غریزه – قسمت دهم و پایانی

یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم 30 ثانیه فرصت داری راستش رو بگی در غیر اینصورت از طبقه 23 میافتی پایین یکمی خودش رو جمع و جور کرد گفت قربونت برم وقتی من خودم مطمئن نیستم حرف الکی نمیتونم بزنم تو اصلا نشنیده بگیر اگه واقعا چیزی بود خبرت میکنم گفتم سعید؟ گفت هوم؟ گفتم ببین ایدز یا مریضی که نداره؟ اگه چیزیه بهم بگو؟ خندید گفت نه بابا نترس بموقع خبرت میکنم جیگرم! بعد پاشد گفت من میرم گفتم کجا؟ شب بمون گفت نه مامانم خونست نرم دیگه راه نمیده خندیدم گفتم این همه الواتی میکنی راه میده حالا همین امشب راه نمیده؟ خندید گفت امشب گیر داده بهم گفته اگه برنگشتی رفتی الواتی پسر من نیستی برو گمشو… خندیدم گفتم ای بچه ننه گفت مرض مامان خودت 15 سالگی از فرزندی معافت کرد فکر کردی همه مثله تو میشن؟ یه آهی کشیدم گفتم حالا میشه تو یادمون نندازی؟ خندید گفت ببخشید ما رفتیم شب خوش! سعید رفت من موندم با 1دنیا علامت سوال.
قبل از خواب به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم گفتم منظور سعید چی بود؟ هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.
******
یک هفته از اون قضیه گذشت منم دیگه فراموش کرده بودم سعید چی گفته بود بیشتر حواسم پیش سارا بود و اونم همینطور بعد از اون روز دیگه سکس نداشتیم.سارا میگفت دوستت دارم ولی من احساس دیگه ای داشتم بعد از یه مدت به خودم گفتم چون مثل خودت سرد و بیروح رفتار میکنه فکر میکنی دوستت نداره الکی فکرت رو مشغول نکن.هیچ وقت ازش در مورد خانوادش رفت و آمد هاش و… نپرسیدم یعنی اصلا از این اخلاق ها هیچ وقت ندارم چون عقیده دارم کسی اگه کسی رو واقعا دوستت داشته باشه گردنش لای گیوتین بره حرفش و دوست داشتنش نمیره.غروب سعید زنگ زد گفت گفت ارا این دختره سارا مادر پدرش کجان؟ گفتم 1هفته پیش گفتش رفتن مسافرت 10 روز دیگه میان گفت باشه مرسی یه مکثی کردم گفتم سعید میشه دست از کاراگاه بازی برداری؟ ولش کن بابا خندید گفت نترس مگه بهش شک داری؟ مگه دوستت نداره؟ حالا من میخوام ببینم اینی که رفیق منو اقدر دوست داره کیه! گفتم هر کاری دوست داری بکن به من ربطی نداره بعدم تلفن رو قطع کردم زنگ زدم به سارا گفتم کجایی؟ خندید گفت چه عجب یه بار ازم یه چیزی پرسیدی من خون ام دارم فیلم میبینم… شروع کرد به حرفهای همیشگی که همه میگن هرچی فکر کردم چیز غیر عادی ندیدم تو دلم گفتم سعید شکاک شده نموده مارو.
3 روز بعد غروب ساعت 6 سعید زنگ زد گفت سریع لباس بپوش بیا پایین برج خونتون واسادم.رفتم پایین سعید ماشینش رو پارک کرد گفت با ماشین تو بریم. با ماشین من حرکت کردیم تو راه گفتم چته چیزی شده؟ خندید گفت نه بابا میخواییم بریم یه کسی رو بهت نشون بدم نیم ساعت بعد یه جایی آدرس داد رفتم واسادم گفت پیاده شو بعد رفتیم روی صندلی کنار فضا سبز نشستیم یه سیگار روشن کردم گفتم میشه بگی چته؟ حوصله شوخی ندارم مکثی کرد گفت جهت اطلاع باید بگم پدر مادر سارا 3 سال پیش تو یه تصادف میمیرن از اون به بعد هم با خواهرش و شوهر خواهر اروپاییش زندگی میکنه اون خونه ای هم که تو رفتی خونه خواهرش اینا بود که مسافرت رفتن اروپا چند وقت دیگه میان اخمی کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه الان خیلی هم جدی ام من با 1000 تا علامت سوالی که توی سرم بود سیگارم رو میکشیدم سعید زد رو شونم گفت طرف اومد. یه پسر قد بلند و نسبتا خوش تیپ اومد کنارمون سعید باهاش احوال پرسی کرد گفت پاشو بریم رفتیم تو ماشین سعید گفت برو سمت خونه سارا اینا برگشتم نگاش کردم گفتم چی؟ گفت برو سمت خونه سارا اینا خندیدم گفتم سعید دست بردار حوصله شوخی ندارم یه نگاهی به پسره کرد گفت کسی منتظر تو نیست سارا جان با این آقا قرار داره پسره رو نگاه کردم گفتم راست میگه؟ با سر تایید کرد اخمام رفت تو هم گفتم مادرقحبه با دوست دختر من قرار میزاری با پررویی هم تو ماشین من مشینی بعدم کله کیریت رو تکون میدی میگی آره؟ پسره با تعجب نگام کرد بعد به سعید گفت دوست دختر این؟ برو بابا سارا دوست پسرش کجا بود سعید خندید گفت ارا ساکت باش برو توی راه همه چیز رو میگم برات.
حرکت کردم سمت خونه ساراشون سعید گفت ببین ارا این دختر مشکل روانی داره در ضمن از زمانی هم که با تو بوده تاحالا به 3.4 نفر دیگه داده این آقا هم نفر بعدیه یکم نگاش کردم گفتم برو بابا کس شعر نگو خندید گفت داداش گلم من خیرت رو میخوام صبر کن الان همه چیز معلوم میشه گفتم سعید تو چی میگی؟ بعد از آینه به پسره نگاه کردم گفتم تو میخوایی بری واسه سکس؟ خندید گفت آره! خودش بهم گفت دوست داره با یه سادیسمی بخوابه! زدم رو فرمون گفتم زکی بابا شانس ما رو باش سعید خندید گفت ارا زندگی دست از سر تو بر نمیداره زیاد خودت رو نارحت نکن تو که عادت داری به شکست!
