سرنوشت شوم قسمت اول

اَه باز یه روز دیگه!!! آخه خدا چرا کار من زودتر تو این زندوون تموم نمیشه بتونم با خیال راحت بیام اونور؟
همیشه قبل از خواب ازش میخواستم اشتباهاتی که اون روز کردمو ببخشه و زودتر کارایی که باید تو این دنیا انجام بدمو تموم کنم تا از این خراب شده نجاتم بده.
ساعتو نگاه کردم 7 بود، باید ساعت یه ربع به 8 از خونه میرفتم بیرون، چقدر دلم میخواست یکم دیگه بخوابم. مهمونی دیشب بدجوری خستم کرده بود. دوباره خوابم برد اما چند دقیقه بعد دوباره از خواب پریدم. به خودم گفتم دِه خجالت بکش بچه، پاشو کون گشاد قبلاً که بچه تر بودی انقدر تبنل نبودیا. یاد بچه گیام افتادم، موقعی که بلا نسبت خر، از خر بیشتر راه میرفتم. انقدر راه میرفتم که ته پاهام تاول میزد. به هر مصیبتی بود خودمو از تخت کندم. سرو صورتمو شستم بعدش رفتم جلو آینه بزرگ دیواری تو هال به هیکل خودم نگاه کردم. خندم گرفت، دور کمرم انقدر باریک شده بود که قطر پاهام از اون بیشتر بود. به خودم گفتم خُب خُله، پاشو برو به فرید زنگ بزن بگو آقا جون خسته ای نمیتونی بری، بعدشم برو بگیر تخت بخواب. دوباره به خودم تو آینه نگاه کردم، گفتم آخه هیولا تو با این هیکل عین گوریلت خجالت نمیکشی عین بچه ها بهانه میاری؟ یکم واسه خودم مثل دیونه ها ادا در آوردم، آخرش به این نتیجه رسیدم که به خستگی غلبه کنم. مثل هر روز کامپیوترو روشن کردم. تا ویندوز میخواست بیاد بالا رفتم گازو روشن کردمو کتریو گذاشتم روش، دوباره برگشتم پیش کامپیوتر. طبق معمول برنامه winamp رو اجرا کردم بعدم رفتم رو تختم به دیوار تکیه دادمو به قول رفیقم با یاور زمزمه میکردم. نمیدونم چرا هیچ وقت از صدای داریوش اقبالی سیر نمیشم. تنها خواننده ایرانیه که آهنگاشو گوش میدم.
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست، هم گریز غربتم زادگاه من کجاست!
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم، به کدوم لهجه ترانه سر کنم به کدوم زبون تورو داد بزنم
گمو گیجو تلخ بی گذشته ام توی شهری که پناهگاه منن، از کدوم طرف میشه به هم رسید، همه کوچه ها به غربت میرسن.
دست خودم نبود، چند قطره اشک چکید رو گونه هام. تنهایی دیوونم کرده بود. با اینکه مثل همیشه دورم پر از آدم بود اما احساس میکردم تنهای تنهام. احساس میکردم هر چی غم رو دنیاست رو دوشه منه. با صدای قل قل کتری به حال خودم اومدم، به خودم گفتم چیه تو ام اول صبحی عین دیوونه ها گریه میکنی! پاشو کاراتو بکن کلی کار داری امروز. صبحونه رو هم خوردم به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز 15 دقیقه وقت دارم که خونه بمونم اما ترجیح دادم سریع تر بزنم بیرون که از اون حالو هوا در بیام. Mp4 مثل همیشه تو گوشام بودو آروم آروم میرفتم سمت استخر. تقریباً ساعت 8:10 بود که رسیدم دم درب اصلی، رفتم تو. سمانه (منشی و مسئول جواب دادن به تلفن استخر) یه لبخند زدو سلام کرد، منم با همون نگاه بی روح یه لبخند الکی زدمو بدون هیچ حرفی رفتم تو حیاط. دیدم فرید هنوز نیومده. فرید مربی اصلی استخر بود، منم با اینکه هنوز کارت غریق نجاتی نداشتم اما به صورت رفاقتیو با وساطت فرید اونجا کمک مربی بودمو یه حقوق بخور نمیری هم در میاوردم. رفتم سمت کمد مخصوص خودم. مایو مشکی چسبون خودمو پوشیدم که به قول یکی از دوست دخترای قدیمم که یک بار به عنوان یه تماشاچی اومده بود اونجا میگفت، رنگ مشکی مایوت بدجوری بدن سفیدتو نشون میده. رفتم لب استخر دراز کشیدم یه دستو یه پامو انداختم تو آبو به آسمون خیره شدم. مثل همیشه فکرم مثل جت اینور اونور میچرخید اما خودم نمیفهمیدم دارم به چی فکر میکنم. دیدم فرید اومد، از اونور استخر برام دست تکون داد منم همین کارو براش کردم. بعد از اینکه لباساشو عوض کرد اومد طرفم. یکم بهم نگاه کرد من هنوز همون جوری رو زمین دراز بودم،
