بازنده – قسمت چهارم

موقع شام باهم کلی صحبت کردیم خندیدم.بعد از شام یه سیگار روشن کردم به خیابون خیره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقی؟ خندیدم گفتم نه بابا خسته ام گفت از چی؟ گفتم از زندگی خندید گفت شما ایرانی ها واقعا عجیبین یه لبخندی زدم چیزی نگفتم یکم بعد جاسم گفت خیلی وقته چشمم دنبال یکیه میتونی کمکم کنی؟ با تعجب نگاش کردم گفتم من چیکار کنم؟ خندید گفت کمکم کن! یکمی نگاش کردم خندید گفت یه کمک برادرانه! فقط همین با خنده گفتم مثلا؟ گفت برو باهاش صحبت کن من روم نمیشه میترسم خراب کنم! هاج و واج نگاش کردم گفتم شما عربا 1000 تا کار میکنین خجالت نمیکشین حالا اینجا کم میاری؟ خندید گفت حالا که شده یکمی مکث کردم (تو دلم گفتم باز یکی چایی نخورده پسر خاله شد با ما!) بهش گفتم من اینکارو نمیکنم ولی یه کمک دیگه میتونم بهت بکنم با تعجب گفت چی؟ گفتم بهت میگم چیکار کن چی بگو عینه کاری که گفتم رو انجام میدی. یکم فکر کرد زد رو شونم گفت ایو حبیبی! (یه چیز شبیه ایول) یه چشمک زدم گفتم خب حالا کی شرطی که باختی رو میدی؟ خندید گفت کدوم شرط؟ یکمی چپ چپ نگاش کردم دوباره خندید گفت شوخی کردم برات درستش میکنم میدونی که خیلی سخته ولی بازم قبول سعی میکنم درستش کنم.بعد یکمی فکر کرد ( تو دلم گفتم مگه شما فکر هم دارین؟ ما که فقط شکم دیدیم!) زد رو شونم گفت صبر کن بعد 2 تا دوستش رو گفت با من بیایین رفتن اونور تر صحبت کردن دوستاش اومدن جلو باهام خداحافظی کردن رفتن یکمی نگاش کردم گفتم چی شد؟ گفت باید بین خودمون بمونه فقط ما 2 تا! خندیدم گفتم دقیقا! گفت پاشو بریم گفتم کجا؟ زد رو شونم گفت تو فقط گوش کن پاشدیم باهم رفتیم گفتم ماشین من اینجا پارکه گفت خب من جلو میرم تو پشت سرم بیا گفتم باشه موبایلم رو در آوردم گفتم شمارت رو بده؟ شمارش رو گفت تک زنگ زدم یکی از موبایل هاش زنگ خورد گفتم اون یکی هم بده خندید گفت 2 تا؟ گفتم آره اون یکی هم گفت تک زنگ زدم اونم زنگ خورد گفتم حالا بریم.حرکت کردیم سمت ماشینا چند تا ماشین اونور تر یه بی ام دابلیو زد 4 (BMW Z4) سفید پارک بود درش رو باز کرد گفت پشت سرم بیا یه چشمک زدم حرکت کردیم.پشت سرش میرفتم نیم ساعت بعد جلو یه ویلا واساد پیاده شد اومد کنارم گفت برو عقب تر پارک کن خوب نگاه کن چیکار میکنم با تعجب گفتم باشه! یکم عقب گرفتم پارک کردم 4 چشمی خیره شدم به جاسم.یکی از موبایل هاش رو در آورد زنگ زد بعد کنار ماشینش واساد یکم یعد یه تویوتا لند کروز VXRنقره ای از کنارم رد شد راهنما زد رفت جلو در ویلا واساد ولی ماشین رو نبرد تو زدم رو فرمون گفتم ای لعنتی. لند کروز با اون هیکل غولش کاملا جلو دید منو گرفته بود اونورش رو اصلا نمیدیدم سریع پیاد شدم رفتم اونور خیابون یه سیگار روشن کردم خیلی عادی راه افتادم رفتم جلو دیدم یه دختره عرب از لند کروز پیاده شد رفت پیش جاسم یه چیزی گفت شروع کرد به خندیدن منم اینور خیابون خیلی عادی سیگار میکشیدم سعی میکردم تو دید نباشم به دختره خیره شدم یه لباس یکسره زرشکی تنش بود یقش باز بود روش یه لباس