سرنوشت شوم قسمت بیست ویکم

نگار_ باشه. دوسِت دارم عزيزم
ديگه نتونستم تحمل کنم، بغض گلومو گرفته بود. گوشیو گذاشتمو تو تاریکی اطاق به سقف نگاه میکردمو اشک آروم آروم از بقل صورتم سر ميخورد پائين. آخه اين چه زندگی بود من واسه خودم درست کرده بودم، اين زندگی آخه چیش قشنگه که من براش زندم؟ آخه خدااااااااااااااااااااااااااا چرا نميذاری خودمو راحت کنم؟ ديگه خسته شدم، ميفهمی؟ خسته شدم. يه روز حالم خوبه يه ماه عين مرده متحرک میمونم
صبح با صدای مزخرف ساعت از خواب پاشدم، مثل هميشه تموم جونم عرق کرده بود. صبحونه رو خوردمو يکم تو خونه چرخیدم حاضر شدم رفتم سمتِ خونه الهام، اميدوار بودم اين نیوشا خونه نباشه. اصلاً ديگه نميخواستم ببينمش، انگار هر چی ازش دوری ميکردم بيشتر جذبم ميشد. چند دقیقه بعد کنار استخر داشتم به نيما تمرين ميدادم، با هم رفتيم تو آب. اينقدر تو آب غرق بودم که به غیر از نيما به هيچ جا حواسم نبود. ساعتو نگاه کردم
من_ خُب نيما بپر بريم بيرون که کلاس امروز هم تموم شد
نيما_ اِ، چه زود!!
تو دلم گفتم من که عین وزغ تو آب میلولم حالم داره از هر چی آبه بهم ميخوره تو ديگه کی هستی بچه
رفتيم سمتِ دوش آبی که کنار استخر بود، تنو بدنمونو يه صابون زديمو نيما رو فرستادم بره از اطاقک حوله منم بياره. هنوز نيما به درِ اون اطاقک نرسيده بود که نیوشا با ۲ تا حوله دستش اومد تو. تعجب کردم آخه هيچ وقت تا موقعی که نيما نمیرفت بالا، نه الهام نه نیوشا نمیومدن پائين. سعی کردم عکس العمل خاصی نشون ندم. حوله نيما رو داد به نيما خودش اومد نزدیکتر، چندين متر باهام فاصله داشت. مثل هميشه قبل اينکه شيرو ببندم سرمو بردم زيرِ شيرو چند لحظه ای اون زیر واستادم. شيرو بستمو برگشتم طرفش
من_ سلام
نیوشا_ سلام
حوله رو از دستش گرفتمو پیچیدم دور کمرم
من_ گوش واستاده بودی که تا من به نيما گفتم حوله رو بياره تو آوردی؟
نیوشا_ آره
تو دلم گفتم بس که پر رویی، که اونم احتمالاً از من بهت سرايت کرده. چيز خاصی بهش نگفتمو با همون نگاه معمولی سرد که از قصد رو صورتم بود رفتم سمتِ اطاقک. وزش باد ملایمی میومد، که يکم دمای داغه بدنمو کم ميکرد. حوصله نداشتم خودمو خشک کنم، همون جوری عين موش آب کشيده نشستم رو يکی از صندلیا
نیوشا_ وااااااا، چرا نشستی؟ سرما میخوریا!! پاشو خودتو خشک کن
من_ ميخوام بشینم
نیوشا_ همه دنيا ميگن کله شقی ميگی نيستم. بيا اينم نمونش
من_ ميشه يه سيگار بکشم؟
نیوشا_ نـــــــــــه. اِاِاِاِ، تو هم که هر وقت به قولِ خودت سادیسمت پر ميشه منو اذيت کن
من_ بحثِ سادیسم نيست، سيگار کشيدن من کاری به تو نداره که. نه بيماریه ریوی داری نه چيزی، تازه اگه دودشم اذيتت ميکنه که ميدونم اينطور نيست ميتونی بری خونت. منم سیگارمو ميکشم ميرم ویرونه خودم
زیپ ساکمو باز کردم پاکت سیگارو از توش برداشتم. تا يکيشو گذاشتم گوشه لبم نیوشا از صندلیش پاشد. چشمم به چشمش افتاد آروم سرشو تکون میدادو حس ميکردم يه پرده کوچولو اشک توی چشماش جمع شده
نیوشا_ واقعاً که …
رفت سمتِ در. ميدونستم چرا از سيگار کشيدن من ناراحته. خیر سرم تجربه نکرده نداشتم
من_ کارت اشتباهه. چند ثانیه سکوت کردم ادامه دادم نبايد به من نزديک بشی نیوشا، میسوزی. میفهمی؟ میسوزی
جلو در واستاد هنوز پشتش به من بود، ادامه دادم
من_ اگه ميديدی به روی خودم نمیاوردم دليل بر ندونستن من نيست، از روز اولی که پای تلفن باهام حرف زدی حساب کار دستم اومد. فقط می تونم بگم به من نزديک نشو
نیوشا_ کاش، کاش ميتونستم
صداش بغض عجيبی داشت، به نظرم رسيد خیلی آروم داره گريه ميکنه، دستش به دستگیره در بود اما هيچ حرکتی نمی کرد. سیگاری که دستم بودو نگاه کردم هنوز روشن نبود. ترجيح دادم ديگه اينجا سيگار نکشم، سیگارو کردم تو پاکتش
من_ ميشه گريه نکنی؟
دستشو از دستگیره ول کرد گرفت جلو صورتش اما گریش شنيده ميشد. دلم ريش ريش داشت ميشد، نتونستم طاقت بيارم. پاشدم رفتم پشتش، دستامو آوردم بالا که برش گردونم اما دودل بودم. صدای گریش تو تک تکه سلولای تنم رسوخ کرده بود، با خودم گفتم هر چی می خواد بشه بشه مهم نيست. دو طرف شونشو گرفتم چرخوندمش طرف خودم. يه لحظه انگار نفسشو حبس کرده باشه هيچ صدايی ازش نیومد. دستاشو از صورتش برداشت، اشکایی که از چشمای نازنینش ميريخت پائين آرایش صورتشو خراب کرده بود. يکم سرمو تکون دادمو تو دلم هزار تا فوحش بارِ خودم کردم. مثل هميشه ساکت بودم فقط با فشار دستم هدایتش کردم طرف يکی از صندلیا. خودم هم نشستم کنارش. هق هقش قطع شده بود اما اشک چشماش هنوز جاری بود. سرشو گذاشتم رو سرشونمو دستش تو دستم بود. چند دقيقه گذشتو حس ميکردم اشکاش هم بند اومده فقط گاهی آب دماغشو آروم ميکشيد بالا، هر دو دستش تو دستم بود هيچ تقلایی برای در آوردن دستاش نمی کرد. يکم آروم کشيدم رو دستاش، مونده بودم چی کار کنم. همینجور که آروم از صندلی پا ميشدم
من_ پاشو دختر پاشو بيا سرو صورتتو يه آب بزن