فرید_ خسته به نظر میای
قضیه پارتی دیشبو براش تعریف کردم که ساعت 3 شب رسیدم خونه و اون موقع خوابیدم. یکم سکوت بین ما گذشت
فرید_ یهو گفت پاشو هنوز 10 دقیقه مونده بچه ها بیان، بیا رو تخت دراز بکش بذار یکم ماساژت بدم شاید بهتر شدی
لبخند به لبم نشست چون هم کلاً ماساژو دوست دارم، هم اون موقع این کار برام از هر چیزی بهتر بود. گرمای هوا و خستگی که داشتم باعث شد زیر دستای فرید خوابم ببره. با تکونای فرید از خواب پاشدم دیدم بچه ها اومدنو دارن لباساشونو عوض میکنن. فرید داشت بهم نگا میکرد.
فرید_ پاشو تنبل خان که امروز کلی کار داریم
از اونور استخر بچه ها دست تکون میدادنو سلام میکردن. تا چند لحظه بعدش به حالت دمر دراز بودم به بچه ها نگاه میکردم که با هم شوخی میکردند تا اینکه رضا بعد از اینکه مایوشو پوشید دوید اومد پیشم.
رضا_ سلام مربی
من_ یه ابرومو انداختم بالا گفتم هزار بار بهت گفتم به من نگو مربی. اشاره کردم به فرید گفتم مربی اینه نه من، به من بگو آقا فرهاد. دست کشیدم رو سرش گفتم بزن قدش. گفتم ببینم امروز بالاخره میتونی منو تو مسابقه ببری یا نه.
رضا_ یه روز بالاخره ازت میبرم
من_ خندیدم گفتم به همین خیال باش اما سریع بعدش به خاطر اینکه اعتماد به نفسش بره بالا گفتم اما میدونم که یه روز میتونی، کلی خوشحال شد.
رضا یکی از شیطون ترین شاگردای من بود حدود 14 سال داشت با تیپو قیافه با نمکو خوشگل. با فرید بچه ها رو به صف کردیمو من شروع کردم بهشون نرمش دادن. وقتی که احساس کردم خوب گرم شدن
من_ خب برید تو آب تا 5 دقیقه دیگه شروع میکنیم
فرید با حرفه ایها و سن بالاها کار میکرد منم با زیر 16 ساله ها تو قسمت کم عمقو گاهی نیمه عمیق. خلاصه کلاس تمرین اون روز هم شروع کردم. جای یکم امیدواری بود وقتی با بچه ها بودمو باهاشون کار میکردم حداقل فکرای سمی دیگه ذهنمو اذیت نمیکرد. نزدیک آخر کلاس که میشد مثل همیشه مادر پدر بچه ها میومدن مینشستند تو جایگاه مهمانها و نگاه میکردند ببینن دردونه هاشون چقدر پیشرفت کردند. بماند که خیلی از زنا که میومدنند و من متعجب بودم که با شوهرای بدبختشون چه مشکلی داشتند که فقط هیکل ورزشکاری مارو دید میزدند. منم توجهی بهشون نداشتمو به تمرین دادن به بچه ها ادامه میدادم. گاهی عصبانیتو سادیسممو سر این حیوونکی ها خالی میکردم. انقدر تمرینات فشرده بهشون میدادم که نفسشون در نمیومد. کلاس که تموم شد یه 10 دقیقه هم به بچه ها وقت آزاد دادیم که مشغول باشن. مثل همیشه تو اون موقع والدین میومدن میچسبیدن به ما و از وضعیت بچه هاشون سؤال میکردند. منم با همون نگاه سرد بی روح جوابشونو میدادم. اون روز مادر یکی از بچه ها وقتی بچه ها از استخر اومده بودند بیرونو داشتند لباساشون رو میپوشیدن اومد طرف من حدس میزدم باید مادر نیما باشه
مادر نیما_ سلام
من_ سلام. بفرمایید
مادر نیما_ من مادر نیما هستم، میخواستم بدونم وضعیت پیشرفتش چه طوره؟
من_ خوب داره پیش میره، تازه داره ترسش نسبت به آب از بین میره همین باعث میشه خیلی بهتر یاد بگیره