مشکی تن کرده بود با یه کفش پاشنه بلند مشکی همه تنش هم پوشیده بود فقط یقش باز بود و موهاش معلوم بود (عربهای اصیل خیلی مقیدن دوست ندارن زن و دختراشون زیاد اروپایی بگردن!) مثل همه عربا یه قد کشیده و خیلی بلند داشت با هیکل ناز و خوش فرم موهاش رو رنگ مش کرده بود به پوست خیلی سفیدش هم میومد آرایشش هم معمولی بود در کل واقعا خوشگل و جذاب بود. جاسم همچنان باهاش صحبت میکرد میخندیدن یکم بعد جاسم یه چیزی بهش گفت دختره یجوری نگاش کرد جاسم خندید بهش اشاره کرد برو تو بعد رفت سمت ماشینش دختره یه دست براش تکون داد ریموت در رو زد در باز شد سوار لند کروز شد رفت تو ویلا در پشت سرش بسته شد.چند لحظه بعد جاسم بهم اشاره کرد منم رفتم پیشش شیشه رو داد پایین خندید گفت نظرت چیه؟ قشنگ بود؟ خوشت اومد؟ یکمی با تردید نگاش کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه! زدم رو شونش گفتم پسر واسه خودکشی راههای بهتر هم هست چرا فک و فامیلاتون فردا بیان با شمشیر گردنم رو بزنن ها؟ خودم واسه خودکشی راه بهتری دارم خندید گفت خودت خواستی! حالام نترس چیزیت نمیشه دختر خیلی خوبیه. خندیدم گفتم برو پسر جان فردا باباش و داداشش با شمشیر اومدن جلوم رو گرفتن چی بگم ها؟ تو که فامیلاتون رو میشناسی قرون وسطا و قرن 21 فرقی براشون نداره خیانت و ناموس رو مرگ میدونن اونم با شمشیر!!! خندید گفت نترس اون زمانها گذشته الان همه عوض شدن یکمی مکث کردم گفتم حالا که اتفاقی نیافتاده ولی اگه یه وقت تونستم باهاش رفیق شم خودت هوامو داشته باش! خندید گفت باشه برو فردا بهت زنگ میزنم هم واسه این دختره هم واسه اونی که بهت گفتم خیلی وقت چشمم دنبالشه خندیدم گفتم باشه دستم رو بردم جلو گفتم خیلی خوش گذشت دست داد گفت به منم همینطور یه چشمک زدم گفتم انت بخیر! خندید گفت الی القاع! جاسم رفت منم اومدم سمت ماشینم حرکت کردم رفتم خونه.شب رو تختم دراز کشیده بودم همش تو فکر اتفاقای اونشب بودم خودم خندم گرفته بود به خودم گفتم چقدر مسخره!
صبح ساعت 10 جاسم زنگ زد گفت کجایی من بیدار شدم دارم میام بیرون! یکمی جا خوردم مکثی کردم گفتم من تا ظهر 1000 تا بدبختی دارم باید انجام بدم وقت کم میارم ساعت 10 زنگ زدی میگی از خواب پاشدم دارم میام؟! خندید گفت کی ببینمت؟ گفتم ظهر بهت زنگ میزنم خواب که نیستی؟ خندید گفت نه زنگ بزن منتظرم.تلفن رو قطع کردم گفتم ای دل خوشی دارین شما ها! ظهر ساعت 3 به جاسم زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت هوا گرم بود پریدم تو استخر آب یخ! گفتم پس پاش تا بستنی بشی غروب بهت زنگ میزنم الان دارم میرم باشگاه دیرم شده خندید گفت باشه.ساعت 6 از زیر دوش در اومدم زنگ زدم جاسم گفتم خب کی و کجا ببینمت؟ گفت یک ساعت دیگه بیا هتل تاج پالاس. یک ساعت بعد اونجا بودم جاسم توی لابی نشسته بود منو دید نیشش باز شد یه چشمک زدم رفتم جلوش نشستم گفتم خب؟ خندید گفت عجله نکن. یه چایی باهم خوردیم پاشدیم رفتیم گفت تو ماشینت رو بزار همینجا باشه با ماشین من میریم گفتم هرجور راحتی با ماشین جاسم راه افتادیم رفتیم.
