بازنده – قسمت هشتم

با جاسم شام دوم رو خوردیم نشسته بودیم به ملت نگاه میکردیم! یه سیگار روشن کردم طبق معمول به مردم خیره شدم آروم گفتم هدف ما از زندگی چیه؟ هرچی فکر میکردم به نتیجه نمیرسیدم! هرچند که تا همین الان هم نرسیدم.احساس سبکی میکردم حد اقل چون اون شوخیه مسخره رو از دل الناز در آورده بودم این احساس رو داشتم همینجور که به جمعیت خیره بودم آروم با خودم زمزمه میکردم…
میون این همه کوچه که بهم پیوسته – کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته
دیوار کاه گلی یه باغ خشک که پر از شعرای یاد گاریه – مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه
صدای رود بزرگ همیشه تو گوشه ماست – این صدا لالایی خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچی هست کوچه ی خاطره هاست – اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا میگیریم – یه روز هم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم…
جاسم زد روی شونم گفت کجایی؟ گفتم توی جمعیت خندید گفت چشم چرونی؟ یکمی نگاش کردم لبخندی زدم گفتم ای کاش حس همین کار هم داشتم.یکم بعد پاشدیم رفتیم نیم ساعت بعد جاسم پایین برج خونمون پیادم کرد گفت دستت در نکنه امیدوارم یه روزی جبران کنم یه چشمک زدم گفتم قابلی نداشت بعد خداحافظی کردیم رفتم بالا تا در رو وا کردم رفتم تو موبایلم زنگ خورد شماره الناز بود یه خنده شیطانی کردم گفتم دلت تنگ شد نه؟ تلفن رو جواب دادم گفت خجالت نمیکشی؟ گفتم معلومه نه! حالا واسه چی؟ گفت اول ببین چیه بعد بگو نه واقعا که زات تو خراب بوجود اومده! گفتم حالا چی شده؟ گفت من یادم نبود ماشین تو خیابون جا مونده تو نباید یادم مینداختی؟ بلند زدم زیر خنده گفتم گرفتیش؟ گفت با اجازه شما بعله با تاکسی رفتم سوار شدم آوردمش الان هم پایین تو پارکینگ خوابیده! خندیدم گفتم نوش جان! حالا تنها خوابیده؟ گفت منظور؟ گفتم خنگی یا خودت رو میزنی به خنگی؟ گفت خیلی بی تربیتی گفتم همینه که هست! حالا تنهاست یا با دافی خوابیده؟ جیغ زد بی ادب بیشعور همه چیزت منحرفه حتی فکر نداشتت خندیدم گفتم بازم همینه که هست! سانیا کجاست؟ مکثی کرد گفت ای بابا تو با اون چیکار داری؟ خیلی هم ازت خوشش میاد! گفتم خوشش نمیاد؟ گفت عمرا نه گفتم خب عیبی نداره یه کاری میکنم خوشش بیاد خندید گفت کور خوندی من احمقم با تو صحبت میکنم اون مثل من نیست خندیدم گفتم تو چقدر ساده ای لوح! (منظور همون ساده لوح) من دست ور دار نیستم باید از من خوشش بیاد! گفت وا؟ دیوونه. خندیدم گفتم شوخی کردم ولی تو که از من خوشت میاد نه؟ جیغ زد نه! پررو! گفتم آدم قدر نشناس حقت بود بازداشت میشدی داد زد خفه شو اگه قراره تو سرم بزنی همون بهتر بازداشت میشدم! گفتم بخاطر این حرفت هم که شده جهنم خودم رو حرام میکنم میام خواستگاریت بعد که زنم شدی یک عمر میزنم تو سرت میگم من نزاشتم اونشب بازداشت شی! یهو بلند زد زیر خنده گفت دیوونه تو مشکل روانی داری…
نزدیک 1 ساعت باهاش صحبت کردم احساس میکردم روی سانیا حساسه تا اسمش رو میبرودم سریع خیلی جدی جواب سر بالا میداد! آخرش گفتم خب حالا 1 ساعت صحبت کردی نتیجه چی بود؟ گفت تو فکت لغه مثل خاله زنک ها چرت و پرت میگی میخندونی به من چه؟! حالا واسه تو چه فاییده ای داشت؟ با صدای کلفت و خش دارم گفتم برای گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمری و 100 ها سخن به دل مانده! دوباره زد زیر خنده گفت واقعا که تو باید میرفتی سیرک موفقیتت اونجا خیلی بیشتر بود گفتم زندگی خودش سیرکه به نظر تو نیست نیست؟ گفت وا؟ نه خیر نیست گفتم پس تو چرا با اون موهای بلندت شبیه اسب سیرک شدی؟!! تا اینو گفتم مثل برق گرفته ها گفت بیشعور بی تربیت! خودم از حرف خودم خندم گرفته بود نتونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده! یهو تق تلفن قطع شد! دوباره زدم زدم زیر خنده مثل دیوونه ها با خودم میخندیدم! یکم گذشت اس ام اس زدم “فکر کردی من زنگ میزنم منت کشی؟ کور خوندی بقول عشقم تنها غروره عصای دستم!” چند لحظه بعد اس ام اس اومد “به درک برو به جهنم” یکمی دو رو برم رو نگاه کردم گفتم چه محبت آمیز! پاشدم رفتم لباس عوض کردم مسواک زدم یه سیگار کشیدم نیم ساعتی طول کشید میخواستم بخوابم اس ام اس اومد بازش کردم الناز نوشته بود “امیدوارم صبح از خواب بیدار نشی” منم نوشتم “خدا از دهنت بشنوه و عمل کنه یک عمره که قبل از خواب اینو میگم” فرستادم رفت خودم رو پرت کردم روی تختم گفتم خدایا حرف منو که گوش ندادی به حرف این عمل کن صبح از خواب بیدار نشم از این زندگی راحت شم همون موقع اس ام اس اومد چشام گرد شد گفتم خدایا راضی به اس ام اس نبودم همون جونم رو بگیری کافیه! اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود “جیش بوس لالا” منم نوشتم “دومیش (بوس) آنتن نداد لطفا 10 12 بار دیگه تکرار کن!” تا چشام رو بستم صدای اس ام اس اومد گفتم مرض بابا بوست مال خودت صبح باید پاشم برم دنبال 1000 تا بدبختی آروم موبایلم رو برداشتم اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود “بوس بوس بوس… تا 12” سرم رو تکون دادم گفتم باز ما یه غلطی کردیم موندیم توش همین کم بود.
******
فردا غروبش از باشگاه اومدم بیرون الناز زنگ زد موندم جواب بدم یا نه! گفتم ولش کن حوصله ندارم.دوباره زنگ زد گفتم چیکار کنم؟ شیطان وجودم میگفت جواب بده چیزی نمونده به آخرش یکمی مکث کردم جواب دادم…
سلام چطوری؟
– سلام مرسی تو خوبی؟
بد نیستم
– کجایی؟
از باشگاه اومدم بیرون
– با نون و ماست هیکلت رو اونجوری کردی نه؟
(خندیدم) گیر نده دیگه یه چیز گفتم حالا
– باشگاه کجاست؟
خونه آقا شجاست. به تو چه؟
– بگو اگه نزدیک باشم میخوام بیام
نزدیک نیستی….
خلاصه انقدر گیر داد با اینکه نزدیک نبود نزدیکش کرد که اومد. کنار ماشینم واساده بودم کیفم رو گذاشتم توی ماشین دیدم اومده کنارم واساده یه نگاش کردم گفتم اومدی اینجا که چی بشه؟ خندید گفت همینجوری اومدم. از زیر تمرین اومده بودم بدنم ورم کرده بود یه آستین کوتاه تنم بود الناز دستش رو گذاشت روی بازوم سریع کشیدم عقب گفتم نکن جیزه! خندید گفت بهتم هم میاد با نون و ماست اینجوری شده باشی یکمی نگاش کردم چیزی نگفتم در ماشین رو بستم گفت چند بار قهرمان شدی؟ سرم رو تکون دادم گفتم 3.4 باری شدم حالا اجازه هست برم؟ یه اخم خوشگل کرد گفت کارت دارم که اومدم گفتم خب منم از اول همینو گفتم حالا گوش میدم بگو؟ مکثی کرد گفت از سانیا خوشت اومده؟ اخمی کردم گفتم آره خوشم اومده بود ولی بعدا که اخلاقش رو دیدم کاملا نظرم عوض شد بلا نصبت سگ! زد رو شونم گفت درست صحبت کن دختر خالمه سرم رو تکون دادم گفتم هرکی میخواد باشه یکمی نگام کرد گفتم تموم شد؟ اینو از پشت تلفن هم میشد پرسید گفت نه هنوز نگفتم یه آهی کشیدم خم شدم از توی ماشین بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم یکی برداشت اول مال اونو روشن کردم بعدم مال خودم رو بهش خیره شدم واقعا خوشگل و ناز بود چشای آبی تیره ای که داشت خیلی بهش میومد. یکم رفتم اونور تر یه باد ملایم میزد چنگ زدم تو موهام میدونستم منظورش از این حرفا چیه ولی خب بحث فقط این نبود مشکل همیشگی رو داشتم اونم ترس! ترس از سرنوشتی که گرفتارش بودم. اومد پشتم واساد گفت ارا تو از من خوشت اومده درسته؟ آروم خندیدم گفتم آره! ولی همش همین نیست گفت همش چیه؟ باد آروم میزد تو صورتم یاد آهنگ “تکیه بر باد” عشقم داریوش افتادم دلم حوری ریخت مکثی کردم گفتم همش تکیه بر باده خندید گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی همین یعنی زندگی من همش تکیه روی باد بوده همیشه هم افتادم اینبار هم همینه گفت چرا میافتی؟ گفتم نمیافتم زندگی نا خواسته میندازه! یکمی مکث کرد گفت همیشه بهمین راحتی جا میزنی؟ خندیدم گفتم جا نمیزنم میترسم از همه زندگی میترسم دوست داشتن واسم شده یه آرزو خندید گفت ارا من نمفهمم چی میگی؟ برگشتم سمتش یه کام از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم گفتم خودمم نمیفهمم چی میگم یا چی میاد به سرم فقط میدونم باید از احساس دور شم. یه آهی کشید گفت من که نفهمیدم چی گفتی ولی هر کاری درسته همون رو انجام بده.دستم رو گذاشتم رو شونش یکمی بهش خیره شدم ذهنم مثل یه Ferari Enzo سرعت داشت! لبخندی زدم گفتم چرا سر راه من سبز شدی؟ گفت من نشدم خودت شدی اخم کردم گفتم من غلط کردم تقصیر اون جاسم بود گفت جاسم کیه؟ گفتم همون پسر عربه شرط بندی کردم باهاش خندید گفت آهان اونشب. دستم رو بردم گذشتم پشت موهاش آروم دست کشیدم تو صورت هم خیره شده بودیم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم! یا باید قربانی شهوت و احساس میشدم یا باید پشت دست داغ کرده ام رو نگاه میکردم و ازش دوری میکردم.دستم رو برداشتم چشاش رو بست از کنارش رد شدم رفتم سمت ماشینم به ته سیگارم نگاهی کردم گفتم چرا فقط یه قدم به مرگ نزدیک تر؟ جلوی پای الناز رو نگاه کردم زدم تهش یه چرخش خوشگل کرد افتاد جلو پای الناز! آروم گفت تمام هنرت از زندگی همینه نه همین مسخره بازیها؟ عرضه نداری کسی رو دوست داشته باشی هنرت رو تو این چیزا گذاشتی؟ به آسمون نگاهی کردم سرم رو انداختم پایین گفتم من عرضه هیچی ندارم اومد جلو دستم رو گرفت گفت چرا؟ چیزی نگفتم سرم پایین بود زد روی سینم گفت از چی میترسی؟ یه خنده عصبی کردم گفتم شانسم یه جورایی هر دوتامون بغض داشتیم سرم رو تکون دادم گفتم الناز… گفت ساکت دیگه نمیخوام هیچی بشنوم اشک توی چشام جمع شده بود یهو کشیدمش سمت خودم سرش رو گذاشت روی شونم احساس کردم شونم خیس شده فهمیدم اشکاش اومده چند تا قطره اشک روی صورت خودم چکید آروم گفت یه چیزی بگم باورت میشه؟ گفتم بگو؟ مکثی کرد گفت همون شب که دیدمت ازت خوشم اومده بود میدونستم داری دروغ میگی ولی هیچی نگفتم چون هم سانیا نشسته بود هم اینکه میخواستم ببینم آخرش خودت چیکار میکنی آروم خندیدم ادامه داد وقتی شمارم رو بهت دادم میدونستم هدفت چیه من بچه نیستم از همون اول که اومدیم از کنارت رد شدیم از نوع نشستنت نوع سکوتت بوی سیگارت همه چیز معلوم بود ولی وقتی اون ارجیف رو سر هم کردی نخواستم توی ذوقت بزنم اونشب توی آرمان کافه هم میخواستم همه چیز رو برات روشن کنم که میدونم مسخره بازی در میاری ولی وقتی گفتی با سانیا بیا خورد توی ذوقم احساس کردم تو چشت دنبال اونه نه من واسه همین هیچی نگفتم تا به مسخره بازیهات ادامه بدی آخرش هم تمام ناراحتیم رو سرت خالی کردم ولی بازم موقع رفتن داد زدی من از سانیا خوشم اومده بود خشمم بیشتر شد خیلی بهم برخورد واسه همین دیگه ازت منتفر شدم.آروم سرش رو بردم عقب پیشونیش رو بوس کردم گفتم بخاطر همه چیز معذرت میخوام تو خیلی خوبی ولی باور کن مشکل یه چیزه دیگست مشکل خود منم…

ادامه دارد …

نویسنده :Reload

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s