نزديکِ دوش آب شديم ديدم زمين خيسه، نیوشا هم دمپايی نداشت. دمپايی خودمو از پام در آوردم گفتم بپوشه. باهم رفتیم طرف دوش، بقلش يه شيرِ آب به ديوار بود، يکم صورتشو آب زد. حوله رو از دور کمرم باز کردم دادم دستش که صورتشو خشک کُنه. صورتِ خودش هم بدون آرايش خيلی ملوس بود. يه لحظه خواستم بهش بگم بدون آرايش هم خيلی خوشگلی اما اين بار خفه خون گرفتم. تا همین جاشم زيادی بهم نزديک شده بود. باهم برگشتيم سمتِ اطاقک، لباسمو برداشتم
من_ يه لحظه ميرم تو رخت کن لباسمو عوض کنم
چيزی نگفت. توی رخت کن داشتم لباسمو عوض ميکردم ياد ديروز افتادم که بغل استخر ميخواست يه چيزی بگه اما نگفت. ترجيح دادم بحثِ اونو بکشم وسط شايد از اين حالو هوا بیاد بیرون. پرده رو کشيدم کنار رفتم سمتِ اطاقک
من_ بهتری؟
با تکون دادن سرش جواب مثبت داد. چشمم به يکی از کمدا افتاد که درش باز بود، ۲ تا لیوان شربت رو يه سینی اون تو بود. از دیدنشون خیلی خوشحال شدم سریع رفتم یکیشو برداشتم بردم جلوی نیوشا، به زور دادم دستش آروم آروم خورد. خودم هم اونیکی رو برداشتمو يه ضرب رفتم بالا. ساکمو جمعو جور کردمو زیپشو کشيدم، همینجور که داشتم میشستم صندلی کناری ساکم
من_ راستی ديروز تو استخر يه چیزایی ميخواستی بگی حرفتو خوردی
نیوشا_ خب؟
من_ خب به جمال گریونت دختر. منظورم اين که خب نميخوای بگی؟
نیوشا_ نميدونم
من_ باشه هر طور راحتی. دوست داشتم حالو هوات عوض بشه
کاملاً ماهرانه و با تسلط خودمو در مورد اتفاقاتِ چند دقيقه پيش بی تفاوت نشون ميدادم که ديگه مسئله کش پيدا نکنه. پاشدم ساکمو برداشتم
من_ ok من برم به ویرونه خودم. وقتی اومديم تو اطاق اول شربتو نديدم تو دلم گفتم چه عجب اين دختر يه بار به حرف من گوش کرد شربت نیاورد، بعداً ديدم توی کمده فهميدم تو از منم کله شق تری
اينا رو با يکم ادا در آوردن بهش گفتم باعث شد يه لبخند بالاخره بزنه
نیوشا_ مسخره
من_ خودتی با مامان دیوونت
خندش يکم بيشتر شد
من_ ميخوای تا شب اينجا بشینی؟ من که دارم ميرم، تو هم پاشو برو بالا منم تا دم خونه باهات ميام با اين لباسا خطرناکه ميگيرن میدزدنت
نیوشا_ چيه نيست تو بدت مياد نگاه کنی!!
من_ با خنده گفتم بابا من که عادتمه، بيچاره مردم چه گناهی کردن که حتی نمیتونن با آرامش نگات کنن؟
نیوشا_ بيخود کردن نگاه کنن، چشماشونو در ميارم
دستامو گذاشتم جلو صورتم با يه لحنه مسخره که مثلاً داره میلرزه گفتم
من_ ببين جون اون ننت به چشم هرکی کار داری به اين چشای رنگی بيچاره من رحم کن، تموم دنيا يه طرف اين ۲ تا تیله رنگی يه طرف ديگه
بعدشم همینجور که دستم جلو صورتم بود از لای دستم بهش زبون درازی کردم. تو صورتش نگاه کردم خندش بيشتر شده بود حالا ديگه توی اون چشمای خوشگل ناز بجای اشک برق خوشحالی ديده ميشد. ته دلم يکم احساس بهتری کردم، به نظرم ديگه وقت رفتن بود
من_ خب پاشو، پاشو بريم
نیوشا_ فرهاد
من_ هووم
نیوشا_ بايد بری؟
من_ والا بایدی در کار نيست اما وقتی چيزی نداريم که بگيم بشینیم درو دیوارو نگاه کنيم؟
نیوشا_ خب راستش ميخوام قضيه ديروزو که بهت نگفتم الان بگم
من_ باشه اگه اینجوریه بيا می شنيم حرف ميزنيم
داشتم میشستم رو صندلی
نیوشا_ پس بيا بريم بالا
من_ نه اينجا راحت ترم
نیوشا_ مامان رفته مطب، نيما هم عين هميشه بعده کلاس اينقدر خسته ميشه که حتماً ميگيره میخوابه مخصوصاً ديشب هم دير خوابید. بريم بالا بهتره
خب مسلماً خونشون راحت تر بودم اما نميخواستم کاری کنم که حتی يه نيم قدم به زندگی من بيشتر نزديک بشه
من_ بابا گفتم که اينجا راحتم. بگو گوش ميکنم
نیوشا_ باشه، هر طور تو ميخوای. راستش چطور بگم آخه
سرش پائين بود داشت با انگشتاش ور ميرفت. حس ميکردم موضوع مهمیه که اينهمه لفتش ميده که بگه آخه هميشه خيلی راحت حرفشو ميگفت که اونم به خاطر سرایت ویروسه پر رویی از من به کلِ خانوادشون بود
نیوشا_ قراره برام خاستگار بياد
من_ همين؟
نیوشا_ آره
من_ همینجور که میخندیدم گفتم همچين با خودت کلنجار ميرفتی گفتم الان چی می خواد بگه
نیوشا_ کجاش خنده داره؟؟ من سر این یکی خاستگاره دو شبه عصبی شدم کسی طرفم نمياد، نارحتم، اونوقت تو هر هر میخندی؟
سعی کردم با هر جون کندنی بود نخندم اما لبخنده روی لبمو ديگه نمی تونستم کاری کنم
نیوشا_ اگه ميخوای مسخره بازی کنی همون بريم بهتره
من_ باشه بابا بيا اينم از اين يه ذره لبخند محو شد
نیوشا_ خب
من_ خب اين کجاش ناراحتیو عصبی شدن داره آخه دختر؟
نیوشا_ نداره؟
من_ خب نه، يا ازش خوشت مياد جواب بله ميدی يا خوشت نمياد حالا به هر دليلی جواب منفی ميدی. ديگه ناراحتی نداره که
نیوشا_ نمیخوامش
من_ خب پس جواب منفی بده. تموم شدو رفت
نیوشا_ توی اين ماه اين سومين خاستگاره که مياد. من همه رو رد کردم اينم رد کنم صدای مامان الهام ديگه در مياد. درسم هم که ترم بعدی تموم ميشه ليسانس ميگيرم
من_ ببين نیوشا نميخوام الکی فوضولی کنم، اما ببينم چرا جواب منفی بهشون دادی؟
نیوشا_ ازشون خوشم نمی اومد
من_ خوشم نمیومد که نشد دليل، واضح تر بگو
همینجور داشت با انگشتش ور ميرفت جواب داد
نیوشا_ چون يکی ديگه رو ميخوام
تو دلم گفتم اميدوارم اون يه نفر من بدبخت نباشم که خودم با دست خودم خودمو چال ميکنم
من_ خب؟
نیوشا_ اما از اون طرف مطمئن نيستم، اما خب من چیکار کنم دلم کس ديگه رو نمی بينه. به خدا فرهاد شبا ميخوابم صبحا به ياد اون چشمامو باز ميکنم، يه لحظه از فکرم نميره بیرون