جلو خونه ساراشون واسادم پیاده شدیم پسره زنگ زد بهش گفت من پایینم در رو باز کن اومدم بعد داشت میرفت سمت برج زدم پشتش گفتم کجا؟ گفت میخوام برم دیگه پس تو رو نگاه کنم؟ سعید خندید از کیفش 1000 درهم (250 هزار تومن) در آورد داد بهش گفت بیا برو امشبه رو با یه تیکه روس بخواب بعدا بیا پسره رفت حرف بزنه یه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم رو گردنم گفتم یه کلمه حرف بزنی گردنت رو میشکنم سعید خندید دست پسره رو کشید گفت برو این قاطیه کار دست خودت نده پسره با ترس یکم رفت عقب بعدم دوید رفت سمت خیابون اصلی.به سعید نگاهی کردم گفت در بالا بازه حالا برو خفتش کن فقط حواسط باشه دنیا به تخمت تو که اینهمه از زندگی کیر خوردی اینم روش یکم نگاش کردم دوباره گفت خودت رو کنترل کن نزنی دختر مردم رو بکشی نیشخندی زدم گفتم نترس سعید رفت تو ماشین منم رفتم بالا.
در باز بود آروم رفتم تو مثل همیشه سکوت مطلق بود آروم در رو بستم رفتم وسط خونه یهو سارا با خنده اومد گفت بجنب که وقت نیست… تا منو دید همونجا واساد خشکش زد. یکمی نگاش کردم گفت ارا اینجا چیکار میکنی؟ ببین ارا برات توضیح میدم فقط فرصت بده خندیدم چیزی نگفتم گفتم بیا توضیح بده آروم با ترس اومد سمت من تا رسید جلوم با تمام قدرت زدم تو گوشش 2.3 بار دور خودش چرخید پرت شد روی میز دکورای میز افتادن شکستن بعدم افتاد روی زمین خندیدم رفتم رو سرش صورتش پر خون شده بود از دهن و دماغش خون با شدت میپاشید بیرون نشستم روی مبل یه سیگار روشن کردم اونم روی زمین افتاده بود تکون نمیخورد گفتم چی باعت شد اینکارو کنی؟آروم گفت کدومش؟ گفتم اول دروغ مکثی کرد گفت من دروغ نگفتم تو تنها کسی هستی که بهش گفتم دوستت دارم خودمم نمیدونم چرا دوستت دارم ولی تو زندگیم تو اولین نفر بودی اینو بهش گفتم خندیدم گفتم خفه شو سارا بغض کرده بود مکثی کردم گفتم دلیل خیانتت چی بود؟ خنده عصبی کرد گفت من مریضم دست خودم نیست درضمن چند وقته میرم دکتر برای درمان بیماری روانی که دارم فقط برای اینکه واقعا دوستت داشتم نمیخواستم از دستت بدم یه کام از سیگارم گرفتم گفتم چرا از اول بهم نگفتی؟ گفت دوستت داشتم نمیخواستم حالا که یکی رو برای اولین بار دوسش داشتم و میتونستم عاشقش باشم رو به همین راحتی از دست بدم. نمیدونستم چیکار کنم شاید سارا راست میگفت شاید هم دروغ واقعا نمیدونم فقط میدونستم همون لحظه همه چیز باید تموم میشد حتی اگه سارا منو واقعا دوست داشت بازم دیگه دیر شده بود.
سیگارم رو خاموش کردم از جام پاشدم گفت ارا به جون مامانم که همه دنیام بود دوستت داشتم فقط نمیخواستم بهت بگم و از دستت بدم میخواستم خودم رو درمون کنم بعد عاشقت باشم تا همیشه کنارت بمونم شاید یه روز هم راستش رو بهت میگفتم سرم رو تکون دادم گفتم برای هر 2مون دیر شد هم من رو شکستی هم خودت رو فقط ای کاش روز اول بهم میگفتی مطمئن باش اگه صداقت داشتی همه چیز رو از اول میگفتی کمکت میکردم درمان شی بعدم تا همیشه دوستت داشتم ولی خودت همه چیز رو خراب کردی منم داغون کردی.بخاطر تو یه بار دیگه شکست خوردم و مثل همیشه بعد از شکست زندگی هرهر بهم میخنده.
داشتم میرفتم سمت در که برم گفت ارا؟ گفتم بله؟ گفت من مریض بودم اینکارو کردم ولی تو چرا خیانت کردی و راستش رو بهم نگفتی؟ گفتم در مورد چی حرف میزنی؟ خندید گفت اون روز توی مهمونی بهم گفتی با ملیکا کاری ندارم ازش فاصله میگیرم ولی بعد از رفتن من تو حیاط پشت خونشون باهاش سکس کردی خندیدم گفتم پس تو داشتی ما رو میدیدی نه؟ گفت آره چیزی نگفتم داشتم میرفتم داد زد ارا جواب منو بده چرا اینکارو کردی؟ نیشخندی زدم گفتم غریزه! از اونجا اومدم بیرون سعید پایین توی ماشین منتظرم بود داغون و خسته گفتم سعید تو بشین پشت فرمون من داغونم. تو راه به بیرون خیره بودم سعید هم چیزی نمیگفت سیستم ماشین رو روشن کردم مثل همیشه عشق ابدیم میخوند منم به بیرون خیره بودم چند تا قطره اشک از چشام چکید روی صورتم داریوش عزیزم میخوند…
ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن – فاصله قدر یه دنیاست بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها من تو فکر گله مونم – تو پی عطر گل سرخ من حریص گوی نورم
دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی امروز – دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم توی آدمک ها میمیرم تو برام از پریا قصه میگی – من توی حیله وحشت میپوسم برام از خنده چرا قصه میگی؟…
