بازنده – قسمت دهم

احساس میکردم دارم منفجر میشم واقعا حال عجیبی داشتم رفتم یه گوشه که میدونستم هیچ کس نیست شروع کردم به داد زدن… انقدر داد زدم که دیگه صدام در نمیومد نشستم روی زمین به آسمون شب نگاه کردم مثل همیشه تاریک و سیاه ولی حد اقل توش پر از ستاره بود ولی دل من چی؟ یه سیگار روشن کردم به آسمون خیره شده بودم حالا باید چیکار میکردم؟ الناز از سرم زیاد بود ناخواسته پاش به زندگیم واشد با هزار ترس و دلهره باهاش کنار اومدم ولی با وجود مریم دیگه واقعا ترسناک شده بود.احساس گناه عجیبی داشتم احساس میکردم در حق الناز بدی کردم بهر حال من هرچی بودم دیگه بی معرفتی و نامردی تو وجودم نبود از خیانت متتفر بودم همین باعث میشد احساس گناه فشارم بده.تو همین فکرا بودم موبایلم زنگ خورد درش آوردم شماره الناز بود چند تا قطره اشک از چشام چکید پاکشون کردم جواب دادم…
سلام الناز
– چطوری شیطون؟ کجایی؟
خوبم. من نزدیک دریا
– اونجا چیکار میکنی؟ باز تو فکر کی رفتی؟
(آروم و بی حال خندیدم) هیچ کس فقط دلم گرفته بود
– دروغ نگو چرا صدات اینجوریه؟ صدات گرفته
نه چیزی نیست همینجوری خودش شده
– (خندید) تو کی میخوایی دست از دروغ گفتن بر داری؟
نمیدونم شاید هیچ وقت
– ببین خودت رو مرتب کن 1ساعت دیگه رستوران آبشار با سانی منتظرتیم باشه؟
هان؟ چه بی خبر؟ حالا چرا با سانی؟
– (خندید) خب میخوام شب اول دوستیمون پیش هم باشیم سانی هم میاد چون نمیشه نیاد من و اون دم همدیگه ایم
(یه آهی کشیدم) آهان باشه میام فعلا خداحافظ
– مواظب خودت باش.بای
تلفن رو قطع مردم یه کام سنگین از سیگارم گرفتم همونجا ولو شدم! دستم رو گذاشتم روی سرم گفتم ای لعنت به این زندگی.یکم بعد پاشدم رفتم یه گوشه خودم رو مرتب کردم دست و صورتم رو شستم ولی صدام بدجوری گرفته بود اینو نمیشد کاری کرد! 1 ساعت بعد رفتم داخل رستوران آبشار الناز و سانیا نشسته بودن رفتم باهاشون دست دادم نشستم جلوشون الناز آروم خندید گفت قیافت چرا اینطوری شده؟ مثل مرغ پر کنده شدی! لبخندی زدم گفتم چیزی نیست یکم عصبی بودم توی ساحل ولو شده بودم! الناز خندید خم شد روی میز لبام رو بوس کرد گفت تو بیخود کردی بعد نشست سرجاش به سانیا نگاهی کردم اونم یه نگاهی بهم کرد (تو دلم گفتم امشب دیوونه شدم حرف بیخود بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!) الناز متوجه نگاه سنگین ما شد ولی چیزی نگفت.به الناز نگاهی کردم گفتم الناز زودتر شام بخوریم باید باهات صحبت کنم یه اخم خوشگل کرد گفت تو یه چیزیت هست آروم گفتم آره یه چیزی هست باید باهات صحبت کنم گفت باشه پس زودتر شام میخوریم بعدش صحبت میکنیم بعد با سانی پاشدن رفتن سمت بوفه.سرم رو گذاشتم بین دستام تصمیم داشتم همه چیز رو به الناز بگم چون واقعا از خیانت متنفرم فقط به این فکر میکردم که چطوری بهش بگم.موقع شام اصلا حوصله نداشتم فقط واسه اینکه الناز نارحت نشه یکم با بی میلی شام خوردم بعد به الناز خیره شدم دلم نمیخواست جلو سانیا حرفی بزنم ولی چون حوصله سر و کله زدن و توجیح نداشتم تصمیم گرفتم همونجا بگم.