من_ به الهام گفتی قضيه رو؟
نیوشا_ چند باری باهام حرف زد ازم خواست که مثل همیشه حرفامو بهش بزنم اما من چيزی نگفتم، اونم فکر کنم فهميد قضيه چيه زياد سوال پیچم نکرد
من_ خب والا من چی بگم. مطمئنی اون طرف از خاستگارایی که برات اومدنو جواب منفی دادی بهتره يا همين جوری احساسی تصميم گرفتی؟
نیوشا_ ميدونم که بهتره. مطمئنم که بهتره
باز بغض کرد
من_ ای بابا، تو هم که اشکت دم مشکته دختر جون. باشه باشه فعلاً فراموش کن اين قضيه رو پاشو برو خونه يکم استراحت کن تا بعداً در موردش حرف ميزنيم
نیوشا_ نـــــــه، نميخوام برم بالا. ميخوام باهات حرف بزنم، وقتی باهات حرف ميزنم آروم ميشم. برم بالا ديونهِ ميشم تو تنهایی
من_ باشه باشه هر چی تو بگی، پس واستا من الان ميام
سیگارو از ساک برداشتم از پارکینگ رفتم سمتِ حياط. گوشه حیاط کنار باغچه نشسته بودمو سيگار ميکشيدم. ضربان قلبم شدید شده بود، صورتم عرق کرده بود. فقط اميدوارم بودم اون يه نفری که دلبندش شده بود من نباشم، البته داشتم سر خودمو شيره میمالیدم چون خیر سرم اين موها رو تو آسیاب سفيد نکرده بودم. از نگاه کردنش میفهمیدم اون يه نفر منم. عصبی شده بودم تند تند پکای محکم به سيگار ميزدم. آخرشم همچين با پام کوبیدم رو سيگار که با زمين يکی شد. چشمامو بستمو يه نفس عميق کشيدم، بايد همينجا قضيه تموم شه. رفتم تو اطاقک بغل استخر
من_ من اومدم
نیوشا_ مرسی که نرفتی خونه
چند ثانيه هيچی نگفتیم
من_ خب مطمئنی ميخوای حرف بزنی؟
نیوشا_ آره
من_ اون طرفو چند وقته ميشناسی؟
نیوشا_ زياد نيست اما انگار سالیان ساله که میشناسمش، منتظرش بودم
من_ جالبه. وضعيت مالیش چطوره؟ سوادش چی؟
نیوشا_ وضعيت مالیش به نظرم بد نيست اما عالیم نيست. از وضعيت تحصیلش زياد نميدونم اما دیپلمو ميدونم داره
من_ مطمئنی اين کسی که توصیفش ميکنی پایه محکمی واسه زندگیه؟
نیوشا_ آره
چند لحظه سکوت بینمون گذشت. سوالای خودمو جوابای نیوشا داشتم مرور ميکردم. تپش قلبم بيشتر شده بود، خيلی تابلو عرق ميکردم
من_ حالا ميخوای چی کار کنی؟
نیوشا_ اگه ميدونستم که حالو روزم اين نمی شد. فرهاد دوستش دارم خيلی زياد. ميترسم بهش بگم عاشقشم. ميترسم قبول نکنه. با بغض گفت من می ميرم فرهاد
وای خدا خودت کمک کن. خودت کمک کن من نباشم. مونده بودم چی کار کنم چی بگم. ساکت بودم داشتم لبمو با دندونم تیکه پاره ميکردم
نیوشا_ فرهاد
سرمو آوردم بالا نگاش کردم
نیوشا_ فرهاد من دوسِت دارم. باور کن دوسِت دارم
يه لحظه قلبم واستاد، حرف نیوشا تو گوشم تکرار ميشد. وای خدا اين جمله رو من چند بار شنيدم؟ هزار بار؟ ده هزار بار؟ یه میلیون بار؟ پس کجان اون آدمایی که اینارو میگفتن. جون هيچ عکس العملی در مقابل حرفش نداشتم. چشمامو بستمو تکیه دادم به صندلی. سرم رو به سقف بود دستام هم کنار پاهام رو صندلی. عين يه مرده حتی جون نفس کشيدنم نداشتم. کاش اين نفس کشيدن تموم ميشد، کاش تموم ميشد من این حرفارو نمی شنيدم. ای خدا اين نگار کم بود اين هم انداختی روش؟ مگه من چقدر طاقت دارم خدا؟
چشمامو باز کردم نیوشا بغلم نشسته بود چشماش کاسه خون بود، سرمو برگردوندم اونور، اينجا کجا بود؟ من که اينجا نبودم! من بغلِ استخر بودم با نیوشا حرف ميزدم. چرا اينجا اينهمه پر نوره؟ با صدايی که از ته چاه میومد گفتم
من_ من کجام؟
نیوشا دوید از در رفت بيرون چند لحظه بعد الهام با نگرانی با نیوشا با يه زنه که روپوش سفيد داشت اومدن تو اطاق
الهام_ فرهاد، خوبی؟ ميبينی؟ میشنوی؟ منو میشناسی؟
شکه شده بودم فقط نگاه ميکردم صدا رو خيلی سنگینو گنگ میشنیدم. یکم همینجوری نگاش کردم دوباره چشمامو بستم. صدای گريه کردن نیوشا رو حس ميکردم دوباره چشمامو باز کردم، لبام خيلی خشک بودن
من_ آب ميخوام
الهام رو ميديدَم که حرف ميزد اما من فقط وز وز میشنیدم، خيلی خفيف صداش میومد نمیفهمیدم به زنه چی ميگه اما ديدم زنه دوید از اطاق رفت بيرون الهام هم باهاش رفت. نیوشا واستاده بود بغلِ تختی که روش دراز کشيده بودم، دستاش رو سرش بودو اشکاش همينجوری میومد. سرم به شدت تير ميکشيد، چشمامو بستم. بعده چند دقيقه همون زنه که بعداً فهمیدم پرستار بوده اومد کنارم. قاشقی که دستش بودو میکرد تو لیوان آب میاورد دم دهنم. یکم که خوردم، دستامو به سختی تکون دادم که لیوانو ازش بگيرم، سرمو که آوردم بالا یهویی چنان تير کشيد که ديگه چيزی نفهميدم
چشمامو که باز کردم باز نور اتاق چشمامو اذيت کرد، يکم طول کشيد که تونستم به وضوح ببينم دورو برم چه خبره. نور خيلی کمی از آفتاب که از پنجره داخل میشد اطاقو روشن کرده بود، سرمو چرخوندم ديدم الهام بغلِ تخت من رو صندلی خوابش برده. نميدونم چقدر اونجا بودم، حتی يادم نمياد چرا منو آورده بودن بيمارستان. سرم تير ميکشيد اما نه خيلی دردناک، دستامو بلند کردم که سرمو ماساژ بدم ديدم دور سرم باند پيچی شده
من_ الهام، الهـــام
هنوز نمی تونستم مثل هميشه عادی حرف بزنم صدام خیلی آروم بود، چند بار ديگه هم صداش کردم که يه تکونی به خودش داد یهویی با نگرانی از خواب پريد. وقتی ديد چشمام بازه دارم نگاش ميکنم سریع از جاش پاشد. دستامو گرفته بود تو دستش