جلو یه برج تجاری واساد به ساعتش نگاه کرد بعد رفت تو پارکینگ مجتمع یه جا واساد گفت هروقت پیاده شدم تو هم پیاده شو.یکم بعد پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم کنار ماشین واسادیم یه سیگار روشن کردم به دو رو برم نگاهی کردم کسی نبود گفت این موقع ها میاد یکم صبر کن (تو دلم گفتم همین جاسوس بازیا کم بود!) چند دقیقه بعد یه بی ام دابلیو 750 ال آی (BMW 750 LI) آروم با اون سنگینی و ابهتش اومد تو نزدیک ما شد من با وحشت نگاه میکردم! چند تا ماشین اونور تر پارک کرد برگشتم به جاسم یه چیزی بگم دیدم نیست! احمق پشت ماشین قایم شده بود سریع تکیه دادم به ماشین جاسم از سیگارم یه کام گرفتم دوباره به اون ماشین خیره شدم یه دختر عرب فوق العاده ناز یعنی واقعا خوشگل بود خودم کف کردم! پیاده شد کیفش رو از عقب برداشت اخم سنگینی کرده بود قفل ماشین رو زد حرکت کرد سمت آسانسور حتی 1 لحظه هم به من نگاه نکرد یه لحظه از خودم نا امید شدم!!! در آسانسور باز شد رفت توش نگاش افتاد به من منم چشام رو تنگ کرده بودم داشتم از سیگارم کام میگرفتم سرم رو یکم آوردم بالا بهش خیره شدم همون موقع در آسانسور بسته شد یه نفس راحت کشیدم یه جاسم گفتم مرتیکه بیا بالا خجالت بکش! از پشت ماشین اومد بیرون گفت دیدیش؟ با تردید نگاش کردم گفتم خاطر خواه این شدی؟ خندید گفت آره چشام گرد شد گفتم خاک بر سرت حد اقل میرفتی دنبال نانسی و حیفا نازشون از این کمتر بود راحت تر تور میشدن! خندید گفت کمکم میکنی؟ یکم نگاش کردم گفتم هرکاری بتونم میکنم ولی قول نمیدم چون این دیگه آخرش بود! خندید گفت واسه همین ازش خوشم اومده یه نفس عمیق کشیدم گفتم خب اینجا چیکار میکنه؟ گفت شرکت باباش اینجاست گفتم خوبه! حالا رابطه ای که باهاش داری در چه حده؟ آروم گفت سلام علیک داریم بابام با باباش آشناست چند تا معامله بزرگ کردن! هاج و واج نگاش کردم گفتم همین؟ گفت آره زدم رو پیشونیم گفتم باشه حالا بیا بریم از اینجا یه غلطی میکنیم بعدا.از اونجا اومدیم بیرون یه نگاهی به من کرد گفت روت حساب میکنم ببینم چه میکنی زدم رو شونش گفتم ببین بهتره روی خودت حساب بازکنی چون من فقط میگم چیکار کن خودت باید انجامش بدی خندید گفت مرسی! حالا بریم سمت رفیق تو! با تردید نگاش کردم گفتم جاسم پدر من اینجا آبرو داره با دم کلفتا شریکه منو بدبخت نکنی فردا شمشیر و خون ریزی راه بیافته؟ خندید گفت نترس بابا. زنگ زد به اون دختره یه جوری با حالت راحتی گفت من میرم هتل تاج پالاس همین الان بیا کار مهم دارم.تلفن رو قطع کرد نگاش کردم گفتم راستش رو بگو این کیه؟ گفت تو چیکار داری گفتم بگو میخوام بدونم؟ خندید گفت دختر عمومه بلند زدم زیر خنده گفتم خیلی باحالی ولی من جدی گفتم اخمی کرد گفت منم جدی گفتم چشام از جاش پرید بیرون گفتم بزن کنار میخوام پیاده شم گفت چرا؟ داد زدم بزن کنار میخوام پیاده شم با تعجب زد کنار پیاده شدم اونم سریع پشت سرم دوید گفت چته؟ چی شد؟ چپ چپ نگاش کردم گفتم خودت میفهمی چی میگی؟ میخوایی منو با دختر عموت دوست کنی؟ گفت آره مگه تو چته؟ گفتم غیرت میدونی چیه؟ خیلی جدی گفت آره مطمئن باش دست از پا خطا کنی خودم با شمشیر میکشمت! گفتم من عرب نیستم چطوری دختر عموت با غیر عرب دوست میشه؟ یکمی نگام کرد گفت بابا تو که از ما گیر تری انقدر جدی نگیر. مکثی کردم گفتم حالا چرا من؟ گفت از همون اول دیدمت ازت خوشم اومد بعدم خیلی خاکی بودی.گفتم برو ول کن بزار برم پی زندگیم راه افتادم رفتم باز اومد دنبالم گفت ای بابا چرا اینجوری میکنی؟ گفتم بابا دنبال دردسر نمیگردم! خندید گفت حالا کسی هم با تو رفیق نشده من فقط کمکت کردم قرار بزاری اگه اونجا توی گوشتم زد من چیزی نمیگم مسئولیتش با خودته یکمی نگاش کردم با تردید گفتم باشه.
نیم ساعت بعد هتل تاج پالاس بودیم جاسم ماشینش رو پارک کرد دیدم لندکروز VXR نقره ای کنار ماشین من پارکه! تو دلم گفتم وای بعد رفتیم داخل. گوشه لابی هتل اون دختره نشسته بود دلم حوری ریخت دفعه اولم بود با یه دختر عرب برخورد اینجوری داشتم جاسم رفت جلو سلام احوال کرد منم آروم پشت سرش رفتم سلام کردم یه نگاهی بهم کرد سلام کرد جاسم گفت این دوستمه ایرانیه چند تا کار داشتم اینم همرام بود با هم اومدیم بعد بهم گفت ایشون مریم دختر عموم دختره یه لبخند زد منم با تردید گفتم خوشبختم جاسم نشست روبه روش منم کنار جاسم نشستم با تمام پر روییم بازم احساس میکردم دارم کم میارم! مریم اخمی کرد به جاسم گفت چی شده؟ کاری داشتی گفتی بیام اینجا؟ جاسم مکثی کرد گفت آره یه کاری داشتم باید رو در رو میدیدمت…

ادامه دارد …

نویسنده :Reload

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s