******
من دیگه هرگز سارا رو ندیدم سعید یه روز بهم گفت چند وقت بعد از اون قضیه بخاطر کار شوهر خواهرش برای همیشه میرن اروپا ولی آخرین لحظه به یکی گفته به ارا بگین منو ببخشه همیشه دوستش داشتم و دارم.ازن اون قضیه گذشت چند وقت بعدش یه روز داشتم میرفتم تو یه مجتمع تجاری یه کاری داشتم یکی صدام کرد برگشتم باورم نمیشد ملیکا بود چقدر خوشگل شده بود جیگر بود حالا شده بود فوق جیگر با یه پسر خوش تیپ خارجی بود که واقعا بهم میومدن به پسره گفت صبر کن منو کشید کنار یه احوال پرسی گرم کرد منم سرم پایین بود از خجالت روم نمیشد توی صورتش نگاه کنم گفت ارا خیلی دلم برات تنگ شده بود سرم همچنان پایین بود گفت الان خیلی وقته با این پسره دوستم با اینکه خیلی دوستش دارم ولی بدون تو برام یه چیز دیگه بودی هیچ کس مثل تو توی دلم نبود و دیگه هم نمیاد حاضر بودم هرکاری بخاطرت بکنم ولی ظاهرا قسمت ما نبود بهم برسیم الانم فقط از ته دل برات آرزوی خوشبختی میکنم اشک توی چشام حلقه زده بود سرم رو آوردم بالا روی چشام رو بوس کرد اشکام ریخت روی صورتم گفت دوستت دارم امیدوارم همیشه موفق باشی بعد رفت دست پسره رو گرفت باهم دیگه رفتن.یه نگاهی بهش کردم تو دلم گفتم هرجا هستی پیروز باشی من غریزه رو به عشقی که تو بهم داشتی ترجیح دادم حالام تقاصش رو پس دادم تو صادق و با محبت بودی حالا جوابش رو گرفتی.اشکام رو پاک کردم به آسمون نگاه کردم آفتابی بود ولی دل من مثل همیشه ابری بود و یه دنیا غم پشت ابرا بودن که هرگز نمیرفتن بیرون…
………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment

غریزه – قسمت نهم

دستم رو کشید منو برد سمت اتاقش یه اتاق تاریک که رنگ دیوارش تیره بود تمام وسایل و تزئینات هم تیره بودن یه لحظه احساس کردم از لحاظ روحی ارضا شدم واقعا از اون تاریکی و تیرگی لذت بردم لبخند رضایت روی لبم بود حس سادیسم بیشتر تحریکم میکرد غریزه شهوت تو وجودم داد میزد خشم از همه چشام میریخت بیرون.احساس میکردم اونم دقیقا همین حالت ها رو داشت استریو اقاقش رو روشن کرد صدا رو زیاد کرد Metallica از ته وجود فریاد میزدن…
Die, die, die my darling
Don’t utter a single word
Die, die, die my darling
Just shut your pretty eyes
I’ll be seeing you again
Yeah, I’ll be seeing you, in hell
بی اختیار زدم زیر خنده اونم یه نگاهی بهم کرد خندید محکم هولم داد روی تخت افتادم به پشت ولی اصلا حواسم به خودم نبود بخاطر تاریکی و تیرگی شدید محیط حس سادیسمم بیدار شده بود و کاملا فکر خسته و روح بیمار منو تحریک کرده بود یجورایی وحشی شده بودم فریاد Die Die Die My Darling جوری تو مغزم اثر گذاشت که حس بیمار درونم کاملا بیدار شد همینطوری که دراز کشیده بودم اومد روی سینم نشست خندید لباش رو گذاشت روی لبام با تمام قدرت لب همدیگه رو میخوردیم یکم بعد سرش رو ازم جدا کرد دکمه های پیرهن مشکی منو باز کرد خندید گفت تو که از من مریض تری گفتم ظاهرم رو نگه میدارم نمیخوام کسی بفهمه درون من چیه بلند خندید گفت درست مثل خون آشام! خندیدم گفتم اتفاقا خون میبینم وحشی میشم گاهی هم خون میخورم اون فقط میخندید گفت مثل همیشه آخرشی! پیرهنم و شلوارم رو در آورد رفت عقب یه اخمی کرد آستین بلندش رو در آورد یه سوتین مشکی رنگ زیرش بود گفتم یکی دیگه به نفع تو بالا تنم روی تخت بود پاهام روی زمین اومد سمت من نشست جلوی پام لباش رو از روی شرت کشید به کیرم با دستاش به سینم چنگ میزد شرتم رو در آورد همون موقع آهنگ عوض شد آهنگ Wolf shade از Moonspell با صدای بلند پیچید توی اتاق (متال سنگین میخونه) لبخند رضایت روی لبام بود با خشم نگاه میکردم سرش رو برد جلو لباش رو به داخل جمع کرد کیرم رو گذاشت توی دهنش با سرعت میخورد صدای آهنگ تو مغزم میپیچید لبای اون با سرعت روی کیرم جا به جا میشدن بی دلیل زدم زیر خنده جنون و سادیسم وجودم رو پر کرده بود اونم همینطوری که کیرم رو میخورد با قدرت به پاهام چنگ میزد درد نداشتم که هیچ کلی هم لذت میبردم یهو Moonspell وسط آهنگ داد زد FREE آهنگ قطع شد سارا هم از حرکت واساد کیرم رو در آورد آروم با دستش میمالید یکم بعد آهنگ دوباره شروع کرد به کوبیدن و فریاد زدن سارا گذاشت تو دهنش با سرعت میخورد احساس کردم دارم ارضا میشم ولی حرفی نزدم تنم لرزید بلند خندیدم ارضا شدم آبم با فشار خالی شد توی دهنش یکمی مکث کرد همش رو خورد اومد بالا بهم خیره شد زد زیر خنده منم بی دلیل با اون خندیدم پاشدم کنارش واسادم پرید تو بقلم بلندش کردم رفتم عقب به دیوار تکیه دادم لباش روی لبام دستاش دور گردنم حلقه بود دستای منم زیر پاهاش بود نگهش داشته بودم با قدرت لبام رو میخورد سرش رو برد عقب یکم خودش رو کشید بالا لبام رو گذاشتم روی سینه هاش از روی سوتینش آروم لمسشون میکردم یکم بعد گذاشتمش پایین سوتینش رو باز کردم بدنش هم مثل خودش واقعا جذاب بود خیلی هم سفید بود سینه هاش گرد و اندازه بود با نوک برجسته قهوه ای واقها خوشگل بودن