين پاهام بودو داشتم از سرد شدن رونم لذت ميبردم يه چشمک به نگار زدم. لیوانو از بين پاهام برداشتمو آروم شروع کردم به خوردن. شربت که تموم شد از مزه خوبش که هنوز تو دهنم بودو با زبونم باهاش بازی ميکردم احساس آرامشی بهم دست داد، يکم رو مبل ولوتر شدمو از بغل تکیه دادم به نگار
من_ خب اينهمه من حرف زدم حالا شماها يکم از خودتون بگيد؟ ندا الان کلاً چی کارا ميکنی؟
ندا_ خب من لیسانسمو که گرفتم، الانم ميخوام فوق بخونم
نگار_ ندا رشته کامپیوتر فارغ تحصیل شده
من_ آفرين، خيلی خوبه. جايی هم کار ميکنی يا نه؟
ندا_ والا تو فکرش هستم اما تا ببينيم آينده چی پیش میاد
من_ تو چی مريم چی کارا ميکنی؟
مريم_ با خنده گفت، والا کارای بد بد نمی کنم، الان که منم درس ميخونم. اما هيچی از آينده معلوم نيست احتمالاً با خانواده ام از ايران ميريم
من_ اُهوم، به سلامتی کجا اونوقت؟
مريم_ انگليس. پيش عموم اينا
من_ جای بدی نيست. ایشالا که هر چی خیره پيش بياد، اما من فکر کنم خير در اينه ايران بمونی پسرای ايرونی رو از وجودت نورانی کنی
مريم_ الان که نميشه. بعداً به نگار ميگم يه بلايی سر اون زبونت بياره
من_ با خنده گفتم اشکال عمقی تر از این حرفهاست. مالِ زبون نيست، از مغزه. ندا تو دوست پسر، نامزد، شوهر، چيزی داری يا نه؟
ندا_ والا دوست پسر دارم، اما فعلاً عجله ای برای ازدواج نيست
من_ ايول بابا. مگه خُلی بخوای ازدواج کنی! آدم الکی خودشو از جوب نمیندازه تو چاه!!!. همش محدودیت
ندا_ منم واسه همينا فعلاً دست نگه داشتم تا ببينم بعداً چی ميشه
من_ بعداً هيچی نميشه، هيچی تغیر نمیکنه. مغزه همه تعطيله، فکر ميکنن زندگی به اين راحتیه. هر ننه قمری حوصلش سر ميره ازدواج ميکنه بعدشم عين خر ميمونه تو گل
نگار_ اساتيد ميشه بحثتونو بی خیال بشید، بذارید يکم آروم باشيم
ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹:۳۰ بود. حوصلمون هم يکم سر رفته بود
من_ بچه ها من گشنمه
نگار_ بترکــــــی !!!!. خوبه همين الان شربت خوردی
من_ عجب آدمی هستی تو. تو يه نگاه به بدنه من بکن، ۱۰ تا از اين لیوانا هم فکر ميکنی واقعاً منو سير ميکنه؟
ندا_ خب ميخوای چی کار کنی؟
من_ با خنده گفتم، ميگم که بريم مهمونی که شما بوديد، شام بخوريم منم با بقيه خانومای فامیلتون آشنا بشم. بد فکری نیستا خیلیم کیف میده
نگار_ آره، همين مونده همه اونا رو هم به راه خلاف بکشونی
من_ حالا که ناز ميکنی، اصلاً اصرارم کنی نمیام. از خداشونم باشه با من آشنا ميشن
ندا_ بابا اعتماد به نفس
مريم_ نظرت چيه شامو بيرون بخوريم؟
من_ وای نگو. ديگه حالم از هر چی ساندویچو پیتزاست بهم ميخوره. اينقدر که تو اين ۱ هفته غذای حاضری خوردم
ندا_ خب بريم رستوران، چلو کباب بخوريم
نگار_ آره خيلی خوب. منم هوس کردم
