بازنده – قسمت هفتم

به ساعت نگاهی انداختم نزدیک 9 شب بود.موبایلم رو در آوردم یه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشی رو برداشت…
سلام
– سلام
خوبین؟
– ممنون شما؟
(حالا موندم چی بگم!) من ارا هستم
– (یهو داد زد) ای بیشعور حالا فهمیدم چرا اونشب شمارت رو نمیگفتی این شماره موبایلته آره؟ خدا تومن پول این شماره رو دادی بعد با پر رویی میایی…
تلفن رو قطع کرد! زدم رو پام گفتم شانس کیری ما رو باش اه جاسم نگام کرد گفت عربی صحبت کن ببینم چی میگی؟ یه اخمی کردم گفتم بعدا بهت میگم.دوباره زنگ زدم به الناز…
یه لحظه میشه گوش کنی؟
– نه باز چه دروغی میخوایی سر هم کنی؟
ای بابا یه غلطی کردم همش شوخی بود حالا فرصت میدی حرف بزنم؟
– زودتر بگو
یکی به نفع شماها شده حالا من میخوام جبران کنم…
– جبران؟ بهتره بری یه سیرک پیدا کنی اونجا مشغول شی انقدر مزاحم من نشو
من مزاحم نشدم فقط خودم از شوخی خودم نارحت شدم نمیخوام شما هم نارحت باشین
– (صدای جیغ اومد)
ببخشید چیزی شد؟
– (جوابی نداد)
شما حالتون خوبه؟
– ای لعنت به تو چرا همش دردسر درست میکنی؟ حواسم رفت به تو تصادف کردم!
شما با موبایل پشت فرمون صحبت میکردی!؟ کجا؟
– (بلند گفت) آره آره همشم تقصیر تو بود به تو چه کجا
ای بابا خب شما بگو خودم میام ببینم چی شده خسارت شما هم با من
– (داد زد) نمیخواد بذر و بخشش کنی برو تکدی گری کن قسط وام لباسات رو بده!
خب شما بگو؟
– پشت خیابون مکتوم خیابون فرعی…
سریع آدرس رو گفت قطع کرد زدم رو شونه جاسم گفتم یه جا پیاده شو ماشینت رو بده دست من باید برم با تعجب گفت چی شده؟ گفتم هیچی یکی تصادف کرده باید زود برم زد کنار گفت بیا برو! گفتم تو چی؟ کجا میری؟ خندید گفت تاکسی میگیرم میرم چند جا کار دارم خودت بهم زنگ بزن زدم رو پاش گفتم برو تا بهت زنگ بزنم.جاسم پیاده شد من با سرعت حرکت کردم سمت آدرسی که الناز داده بود…
10 دقیقه بعد اونجا بودم دیدم الناز کنار همون مرسدس بنز S کلاس واساده جلوش یه موتور (پیک رستوران) افتاده بود! قیافه الناز رو که دیدم داشتم از خنده میمردم ولی به روی خودم نیاوردم زدم کنار پیاده شدم رفتم کنارشون یه هندی دستش رو صورتش بود فکش رو چسبیده بود کلاه ایمنییش جلو پاش بود زانوی شلوارش یکم پاره شده بود آروم ناله میکرد! الناز منو دید محل نداد رفتم پیش هندیه به هندی گفتم شرطه فون کراکه بایجان؟ (یعنی: به پلیس زنگ زدی؟) الناز با غیظ نگام کرد آروم گفت از همون اول معلوم بود خیلی حرفه ای هستی! (منظورش این بود که حرفه ای بودی که ما رو خر کردی!) یارو دید هندی صحبت میکنم نالش بیشتر شد! گفت آره داره میاد! خلاصه ازش پرسیدم چی شده؟ گفت داشتم میرفتم این خانم داشته با موبایل حرف میزده اصلا حواسش به من نبود از فرعی اومدم بیرون اینم با سرعت از روم رد شد! یه جوری ناله میکرد حرف میزد که داشتم از خنده میمردم به بدبختی جلو خودم رو گرفته بودم گفتم خیلی خب کیفم رو در آوردم یه 200 درهمی گرفتم طرفش گفت این چیه؟ گفتم تو که از بیمه خسارت میگیری ولی شرطه اومد نمیگی خانم با موبایل صحبت میکرده آخه سنگین جریمش میکنه یه قیافه حق به جانب گرفت قبل از اینکه حرف بزنه گفتم ببین 2تا راه داری یا میگیری یا باید بگیری بعد دستم رو گذاشتم رو فکش فشار دادم از درد بلند داد زد! گفتم پول رو میگیری جلو شرطه حرف بزنی از بیخ فکت رو میشکنم! (واقعا که ایرانی هرجا بره ایرانی بازیش رو در میاره!) یارو یکم غرغر کرد یه چپ نگاش کردم 200 درهمی رو گذاشتم تو جیبش خفه شد! الناز با تعجب به من نگاه میکرد گفتم چیه؟ تا حالا ندیدی دهن کسی رو ببندن؟ یه اخمی کرد گفت واقعا که در حد و شخصیت خودته این کارا یکمی اخم کردم گفتم من فقط میخوام اشتباهی که کردم رو جبران کنم مطمئن باش واسه دل تو نیست یکمی خورد تو ذوقش روش رو اونور کرد همون موقع شرطه اومد هندیه تا شرطه رو دید مادر قحبه شروع کرد به آه و ناله!! شرطه اومد جلو از الناز پرسید چی شده؟ اون توضیح داد رفت سمت هندیه خواست حرف بزنه یه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم روی فکم! بعد توضیح داد چی شده ولی نگفت با موبایل حرف میزده! شرطه از یارو مدارکش رو گرفت گفت برو 1 ساعت دیگه بیا اداره مرکزی بعد اومد سمت الناز گفت بطاقه (گواهینامه) رو بده الناز کارت ماشین رو داد گفت گواهینامه همرام نیست شرطه یکمی نگاش کرد گفت شما همراه من میایید شرطه زنگ بزنین مدارک بیارن در ضمن همراه نداشتن گواهینامه جرم داره جریمه میشین! من دلم خنک شد یه پوزخندی زدم الناز یجوری با تنفر نگام کرد بعد به شرطه گفت من نمیتونم بیام(خاک بر سر عربی هم بلد نبود انگلیسی غلیظ صحبت میکرد یارو یجوری شد) شرطه یکم نگاش کرد گفت شما بازداشت میشین!!! (البته قیافش معلوم بود یکم مادر قحبه تشریف دارن) دوباره یه پوز خند زدم! الناز برق از چشاش پرید گفت بازداشت؟ شرطه گفت آره ماشین رو گوشه پارک کنید همراه من بیایید زنگ بزنین کفیلتون بیاد گواهینامه هم بیارین! خداییش یه لحظه چشای نگران الناز رو دیدم دلم سوخت دیدم اوضاع خرابه دلم نیومد همینجوری نگاه کنم رفتم جلو عربی به شرطه گفتم یه لحظه بیا یارو رو کشیدم کنار از کیفم گواهینامم رو در آوردم گفتم فعلا اینو ببرین به خودشم بگین زود بره گواهینامش رو بیاره اداره شرطه یارو گفت شما؟ گفتم دوست پسرش هستم گفت نمیشه مسئولیت داره یکمی نگاش کردم موبایلم رو در آوردم گفتم آقای ….. (اونموقع ها رئیس پلیس دبی بود) رئیس کل شرطه کفیل پدره منه میتونم بهش زنگ بزنم مسئولیت حل بشه یکمی نگام کرد گفت نه مزاحمش نشو گواهینامه من رو گرفت رفت سمت الناز گفت من فعلا بطاقه دوست پسرت رو میبرم شما برین بطاقه خودتون رو بیارین اداره مرکزی الناز با تردید به من نگاه کرد بعد گفت مرسی الان میرم میارم.شرطه اومد سمت من گفت شما هم باهاش بیاین برای خودش بهتره ممکنه یکم گیر بدن بهش یه لبخندی زدم گفتم حتما بعد باهاش دست دادم گفت به آقای ….. سلام برسونین گفتم حتما. بعد به هندیه گفت جمع کن موتور رو بیا اداره مرکزی سوار ماشینش شد رفت. رفتم جلوتر ماشین الناز چیز خاصی نشده بود فقط روی سپرش چند تا خط افتاده بود الناز گفت چرا اینکارو کردی؟ اخمی کردم گفتم بخاطر تو نبود یه اخمی کرد چیزی نگفت تو دلم گفتم خوبی بهت نیومده نه؟ دیدم هندیه واساده ما رو نگاه میکنه منم یکم قاطی کرده بودم رفتم پیشش به هندی گفتم مادر جنده برو تا نکشتمت! یارو ترسید یکم غر غر کرد منم یه لگد به موتورش زدم بد بخت سریع جمع کرد موتورش رو رفت منم.به الناز گفتم ماشین رو کنار پارک کن بریم گفت تو کجا؟ خیلی جدی گفتم حیف که گواهینامم اونجاست وگرنه میزاشتم خودت هر غلطی خواستی بکنی در ضمن یارو گفت خودت بیا چون کار من قانونی نبود ممکنه واسه دوست دخترت مشکل ایجاد شه.یه اخمی کرد داد زدم گفتم پارک کن من کار دارم نمیتونم تا نصفه شب معطل تو باشم! الناز ترسید سریع سوار ماشینش شد پارک کنه من رفتم تو ماشین نشستم منتظرش موندم ولی خداییش عصبانی که میشم وحشتناک میشم خودم از خودم میترسم! تو آینه خودم رو نگاه کردم یاد حرف ویدا افتادم که همیشه میگفت عصبانی میشی سگ از تو با شرف تر میشه! یه پوز خند زدم الناز بدو بدو اومد سمت ماشین نشست تو گفت بریم گفتم آدرس؟ آدرس رو گفت 20 دقیقه بعد جلو یه برج گفت همینجاست واسا زدم کنار سریع رفت بالا… نیم ساعت بعد جلوی شرطه واسادم باهم رفتیم تو کارای مدارکش رو انجام داد اون یارو خودش هم بود منو دید خندید به الناز گفت قدر دوست پسرت رو بدون خودم خندم گرفت از حرفش! 20 دقیقه بعدش مدارکش دستش بود آروم آروم اومدیم سمت ماشین تو راه سرش رو انداخت پایین گفت مرسی ممنون آروم گفتم وظیفم بود اون شوخیه مسخر رو جبران کنم رسیدیم جلو ماشین یه نگاهی به ماشین کرد زد روی شونم گفت ای لعنتی همون BMW 545LI بس نبود با BMW Z4 هم میری گدایی؟ خندیدم گفتم زندگی خرج داره قسط لباسام عقب مونده یه خنده خوشگل کرد سوار ماشین شدم شیشه رو دادم پایین گفتم اگه میخوایی ناز کنی سوار نشو با تاکسی برو! یکمی نگام کرد گفت بی تربیت آدم با یه خانم اینجوری رفتار میکنه؟ گفتم از من هرچیزی بر میاد خندید گفت معلومه تا اومد در ماشین رو باز کنه سریع در رو قفل کردم شیشه پایین بود گفتم یه شرط داره با تعجب گفت شرط؟ گفتم صبر کن بعد شاسی رو زدم سقف کروک ماشین خیلی آروم جمع شد رفت عقب (BMW Z4 کوپه 2نفرست و سقفش هم برقیه) الناز با تعجب نگام کرد گفت خب؟ گفتم شرط اینه که من در رو باز نمیکنم باید از روی در بپری بیایی تو بشینی! یه نگاهی به دورو برمون انداخت خیابون شلوغ بود بعضی ها نگامون میکردن گفت دیوونه شدی؟ گفتم نه اصلا چون اون موقع بد رفتاری کردی الان تنبیه میشی! خندید گفت ارا شوخی نکن گفتم بجنب دیرم شده سوار میشی یا نه؟ با تردید گفت ارا تو رو خدا اذیت نکن جلو این همه آدم گفتم مرغ من یک پا بیشتر نداره سوار میشی یا نه؟ یکمی نگام کرد دستش رو گذاشت روی در آروم پرید توی ماشین حالا من هرهر میخندیدم! بلند گفتم ملت ببینین من چطوری دختر سوار میکنم! الناز زد روی پام گفت بی تربیتیت رو نمیشه به ملت اعلام نکنی؟ خندیدم گفتم نچ! حرکت کردم که الناز رو برسونم. تو راه یکمی نگاش کردم گفتم راستی سانیا نصبتش با تو چیه؟ یه اخمی کرد گفت خیلی پر رویی باز اسم اونو میبری! یه مکثی کرد گفت دختر خالمه زدم تو سرم گفتم خاک بر سر من! گفت واسه چی؟ گفتم چرا من از این دختر خاله ها گیرم نیومد؟ اصلا دختر خاله ندارم! خندید گفت کی تو رو تحمل میکنه؟ گفتم به تو چه مگه قراره تو تحملم کنی؟ خندید گفت 100 سال سیاه! تا اینو گفت پام رو گذاشتم رو گاز سرعتم زیاد شد ماشین سقف نداشت یه باد مخوف خورد تو صورتش موهاش رفت عقب دستش رو گذاشت جلو صورتش جیغ زد دیوونه روانی… منم هرهر میخندیدم! نیم ساعت بعد جلو همون برج پیادش کردم گفت بفرمایین بالا؟ خندیدم گفتم مزاحم میشیم حالا فعلا کار دارم یه اخم ناز کرد گفت خاستگاری هم میایی؟ گفتم انشالله اگه قسمت بشه با شلوارک میام که شب هم بمونم بعدم 3 نقطه! بلند زد زیر خنده گفت پر رو اگه این زبون 6متری رو نداشتی باید یک راست میرفتی قبرستون! خندیدم یه چشمک زدم بهش حرکت کردم ساعت رو نگاه کردم نزدیک 12 شب بود! زنگ زدم جاسم گفتم کجایی؟ گفت مک دونالدز شام میخورم!!! گفتم مرتیکه مگه با حیفا شام نخوردیم؟ خندید گفت اون وعده اول بود! گفتم باشه پس واسه منم سفارش بده الان حرکت میکنم میام خندید گفت ایو حبیبی! تلفن رو قطع کردم تو راه حواسم پیش الناز بود. به خودم گفتم تو خودت تکلیف خودت رو میدونی؟ بالاخره از الناز خوشت اومده یا سانیا؟ یکم فکر کردم گفتم هر دوش! از حرف خودم خندم گرفت گفتم خیلی پر رویی حالا کی به تو پا داد؟ زدم تو سر خودم گفتم پا نداد هم پا میگیریم به من شک داری؟ پشت چراغ قرمز تو آینه به خودم نگاه کردم دلم لرزید! ولی مثل همیشه شهوت زورش از همه بیشتر بود…

ادامه دارد …

نویسنده :Reload

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s