الهام_ سلام عزيزم. بيدار شدی؟ ببينم میشنوی من چی ميگم؟
سرمو به عنوان آره تکون دادم
الهام_ چشمات چطوره؟ قشنگ ميبينی يا هنوز تاره؟
من_ می بينم، می بينم
حس ميکردم از خوشحالی می خواد پر بکشه بره آسمون، با دستش آروم ميکشيد رو صورتم
من_ الهام من تشنمه
الهام_ ای من فدات بشم الان آب ميارم، نخوابیا
قبل اينکه از اطاق بره بيرون سرشو آورد جلو رو لبمو بوسيد يکم زبون زد، خشکی لبم کمتر شد. از کارش خندم گرفته بود اما جون خنديدن نداشتم فقط يه لبخندِ کوچيک زدم
الهام_ اينو داشته باش تا برات آب بيارم قشنگ لبات جون بگيرن
چند دقيقه بعد با لیوان آب اومد، پرستارم با خودش آورد. تا خواستم سرمو بيارم بالا الهام سریع دوید اومد جلو نزاشت تکون بخورم. خودش با قاشق آروم آروم بهم آب داد
من_ الهام سرم چرا باند پیچیه
پرستار_ سلام، سر شما ضربه شديدی خورده بود پشت سرتون پایینتر از مخچتون حسابی ورم کرده و بعضی جاها پوست پاره شده واسه همون باند پيچی شده. نگران نباشيد خطر بخير گذشته به زودی انشالله خوبه خوب ميشيد. الان هم سعی کنید بخوابید استراحت کنید
من_ خوابم نمياد
الهام_ چشم خانمه … عزيز. من باهاش حرف ميزنم سعی ميکنم بخوابونمش. مرسی از اينکه اينهمه زحمت کشیدید تا اين آدمه کله شق دوباره بين ما باشه
پرستار_ خواهش ميکنم اين وظيفه ماست. فقط اگه زياد انرژیشو مصرف نکنه سریعتر خوب ميشه
پرستار رفت الهام هم دوباره اومد جلوتر پيش من واستاده بود، چشمش به در بود تا پرستار از اطاق رفت بيرون يه چند لحظه صبر کرد یهویی بی هوا لبشو گذاشت رو لبم
من_ ديونهِ، مغزم ترکید. درد ميکنه
الهام_ تقصير خودته. دل منو از پريروز خون کردی تو
من_ امروز چند شنبست؟
الهام_ چهارشنبه
يکم فکر کردم یهویی کپ کردم
من_ چهارشنبه؟ من چند وقته اينجام
الهام_ با امروز ميشه ۲ روزه که اینجایی
من_ الهام من ديروز استخر بايد ميرفتم، فريد ميدونه اينجام؟ ای وای
الهام_ آره ميدونه، ديشب با خانومش اينجا بودن گفت ظهر امروز هم مياد دیدنت دوباره
من_ مامان بابام چی؟ چيزی نمیدونن که؟
الهام_ والا ديشب فريد که اينجا بود اصلاً شرايط جسمیت خوب نبود فريد هُل کرده بود گفت بهتره به خانوادت خبر بديم اما من گفتم تا امروز هم صبر کنيم اگر بهتر شدی با خودت حرف بزنيم اونوقت اگه خواستی خبر بديم
من_ نه نمی خواد. نميخوام چيزی بفهمن
الهام_ باشه عزيزم. باشه
چيزی نگفتم يکم ديگه پانسمان سرمو لمس کردم، جلوهای سرمو فشار ميدادم درد نمی کرد يکم پر جرات تر شدم آروم آروم دستامو بردم عقبتر پشت سرمو آروم فشار دادم چنان تير کشيد که ميخواستم زجه بزنم اشکم در اومد
الهام_ احمق مگه پرستار نگفت پشت مغزت همش زخمو زیلیه، چرا اینجوری ميکنی؟ ولش کن ديونه
من_ بيا بشين کنارم، اينجوری واستادی سختمه ببينمت. چشام اذيت ميشه
اومد نشست رو همون صندلی که نشسته بود
من_ الهام من چرا اينجام؟ چی شده؟
الهام_ پريروز من مطب بودم نیوشا زنگ زد از پشت تلفن داشت ناله ميکرد، فقط ميگفت فرهاد فرهاد. خودمو کشتم تا تونست خودشو يکم آروم کُنه بهم فهموند بغلِ استخر رو زمين بیهوش شدی. نفهميدم تا خونه چطوری اومدم ديگه. وقتی اومدم ديدم يکی از همسايه ها با نیوشا و نيما واستادن، تا خودمو رسوندم ديدم روی ديوار بالای يکی از صندلیا خونیه، هر چی از نیوشا سوال ميکردم فقط گريه ميکرد که آژیر آمبولانسو از خیابون شنیدم، ديگه نشد با نیوشا حرف بزنم تا خود بيمارستان. توی آمبلانس که سرتو طرف تميز ميکرد تازه ديدم چی شده دلم ريش شد. همه جاش انگاری پوستش از هم باز شده بود. بعداً که با نیوشا حرف ميزدم گفت با فرهاد نشسته بوديم تو اطاق یهویی يه حالی شد من فکر کردم از حال رفت تا رفتم نزدیکش یهویی فقط سرشو میکوبید به ديوارِ پشتش، ميگفت چنان محکم میکوبیدی که خود نیوشا نزدیک بوده سکته کُنه بعدش بی حرکت افتادی رو زمين
من_ يادم نمياد چنين کاری کرده باشم
الهام_ نیوشا ميگفت اصلاً حالته عادی نداشتی ميگفت هر چی سعی ميکردم نگهش دارم نمی شد میگفت با دهن بسته داد میزد با چند ضربه محکم که سرتو میکوبی به دیوار از هوش ميری. ببين پسر با خودت چه ميکنی؟ اينهمه بهت گفتم اين فکرای منفی رو از سرت بریز بيرون. اين همه بهت گفتم بيا با من درباره مشکلاتت حرف بزن، اينهمه گفتم يه کاری براشون بکن. گوش نکردی اينم عاقبتش، باز خدا رو شکر يکی پيشت بود اگه خدايی نکرده یه وقت توی تنهایی همچين کاری میکردی ميدونی چی ميشد؟ همینجوریش دکتر تا تو رو ديد بردنت مراقبت ویژه نمیزاشتن ببينيمت تا ديروز که منتقل شدی بخش اونم يه لحظه بيدار می شدی يه کلمه ميگفتی دوباره بيهوش می شدی
من_ نیوشا کجاست؟
الهام_ تا شب اينجا موند اما به زور فرستادمش خونه که نيما تنها نباشه. نیوشا هم حالش بهتر از تو نيست
من_ مبایلم، وسایلم پيش کیه؟
الهام_ اينجاست، پيش خودم نگه داشتم. مبایلتو silent کردم هر کی هم زنگ زد جواب ندادم. فقط فريد دیروز ظهر زنگ زد که شمارش افتاد خودم از تلفن خودم بهش زنگ زدم قضيه رو گفتم. کلی هم miss call داری با اس ام اس. ميخوای برات بخونمشون؟
من_ نه، ميخوام بخوابم
فردا بعد از ظهر از بيمارستان مرخص شدم، فريد با خانومش با نیوشا و نيما و الهام پيشم بودن که باهم از در بيمارستان اومديم بيرون