من_ باشه بريم اما من اصلاً ميل به گوشت ندارم، ميريم من خورشت ميخورم شما ها هم هر چی خواستید، نخواستید هم که سهمتونو من ميخورم. پس همه موافقن دیگه؟ شام بيرون؟
نگار_ آره. پاشو برو حاضر شو، دير شدااااا
پاشدم رفتم سمتِ اتاق. درِ کمدو وا کردم اولين لباسی که دیدم يه پیرهن مردونه بود با خطهای عمودی درشت راه راه زرشکی و مشکی، ورداشتمشو با يه شلوار مردونه مشکی پوشیدمو اومدم بيرون. نگار جلو آينه واستاده بود داشت آرایشش رو درست ميکرد. چشمش که به من افتاد يه ابرو برام بالا انداخت، يه بوس فرستاد
ندا_ بابا خوش تيپ. چه بهت مياد. عين مردا شدی
من_ البته جملت يکم اشکال فنی داره. مرد که از اول بودم. ديگه بقیشو نميدونم
مريم_ منظورش اينه که مردونه تر شدی
من_ ميدونم بابا، داشتم سر به سرش ميذاشتم. حالا چیه همه به تيپِ من گیر داديد؟ خوشتون اومده؟ خانوما شرمندتونم، بايد خدمتتون عرض کنم من خودم نامزد دارم نمی تونم بهش خيانت کنم باشما باشم
نگار که جلو آينه از خنده مرد. مريم هم ديگه کم آورده بود طبق معمول به من ميگفت ديونهِ. خلاصه مبایلو بسته سیگارمو برداشتم گفتم پائين منتظرتونم. دير نکنيد، بابا به خدا خوشگلید این آینه رو ول کنید
ندا_ باشه الان میایم
کفشمو پوشیدم، يه نگاه به تيپِ خودم کردم. چرا انقدر رنگ تيره میپوشیدم؟ دنبالِ چيزی بودم که آرومم کُنه و رنگ تيره و تاريکی ارضام ميکرد
به ماشينه نگار تکیه داده بودم، سیگارمو روشن کردمو به کوچه نگاه ميکردم. مثل هميشه تو اين شهر کوچيک فقط صدای سکوت میومد. با آرامش دود سیگارو که از دهنم خارج ميشد نگاه میکردمو تو تفکرات خودم غرق بودم که ندا از در اومد بيرون
من_ ندا با نگار صحبت ميکردی چی شد؟
ندا_ سخت بود که باهاش صحبت کنم، بهتم گفتم نگار آدم تو داریه اما بالاخره يکم باهام صحبت کرد. حرف دلشو زد. تو درست حدس زدی دلش پيشت گيره
من_ اينو که ميدونم. ميخوام بدونم باهاش صحبت کردی که منصرف شه؟
ندا_ هر چی ميگفتم يه جوابی میاورد. اما باید صبر کنی، بذار بیشتر باهاش صحبت کنم خبرشو بهت ميدم. عجله نکن
من_ چمیدونم والا، فقط ميخوام سریعتر اين ماجرا تموم بشه
صدای بسته شدن درِ بیرونی ساختمون خونه منو به خودم آورد. نگارو مریم هم با همون تیپ فوق العادشون اومدن. نگار سوئیچ ماشینو جلوم گرفت
نگار_ بازم نميخوای رانندگی کنی؟
من_ نه خودت بشين پشت فرمون
یکم سرشو تکون داد نشست پشت فرمون، مريم رفت عقب. ندا هم هُل دادم پهلوی مريم. هنوز يکم از سیگارم مونده بود، شيشه رو دادم پائينو ساکت بودم تا اينکه نگار راه افتاد
نگار_ حالا کدوم رستوران بريم؟ جای خاصی مدنظرته؟
من_ نه هر جا شد بريم مهم نيست، فقط سریعتر که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد
ضبط ماشینو روشن کردم. يه آهنگِ ايرانی بود ازين شلوغ پولوغا
