بازنده – قسمت پنجم

خلاصه به هر بد بختی بود خودم رو رسوندم ماشین رو پارک کردم یکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزدیک در آرمان کافه تازه یادم افتاد وای چرا جیبم رو خالی نکردم؟ باز سوتی نشه؟! آروم رفتم یه گوشه موبایلم رو گذاشتم روی Silent بقیش هم گفتم بیخیال حواسم رو جمع میکنم حالا که تا اینجا اومدم! رفتم داخل الناز و سانیا ته سالن نشسته بودن یه دستی تکون دادم رفتم جلو باهاشون دست دادم نشستم رو به روشون یه لبخندی زدم سانیا با تندی گفت 10 دقیقه دیر کردی سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید تاکسی گیر نمیومد بعدم ترافیک بود.الناز آروم خندید گفت مهم نیست نارحت نشو آروم گفتم نه این چه حرفیه لعنت به این زندگی که آدما رو محتاج میکنه! الناز یه آهی کشید گفت آخی گناهی سانی اذیتش نکن دیگه سانیا یه اخمی کرد الناز بهم نگاه کرد گفت نارحت نباش درست میشه خب خودت چطوری؟ یه آهی کشیدم گفتم ای میگذره نفسی میاد بد نیستم یکمی نگام کرد گفت گیر بازار شده از کاسبی افتادی؟ آرم گفتم آره یکم بلدیه (شهرداری) گیر شده امروزم رفته بودم هتل تاج پالاس ببینم کارگری چیزی نمیخوان گفتن نه رفتم چند تا رستوران ایرانی شماره تماس گرفتن گفتن بهت زنگ میزنیم الانم اومدم اینجا روم سیاه یه کمکی بهم کنین این چند روز رو سر کنم تا یه کاری چیزی پیدا بشه! (تو دلم گفتم ای مادرقحبه که به تو میگن) الناز یکمی سر تکون داد گفت عیبی نداره خودم کمکت میکنم حالا یکم بخند بابا چته غصه دار شدم خنیدم گفتم اینجوری خوبه؟ خندید گفت مرسی چقدر خوشگل میشی میخندی گفتم نگو پس میافتم! سانیا همینجوری با اخم نگام میکرد منم براش ادا در آوردم الناز خندید سانیا آروم گفت بی تربیت! الناز گفت یه سوال میکنم راستش رو بگو باشه؟ گفتم به جون خودم همیشه راست میگم (آره اواح عمت چوپان دروغ گو اول بوده…) یکمی نگام کرد گفت چند تا دوست دختر داشتی؟ چشام رو گرد کردم گفتم نه فقط خواهر یکی از دوستای همکارم اونم تکدی گری میکرد یه زمانی باهاش بودم که اونم بهم خورد! الناز یهو زد زیر خنده خودم از حرفام خندم گرفته بود سانیا هم یکم به زور خندید گفت واقعا که! الناز یه اخم خوشگل کرد به شوخی گفت من جای تو بودم با این ظاهر الان با آنجلینا جولی رفیق بودم یهو یاد آنا افتادم خنده روی لبام خشک شد چشام رو بستم دستم رو گذاشتم روی صورتم اشک توی چشام جمع شده بود الناز ترسید گفت چی شد؟ حالت خوبه؟ اشاره کردم آره اشکام رو پاک کردم گفتم چیزی نیست یکم ضعف کردم ببخشید یه لبخند زد گفت گرسنه ای؟ گفتم نه فقط گاهی حالم بد میشه دستم رو گرفت گفت چرا نبضت اینجوری میزنه؟ گفتم چیزی نیست خوب میشه. وقتی اون حرف رو زد یاد آنا افتادم یه لحظه خودم رو باختم انگار یکی با پتک کوبیده توی سرم! یکم گذشت الناز گفت راستی یه چیزی؟ ورزشکاری؟ گفتم نه بابا چطور؟ گفت هیکلت یه چیز دیگه میگه؟ خندیدم گفتم نه بابا به جون خودم فابریک اینجوری بود با نون و ماست اینجوری شده!! سانیا یه اخمی کرد گفت تا جایی که من میدونم مردم N تومن خرج میکنن اینجوری بشن اونم برای قهرمانی و این حرفا بعد تو با نون و ماست فابریک اینجوری شدی؟ گفتم نه بابا یه روز خیلی ها بهم گفتن بدنت عالیه منم دوست داشتم قهرمان بدنسازی شم ولی پول باشگاه رفتنم نداشتم چه برسه به…