من_ از همتون ممنونم. خوشحالم که عزيزانی مثل شما دارم
با نیوشا الهامو نیما خداحافظی کردمو با فریدو زنش رفتيم سمتِ خونه ما. سر راه قرار شد بريم سميرا(خانمه فريد) رو برسونیم خونه بعد با فريد بريم خونه ما. سميرا که از ماشين پیاده شد فرید هم باهاش رفت بالا. چند دقيقه بعد فريد با ۲ تا قابلمه از در اومد بيرون
من_ اينا چيه خله؟
فريد_ تو دهات ما بهش ميگن غذا. اونم از نوعه قرمه سبزیش که ميدونم دیوونشی
من_ اَی گفتی وای چه قدم هوس کردم، بی صاحاب نگا چه بویی هم داره تموم ماشینو بو قرمه سبزی گرفته
خلاصه تا خونه برسيم از بس بوی قرمه سبزی استشمام کرديم سير شديم. داشتم ساکمو ميگشتم که سیگارمو از توش پيدا کنم هر چی ميگشتم نبود
من_ فريد اين پاکت سیگار منو ندیدی؟
فريد_ سيگار بی سيگار، دکتر گفته فعلاً اصلاً لب به سيگار نزنی
من_ دکتر غلط کرد با عمش، من به دکتر چی کار دارم الان هوس کردم اين حرفا هم حالیم نيست
فريد_ بيخود کردی هوس کردی، ميگم نه يعنی نه
ساکت شدم اونم واسه خودش شاد بود که مثلاً منه کله شق از نظرم برگشتم، بيچاره نميدونست که چون تو ماشين سيگار نبود کوتاه اومدمو منتظر بودم برسم خونه که از سیگارایی که خونه داشتم استفاده کنم
کليد انداختم رفتيم تو، خونه زياد کثيف نبود يادم اومد اون روز قبل اينکه برم خونه الهام صبحش يکم خونه رو ترو تميز کرده بودم
من_ تا تو اين غذا رو ردیف ميکنی من الان ميام
فريد_ باشه عزيز
رفتم تو اطاقم با آرامش لباسمو عوض کردمو از کشوی کمد يه باکس سيگار در آوردم يه پاکت برداشتمو يکی از سیگارارو روشن کردم رفتم سمتِ پنجره اتاق. همين جوری مشغول بودم که یهویی با داد فريد به خودم اومدم
من_ فرهادو کوفت قلبم واستاد مرتيکه مگه نمی بينی همين جوری ناقصم، نکنه ميخوام منو بکشی
فريد_ ناقصی؟ چطور موقع سيگار کشيدن ناقص نيستی؟
من_ با خنده گفتم اِ پس ماله اين بود هوار کشیدی؟
فريد_ خيلی خری ديونه، مگه نگفتم دکتر گفته نبايد بکشی
من_ خب منم تو ماشين بهت گفتم که دکتر غلط کرد با عمش
فريد_ به جهنم هر کاری ميخوای بکن
رفت طرف آشپزخونه، منم با همون لبخند دوباره برگشتم سمتِ پنجره. سيگار که تموم شد رفتم دستشويی یکم به صورتم آب زدم يکم خودمو تو آينه نگاه کردم، صورتم خیلی بی رنگ شده بود با خودم گفتم احتمالاً ماله ضربه هاییه که مغزم تحمل کرده. فريد روی مبل نشسته بود داشت با کانالای ماهواره ور ميرفت. رفتم رو مبل کناری نشستم
فريد_ جدی ترسیدی داد زدم؟
من_ نه اصلاً خودتو ناراحت نکن فقط ديگه قلبم نمی زنه
فريد_ چی بگم بهت آخه کله شق
من_ نهار بخوريم؟ بدجور گشنمه فريد
دور ميز نشستيم شروع کرديم غذا خوردن
فريد_ فرهاد من اونجا زياد به اين الهام پا پيچ نشدم ببينم چرا سر و کلتو کوبیدی به ديوار. حالا ميخوام خودت بگی چی شد یهویی باز قاطی کردی
من_ چون ميدونم بين خودمون ميمونه بهت ميگم حتی به سميرا هم نگو باشه؟
فريد_ خیالت راحت
من_ نیوشا عاشقم شده
فريد_ دختر الهام؟
من_ اوهوم
فريد_ خب احمق دختر به اون خوبی، هم خوشگل هم وضعيت مالیش درسته. خدایی خيلی خری
من_ برو بابا. وضعيت مالی ميخوام چی کار. ابله من حوصله اين بازیارو ندارم وقتی بهم گفت دوسِت دارم یهویی همه اونایی که اين حرفو بهم گفته بودن عین یه فیلم از جلو چشام رد شدن بعدشم ديگه هيچی نفهميدم حتی من خودم اصلاً يادم نمياد که سرمو کوبیده باشم به ديوار. قضيه رو هم فراموش کن الانم بذار قشنگ غذا رو بخوريم ياد اين مسائل ميفتم عصبی ميشم فريد
فريد_ باشه. ديگه چيزی نمیگیم عزيز
فردا صبح بيدار شدم، اين بار با صدای لعنتیه ساعت يا مبايل نبود بلکه خودم از خواب پاشدم. آخیش چه حالی ميده آدم از ۷ دولت آزاد باشه ها. ديشب قبل اينکه بخوابم با الهام حرف زدم قرار شد کلاس نيما تا ۱ هفته من نرم اونجا که حالم بهتر بشه با فريدم حرف زدم قرار شد تا هفته بعدم استخر نرم که مثلاً استراحت کنم. پاشدم مثل هر روز صبح اول کامپيوترو روشن کردمو بعدش هم هِلِک هِلِک رفتم سمتِ آشپزخونه. مثل عادتم دستامو بردم سمتِ سرم که موهامو ماساژ بدم یویی سرم تير کشيد تازه دوزاریم افتاد سرم باند پيچی شده. کتریو گذاشتم رو گازو زیرشو روشن کردم برگشتم طرف کامپيوتر، بازم صدای موسيقی متال کلِ خونه رو پر کرد، بعده اينکه صبحونه رو خوردم موبايلو از تو ساکم در آوردم. از شب قبل اينکه از بيمارستان مرخص بشم اصلاً جواب کسی رو نداده بودم، يه عالمه miss call داشتم که بيشترش نگار بود، يه عالمه اس ام اس هم داشتم که باز بيشترش از نگار بود. دونه دونه شروع کردم خوندن. از محترمانه شروع ميشد اون وسطا به فوحش خار مادر میرسید اين آخریا هم ناراحتیو عذرخواهی از متن نوشته ها داد ميزد. تصميم گرفتم سورپریزش کنم. در کمد لباسمو باز کردم توشو يه نگاه انداختمو فکر ميکردم که کدومو بپوشم. مثل قبلاً يه ست مشکی خوشگل پوشیدم. با همون کله باند پيچی شده با صدایی یاور که صداش از mp4 پخش ميشد زمزمه میکردمو ميرفتم سمتِ خونه نگار. تو راه به گفته دکتر میخندیدم
** دکتر_ پسر جان سرت بد جور ضربه خورده. سعی کن استراحت کنی. ورزش به هيچ وجه فعلاً نکن حتی پیاده روی بيش از چند دقيقه برات خوب نيست.
