بازنده – قسمت اول

شب خیابون الرقته روی صندلی های بیرونی KFC نشسته بودم با ولع خاصی سیگارم رو میکشیدم و طبق معمول به جمعیت بی پایان خیره بودم. همیشه با دیدن این همه جمعیت که توی هم میلولیدن اولین سوالی که از خودم میپرسم اینه که هدف ما از زندگی چیه؟ (و هرگز هم به جواب نرسیدم) اخمام توی هم بود با هر کامی که از سیگارم میگرفتم لذت عجیبی میبردم سیگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصیلات عالیه که در پرتاب ته سیگار دارم زدم تهش یه قوس قشنگ و چرخش خوشگلی گرفت افتاد دقیقا جایی که میخواستم بعد یه لبخند زدم آروم گفتم یه سیگار دیگه تموم شد پس یه قدم به مرگ نزدیک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن میز بغلی جلوی دید من بودن صداشون رو هم واضح میشنیدم شاید حواسشون به من نبود شایدم فکر میکردن من اروپایی ام عربی حالیم نمیشه!.تو دلم گفتم FUCK پسر تو توی قبرم بری بازم آرامش نداری! همینطور که صحبت میکردن یکی از پسرا زد روی شونه بغلی به پشت سر من خیره شدن چند ثانیه بعد اون یکی هم همین کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اینا نگاه میکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم بجز این 3 تا خیلی از پسرایی که اونجا بودن هم دارن نگاه میکنن سریع چشمم چرخید اونور تر دیدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از یه مرسدس بنز S کلاس پیاده شدن داشتن میرفتن داخل رستوران با هر قدمی هم که میرفتن همه چشمها میچرخید البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو دیدم یه جوری شدم یکی شون موهای براق و بلندی داشت تا نزدیک باسنش میرسید یه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خیلی برنزه شده با یه کفش پاشنه بلند مشکی که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود فقط یکمی باسنش نسبت به بدنش فیت نبود یعنی شاید 1سایز بزرگ تر بود صورتش هم که نگم بهتره! واقعا جذاب و بی نظیر بود اما اون یکی که توی اون چند ثانیه نگاهم بیشتر روی اون چرخیده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود یه دونه از این سیخ های سفید که زنا توی موهاشون میزنن و نمیدونم اسمش چیه توی موهاش بود یه لباس یکسره مشکی حریر تنش بود که روش گلهای مشکی مخمل داشت لباسش که تا یه وجب زیر زانوهاش بود یه چکمه مشکی هم پاش بود پوستش خیلی سفید بود (برای همینم ست مشکی زده بود) بدنش کاملا فیت بود انگار همین الان از بازار مانکنها اومده! سفیدی بدنش از زیر لباس حریرش معلوم بود و واقعا یه چیز عجیب و فوق العاده ای شده بود چهرش خیلی گیرا تر خوشگل تر از کناریش بود ولی چون توی اون چند ثانیه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ریزش رو ببینم. رفتن داخل رستوران ولی کله بیشتر پسرا همچنان به در بود! یه نیشخندی زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! یکیشون گفت آی قلبم! یکم گذشت یهو یکیشون گفت بیاین شرط بندی اون 2 تا گفتن چه شرطی؟ پسره خندید گفت هرکی تونست با یکی از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صمیمی شه شرط رو برده جایزه اش هم بازنده ها باید نفری 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا یکمی فکر کردن خندیدن گفتن همه نفری 1000 درهم بزارین وسط شرط بندی شروع شد! خودم واسم قضیه جالب شده بود یه سیگار دیگه روشن کردم با دقت نگاه میکردم ببینم چیکار میکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بیرون (شبا که گرمای هوا فروکش میکنه هوای بیرون هوا خیلی خوب میشه) رو یه میز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلی رو چرخوندم سعی کردم جوری بشینم که توی دید اونا نباشم یه کام سینگین از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه میکردم یکی از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچین یکم میخندید ولی دخترا اخم کرده بودن! 5 دقیقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهی کرد اومد نشست سر جاش! یه پوزخند زدم به خودم گفتم اینا چه دل خوشی دارن! همین مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکیلات به همین سادگی جلوی 1000 نفر ملت به تو خیکی راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اینا عرب نبودن عربی هم صحبت نمیکردن! (تو دلم خندیدم گفتم این چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون انگلیسی صحبت کردم فکر کنم ایرانی بودن هر جوری هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشید شما شبیه یکی از دوست دخترهای قبلیم بودین اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهی کردم اومدم.یه کام دیگه از سیگارم گرفتم بهش خیره شدم یه دشتاشه (همون لباس سفید و گشاد که عربها تن میکنن) تنش بود 2 تا موبایل از گردنش آویزون بود یکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پایین به زمین خیره شدم.یکم گذشت نفر دوم هم رفت همین اتفاق افتاد برگشت زدم زیر خنده به خودم گفتم بابا من اگه این اعتماد به نفس رو داشتم الان حد اقل با تارا رید رفیق بودم! یکمی به اون پسر اولی که بیشتر صحبت میکرد شرط هم اون گذاشته بود خیره شدم نگاش افتاد روی من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بیا پاشد اومد سمتم به عربی بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چی؟ از تعجب چشماش شد 6 تا یکم مکث کرد گفت داشتی گوش میکردی؟ خندیدم گفتم نه داشتم گوش میکردم! صندلی رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اینکارو کردی شرط رو تو بردی نفری 1000 درهم به تو میدیم مکثی کردم گفتم من پول نمیخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم باید یه دختر عرب واسه من جور کنین. دختره باید عرب اصیل باشه (عربهای اصیل همه غیرتی هستن با غیر عرب دوست هم نمیشن!) .خندید زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدی میگم شرط من همینه یکم با تعجب نگام کرد گفت اینا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بیشتره یکمی نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه میتونی از پسش بر بیایی شرط بندی میکنیم اخمی کرد با تردید گفت اگه باختی چی؟ مکثی کردم گفتم نفری 1000 درهم بهتون میدم خندید گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختی باید یه دختر ایرانی واسمون بیاری یه لحظه اعصابم ریخت بهم رفتم بزنم تو اون کله کیریش خواهر مادرش پیوند بخوره باز بیخیال شدم اخمی کردم دیدم بحث حیثیتی و رو کم کنی شده گفتم قبول! گفت شروع کن یکمی نگاش کردم گفتم پاشو برو سر میز خودتون من حواسم رو جمع کنم خندید گفت باشه پاشد رفت.اول پشیمون شدم از کاری که کردم ولی باز به خودم گفتم به درک غلطیه که کردم حالا به فکر بعدش باش!…

This entry was posted in بازنده. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s