من_ نگار تو آدم نمیشی. اينا چيه تو همش گوش ميدی، ای بابا
سی دی رو از ضبط در آوردم یاور گذاشتم توش، همه ساکت بوديم. يکم که گذشت ندا ازم سيگار خواست منم يکی بهش دادم. خلاصه رسیدیم به یه رستوران که پله میخورد میرفت پایین. پیاده شدیمو از پله ها رفتيم پائين تا رسيديم داخل. جای دنجو قشنگی بود، فقط يکم زيادی نورانی بود. زياد شلوغ نبود فقط يه چند تا خانواده بودن که از ما هم فاصله داشتن. گارسن اومد شروع کرد سفارش گرفتن. ندا و مریمو نگار که چلو کباب سفارش دادن منم ۲ پرس قرمه سبزی سفارش دادم. وقتی به گارسنه گفتم ۲ پرس، نگار يه وشگون از کمرم گرفت مريم هم با تعجب منو نگاه ميکرد. فيشِ پرداختو داد بهم يکم نگاه کردم گذاشتمش وسط ميز
مريم_ احتمالاً پول اينا رو هم بايد ما حساب کنيم ديگه
من_ خب آره مگه انتظاز غیر اینو داشتی؟ شما منو آورديد اينجا پس من مهمونه شمام
مريم_ چتر بازه پُر رو
نگار پاشد که بره صورت حسابو پرداخت کُنه گرفتمش، يه لبخند زدم گفتم بشين، همش شوخی بود. تو که ميدونی خوشم نمياد کس ديگه پول غذامو حساب کُنه. اشتهام کور ميشه
ندا_ الهی، حیونکی مگه ميشه آدم به گندگی تو اشتهاش کور بشه؟
من_ غير ممکن وجود نداره
پاشدم رفتم پولو حساب کردمو برگشتم سر ميز. حوصله حرف زدن نداشتم، بچه ها هم که انگار اينو فهمیده بودن بودن چيزی نمیگفتن. تو دلم بهشون آفرين ميگفتم که رعایت حالمو ميکنن. خلاصه بشقاب ها رو آوردن، ميزِ ما پر از چيز ميز شد. که طبق معمول قرار بود تا ذره آخر همه چيز خورده بشه. شروع کرديم خوردن، منم عين اين قهطی زده ها با سرعت تموم غذامو میخوردم. بشقاب اول تموم شد رفتم سراغ دومی. اونم داشتم با اشتهای کامل میخوردم. ندا هم با تعجب نگام ميکرد. تا آخرِ اينکه شامو بخوريم حرفی نزدیم. تو فکر خودم بودم که برای فردا چه برنامه هایی دارم
ندا_ خب، فرهاد سير شدی؟
من_ ای همچين، بگی نگی آره
مريم_ من که ترکیدم. خيلی عالی بود
نگار_ خيلی خوب بود فرهاد مرسی
يه چشمک بهش زدم، گفتم قابلی نداشت. اگه چيز ديگه نمیخواید بخورید، بريم. نور اينجا داره اذیتم ميکنه. آروم از پله ها ميرفتيم بالا، به ماشين که رسيديم برگشتم نگاشون کردم، یکم سکوت کردم. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۱۰:۳۰ بود. حس ميکردم ديگه وقت اين رسيده که باهاشون خداحافظیو بکنمو بفرستمشون دنبالِ کاره خودشون يکم نفس بکشم
من_ خب بچه ها، خيلی خوش گذشت. از آشناییتون هم حسابی خوشحال شدم. با اینکه اولش ميخواستم کله نگارو بکنم که سر زده اومد، اما کلاً تجربه باحالی بود
ندا_ منم خيلی خوشحال شدم از دیدنت. ایشالا بازم قسمت بشه ببينيمت
نگار با تعجب نگامون ميکرد
نگار_ مگه ميخوای بری که خداحافظی ميکنی؟
من_ خب دير وقته، بهتره شماها بريد خونه که نگرانتون نشن