لبام رو گذاشتم روی سینه هاش با قدرت لمسشون میکردم اون خیلی سخت تر از من نشون میداد گفت با من بازی نکن محکم تر و تند تر منم همین کارو کردم گفت بهتر شد لبای خودم خسته شده بود ولی به روی خودم نمیاوردم با قدرت سینه هاش رو میخوردم سرم رو آوردم بالا با خشم نگاش کردم محکم هولش دادم عقب پرت شد رو تخت خندید چیزی نگفتم رفتم جلو دکمه شلوارش رو باز کردم با سرعت کشیدم پایین بعدم شرتش رو از پاش در آوردم به دستاش تکیه داده بود نشسته بود رفتم وسط پاش یکمی نگاش کردم خیلی جدی زدم تو سینش پرت شد عقب دراز کشید نشستم وسط پاهاش دستم رو گذاشتم زیر باسنش کشیدمش جلو کمرش رو شل کرد منم ران پاهاش رو گرفتم آوردمش بالا دهنم وسط پاهاش بود یکم با زبونم کشیدم روی کسش بعد زبونم رو یکم فرو کردم توش اون هیچی نمیگفت از همون بالا پاهاش رو ول کردم افتاد خورد به تخت ساکت بود هیچی نمیگفت انگشتم رو گذاشتم جلوی کسش یکم باهاش بازی کردم چوچولش رو میمالیدم کسش ترشح داشت نشون میداد تحریک شده ولی اصلا حرفی نمیزد هر2مون سکوت مطلق داشتیم فقط Evanescence با صدای بلند آهنگ Imaginary رو میخوند یکم دیگه باهاش ور رفتم پاشدم یکم نگاش کردم آهنگ خیلی تند شده بود Evanescence صداش رو کش میداد با خشم میخوند کیرم رو کشیدم جلوی کسش با اخم و خشم نگام میکرد پاهاش رو دورم حلقه کرد محکم با تمام قدرت فرو کردم توش یه جیغ بلند کشید ساکت شد نیشخندی زدم آروم کشیدم بیرون یهو دوباره با تمام قدرت تا ته کردم توش این بار از ته دل جیغ زد بازم خندیدم اون سادیسمی شده بود منم بدتر اصلا حالیمون نبود چیکار میکنیم! چند بار این کار رو تکرار کردم تنش داغ بود قرمز شده بود احساس کردم داره جر میخوره ولی واسم مهم نبود که هیچ چون اصلا حالت طبیعی نداشتم از این که داشت جر میخورد لذت هم میبردم کیرم در آوردم کشیدم دور کسش که ورم کرده بود منقلب بود خنده عصبی کرد گفت خوبه ادامه بده گفتم برگرد به پشت خندید گفت درد واقعی شروع شد گفتم لذت منم بیشتر شد کامل رفت روی تخت چهار دست و پا شد (سگی) گفت اینجوری بیشتر لذت میبری چون بیشتر دردم میاد گفتم خفه شو سرت پایین رفتم پشتش یکم با سوراخ باسنش بازی کردم واقعا تنگ بود ولی من بیشتر خوشحال شدم! سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش یکم مالیدم بهش Metallica با قدرت آهنگ Lover Man رو میخوندن یه نفس عمیق کشیدم با حرص خندیدم سر کیرم رو فرو کردم انگار بیشتر نمیرفت چون خیلی تنگ بود ولی محلی ندادم با قدرت نصفش رو فرو کردم یه جیغ بلند کشید تنش میلرزید یه دستش رو آورد عقب محکم چنگ زد تو ران پام ناخون بلندش فرو رفت توی ران پام خون زد بیرون خندیدم یه نفس عمیق کشیدم تا تهش فرو کردم توش یه جیغ دیگه زد شل شد داشت میافتاد ناخونش رو از پام کشید بیرون خون از پاهام میچکید دستم رو گذاشتم زیر شکمش نگهش داشتم که نیافته گفتم داری میافتی یا ادامه بدم؟ آروم و بیحال گفت ادامه بده با دستام پهلو هاش رو گرفتم محکم چسبیدمش کیرم رو کشیدم بیرون تا نصفه یکم مکث کردم دوباره با قدرت فرو کردم توش یه تکون خورد جیغ خفیف کشید 2.3 بار دیگه تکرار کردم دفعه آخر اصلا چیزی نگفت فهمیدم بیهوش شده کشیدم بیرون ولش کردم همونجا افتاد استریو رو خاموش کردم موزیک خفه شد از پاهام هنوز خون میومد پیرهنم رو تنم کردم رفتم کنار پنجره یه سیگار روشن کردم به بیرون خیره شدم احساس میکردم به خلا فکری رسیدم سیگارم هنوز تموم نشده بود آرم صدام کرد سیگارم رو انداختم رفتم سمتش رو تخت دراز کشیده بود دستش پشتش بود گفتم زنده ای؟ فکر میکردم مردی آروم خندید گفت تقریبا داشتم میمردم خندیدم گفتم حالا من از پس تو برنمیام؟ پاشد یه وری نشست بهم نگاه کرد گفتم نمیتونی بشینی نه؟ گفت نه گفتم به درک! خودت خواستی خندید گفت مگه من شکایتی کردم؟ سرم رو تکون دادم گفتم خب زنگ تفریح تموم شد من هنوز ارضا نشدم گفت منم همینطور پس با قدرت بیشتر ادامه میدیم گفتم میل خودت استریو رو دوباره روشن کردم Metallica آهنگ Battery رو میخوند صداش رو زیاد کردم پیرهنم رو در آوردم رفتم نشستم کنارش یکم به هم نگاه کردیم زد روی سینم هولم داد عقب دراز کشیدم اومد روی سینم نشست چنگ زد توی موهام سرم رو آورد بالا خودش رو کشید جلو گفت بخور یکمی نگاش کردم دلم میخواست بزنم پرتش کنم تا دیگه بهم دستور نده ولی بخاطر اینکه واقعا دهنش رو سرویس کرده بودم کوتاه اومدم کسش رو محکم به دهنم فشار داد منم زبونم رو کشیدم روش داد زد اینجوری نه منم سرعتم رو بیشتر کردم خودش رو به جلو فشار میداد منم با قدرت میخوردم چنگ زده بود موهام رو که از بالا بسته بودم رو تو دستش گرفته بود با قدرت میکشید منم از درد سرعت و قدرتم رو بیشتر کردم نفس نفس میزد یکم