یه نفس عمیق کشیدم گفتم الناز من باید یه چیزی رو بهت بگم که داره منو خفه میکنه الناز خندید گفت پس زودتر بگو چون من خودت رو میخوام نه جنازت لبخندی زدم گفتم همش از اون شب شروع شد من قضیه شرط بندی رو واسه شماها کامل تعریف نکردم قرار شد اگه شرط رو من بردم… کاملا همه چیز رو واسه الناز گفتم در مورد مریم جاسم حتی حیفا هم توضیح دادم و مو به مو تمام اتفاق ها رو توضیح دادم الناز یه جوری با تردید نگام میکرد سانیا اخم کرده بود با غیظ نگام میکرد. آخرش سرم رو انداختم پایین گفتم مریم دختر خیلی خوبیه خیلی هم ناز و خوشگله منم هیچ بدی تو اخلاقش و اینا ندیدم ولی چیزی که هست اینه که مطمئن باش تو واسه من یه چیز دیگه ای اینو جدی میگم اولا که تو هم خون و هم نژاد منی دوما این که مهربونی تو یه چیز دیگست امروز وفتی دل ساده تورو دیدم از خودم خجالت کشیدم.الناز یه لبخند ناز زد دستم رو گرفت گفت از صداقتی که داری ممنون نیشخندی زدم گفتم من هرچی باشم خیانت کار و نامرد نیستم دستم رو محکم فشار داد گفت درست میشه هنوز که اتفاقی نیافتاده فقط به حرف بوده تموم شده رفته با سرم تایید کردم گفتم اتفاقی نیافتاده ولی مشکل یه چیز دیگست. ببین تو روی من حساب کردی از ته دلت گفتی دوستت دارم منم همین کار رو کردم حالا فکر کن الان بیام بگم الناز جون شرمنده من نظرم عوض شده! خب تو چی میگی؟ چیکار میکنی؟ یکم اخم کرد گفت نمیدونم خیلی وحشتناکه! گفتم خب منم همین رو میگم من بودم که اول به اون پیشنهاد دادم اون رد کرد حالا نظرش عوض شده! منم موندم چه غلطی بکنم. سانیا با اخم گفت برو بهش بگو من دوست دختر دارم اون موقع که بهت پیشنهاد دادم نداشتم. یکمی نگاش کردم گفتم تمام این ماجرا ها توی 48 ساعت اتفاق افتاد برم بگم تو جواب رد دادی با یکی دیگه دوست شدم؟ خیلی جدی گفت آره مگه چیه؟ سرم رو تکون دادم گفتم هیچی باید همینکارو کنم.الناز یه خنده خوشگل کرد گفت قربون زبون 6متریت برم تو که این زبون رو داری قصه چی رو میخوری؟ نیشخندی زدم سرم رو گذاشتم بین دستام گفتم شکستن یه دل صاف و ساده دیگه.
از رستوران اومدیم بیرون به بیرون خیره شدم مثل همیشه چراغهای آسمون خراشها بیداد میکردن الناز دستم رو گرفت گفت انقدر فکر نکن آخرش یه مرگت میزنه سرم رو تکون دادم گفتم همون بهتر که بزنه راحت شم زدم توی سرم گفت بی ادب رفتم کنار ماشینم تکیه دادم بهش یه سیگار روشن کردم الناز و سانیا هم اومدن واسه اونا هم روشن کردم به همدیگه زل زده بودیم سیگارمون رو میکشیدیم.الناز گفت کی بهش میگی؟ یکمی فکر کردم گفتم فردا صبح تا ظهر که نیستم کار دارم بعد ظهر هم میرم باشگاه غروب از باشگاه اومدم بهش زنگ میزنم قرار میزارم.یه لبخندی زد اومد جلوم واساد قدش یه ذره از من بلند تر بود یکمی نگام کرد گفت مطمئن باشم همه چیز تموم میشه؟ سرم رو تکون دادم گفتم اگه غیر از این بود بهت نمیگفتم یه اخم خوشگل کرد گفت شیطون گولت نزنه؟ یه نیشخند زدم گفتم شیطان خود منم کی میخواد منو گول بزنه؟ آروم خندید گفت خودت! بعد لباش رو گذاشت روی لبام محکم فشار داد من بی حرکت واساده بودم اون با قدرت لباش رو فشار میداد سرش رو برد عقب دستش رو کشید روی صورتم گفت همه چیزت فوق العادست درست مثل دروغهات! سرم رو انداختم پایین گفتم واسم مهم نیست من فقط خسته ام زد روی دهنم گفت ساکت من که نمردم عزا گرفتی.رفت عقب پیش سانیا واساد گفتم خیلی خوش گذشت بهتره بریم منم برم فکر کنم فردا چه غلطی بکنم سانیا با اخم گفت زبونت که همیشه واسه گفتن دروغ میچرخه حالا فردام چند تا دروغ بهش اضافه کنی تحویلش بدی جای دوری نمیره! با سرم تایید کردم رفتم سوار ماشینم شدم شیشه رو دادم پایین گفتم بعد از قرار فردا بهتون زنگ میزنم گزارش کامل میدم خیال هردوتون راحت. یه گاز دادم غرش ماشینم توی خیابون پیچید گفتم شب خوش.