یکم سکوت بین ما گذشت
من_ اگه امری نیست بنده به کارام برسم
منتظر جوابش نشدم، پشت کردم بهشو رفتم یه ور دیگه. دوباره اومد طرفم
مادر نیما_ اصولاً آدمای ورزشکار اینقدر تو افسردگی غرق نمیشن
من_ پس شما هم فهمیدید من افسردگی شدید دارم؟! چقدر باهوش 20 امتیاز به خودتون بدید
مادر نیما_ فهمیدنش کار مشکلی نبود، از چشمای بی روحت که تنها دلیلی که آدم میتونه توش نگاه کنه رنگ قشنگشه افسردگی داد میزنه
از رک بودنش جا خوردم
مادر نیما_ من روان پزشک هستم، یه مطب دارم
یه کارت از کیفش در آورد گرفت طرف من
مار نیما_ اگه دوست داشتی یه سر بزن شاید تونستم کمکت کنم
من_ همونطور که داشتم کارتو میگرفتم، گفتم فکر نکنم اونجا پیدام بشه بعدش رفتم یه سمت دیگه
مادر نیما_ هر طور خودت راحتی
بعد اینکه والدین رفتن فرید اومد پیشم
فرید_ زنه چی میگفت؟
من_ هیچی بابا اومده بود واسه مطب خالی خودش مشتری جور میکرد منم واسه اینکه ضایع نشه کارتشو گرفتم
یکم واسه خودمون گشتیم که سانس بعدی هم شروع شد. این سری چون شاگردها زیر 20 سال نبودن منم باهاشون مثلاً به عنوان الگوی تمرینی تو آب شنا میکردمو فرید بهمون تمرین میداد. جسماً تو آب بودم اما فکرم باز کار خودشو شروع کرده بودو تا ناکجا واسه خودش میرفت. گرمای هوا، فشار تمرینات، فکرای خراب باعث شده بود از گرمای بیش از حد، تمام تنمو صورتم سرخ بشه. یهو از آب اومدم بیرون. لبه استخر واستادم، دیدم فرید داره با تعجب نگام میکنه
من_ میرم یکم وزنه بزنم اصلاً حالم میزون نیست
یه حوله پیچیدم دور خودم رفتم سالن بغلی جایی که وزنه ها بود. یکم بچه ها رو نگاه کردم که داشتن تمرین میکردن. بدون مقدمه شروع کردم رو زمین شنا رفتن. به 50 که رسیدم عین دیوونه ها نفس میکشیدم، خاطرات مسخره از جلو چشمام میگذشت، با هر دونه شنایی که میرفتم شدت نفسم بیشتر میشد، خشم از تموم وجودم شعله میکشید. نفسم به دادها و خُرناسای کوتاه تبدیل شده بود. نمیدونستم تا چه حد قاطی کرده بودم که عباس(مربی باشگاه) منو از بغل هُل دادو از اونور افتادم رو زمین. رو زمین دراز کشیده بودم اما خُرناسای وحشیانه من هنوز ادامه داشت، دلم از تموم دنیا پر بود، نمیتونستم خودمو کنترل کنم. عباس چند تا با دستش آروم زد تو صورتم، نگرانی از چهره اش داد میزد
عباس_ چته؟ چرا اینجوری میکنی؟ چی شــــده؟
منم چشمامو بستمو فقط به شدت نفس می کشیدم. نفهمیدم چقدر رو زمین ولو بودم اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم عباس یه حوله زیر سرم گذاشته، حوله ای هم که موقع اومدن دور کمرم پیچیده بودم انداخته بود رو تنم. یکم گذشت تا یادم اومد چی شده. احساس شرمندگی میکردم که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم. رفتم سمت دستشویی، تو آینه خودمو نگاه کردم، تموم صورتم خیسه عرق بود، سرمو کردم زیر شیر آب یخ، احساس کردم یکم بهترم. حوله رو پیچیدم دور خودم رفتم پیش عباس که مثل همیشه رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود. نشستم رو صندلی کناری و سلام کردم. منو نگاه کرد یکم سرشو به حالت تأسف تکون داد
عباس_ بدجور داری خودتو داغون میکنیا؟
من_ بادمجون بم آفت نداره
یکم سکوت بین ما گذشت، حوصله حرف زدن نداشتم پاشدم خداحافظی کردم رفتم طرف استخر. نمیدونستم ساعت چنده، دیدم فرید لباساشو عوض کرده بچه ها هم همگی رفته بودن. منم با بیحوصلگی رفتم سر وقت کمد خودم.