همینجوری بودیم موهام داشت از جا کنده میشد ولی اون ارضا نشده بود! موهام رو ول کرد از روی سینم پاشد پاهاش رو گذاشت دو طرفم خودش رو تنظیم کرد یکمش رفت تو بعد محکم نشست روی کیرم بلند جیغ زد با حرص خندیدم دوباره پاشد همینکار رو تکرار کرد بعد نشت روی کیرم تکون نمیخورد فقط یکم خودش رو عقب جلو میکرد آبم داشت میومد گفتم پاشو دارم میام اونم سریع پاشد با دستش شروع کرد به مالیدن آبم با فشار ریخت تو صورتش دوباره زدم زیر خنده یکم اخم کرد پاشد یه دستمال گرفت صورتش رو تمیز کرد گفتم تو هنوز ارضا نشدی گفت فقط یک بار شدم اومد سمتم یهو کشیدمش سمت خودم افتاد کنارم دستم رو گذاشتم روی کسش چوچولش رو میمالیدم لباش هم روی لبام بود زبونش رو گذاشت توی دهنم چرخوند منم سرعت دستم رو بیشتر کردم یکم گذشت شروع کرد به لرزیدن بعدم با قدرت ارضا شد واقعا شهوتش زیاد بود آبش خیلی اومد دستم خیس خیس بود شل شد همونجا بیحال افتاد منم هنوز براش میمالیدم آرم دستش رو کشید روی سینم از جام پاشدم استریو رو خاموش کردم همه جا سکوت شد رفتم سمتش بلندش کردم روی دستام بردمش سمت حموم تکون نمیخورد بیحال گذاشتمش توی وان آب داغ رو باز کردم خودمم کنارش افتادم به خودم اومدم وان سر ریز شده بود آروم خودم رو تکونی دادم رفتم پشتش کمرش و باسنش رو میمالیدم چند دقیقه بعد به حال اومد دستم رو گرفت گفت سخت ترین سکسی بود که تاحالا دیده بودم چیزی نگفتم به کارم ادامه دادم گفت ارا با اینکه جر خوردم از درد دارم میمیرم ولی بازم مرسی خودم خواستم اینجوری شه تو تقصیری نداری برگشت سمت من لباش رو گذاشت روی لبام بعد خودش رو کشید عقب سرش رو انداخت پایین گفت دوستت دارم لبخندی زدم چیزی نگفتم دوباره کمرش رو میمالیدم…
******
شب رو تختم دراز کشیده بودم صدای در اومد یعنی صدای لگد به در اومد گفتم سعید هنوز معاشرت یاد نگرفتی رفتم در رو باز کردم اومد تو خندید گفت کمرت سلامت باد! گفتم چیش به تو میرسه؟ گفت هیچی من و تو نداریم تو زدی انگار من زدم گفتم ساکت باش ازین خبرا نبود داشتیم صحبت میکردیم خندید گفت آره بگو که دیوار حاشا بلنده!
آخر شب خونه ما با سعید نشسته بودیم منم همه ماجرا رو براش تعریف کردم گفت ارا این یه چیزش هست از ما گفتن ماندانا هم بهت گفت این دختره یه جوریه یکمی نگاش کردم گفتم مثلا؟ گفت حالا دیگه! اخمی کردم گفتم بنال خندید گفت به موقعش میگم حالا فعلا خوش باش بعدا خبرت میکنم…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment

غریزه – قسمت هشتم

آخر شب روی تختم دراز کشیده بودم میخواستم بخوابم صدای اس ام اس اومد گفتم سعید دست بردار میخوام بخوابم موبایلم رو برداشتم بازش کردم شماره سارا بود نوشته بود “خوب بخوابی” یه لبخندی زدم رفتم خوابیدم.
فردا غروبش خونه نشسته بودم باز یکی پاشنه در رو از جا کنده بود فهمدیم باید سعید باشه! در رو باز کردم سعید پرید تو ماندانا پشت سرش داد زد یواش وحشی.با سعید و ماندانا نشسته بودیم سعید گفت خب چیکار کردی؟ یکم چپ چپ نگاش کردم سعید گفت چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خب بگو دیگه گفتم هیچی ولش کن سعید خندید گفت ای نامرد ماندانا گفت شما چی میگین؟ گفتم هیچی این باز قاطی کرده چرت و پرت میگه ماندانا به سعید گفت باز زبونت میخاره؟ گازش میگیرم ها سعید دستش رو گذاشت جلوی دهنش اشاره کرد نه! گفتم بچه شام بریم بیرون پایه هستین؟ سعید آروم دستش رو برداشت گفت بریم دلم گرفت انقدر جیگر ندیدم ماندانا پرید روش گفت دهنت رو باز کن پاشدم به بدبختی جدا شون کردم گفتم مهمون هم داریم سعید گفت کیه؟ گفتم سارا! ماندانا یجوری نگام کرد گفت ارا من از این خوشم نمیاد سعید گفت ولی من خیلی خوشم میاد تیکه خیلی مخوفیه ماندانا گفت غلط کردی یه تار مو ملیکا رو با کل سارا عوض نمیکنم داد زدم سعید؟ باز گوش کشی کردی؟ سعید با وحشت نگام کرد گفت به خدا تهدیدم کرد زبونم رو گاز میگیره! یه نفس عمیق کشیدم به ماندانا نگاه کردم ماندانا گفت اینجوری نگام نکن من باید چپ چپ نگات کنم آقای از خود راضیه بی عقل بعدا میفهمی ملیکا چه دختر گلی بود از دستش دادی حالا برو پیش همون سارا جون گفتم ماندانا ول کن خودم به اندازه کافی ناراحتم سعید خندید گفت بمیرم برات از ملیکا که چیزی به ما نرسید از سارا یکم بده بزنیم ماندانا گفت سعید خفه شو بحث جدیه منم گفتم یواش بابا چرا شلوغش میکنی الکی؟ چیزی نشده که اینجوری میگی ماندانا زد رو پام گفت ارا چیزی نشده؟ تو با اون دختر خوابیدی حالا رفتی بهش گفتی نه با 1000 بهونه از سرت بازش کردی دختر به اون گلی رو بخاطر اون بازیگر فیلم ترسناک بعد میگی چیزی نشده؟ گفتم قبول من اشتباه کردم همینجا اعلام میکنم اینبار از روی غریزه تصمیم گرفتم.