فرداش از باشگاه اومدم بیرون زنگ زدم به مریم گفتم باید شما رو ببینم گفت کجایی؟ آدرس رو گفتم گفت من نزدیکم همونجا باش الان میام.توی شیشه های دودی ماشینم خیره شدم به خودم نگاه کردم تردید رو میشد از چشام خوند در ماشین رو باز کردم کیفم رو گذاشتم عقب دوباره توی شیشه های دودی نگاهی انداختم خودم رو یکم مرتب کردم یه آستین کوتاه چسبون سبز فسفری تنم بود بدنم بخاطر تمرین ورم داشت لباس داشت پاره میشد! یکم روی موهام و ابروهام دست کشیدم منتظر شدم که بیاد. یکم بعد لند کروز VXR نقره ای رفت جلو تر پارک کرد مریم اومد سمتم از توی ماشین بسته سیگارم رو در آوردم یجورایی استرس و تردید داشتم یه سیگار روشن کردم مریم اومد جلو دست دادیم روی پیشونیم رو بوس کرد یکم احوال پرسی کردیم بهم نگاه کرد گفت چیزی شده یهو گفتی بیام اینجا؟ یه کام از سیگارم گرفتم گفتم آره یه صحبتی باهات داشتم گفت خب بگو من گوش میدم؟ منم تمام ماجرا رو براش توضیح دادم خودم باورد نمیشد انقدر راست گو شده باشم! مریم چیزی آروم گفت چرا از اول نگفتی؟ گفتم نمیخواستم بهمین راحتی یه دل ساده دیگه رو بشکنم خندید دستش رو گذاشت روی شونم گفت مهم نیست خوشحال شدم که راستش رو گفتی یه لبخندی زدم گفتم مرسی احساس میکنم عذاب وجدانم تموم شد خندید گفت تو وجدان هم داری؟ گفتم آره یکمی واسم مونده اومد جلو بغلم کرد گفت ولی ارتباطت رو با من قطع نکن مثل 2 تا دوست معمولی گاهی خبر همدیگه رو بگیریم باشه؟ خندیدم گفتم حتما همینطوره محکم خودش رو بهم فشار داد احساس میکردم تن اون از من داغ تره یعنی کلا عربا همینن مخصوصا توی سکس هیچکس حریفشون نمیشه! رفت عقب دستش رو گرفتم گفتم خبر ما رو بگیریا گفت باشه چشم مواظب خودت باش کاری داشتی حتما بهم بگو.اومد جلو روی لبم رو بوس کرد برام دست تکون داد رفت سمت ماشینش.
با خیال راحت تکیه دادم به ماشینم یه نفس راحت کشیدم گفتم آخیش داشتم خفه میشدم از عذاب وجدان.دستم رو کشیدم توی موهام یاد الناز که افتادم منتظر تلفن من بود. دوباره دلم لرزید گفتم بازم یه بازیه دیگه؟ آخرش به کجا میخواد برسه؟…

ادامه دارد …

نویسنده :Reload

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s