من_ چشم آقای دکتر، البته تو دلم گفتم خواب ديدی خير باشه. **
يه پوزخند زدم گفتم اگه همه بیمارای دنيا عين من بودن که هيچی رو هم بند نمی شد. رسيدم نزديکِ خونه نگار اينا، اميدوار بودم خونه باشه. سر کوچشون واستادمو يه گوشه سايه پيدا کردم آروم نشستم. زنگ زدم به مبایلش بعد از يه چند تا بوق خوردن برداشت
من_ سلام عزيزِ دل
هيچ صدايی نمی اومد
من_ الو الو، صدا مياد؟
نگار_ واقعاً با چه رویی زنگ زدی؟
من_ با روی پر رویی مخصوص خودم. چطور مگه؟
نگار_ هيچ معلومه اين چند روز کجا بودی؟ من اينهمه زنگ زدم اين همه اس ام اس دادم. از نگرانی مردددددددم. ميفهمی؟
من_ آره درکت ميکنم، والا حوصلم سر رفته بود رفتم مسافرت. خيلی سعی ميکردم از خنده روده بُر نشم. به سختی ادامه دادم، حالا چيه نارحتی؟
نگار_ حالم ازت بهم ميخوره
تا خواستم جواب بدم ديدم قطع کرد. ديگه لزومی نداشت خندمو نگه دارم همين جوری عين دیوونه ها میخندیدم آخرشم شونمو انداختم بالا گفتم چه حالی داد. يه اس ام اس براش زدم نوشتم اگه از پنجره اطاقت تو کوچه رو نگاه کنی خودت حساب کار دستت مياد. همینجور که داشتم اس ام اس رو میفرستادم رفتم جلو پنجره اطاقش اونور کوچه تکیه دادم به ديوار. چشمام به پنجره بود البته زياد نمیتونستم بالا رو نگاه کنم چون سرم تير ميکشيد. چند لحظه نگاه ميکردم بعدش يه چند لحظه پایینو نگاه ميکردم که سرم اذيت نشه، يه چند دقيقه گذشت چيزی نديدم مطمئن بودم داره ناز ميکنه. حوصلم سر رفت يه اس ام اس ديگه براش نوشتم، جو جو گفتم بيا دم پنجره يه نگاه بنداز پایینو اگه نیای تا ۱ دقيقه ديگه ميرم برای هميشه. دوباره تکیه دادم به ديوار يه سيگار روشن کردم، ديگه بالا رو نگاه نکردم سيگار ميکشيدم قصدم اين بود سيگار که به آخرش رسيد منم برم. یهویی صدای جيغ شنيدم تا بالا رو نگاه کردم ديدم نگار با دست کوبید رو سرش. از کارش خندم گرفت اما اينقدر تعجب کردم که نخندیدم. چند لحظه بيشتر طول نکشيد ديدم با همون لباسه خونه از در ساختمونشون اومد بیرون. يه شلوارِ نخی کوتاه صورتی پاش بود يه تاپ صورتی کمرنگ هم تنش. فقط يه مانتو که دکمه هاشو نبسته بود رو اينا پوشیده بود روسریش هم دستش بود. اينقدر تند از در اومد بيرون که تا خواستم خودم برم طرفش رسيد بهم. با نگرانی بيش از حدی که از چهرش معلوم بود
نگار_ سرت چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا اينهمه باند پيچی شده؟
من_ ششششششششش. بيا بيا بريم توی ساختمون، اينجوری با اين وضع تو اين خيابون اومدی با منم حرف ميزنی؟
باهم رفتيم سمتِ ساختمونشون. درو که بست
نگار_ بهت ميگم سرت چی شده؟ فرهاد دِق دادی منو. بگو ديگه
من_ هيچی مخچه سرم به f اُزما رفته. اين چند روزم که نبودم بيمارستان بستری بودم نه مسافرت خانم با ادب
حس کردم از خجالت آب شد، حقم داشت. از طرزِ حرف زدنش ناراحت شده بودم انتظارشو نداشتم بخواد اينقدر احساسی برخورد بکنه
نگار_ همینجوری که سرش پائين بود گفت ببخشيد. اينقدر عصبانی بودم که نفهميدم چی دارم ميگم، معذرت ميخوام
من_ اشکال نداره، مهم نيست. فقط اومدم بهت خبر بدم. بهتره برم خونه استراحت کنم سرم خيلی درد ميکنه
نگار_ از دستم نارحتی؟ نه؟
من_ اوهوم
نگار_ به خدا اگه اينجوری با اين حالت بری بيرون یه کار دست خودم ميدم
من_ يعنی چی؟
نگار_ بيا بريم بالا ببينم. تا از دلت در نيارم نمیزارم بری
من_ بابا کوتا بيا. از دلم خودش در مياد نياز نيست زحمت الکی بکشی
نگار_ بهت ميگم بيا بالاااااااااااااااااا. داد میزنما
من_ بابا بیخیال شو. منو ميخوای ببری جلو ننه بابات خونه بگی این کیه؟
نگار_ هيچ کس نيست اونا رفتن مسافرت منم اينقدر حالم بد بود از دست جناب عالی نرفتم البته تا شب احتمالاً بر ميگردن
من_ حالا که اينجوری ديگه عمراً حرفشم نزن. کاری نداری؟
نگار_ به جون خودت که ميدونی هیچیو باهاش عوض نمی کنم اگه بری گفتم يه کاری دست خودم ميدم
من_ عجب گيری کردیما، باشه فقط چند دقيقه
نگار_ قبول
تو تموم مسيری که برسيم به درِ خونشون دستای منو ول نمی کرد تو آسانسور که خودشو عين يه گنجیشک تو بدنم قايم کرده بود. تو دلم ميگفتم خدا بخير کُنه
نشسته بودم روی مبل بعده يه چند لحظه که نگام کرد گونمو بوسيد با حالتی که حس ميکردم هنوز به خاطر حرفایی که به من زده بود شرمندست سریع رفت آشپزخونه يه لیوان شربت برای من درست کرد آورد داد دستم
من_ پس خودت چی؟
نگار_ نميخوام همين تو بخوری انگار من خوردم
من_ بيخود. يا نصفشو من ميخورم نصفشم تو يا منم لب نميزنم
نگار_ باشه تسلیم
لیوانو بردم طرفش که بخوره، چند تا قلب خورد
نگار_ خب من بسمه
لبمو گذاشتم همونجایی که نگار گذاشته بود، مزه شيرين رژه لبش که روی لیوان مونده بود با مزه ترش شربت آبلیمو قاطی شده بود خيلی جالب بود. لیوان که خالی شد يه نگاه به تهش انداختم
من_ خوش بحال اين شربت، با يه هُرت کشيدن عمرش تموم ميشه، کاش عمره منم اينجوری تموم ميشد
نگار_ باز از اين حرفا زد. تو آدم نميشی
من_ من آدمیزاد نيستم دختر جون
نگار_ نميخوای بگی مغزت چی شده اينجوری باند پيچی کردنش؟
من_ والا پيش فريد تو استخر بودم حواسم نبود دویدم برم پيش بچه ها یهویی پام لیز خورد از عقب محکم با سَر خوردم زمين بعدشم بيهوش شده بودم
همچين با آرامش دروغ ميگفتم که نگار يه لحظه هم شک نکرد
نگار_ الهی من بميرم، وقتی از پنجره دیدمت نزديک بود قلبم واسته