ساعت 7 شب بود زنگ زدم به سارا واسه ساعت 8 قرار گذاشتم رستوران البرز ساعت 7.50 دقیقه با سعید و ماندانا نشسته بودیم ماندانا چپ چپ نگام میکرد سعید هم آروم گفت دمت گرم به این میگن مرد حالا هر 2تا شون رو میزنی زمین بعدا عقده ای نمیشی! خندم گرفته بود ولی از ترس ماندانا جرات خندیدن نداشتم ساعت 8.5 دقیقه سارا با همون چهره عجیب و گیرا اومد مارو دید دست تکون داد نشست کنار من سعید و ماندانا باهاش دست دادن سعید گفت ببخشید خانم میشه بهم امضا بدین سارا با تعجب نگاش کرد سعید گفت مگه شمار تو فیلم کلبه وحشت بازی نمیکردین؟ سارا خندید گفت آره خودم بودم ماندانا لبخند میزد ولی معلوم بود داره حرص میخوره از کار من و سعید تا آخر شام سعید هی تیکه میپروند به سارا میخندیدیم ماندانا هم حرص میخورد!
بعد از شام اومدیم بیرون یه سیگار روشن کردم سارا یه اشاره به من کرد یه سیگار هم به اون دادم سعید گفت ببخشید بچه ها ماندانا مهد کودکش دیر شده باید ببرمش الانه که خانم مربیش زنگ بزنه دعوام کنه سارا زد زیر خنده تو دلم گفتم سعید قبر خودت رو کندی! ماندانا مثل برق گرفته ها نگاش کرد گفت سعید بدو بریم که مهد کودکم دیر شد دست سعید رو گرفت گفت بجنب دیگه سعید سریع با من و سارا خداحافظی کرد ماندانا هم دست تکون داد گفت خوش بگذره بعد دست سعید رو کشید به زور بردش. به سارا نگاهی کردم گفتم خب؟ گفت خب؟ گفتم حالا من بیشتر تو رو تحمل کنم یا تو منو؟ لبخندی زد گفت فرقی نداره بهرحال یه بار من یه بار تو آخرش به یه جایی میرسه!
******
10 روز گذشت من و سارا کم کم یخمون وا شده بود بیشتر بهم توجه میکردیم ولی ارتباطمون هنوز یه جور خاصی بود انگار 2 تا غریبه بودیم که به هم دیگه لطف میکردیم! نمیدونم چرا اینجوری بود شاید ایراد از سارا بود شایدم من ولی میدونستم این قضیه تمومی نداره و همیشه این حس بین هر2تامون میمونه.ساعت 6 غروب بود سارا زنگ زد گوشی رو برداشتم…
سلام
– سلام خوبی؟
مرسی ظاهرا تو که بهتری
– (خندید) آره میگم کجایی؟
خونه
– اگه بیکاری بیا اینجا منم تنهام
کجا؟ خونه شما؟
– آره میایی؟
(مکثی کردم) باشه تا یک ساعت دیگه میام
تلفن که تموم شد با خودم فکر کردم گفتم رفتن من به احتمال 90% آخرش معلومه به کجا میرسه! ولی خودمم هنوز گیج بودم که چقدر زود و عجیب این اتفاق ها افتاد درست مثل یک فیلم.یک ساعت بعد جلوی خونه سارا اینا بودم خونشون تو یه برج بزرگ اطراف شهر بود رفتم بالا در باز بود رفتم تو نشستم سارا اومد قیافش جذاب تر از همیشه بود چهرش همون استایل همیشگی رو داشت یه آستین بلند مشکی تنش بود با یه شلوار مخمل مشکی اومد سمتم باهام دست داد هیکلش همونطور که حدس زده بودم کاملا مانکن بود نشست رو به روم ولی اون سردی همیشگی بین ما بود شاید اگه یه غریبه جلوی من نشسته بود خیلی راحت تر بودم تا اون.لبخندی زدم گفتم همیشه انقدر سیاه پوشی؟ گفت بقول یک نفر از همیشه بیشتر (منظورش من بودم) خندیدم گفتم پس تو هم سیاه پوشی گفت آره یکمی به اطرافم نگاه کردم خونشون هم مثل خودش عجیب غریب بود! یجورایی سرد و بیروح بود آدم یخ میزد بیشتر تزئیناتش مشکی بود! گفتم کسی خونه نیست؟ لبخندی زد گفت نه رفتن مسافرت 10 روز دیگه میان دوباره به اطرافم خیره شدم گفت چیه؟ گفتم کلبه وحشت رو همینجا فیلم گرفتن نه؟ خندید گفت ما کلا به رنگ تیره مخصوصا مشکی علاقه داریم زندگیمون هم مثل خودمون سرد و بیروح تنظیم شده گفتم آره از استایلت معلومه خندید چیزی نگفت گفتم حالا کی میخواد تو رو تحمل کنه؟ گفت تو گفتم من غلط بکنم نظرم عوض شد خندید گفت دیر شده گفتم وای افتادیم به دام گفت مشروب میخوری گفتم نه ممنون بشین فعلا بزار یکم نگات کنم شاید تونستم تحملت کنم گفت منم همچنین!