همینجوری گرم صحبت بودیم از شانس بسیار عالی و نمونه من یهو مدیر کافه از پشتمون رد شد من از ترس سرم رو انداختم پایین گفتم ای بابا این سالی 1 بار میاد اینجا حالام که اومده عهد باید همین امشب بیاد؟ هی حرص میخوردم فحش میدادم به شانسم یکی زد رو شونم با وحشت برگشتم دیدم مدیر کافه بود با تردید نگاش کردم خندید گفت به به آقای ….. چه لطفی کردین قدم رنجه فرمودید قربان کم پیدا بودین؟ یه نگاهی به الناز و سانیا کردم دوباره برگشتم سمتش گفتم مخلصیم بعد سریع از جام پاشدم کشیدمش کنار باهاش احوال پرسی کردم الناز و سانیا با تعجب به من نگاه میکردن! آخرش موقع رفتن خم شد دست داد گفت خیلی مخلصیم آقای ….. یه لبخندی زدم گفتم ما بیشتر سریع اومدم خراب کاری ها رو جمع کنم دیدم الناز و سانیا دارن چپ چپ نگام میکنن گفتم چیه؟ چی شده؟ الناز با غیظ گفت با کارگر قدیمی اینجوری برخورد میکنن؟ مثل یه آقازاده؟ خندیدم گفتم نه بابا بیچاره خیلی با تربیت و با ادبه با همه همینه من که کارگرش بودم یه زمانی… خلاصه 1 ساعت توضیح تفسیر دادم که بابا اشتباه میکنین یارو با تربیت بود!!! هنوز حرفم تموم نشده بود سانیا یکم چپ چپ نگام کرد گفت یه لحظه صبر کن سریع موبایلش رو در آورد گفت خدا کنه پاکش نکرده باشم. دلم حوری ریخت پایین فهمیدم پیرهن رو اشتباه پوشیدم بدبخت شدم… عکس رو آورد بهش دقت کرد با الناز گفت تو اینو چی میبینی؟ الناز با تعجب گفت مشکی خالص بعد گفت به پیرهن تنش نگاه کن ذغالیه الناز زد رو میز گفت یعنی چی؟ تو که گفتی همون یکی با قرض و قسط بوده پس این چیه؟ با وحشت نگاش کردم گفتم خب 2 تا خریده بودم چه حرفیه؟ الناز یکم نگام کرد گفت تو یه ریگی به کفشت هست سریع پام رو آوردم بالا گفتم بخدا نیست خودتون بگردین الناز به زور جلو خندش رو گرفت گفت مسخره نشو دیگه خر نمیشم گفتم چشم سانیا یه لبخند حرص آمیز زد به الناز نگاه کرد همون موقع الناز گفت جیبت رو خالی کن خشکم زد گفتم واسه چی؟ گفت خالی کن گفتم ببینین احترام شما به جا ولی این بی احترامیه نصبت به من الناز زد رو میز گفت جیبت رو خالی کن! حالا موندم چه خاکی تو سرم کنم خلاصه بعد از کلی بحث قرار شد جیبم رو خالی کنم!
دست کردم تو جیبم بسته سیگارم رو در آوردم گذاشتم رو میز تا رفتم بگم همینه بلند گفت بعدیش فندکم هم در آوردم دوباره داد زد بعدیش منم موبایلم رو در آوردم گفتم به خدا همینه خیلی عصبی گفت بعدی گفتم دیگه نیست گفت پاشو پاشدم اونم پاشد دست کرد تو جیبم سوئیچ ماشینم رو در آورد آرم بی ام دابلیو رو که دید گفت ای پس فطرت بشین خودش هم نشست. یه پوز خند زد گفت خب آقای تکدی گر یکی یکی شروع میکنیم…
بسته سیگارم رو آورد بالا گفت خب سیگار به این مرغوبی و گرونی رو پشت شیشه ها دید میزدی آره؟ شرط میبندم این سیگار رو جز فروشگاههای بزرگ جایی ندارن گفتم بله درسته انداخت پایین فندک رو آورد بالا سانیا زد زیر خنده الناز گفت زیپو اونم بدنه کاملا طلا سفید! سریع گفتم تقلبیه یه اخم کرد داد زد بابای من جواهر فروشه خر خودتی پس فطرت منم سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید اصله اصله! دلم میخواست زمین دهن وا کنه برم توش برنگردم! موبایلم رو آورد بالا گفت به به نوکیا 9500 رو به بدبختی دست دوم خریدی آره؟ آروم گفتم ببخشید بازش کرد عکس بک گروندش رو دید یه جیغ کوتاه زد بعد به سانیا گفت سانی اینو ببین بعش سانیا به عکس خیره شد گفت این آنجلینا جولی نیست؟ تو بغل تو چیکار میکنه؟ آروم گفتم اون یه زمانی دوست دخترم بود اسمش هم آناست عمل کرده اینجوری شده الناز اخم کرد گفت پس واسه همین اسم آنجلینا جولی رو بردم نارحت شدی آره؟ بعد میگی ضعف کردم؟ هیچی نداشتم بگم با سر تایید کردم موبایل رو گذاشت کنار سوئیچ ماشین رو برداشت یه نگاهی کرد گفت سوئیچ بی ام دابلیو اونم از نوع Wireless حتما مدلش خیلی بالاست که با امواج کار میکنه نه؟ سرم پایین بود هیچی نگفتم! گفت کیفت رو بزار رو میز گفتم ای بابا با اون چیکار داری؟ گفت خفه شو تا داد نزدم درش بیار منم کیف جیبیم رو در آوردم هردوشون زدن زیر خنده الناز گفت نایک اصله نه؟ بعد با حرص برداشت بازش کرد پول های توش رو دید چشاش گرد شد گفت خیلی آشغالی این پول ها با گدایی در میاد؟ سریع جیبای بغلش رو گشت مستر کارتم رو در آورد گفت با مستر کارت تکدی گری میکنی؟ کیف رو پرت کرد سمتم گفت اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتی نه؟ آروم گفتم ببخشید یه شوخی بود الناز یه خندی عصبی کرد گفت شوخی؟ اینا شوخی بود؟ سانیا گفت خیلی بی شرفی پاشد رفت سمت در الناز هم دست منو گرفت گفت پاشو بیا اینجا نمیشه بیرون کارت دارم وسایلم رو جمع کردم صورت حساب کافه رو دادم اومدم بیرون جلو در دستم رو گرفت گفت بیا بریم رفتیم بیرون گفت کجا پارکش کردی؟ گفتم چیو؟ گفت ماشینت رو گفتم نمیدونم زد رو سینم دستم رو کشید رفتیم سمت ماشینا گفت سوئیچ رو بده گفتم واسه چی؟ داد زد گفتم بده منم سوئیچ ماشین رو دادم بهش دستش رو بالا گرفت هی دکمه روش رو میزد انقدر رفتیم جلو تا ماشینم چشمک زد همینجوری که دستم رو گرفته بود رفتیم کنار ماشین سانیا رو صدا زد اونم اومد تا ماشین رو دید با تعجب داد زد گفت بی ام دابلیو 545 ال آی (BMW 545 LI) آره؟ الناز با عصبانیت زد رو شیشه ماشین گفت با این گدایی میکنی بی شرف؟ سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید شوخی بود داد زد خفه شو بعد سوئیچ رو گذاشت روی کاپوت ماشین گفت واقعا که خوبی به هیچکس نیومده.دست سانیا رو گرفت داشتن میرفتن بلند گفتم صبر کنین رفتم نزدیکشون گفتم اولش همش بخاطر شرط بندی بود که بهتون هم راستش رو گفتم ولی بعدش که تموم شد از سانیا خوشم اومده بود نمیخواستم بهمین راحتی بزارین برین… حرفم تموم نشده بود سانیا برگشت نگام کرد بلند گفت یه دنیا دروغ سر هم کردی که اینو بگی؟ اومد نزدیکم گفت تو غلط کردی از من خوشت اومد آدم دروغ گوی بی شرف بعد سریع برگشت پیش الناز رفتن سمت همون مرسدس بنز S کلاس که دیشب باهاش اومده بودن با سرعت و خشم سوار شدن رفتن.
اعصابم خورد بود داشتم منفجر میشدم امروز اصلا روز من نبود زدم تو سرم گفتم لعنت به تو با این مسخره بازیهات اینجوری خوب بود؟ آروم آروم راه افتادم سمت ماشینم سوئیچ رو از روی کاپوت برداشتم درش رو قفل کردم دلم میخواست یکم قدم بزنم آخر شب بود همه جا ساکت و آروم بود داشتم دیوونه میشدم یه سیگار روشن کردم قدم میزدم تو فکر بودم همه خاطرات بدم مثل فیلم از جلوم رد میشد یه آهی کشیدم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم همینطور که تو فکر بودم آروم آروم قدم میزدم با خستگی اشکای صورتم رو پاک میکردم ولی انگار تمومی نداشتن با خودم زمزمه کردم…
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد – گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون 2 تا دستای خوب – چرا بی صدا شده لب قصه های خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد – عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده – انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هرجا که هستم با منه…

ادامه دارد …

نویسنده :Reload

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s