نگار_ برای من که مسئله ای پيش نمياد، اما اینا رو نمیدونم
من_ باشه مشکلی نيست بهتره بريد سمتِ خونتون، منم يکم تنها باشم. بريد به بقيه مهمونا هم برسید، زشته شماها نيستيد
نگار نفسشو خالی کرد رفت نشست پشت فرمون، از تو ماشین ميگفت بشینم تو. يکم سرمو تکون دادم نشستم تو ماشين
نگار_ من خودم میرسونمت بعداً ميریم سمت خونه
مريم_ نترس بابا نمیدزدنش بچه رو
من_ قربونِ اين نگار برم که به فکرمه، راست میگه ها اگه تو راه يکی مثل تو به پستم بخوره چطوری می تونم از دستش در برم؟
ندا و نگار که صدای خندشون رفت هوا. برگشتم تو صورتش نگاه کردم، اخماش تو هم بود، (تو دلم گفتم تو که از پس زبون من بر نمیای چرا هی خودتو اذیت میکنی) يه چشمک بهش زدم يه بوس فرستادم. گفتم منظورم اين بود که نمی تونم اون وقت چشم ازت بردارم مجبور ميشم شب يکم عملیات اضافه بر سازمان انجام بدم فردا هم واسه استخر انرژی کم میاوردم
مريم_ فعلاً برو یکم تو تنهایی خودت فکر کن، حالت سر جاش بياد فکر عملیاتو از سرت بيرون کن
يه لبخند زدم برگشتم به جلو خيره شدم. نزدیکای خونه بوديم به ندا گفتم شماره منو یادداشت کن. شمارمو بهش دادم، یه چشمک هم به نگار که نگام ميکرد زدم، اشاره کردم رانندگیشو بکنه. به خونه که رسيديم نگار ماشینو یه گوشه نگه داشت، يکم عمیقانه نگام کرد که ته دلم لرزيد. کاش تنها میومد ميخواستم خيلی حرفا باهاش بزنم اما نشد. بهر حال سعی کردم این دم آخری خودمو کنترل کنم که با روی باز ازشون جدا بشم. از ماشين پیاده شدم، ندا و نگارو مريم هم اومدن پائين. رفتم جلو مريم واستادم نگاش کردم
من_ اميدوارم به هر چی که ميخوای برسی، خيلی خوشحال شدم از دیدنت
مريم_ درسته يکم زيادی زبون ریختی، اما کاش مجبور نبوديم بریمو بيشتر میخندیدیم
لپشو کشيدم رفتم جلو ندا. يکم تو چشمای مشکیش که برق ميزد نگاه کردم
من_ اميدوارم تو هم توی درسات موفق بشیو واسه خودت آینده خوبی رقم بزنی که میدونم میزنی
ندا_ با لبخندی که به لب داشت گفت اميدوارم مشکلات تو هم يه روزی تموم بشه
دستش که توی دستم بودو يکم محکمترو صميمانه تر فشار دادمو رفتم جلو نگار
من_ بهت زنگ ميزنم، مراقب خودت باش
نگار_ تو هم همين طور. با اينکه ميدونم الان بری خونه ميری تو فکر اما اميدوارم بتونی به اعصابت مسلط بشی
به يه چشمک اکتفا کردم رفتم سمتِ در. دم در برگشتم يکم صدامو بلند تر کردم گفتم نگار خوشحالم که همچين فامیلایی داری. قدرشونو بدون. درو باز کردمو با اشتیاق کامل يه نفس کشیدم به خودم گفتم حالا می تونم خودم باشم. حالم از اینی که چند ساعته داره فیلم بازی ميکنه بهم میخوره. چقدر خودم بودن دلچسبه. با سرعت زيادی به سمت در خونه ميرفتم که تو تاریکی خونه غرق بشم

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s