یکم سکوت بین ما بود گفت خب تصمیمت چیه میتونیم همدیگه رو تحمل کنیم؟ خندیدم گفتم شوخی کردم اگه نمیتونستم که اینجا نبودم لبخندی زد گفت خب جاهای دیگه چطور؟ گفتم مثلا؟ چشاش رو تنگ کرد گفت جاهای خودمونی تر گفتم خب اونجا رو تو باید تحملم کنی چون به پای من نمیرسی! گفت مطمئنی؟ گفتم آره شک نکن خندید گفت باشه. نیم ساعتی مثل همیشه به سردی صحبت میکردیم احساس میکردم یجوری شدم من خودم یه آدم سرد و بیروح بودم اونم بد تر از من مسلما نمیتونستیم همیدگه رو خنثی و ارضا کنیم واسه همین یه جورایی زجر آور بود برام.به چهرش خیره شدم گفتم سادیسم هستی نه؟ مکثی کرد گفت تو چطور؟ یکمی نگاش کردم گفتم آره یکم خندید گفت منم یکم بیشتر (توی دلم گفتم چی میخواد بشه!) پاشدم رفتم پنجره رو باز کردم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم اومد پشتم خودش رو چسبوند بهم سیگار رو از دستم گرفت چند تا پک به سیگار زد دوباره داد بهم منم به سیگارم ادامه دادم سرش رو گذاشت پشت شونم دستاش رو دور سینم حلقه کرد منم بی توجه به اون سیگارم رو میکشیدم و به بیرون خیره بودم پشت گردنم رو بوس کرد خودش رو بهم فشار داد بازم بی توجه بودم آروم کنار گوشم گفت چقدر آرامش میدی به آدم نیشخندی زدم گفتم کوزه گر تو کوزه شکسته آب میخوره خندید لباش رو گذاشت روی گردنم لمس میکرد و آروم کمرم رو میمالید سیگارم تموم شده بود طبق معمول با تخصص در پرتاب ته سیگار زدم تهش یه چرخش حرفه ای کرد رفت پایین!برگشتم سمتش سرش رو گذاشت روی شونم دستاش دور کمرم حلقه بود سرش رو بوس کردم آروم گفت امیدوارم بعد از سکس یخ بین ما آب بشه از این ارتباط سرد و بیروح خلاص شیم چون خودم حالم بهم میخوره گفتم فکر نمیکنم فرقی کنه چون 2تا آدم سرد و بیروح با حالت سادیسم بعید میدونم با هم بسازن خندید گفت با هم مسازیم یکمی نگاش کردم سرم رو کشید سمت خودش بهش خیره شدم سردی توی چشاش موج میزد لبام رو گذاشتم روی لباش محکم فشار دادم…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment

غریزه – قسمت هفتم

بین ما فقط سکوت بود یکم بعد به سارا گفتم نظرت در مورد من چیه؟ مکثی کرد گفت پر رو – زبون دراز – دروغ گو – بی احساس خندیدم گفتم همش همین؟ گفت آره گفتم میخوایی چند تا فحش دست اول یادت بدم بهم بگی؟ گفت ممنون بلدم نیاز بود میگم یکمی گذشت گفتم خب حالا من نظرم رو نگفتم نمیپرسی؟ گفت نه اصلا گفتم پس باید بگم که تو یه دختر لوس – پر ادعا – غیر قابل تحمل و مغرور هستی خندید گفت اینم از پرروییت مکثی کردم گفتم خب حالا به نظرت بهم میخوریم؟ مکثی کرد گفت نمیدونم نظر خودت چیه؟ گفتم به نظرم میتونم تحملت کنم نیشخندی زد گفت منم میتونم به چشم ترحم تحملت کنم خندیدم گفتم چه خوب پس میتونیم یه ارتباط رو شروع کنیم گفت احتمالا! یکمی به بیرون خیره شدم به آسمون شب که مثل دل من سیاه بود آسمون حد اقل پر از ستاره بود ولی دل من جز حسرت و درد کوفت هم نداشت سارا گفت همیشه انقدر فکر میکنی؟ در حالی که به بیرون خیره بودم لبخندی زدم گفتم خیلی بیشتر از همیشه…
ساعت 11 دبی مارینا جلوی برج خونمون پیاده شدم گفتم بفرمایین؟ خندید گفت هنوز زوده به دام بیافتم! گفتم مگه عنکبوتم؟ لبخندی زد گفت شاید بدتر! زدم زیر خنده گفتم ارتباطی که با کنایه و این حرفا شروع شه آخرش چی میخواد بشه مکثی کرد گفت یا عاشقت میشم یا بهت خیانت میکنم سرم رو تکون دادم گفتم هرکاری دوس داری بکن! شب بخیر رفتم بالا. قبل از خواب تو آینه اتاقم به خودم خیره شده بودم با خودم زمزمه میکردم…
رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم – ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم – رو به خودم داد میزنم این آینه است یا که منم…
******
فردا غروبش ویلا سعید اینا با سعید نشسته بودیم موبایلم زنگ خورد در کمال ناباوری شماره ملیکا افتاده بود گفتم وای بیچاره شدم چیکار کنم؟ سعید خندید گفت با دختر مردم سرپا تو حیاط خونشون اونم وقتی مسته پاتیل بود فوق برنامه میزاری حالا اینم دنبالش! گفتم خفه شو بابا بعد تلفن رو جواب دادم…
سلام چطوری؟
– سلام ارا خوبم تو خوبی؟
بد نیستم نفسی میاد چه خبر؟
– سلامتی میگم کجایی؟
ویلا سعید اینا
– ارا میشه ببینمت؟ واسه صحبت دیروز کارت دارم
(زدم تو سرم) آره چرا که نه کی و کجا ببینمت؟
– 1 ساعت دیگه بیا خونه ما مامانم اینا نیستن راحت میتونیم صحبت کنیم
باشه حتما فعلا بای
– خداحافظ
زدم تو سرم گفتم سعید بدبخت شدم حالا چیکار کنم؟ سعید خندید گفت بهش بگو دوست دختر داری گفتم خفه شو اولا میدونه ندارم دوما هر بهونه ای بگیرم بازم نمیشه دیروز دختره رو کله پاش کردم از عقب و جلو! الان برم بگم نه؟ گفت ارا خیلی خری اگه میخواستی بگی نه حد اقل سکس نمیکردی گفتم اینو خودمم میدونم حالا چه غلطی بکنم؟ اون الان فکر میکنه من میرم اونجا باهاش شرط و شروط بزارم اونم یکم ناز کنه برام نه اینکه بگم نه! خندید گفت به پای هم پیر شین گفتم گم شو بابا بعد از جام بلند شدم رفتم سمت در سعید داد زد حالا زوده کجا میری؟ گفتم ولم کن اعصاب ندارم از اونجا زدم بیرون سوار ماشینم شدم محکم زدم رو فرمون گفتم FUCK FUCK FUCK تو آینه به خودم نگاه کردم گفتم بمیری مرگ بگیری درد بی درمون بگیری حالا چه غلطی بکنم؟ به کیرم نگاه کردم گفتم همش تقصیر توئه همین الان میرم میبرمت راحت شم از دستت یهو زدم رو بیضه هام مردم از درد داد زدم آی! دستم وسط پام بود سرم رو فرمون نمیدونستم از درد داد بزنم یا از خشم.
