بازنده – قسمت ششم

فرداش همینجوری بی حال و یکم عصبی بودم تا ظهر که دنبال کارا و بدبختی های خودم بودم بعدم رفتم باشگاه و برگشتم ساعت از 5 گذشته بود.زنگ زدم به جاسم گفتم من خونه ام تو کجایی؟ گفت آدرس خونتون رو بده میام دنبالت گفتم باشه بیا دبی مارینا برج… ساعت از 6 گذاشته بود جاسم زنگ زد گفت بیا پایین برج خیلی کسل و بیحال بودم لباسام رو پوشیدم رفتم پایین منو دید زد زیر خنده گفت عاشق شدی؟ گفتم ساکت شو حوصله ندارم راه بیافت بریم.تو راه تو فکر این بودم که حالا چه بامبولی سر اون دختره جاسم ازش خوشش اومده پیاده کنیم! یکمی فکر کردم گفتم اسمش چیه؟ گفت حیفا یکمی نگاش کردم گفتم پس واسه همون انقدر ناز داره نه؟ چون هم اسمه حیفا وحبی هستش؟ خندید زد رو پام گفت ایو حبیبی! سرم رو چرخوندم به بیرون خیره شدم رفتم تو فکر یکم بعد جاسم زد رو پام گفت کجا برم؟ گفتم قبرستون با تعجب گفت واسه چی؟ کسی مرده؟ یکمی نگاش کردم گفتم آره عمم مرده گفت جدی میگی؟ گفتم آره الانم منتظر منه خندید گفت شوخی نکن گفتم نه به جون تو راست گفتم ولی چون مرام دارم اول کار تو رو راه میندازم بعد میرم قبرستون خندید گفت ایو ایو انا محبک! یکم سرم رو تکون دادم دوباره به بیرون خیره شدم گفتم برو یه جای ساکت واسا چند لحظه بعد یه گوشه خلوت واسادیم گفتم شمارش رو بگیر گفت چی؟ گفتم شماره دختره رو بگیر با تردید گفت ولی… گفتم میگیری یا نه؟ گفت باشه چی بگم؟ گفتم واسه 2ساعت دیگه یه رستوران عربی قرار بزار بگو یه کاری دارم باید رو در رو بگم با تردید شماره دختره رو گرفت یکم خبر احوال کرد از خودش و خانوادش بعد گفت ببخشید یه موضوعی هست باید ببینمت بهت بگم واسه 2 ساعت دیگه میتونی بیایی….
خلاصه با هر بدبختی بود قرار گذاشتن انجام شد 2ساعت دیگه باید میرفتیم یه رستوران عربی پیش دختره.یه دستی روی موهام کشیدم گفتم حرکت کن تا 2 ساعت دیگه خیلی مونده بدبخت دست و پاش میلرزید گفتم چته؟ ای خاک بر سرت تو از پس این بر نمیایی اون شب سر اون 2 تا دختر ایرانی شرط بستی؟ آروم گفت اون شوخی بود این جدیه خراب کنم دیگه بهش نمیرسم زدم رو شونش گفتم نترس حواسم بهت هست خودم بهت میگم چیکار کنی فعلا حرکت کن برو یه جا بشینیم کلاس آموزشی شروع شه ببینم توی اون مغز گچی چیزی فرو میره…
******
10 دقیقه به قرار جاسم با حیفا مونده بود تو راه نزدیک اون رستوران بودیم رنگش شده بود مثل گچ تو دلم گفتم این احمق خراب میکنه میره! بهش گفتم پسر خراب نکنی؟ آروم گفت همه حرفات یادم رفت!!! زدم رو پام به فارسی گفتم به خشکی شانس این تهی مغز از کجا اومده؟ بعد به عربی بهش گفتم اگه یادت رفت پس میخوایی چیکار کنی دستم رو گرفت گفت تو هم بیا! هاج و واج نگاش کردم گفتم تو میخوایی تور کنی من بیام؟ گفت آره هرکاری بخوایی برات میکنم فقط تو هم بیا گفتم نمیشه تابلو میشیم زد رو پام گفت هرکاری بخوایی میکنم بهت مدیونم فقط تو بیا یکمی مکث کردم گفتم اگه من بیام واسه خودم تور کردم چی؟ خندید گفت تو خیلی با معرفتی که اسرارم رو بهت گفتم یه چشمک زدم گفتم باشه با هم میریم ولی تو حواست رو جمع کن خراب نکنی…