من_ تو که وقتی ميبينی يه بلايی سر من اومده اينهمه ناراحت ميشی پس اون حرفا و اون اس ام اسا که زده بودی خواهرو مادرمو باهم پیوند داده بودی قضیش چيه دیگه؟
نگار_ همیجوری که عين لبو سرخ شده بود گفت بابا من که معذرت خواستم، تقصير خودته من اينقدر نگران شدم گفتم اين ديگه نمی خواد با من ارتباط داشته باشه. هيچ چيزی به ذهنم نمیخورد حتی دم خونتونم اومدم يه چند بار اما نبودی. مغزم اصلاً کار نمی کرد
من_ مگه مغزم داشتی که حالا کار نمی کرد؟
نگار_ همینجور که میخندید گفت بله که داشتم ديونهِ
یهو نفهميدم چی شد ديدم نگار لبشو گذاشت رو لب منو داره لبمو از جا میکنه. با دستم سرشو جدا کردم
من_ هوییی چته تو دختر؟ مگه نمی بينی سرم باند پیچیه درد ميکنه لب گرفتن عين آدمیزاد بلد نيستی؟ کندی همه لبو لوچرو
نگار_ ميدونی چند وقته آرزو بوسیدنشون به دلم مونده بود اگه به تو باشه که حتی يه بوسِ کوچیکم نِميدی
تا خواستم حرف بزنم دوباره لبشو گذاشت رو لبم. اتفاقاً خودم هم حسابی هوس کرده بودم اما ميترسيدم قضيه به همينجا ختم نشه اين بود که باز خودمو ازش جدا کردم
من_ خب حالا خانم کوچولو کار دست خودش نميده؟ من به قولم عمل کردم چند دقيقه موندم الان هم بهتره برم
نگار_ من تو رو آخر خفه ميکنم که پدرِ منو در آوردی
از مبل پاشدم لباسمو مرتب کردمو آروم آروم رفتم سمتِ در. يه چند باری نگار صدام زد اما بی تفاوت به راهم ادامه ميدادم که از پشت بغلم کرد
نگار_ اگه يه قدم ديگه برداری با پیشونیم ميزنم پشت سرت که مغزت از درد بترکه هاااااا
من_ اُه اُه، خشم اژدها رو نديده بوديم که داريم مستندشو ميبينم. اگه سرت به اون زخم بخوره باهم از پنجره خونتون میپریم پائين. حالا هم تا ۳ میشمرم منو ول کن. ۱ ، ۲ ، ۳. ميگم ول کن
نگار_ نُچ
یهویی توی يه حرکت سریع برگشتم طرفش دستاش باز شد من گرفتمش آروم آروم رفتيم سمتِ پنجره
من_ بهت گفتم اگه منو ول نکنی هر دو باهم میپریم
نگار_ اشکال نداره منم ميام. حتی اون دنيا هم باهات ميام. اميدوارم اونجا مثل اينجا اينقدر از دستم در نری
رسماً کم آوردم اصلاً حرفش یه جوری تحت تأثیرم قرار داد، سر جام میخکوب شدم. همين باعث شد دستم شلتر بشه نگار برگشت طرفم ديدم با لبخند داره نگام ميکنه يه دونه آروم رو لبمو بوسيد
من_ خُلی به خدا، بذار برم نگار. اینکارا آخر عاقبت برا هيچ کدومون نداره به خدا تموم کردن اين رابطه واسه منم سخته، بی خیال شو
نگار_ من احتياج دارم همين الااااااااااااان
من_ خب من چی کار کنم خدا بهت دست داده کارتو را بنداز
نگار_ اگه ميخواستم اينکارو بکنم که محتاج تو نمی شدم منت جناب عالی رو نمیکشیدم
من_ من ادامه نمی دم
نگار_ تو که ميدونی نمی تونی به خواست خودت بری بيرون پس بهتره کوتاه بیای اینقدم ناز نکنی
من_ ميرم ببينم چطوری تو میگی نمی تونم برم بيرون
داشتم ميرفتم سمتِ در
نگار_ در قفله عزيزم
راست ميگفت هر چی با دستگیره در ور رفتم باز نشد. تو دلم کرکو پرم از دست اين نگار ريخته بود
نگار_ ديدی اين بار حرف من درست از آب در اومد؟
من_ تصمیمت جدیه؟
نگار_ با عشوه خاصی گفت آره
با قدمای تند رفتم طرفش، دستامو حلقه کردم دور کمرش لبمو محکم گذاشتم رو لبش، بنده خدا ترسید يکم خودشو ازم جدا کرد اما يه دستامو بردم پشت سرش نذاشتم سرشو جدا کُنه چشمامو بسته بودمو محکم لبشو ميک ميزدم. از همون يکم فاصله شروع کردم وحشیانه سینش رو ماليدم با اون يکی دستم هم از رو شلوار کسشو میمالیدم. سرشو برد عقب تا بتونه نفس بکشه، چنان آه ميکشيد که خودم تحريک شدم. لباسشو دادم بالا سوتینشم دادم بالا سینش افتاد بيرون محکم گرفتم دهنم با قدرت میمالیدمشو میمکیدمش، همینجوری مشغول بودم که با اون يکی دستم از پشت شلوارش دستامو بردم تو شرتش پائين کسشو شروع کردم ماليدن. کسش خيس بود به چند دقيقه نکشيد که ارضا شدو حسابی مثل اون سری آب از کسش اومد. حس کردم نمی تونه رو پاش واسته. بردمش بغل مبل نشوندمش رو مبل
من_ خب راحت شدی؟
نگار_ يکم نفس کشيد گفت وای چه حالی داد
من_ کوفت. حالا اون کلیدو بده ميخوام برم
نگار_ نُچ نِميدم. پس تو چی؟
من_ من نميخوام، دختر مگه نمی بينی سرم باند پیچیه همين جوری هم زيادی به خودم فشار آوردم، اگه ارضا بشم که بايد منو ببری بيمارستان
نگار_ نخیر تو هم بايد بیای
من_ نگار اذیتم نکن عصبی ميشم بازا. ميگم کلیدو بده حالا وقت زياده بعداً قرار ميذاريم تو تلافی اين چند دفعه رو بکن. باشه؟
يکم سکوت کرد آخر سر باشه رو گفتو جای کليدو نشون داد منم رفتم برداشتمشون، موقع رفتن پاشد اومد دم در. ميدونستم جوری ارضا شده که کاملاً لمسه لمسه
من_ مراقب خودت باش دختر جون، برو الان يکم بخواب بعدشم برو حموم خودتو تميز کن
نگار_ لبتو ميخوام
آروم لبشو بوسیدمو سریع از خونشون رفتم بيرون. تو راه خونه همینجوری سيگار ميکشيدم به آخر عاقبتم با اين فکر ميکردم. با اینکه وجدانم اذیتم ميکرد از اينکه چرا به اين خواستش تن دادمو ارضاش کردم اما از طرفی عقلم ميگفت وقتی خودش با اين حرارت می خواد من چرا بايد بهش جواب منفی بدم که خدای نکرده بخواد يا با کس ديگه خودشو خالی کُنه يا خود ارضایی کُنه
اون يه هفته من نه خونه الهام اينا رفتم نه استخر سعی ميکردم بيشتر استراحت کنم البته هر شب يا عصر نگار میمود دنبالم باهم ميرفتيم يه چند دقیقه ای بيرون بوديم. يه روز تو خونه نشسته بودمو کتاب ميخوندم که مبایلم زنگ خورد چشمم که به صفحه اصلی افتاد کلی تعجب کردم، نگين بود
من_ ســـــــــــــــلام
نگين_ ســــــلام عزيزم، خوبی؟