فرید_ تمرین چه طور بود؟
من_ کدومش! باشگاه یا استخر؟
فرید_ باشگاه
من_ هیچی بابا یکم مثل سری پیش قاطی کردم
همینجور که با اضطراب می رفت سمت باشگاه گفت من جداً دارم نگرانت میشم. منم بهتر دیدم تا فرید برنگشته هر چه زودتر لباسامو عوض کنم برم سمت خونه. دَم در مثل همیشه سمانه پاشد یه لبخند زد خداحافظی کرد، اما من حال گفتن یه کلمه هم نداشتم با همون حالت یه سری به عنوان خداحافظی تکون دادمو به راه خودم ادامه دادم. یاد گوشی مبایل افتادم موقع لباس عوض کردن چون میخواستم سریع بیام بیرون بهش توجه نکرده بودم، از تو ساک در آوردم دیدم دو تا miss call افتاده، به شماره نگاه کردم، نگار بود! با خودم گفتم این دیگه باهات چی کار داره بعد از این همه مدت دوباره بهت زنگ زده؟! با صدای موسیقی که از mp4 پخش میشد زمزمه میکردم. چند صد متر نرفته بودم که صدای فریدو که از دور صدام میکرد شنیدم. دوان دوان اومد پیشم
فرید_ چرا یهویی رفتی تو؟ بیا من میرسونمت، نگرانتم، حالت اصلاً خوب نیست
من_ همینجور که دستمو گذاشته بودم رو شونش گفتم، نگران من نباش عزیز، با نیشخند گفتم من سگ جون تر از این حرفام
یهو فرید از کوره در رفت
فرید_ جمع کن این خنده های الکی رو، دیگه داری با این کارات اعصاب منو میریزی به هم. رفتم پیش عباس ازش پرسیدم اونجا بودی چی شد، اونم قضیه رو برام تعریف کرد. آخه دیوووووونه این چه کارایی یه که میکنی؟ چرا این همه به خودت سخت میگیری؟
تو چشماش نگاه کردم چیزی نگفتم. پشت کردم بهش گفتم ممنون که نگرانمی و با همون حالت کشون کشون رفتم سمت خونه. باز صدام کرد اما من وانستادم، دوید اومد پیشم نگهم داشت
فرید_ ببخشید یکم تند رفتم، دست خودم نبود، نگرانتم فرهاد. چرا با خودت اینجوری میکنی؟ نمیخوای یه سر به خانوادت بزنی؟ تا کی میخوای دوری رو تحمل کنی؟ میخوای وساطت کنم بتونی 1 ماه اینجا نیای بری پیششون؟
من_ نه عزیز، مشکل من بیشتر از این حرفاست، فرید خیلی خسته ام. با بُغضی که تو گلوم بود گفتم حالم از زندگی داره بهم میخوره، میخوام دور باشم، میخوام از همه دور باشم، از خودم که سال هاست دورم، یه قطره اشک از چشمام چکید پائین، گفتم فرید خسته شدم از بس واسه دل اینو اون خندیدم، میفهمـــــی؟ خسته شدم.