توی رستوران نشسته بودیم احمق با اون هیکل خیکی مثل بید میلرزید زدم رو پاش گفتم بی آبرومون نکن نترس بابا من اینجام تو که زبون منو میدونی چه جوریه خندید گفت باشه یکم آروم تر شد یکمی بعد در رستوران واشد اون دختره اومد! یعنی اگه بگم حیفا باید پیشش تعظیم میکرد کم نگفتم! خیلی ناز بود با اینکه قبلا دیده بودمش باز خودم دست و پام رو گم کرده بودم واقعا فوق العاده بود! آروم و با متانت قدم برمیداشت جاسم یه اشاره کرد اونم یه لبخندی زد با همون آرامش و متانت خیلی آروم اومد سمت ما نشست رو به روی جاسم منو دید یکم تعجب کرده بود جاسم سلام کرد باهاش دست داد منم دستم رو بردم جلو سلام کردم یه اخم ناز کرد گفت شما رو قبلا جایی ندیدم؟ (میخواستم دروغ بگم نه ولی یاد دروغهای دیشب افتادم که چطوری منو بگا داد پشیمون شدم!) لبخندی زدم گفتم درسته دیروز توی پارکینگ مجتمع دیدین آروم گفت درسته.یکمی بهم خیره شد گفت شما عرب هستین؟ گفتم نه ایرانی هستم خندید گفت قیافت شبیه غربی هاست زبونت عربی خودت ایرانی! آروم خندیدم گفتم چند تا هنر دیگه هم دارم که خبر ندارین! آروم گفت مثلا؟ گفتم بازیگر هم هستم تازه از هالیوود اومدم خندید گفت جدا؟ گفتم آره تام کروز شاگرد من بود شعبه دوم هالیوود هم قراره دبی افتتاح بشه اونم فقط بخاطر من! خندید به انگلیسی گفت The Legend! منم خندیدم به آلمانی گفتم eine Legende vom Iran (یعنی: اسطوره ای از ایران) حیفا خندید گفت آلمانی هم صحبت میکنی؟ گفتم ای همچین جاسم گفت بابا عربی صحبت کنین خندیدم گفتم چشم قربان حیفا هم گفت باشه. خوشبختانه حیفا از اون دخترایی بود که استایل یه آدم معروف رو داشتن با همون ناز و متانت ولی در عمل زود صمیمی میشن و خونگرم هستن بقول ایرانیا خاکی بود! خیلی ازش خوشم اومد واقعا بی نظیر بود.یکم گذشت باهاش همینطور یک روند شوخی کردم که جو رو صمیمی کنم جاسم از زیر میز زد به پام منظورش رو فهمیدم آروم کنار گوشش گفتم خراب نکن لعنتی بزار کارم رو بکنم دیگه خفه شد! 15 دقیقه میشد یه روند باهاش شوخی میکردم خیلی خندید آخرش دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم و شما؟ دست داد گفت حیفا لبخندی زدم گفتم به نظر من حیفا وحبی باید پیش شما تعظیم کنه خندید گفت جدی؟ گفتم به حرفای من شک نکنید شما بی نظیرین.یه خنده ناز کرد گفت مرسی. یه چشمک زدم گفتم خب شام بخوریم مزاحم نمیشم تا برسیم به اصل موضوع که جاسم مزاحم شما شد آوردتون اینجا یه لبخندی زد گفت حتما.مشغول شام خوردن شدیم از قصد این کار رو کردم که ذهنیتش عوض شه و با انرژی مثبت بریم سر اصل موضوع (تو دلم به خودم گفتم ای جانور! واقعا که…) موقع شام جاسم نمیتونست غذا بخوره واسه من جای تعجب بود! خلاصه هرجوری بود شام تموم شد بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم اونم یه سیگار برداشت جاسم با تعجب نگاه میکرد! زدم به پاش خودش رو جمع و جور کرد فندکم رو در آوردم سیگار اون رو روشن کردم بعدم مال خودم رو گفتم خب هدف از مزاحمت… گفت خواهش میکنم یه لبخندی زدم گفتم شما با کسی هستین؟ جاسم از زیر میز زد به پام یکمی اخم کردم دوباره خفه شد! حیفا گفت با کسی هستم؟ گفتم منظورم دوست پسره. شما دوست پسر داری؟ یه اخم خوشگل کرد گفت نه! گفتم خب اگه یکی از شما خوشش اومده باشه دلش بی تابی کنه باید چیکار کنه؟ گفت کی اینطوری شده؟ گفتم کی؟ شما لطفا یه بار برین جلو آینه به خودتون و رفتارتون نگاه کنید میبینین آینه هم دهنش وا میشه بعد میگی کی؟! خندید گفت عجب توصیف های عجیبی میکنی آدم اعتماد به نفسش میره بالا! یه چشمک زدم گفتم حقیقته. خب حالا اون شخص باید چیکار کنه؟ یکمی فکر کرد گفت باید به خودم بگه گفتم خب حالا من بجای اون گفتم. یه نگاهی به جاسم کرد بعد به من نگاه کرد آروم اشاره کرد این؟ منم یه چشمک زدم خندید گفت خودش زبون نداشت بگه تو گفتی؟ گفتم روش نمیشد خیلی وقته دلش واسه شما بی تابی میکنه حرمت و احترام شما اجازه نداده جسارت کنه یه لبخندی زد به جاسم نگاه کرد گفت راست میگه؟ جاسم مثل برق گرفته ها از جا پرید گفت چی؟ حیفا خندید گفت ارا درست گفت؟ جاسم سرش رو انداخت پایین گفت آره من به حیفا نگاه کردم گفتم البته جاسم زبونش بند اومده اجازه بده من چند تا چیز رو جای اون بگم حیفا گفت گوش میکنم.گفتم ببین اول اینکه جاسم فقط از شما خوشش امده واقعا هم دلش پیش شما گیره ولی دلیل نمیشه حتما لیاقت شما رو داشته باشه دوم اینکه واقعا به جاسم حسودیم میشه که برای همچین کسی مثل شما تلاش میکنه سوم اینکه شما باید خوب فکر کنی و بدون هیچ عجله ای جواب جاسم رو بدی شاید واقعا لیاقت شما رو نداشته باشه یا شما نتونی باهاش کنار بیایی پس باید خوب فکر کنی.جاسم با تعجب بهم خیره شده بود! شاید تو دلش داشت 1000 تا فحش بارم میکرد ولی سکوت حیفا نشون میداد واقعا از حرفام لذت برده.البته حق داشت این روزا بیشتر پسرا سختشونه از زبونشون استفاده کنن یهو زرتی با غرور میرن میگن ازت خوشم اومده با من هستی یا نه! خب معلومه ننه قمر هم باشه میگه نه! بابا دختره هم یه چیزی باید از تو ببینه که در موردت فکر کنه دیگه! حیفا همینجور با سکوت بهم نگاه میکرد گفتم الان نمیخواد جوابی بدی شما برو 2روز 3روز اصلا هرچی خواستی فکر کن بعد به جاسم زنگ بزن رک و راست جواب بده نه تعارف کن نه رو در وایسی اگه احساس کردی میتونی قبولش کنی غرورت رو بشکن بگو آره.حیفا لبخندی زد گفت مرسی تا حالا کسی بهم به این قشنگی پیشنهاد نداده بود خندیدم گفتم اینا حرفای جاسم بود حرفای من نبود فقط روش نمیشد بگه منه پر رو اومدم گفتم.جاسم خندید گفت راست میگه!!! (تو دلم گفتم مادر قحبه به موقعش پوستت رو میکنم) از جام پاشدم رفتم اونور میز دستم رو دراز کردم گفتم اجازه میدید تا جلوی در همراتون باشم؟ خندید دستم رو گرفت گفت حتما جاسم با حرص بهم نگاه میکرد!! به جاسم اشاره کردم بعد آروم با حیفا رفتیم بیرون یه چشمک زدم گفتم خیلی دوستت داره منو کچل کرده بود! هواشو داشته باش زیاد سخت نگیر حد اقل یه فرصت بهش بده خندید گفت چشم حتما از لطف شما هم خیلی ممنون خندیدم گفتم خواهش میکنم امیدوارم همیشه پیروز باشی خندید یه دونه بوسم کرد گفت خیلی خوش گذشت بعد باهم دست دادیم گفت به جاسم بگو خیلی زود بهش زنگ میزنم خبرش رو میدم یه چشمکی زدم براش دست تکون دادم آروم و با متانت رفت سمت همون بی ام دابلیو 750 ال آی (BMW 750 LI) یه دستی تکون داد رفت.
جاسم اومد بیرون زد رو شونم گفت چی شد؟ گفتم 99% موفق شدی اگه 1% نشد فکر کن دست زندگی بوده! یهو زد زیر خنده گفت مرسی رفیق خدا پشت و پناهت باشه با این همه دل صافی که داری چیزی نگفتم چند قدم رفتم جلو یه سیگار روشن کردم به آسمون خیره شدم چه شب قشنگی بود روی دیوار کوتا سیمانی بین پیاد رو با پارک متر نشستم جاسم هم اومد کنارم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم بازم به آسمون خیره شدم با خودم میگفتم…
شبامون آخ که تاریک و چه سرده – دل هامون جای غمه لونه ی درده
تو رو بی من – من رو دور از تو گذاشته – چی بگم با من و تو دنیا چه کردی؟
آسمون با من و تو قهره دیگه – هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه…
جاسم نمیفهمید چی میگم ولی فکر کنم احساس میکرد منظورم چیه زد رو شونم گفت پاشو بریم یکم بعد رفتیم سمت ماشین جاسم حرکت کردیم رفتیم.تو راه جاسم گفت خیلی ممنون نمیدونم چطور ازت تشکر کنم یه چشمک زدم گفتن بیخیال تو خوش باش جای ما خندید گفت جبران میکنم زدم رو شونش گفتم حتما.به بیرون خیره شدم یاد الناز و سانیا افتادم به خودم گفتم باید از دلشون در بیارم اینجوری خودمم خیلی نارحتم…

ادامه دارد …

نویسنده :Reload

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s