من_ مخلصيم. حالت چطوره؟ این ورا؟ عليرضا چطوره؟
نگين_ من که خوبم عالیـــــــــم. علی هم که اومدنش تاخير داشت امشب هواپیماش ميشينه
من_ به سلامتی پس حسابی کیفت کوکه
نگين_ بـــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــه
من_ خوشحالم عزيزم
نگين_ فرهاد زنگ زدم ازت تشکر کنم
من_ بابتِ چی؟
نگين_ خيلی دوسِت دارم، خــــيلی گـــــلـــــی
من_ با خنده گفتم ديونهِ حالت خوبه؟ چه خبرته؟
نگين_ حالم سر جاشه واسه اين ميگم گلی که من بخاطر حرفای تو با گرما و حرارت اون حرفای اون روزت تا همين الان هيچ کاری نکردم. حتی خيلی قویترم شدم. احساس ميکنم لیاقت زندگی که عليرضا برام ساخته رو دارم
من_ من که کاری نکردم اين وجود مقدس خودته که خوب بوده و هست
فقط از اونور گوشی صدای ماچ کردن میومد
من_ خله اينا رو هدر نکن که علی حسابی بهش احتياج داره تا بفهمه چقدر دوستش داری. حواستم باشه بيچاره خستست امشبو زياد اذيتش نکن
هر دو زديم زيرِ خنده يکم ديگه هم حرف زديم بعدش قطع کرد. يه نگاه به خودم تو آينه انداختم حسابی برق رضایتو آرامش تو وجودم ديده ميشد. احساس غرور ميکردم که نگين حسابی قاطی زندگيش شده. با اینکه هنوز خيلی مونده بود تا نصف شب بشه اما ترجيح دادم بگيرم بخوابم شايد با اون حسی که داشتم بر خلاف هميشه يه خواب خوب ببينم
خلاصه اون چند روز باقی مونده هم گذشتو من صبح از خواب پاشدم که برم استخر. بانده سرمو باز کرده بودمو رنگ روم هم بهتر شده بود البته پشت سرم هنوز اگه بهش فشار میاوردم درد ميگرفت اما اونجور نبود که بخواد حسابی اذیتم کُنه. خیر سرم رفتم استخر که کار کنم اما اين فرید چی چی نشده نزاشت هيچ کاری بکنم. هر چند دقيقه يه بارم میومد طرف من که کنار ميز نشسته بودم می پرسيد خوبی عزيز؟ منم زبون درازی ميکردم. هيچی ديدم آخر هم نميذاره من کاری بکنم پاشدم رفتم لباسمو عوض کردم راه افتادم سمتِ خونه. البته عصرش که باهاش حرف زدم قرار شد از پس فردا ديگه اينجوری نکنه بذاره مثل قبل راحت باشم
فردای اون روز جلوی خونه الهام اينا با یکم نگرانی از دیدن نیوشا واستاده بودم، زنگو زدم. بدونِ اينکه بالا رو نگاه کنم از پارکینگ رفتم داخل اون اطاقک لباسمو عوض کردمو منتظرِ نيما شدم. انتظارم زياد طول نکشيد که نيما هم سریع اومدو لباسشو عوض کردو باهم رفتيم کنار استخر. يکم بهش تمرين دادم فرستادمش تو آب البته خودم نمی تونستم برم چون اگه يکم تحرک بدنی ميکردم سرم تير ميکشيد، فعلاً فقط ميتونستم ايستاده راه برم. بر خلاف تصورم، نيما اصلاً توی تمرینات سختی که بهش دادم کم نیاورد. بعداً فهميدم اون روزایی که من نمیومدم خودش با الهام میومده پائين خودش تمرين میکرده. کلاس اون روز هم تموم شدو من نيما رو فرستادم بالا. داشتم ساکو می بستم که چشمم به کمدا افتاد، توی یکیشون يه لیوان شربت بود. يه لحظه کپ کردم تصور کردم نیوشا هم با من تو اطاقه عين دیوونه ها همه اطاقو نگاه کردم ديدم نخیر جز خودم کسی نيست. رفتم سمتِ لیوان شربت، خيلی تشنم بود اما خوردنِ هر جرعه اين شربت بدونه نیوشا يه غم عجيبی برام داشت. چند قلپ کوچيک که خوردم لیوانو گذاشتم سر جاش تو کمدو رفتم سمتِ حياط. تو حياط که داشتم میرسیدم به در بی هوا برگشتم بالا رو نگاه کردم، ديدم نیوشا پرده رو زده کنار داره نگام ميکنه يه چند لحظه بهم خيره شديم تا اينکه من برگشتمو درو باز کردمو زدم بيرون. فرداش هم مثل روزای ديگه رفتم استخر تا پس فردا که کنار استخر منتظر نيما بودم که بياد تمرینشو شروع کنيم. الهام هم با نیما اومد
من_ سلام
الهام_ سلام
من_ چی شده؟ چرا بیحالی؟
الهام_ هيچی بابا. بخاطر نیوشا نارحتم
من_ چی شده مگه؟
الهام_ گذاشت رفت
من_ چییی؟ کجا؟
الهام_ رفت شهرستان خونه مادر بزرگش
من_ کی رفت؟ پریروز که من دیدمش دم پنجره بود
الهام_ صبح رفت
من_ خب اينکه غصه نداره زودی مياد
الهام_ الان ۱ هفته بيشتره که کلاسای دانشگاهشو نمیرفت، الانم که رفت معلوم نيست کی بياد. ميگفت شايد درسشم ادامه نده
با اينکه سعی ميکردم خودمو پيش الهام ریلکس نشون بدم اما بدجوری خودم پکر شدم خيلی ناراحت بودم چون ميدونستم مسبب همه اين اتفاقاتِ مسخره منم
من_ چی بگم والا
الهام_ جالبه فرهاد. من روان پزشکم، واسه مردم می تونم کاری بکنم اما از پس زندگی خودم بر نمیام، اين دختر افسرده افسرده شده. نگرانشم به خدا
من_ حل ميشه ایشالا. توکلت به خدا باشه. حتماً مشکلِ شديدی براش پيش اومد بوده که اينجوری شده. غصه نخور اون دختر خيلی خوبیه از پس مشکلش بر مياد. بهت قول ميدم
زورکی يه لبخند زدو تشکر کرد، داشت ميرفت بيرون که ازم خواست اگه ميشه پیش ما بمونه و نگاه کنه که اون بالا تو تنهایی حوصلش سر نره. منم موافقت کردم. الهام يه گوشه نشسته بود منم از بیرون استخر به نيما آموزشای لازمو میدادمو اشکالاتشو بهش ميگفتم. کلاس اون روز تموم شدو با هردوشون خداحافظی کردم. تو اطاق بغل استخر نشسته بودم روی صندلی دست کردم تو جیبم پاکت سیگارم اومد دستم. يه پوزخند مسخره زدمو گفتم کجايی دختر که بیای اينجا من سيگار بکشم تو حرصت در بیاد که چرا من به فکر سلامتی نيستم. کار خاصی نداشتم اونجا اما نميدونم چرا دلم ميخواست يکم اونجا بشینم. دود سیگارو آروم ميدادم بیرون به جای خالیش رو صندلی خيره بودم، چشمام چرخید طرف کمد که هميشه لیوان شربت اونجا بود. اما اینبار در کمد بسته بود. با بغض با خودم زمزمه ميکردم

ادامه دارد…

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s