ساکمو انداختم رو دوشمو رفتم. در خونه رو باز کردم رفتم تو، مثل همیشه سکوت بیداد میکرد. برام جالب بود انگار که دل خونه هم مثل دل من گرفته بود، اونم مثل چشمای من بی روح بود. به ساعت رو دیوار خیره شدم، به حرکت عقربه ثانیه شمار نگاه میکردم، آخ چقدر دلم میخواست یه موتور جت ببندم بهش تا سریعتر بچرخه. ساعت 2 ظهر بود، به خودم گفتم حالا کی حال داره واسه این شکم صاحاب مرده غذا درست کنه؟! یخچالو باز کردم، در جا یخی هم باز کردم یه کیسه گوشت آوردم بیرون تا آب بشه کباب کنم بخورم. از رو میز چند تا خرما برداشتم خوردمو رفتم سمت حموم. شیر آبو باز کردم رفتم زیرش، هوا گرم بود اما دست خودم نبود همینجور بیشترو بیشتر شیر آب گرمو باز میکردم. چشمامو بسته بودمو زیر شیر نفس میکشیدم. شروع کردم شستن تنو بدنم. گرمای زیاد، خشمو دوباره تو وجودم بیدار کرده بود، تو آینه به ته ریشای صورتم نگاه کردم، توجهم رفت سمت ژیلتم. بهش کمی نگاه کردم، صحنه ها و خاطرات مسخره دوباره جلو چشمام رژه میرفت، چشمامو بستم. تو دلم زجه میزدم که کاش اون دنیا نبودو من خودمو خلاص میکردم، یهو با تموم وجود داد زدم کاش نبـــــــودو خودم رو راحـــــــت میکردم. زیر دوش آب داغ توی وان نشسته بودم. بخار آب داغ از تنم بلند میشد، تمام بدنم قرمز شده بود اما نمیسوختم. در واقع اصلاً اونجا نبودم که بخوام بسوزم همش تو گذشته سیر میکردم. با صدای زنگ خوردن مبایل که صداش از تو هال میومد به خودم اومدم، حوصله جواب دادن بهشو نداشتم، یکم دیگه زیر آب موندمو بعدش اومدم بیرون. رفتم طرف کامپیوتر، روشنش کردم باز مثل صبح، یاور. پرده های خونه رو کشیدم یکم تاریک شد. صدای بلندگو رو کم کردم رفتم رو تخت دراز کشیدم، به اتفاقایی که امروز افتاد فکر میکردم، به حرفای فرید، عباسو به حرفای مادر نیما فکر میکردم. از خواب پاشدم، اصلاً نفهمیدم کی خوابم برده بود. ساعتو نگاه کردم 6 بود. همونجوری رو تخت ولو بودم، مثل همیشه از شدت تپش قلب احساس میکردم قلبم از دهنم میخواد بزنه بیرون. خستگی رو توی تموم عضلات تنم حس میکردم، انگار موقع خوابم آرامش نداشتم. هنوز صدای یاور از بلندگو پخش میشد. چند دقیقه بعد پاشدم رفتم سرو صورتمو تو آشپزخونه آب زدمو رفتم سر وقت گوشت. گذاشتمش تو سرخ کن که با حرارت کبابی بشه. گه گاه بهش آبلیمو هم اضافه میکردم که خوشمزه تر هم بشه. حدود نیم ساعتی طول کشید تا ردیف شد. سفره رو مثل اکثر وقتا رو زمین انداختم، چند تا خرما هم آوردم سر سفره با یکم نون که با گوشت بخورم. یهو یاد مبایلم افتادم که بعد از ظهر زنگ خورده بود، رفتم برداشتم دیدم باز نگار بوده که miss انداخته. دیگه یکم نگران شدم که این چرا اینهمه زنگ زده؟! نمیدونم چرا بعد از این همه مدت سروکلش پیدا شده بود، من که 2 ماه پیش باهاش اتمام حجت کرده بودم، بهش گفته بودم قید منو بزنه، من حوصله بازی جدیدو ندارم! به خودم گفتم حالا شامتو بخور بعدش یه کاریش میکنی. وسطای شام بودم که تلفن زنگ خورد، گفتم اَه موقع شام خوردنم آرامش نداریم. به صفحه مبایل نگاه کردم نوشته بود نگار!!!!! یکم صبر کردم بعدش دلو زدم به دریا، Answer رو زدم.

ادامه دارد …

نویسنده : فرهاد

This entry was posted in سرنوشت شوم. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s