1 ساعت بعد جلو خونه ملیکا اینا بودم در رو باز کرد رفتم تو تا منو دید اومد بغلم روی لبم رو بوسید گفت بریم تو لبخندی زدم گفتم مرسی همینجا توی حیاط خوبه روی همون صندلی که دیروز نشسته بودم نسشتم اونم رو به روم بود اعصابم خورد بود واقعا بهم ریخته بودم یه سیگار روشن کردم ملیکا دستم رو بوس کرد گفت چرا نارحتی؟ گفتم چیزی نیست یکم بهم ریخته ام با نارحتی گفت خدا نکنه منم نارحت میشم ها (تو دلم به خودم فحش دادم گفتم خبر نداریی جواب این همه محبت رو چطوری میخوام بهت بدم) یه کام از سیگارم گرفتم سرم رو تکون دادم گفتم دوستم داری؟ خندید گفت احساس میکنم! تو چی؟ جوابی ندادم سیگارم رو میکشیدم خندید گفت خجالت میکشی؟ لبخندی زدم گفتم نه اخمی کرد گفت پس چی؟ گفتم ببین ملیکا مشکل اصلا تو یا هرکس دیگه ای نیست مشکل خود منم خندید گفت ترسیدم بابا خودت چته؟ گفتم ببین من خاطرات زیادی از این چیزا دارم که متاسفانه بیشترش هم تلخ بوده واسه همین من با یه ارتباط عاطفی دیگه موافق نیستم اخمی کرد گفت ارا از چی میترسی؟باور کن من دوستت دارم سرم رو انداختم پایین سیگارم رو میکشیدم گفتم مشکل منم باور کن نمیتونم شایدم همیشه مشکل من بودم که آخرش بد شد نمیدونم دستم رو گرفت گفت ارا تو هرجوری که باشی بازم میگم دوستت دارم پای همه چیزش هم هستم سرم پایین بود آروم گفتم ملیکا حیف تو با این همه محبتت که بخوایی واسه من حرومش کنی سرم رو با دستش آورد بالا گفت تو چشام نگاه کن منم همین کار رو کردم گفت ببین تو هر جوری که باشی بازم دوستت دارم تا جایی هم که بتونم نمیذارم بقول خودت مثل همیشه همه چیز بهم بریزه بهت قول شرف میدم ولی اگه صحبت سر کسی دیگست بحث فرق داره حالا کدمشه؟ تو چشاش خیره بودم گفتم هر 2تاش.لبخندی زد گفت اگه من رو به اون ترجیح میدی من مشکل اول رو حل میکنم ولی اگه انتخابت اونه برات آرزوی خوشبختی میکنم اشک تو چشام جمع شده بود گفتم خوشبخت باشی بعد سرم رو انداختم پایین احساس کردم از داخل شکست خورد شد به صورتش نگاه کردم اشکاش میومد بی صدا از جام پاشدم رفتم سمت در که برم گفت ارا؟ گفتم جانم؟ گفت بابات دیروز ممنون من در مورد تو فکر بدی نمیکنم چون خیلی خوبی خیلی هم دوستت دارم ولی حالا که کسی دیگه رو ترجیح میدی برو به سلامت مکثی کردم گفتم من خوب نیستم از من بد تر خودمم با سرعت رفتم سمت در از خونه ملیکا اینا اومدم بیرون رفتم سمت ماشینم. تو راه احساس میکردم از خودم خجالت میکشم خیلی نارحت بودم چون دل یه دختر که انقدر بهم لطف داشت رو اینجوری شکسته بودم واقعا داغون بودم رفتم سمت دریا از ماشین پیاده شدم یه سیگار روشن کردم اشک تو چشام جمع شده بود آروم رفتم یه گوشه نشستم به دریا خیره شدم هوا داشت تاریک میشد غروب خورشید رو دیدم دلم بیشتر از همیشه گرفت اشکام رو پاک کردم گفتم لعنت به تو امروز رو یادت باشه فردات هم میاد میبینی. تو سارا رو به ملیکا ترجیح دادی میدونی چرا؟ فقط بخاطر یه غریزه. تو دل ملیکا رو شکستی و سارا رو انتخاب کردی چون احساس میکنی شهوتت نسبت به سارا بیشتر تحریک میشه…من با این همه تجربه تلخ مسلما فرق دوست داشتن تو خالی و واقعی رو متوجه میشدم.وقتی تو چشای ملیکا خیره شدم علاقه و صداقت موج میزد .ملیکا یه دختر واقعا زیبا بود که باطنش هم مثل ظاهرش قشنگ بود ولی من بی دلیل دلش رو شکستم.خودم از کار خودم نارحت بودم ولی یه غریزه بهم میگفت خوبش کردی حالا میریم سراغ سارا با اون چهره خاص و عجیب اون غریزه هم چیزی نبود جز غریزه شهوت.
نیم ساعت بعد از جام پاشدم به آسمون که شب شده بود نگاه کردم گفتم دست رد به سینه یه دختر خوب و مهربون که این همه دوستت داشت زدی فقط به خاطر سارا حالا ببینم اون سارا چه گلی به سرت میزنه واقعا میتونه مهر و محبت ملیکا رو برات جایگزین کنه؟ میتونه مثل اون از ته دلش دوستت داشته باشه؟ میشه صداقت رو از چشاش خوند؟ سرم رو تکون دادم گفتم امیدوارم اشتباه نکرده باشم و سارا بتونه همه اینا رو بهم بده حرکت کردم سمت ماشینم ولی از کرده خودم واقعا ناراحت بودم نه بخاطر سارا یا هرچیزی فقط واسه اینکه بی دلیل بخاطر یه غریزه دل اون دختر مهربون رو شکسته بودم واقعا از خودم بدم اومده بود همینجوری میرفتم سمت ماشینم با خودم زمزمه میکردم…
دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم – فقط با یک عکس بزرگ چشمامون رو پر میکنیم
به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم – پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل صاقه خم شدیم…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment

غریزه – قسمت ششم

لباش رو محکم روی لبام فشار میداد دستش بالای سرم بود کش موهام رو چنگ زده بود میکشید سمت خودش منم دستام رو گذاشتم روی سینه هاش آروم میمالیدم سرعت دستام رو بیشتر کردم اونم محکم تر فشارم میداد دستم رو بردم زیر تاپش به سینه هاش رسوندم آروم میمالیدم ازش جدا شدم تاپش رو زدم بالا سوتین قرمز زیرش بسته بود دیگه فرصت برای شلوغ کاری نبود تکیه داد به دیوار سرم رو بردم پایین از روی سوتینش سینه هاش رو میخوردم اونم دستش روی سرم بود سرعت لبام بیشتر شد تند تند نفس میزد میگفت بازم بیشتر منم همینکارو کردم همینطور که با سرعت سینه هاش رو از روی سوتینش میخوردم یه دستم رو از روی شلوار جینش گذاشتم روی باسنش آروم میمالیدم یکم بعد دوباره لبام رو گذاشتم روی لباش دستم رو گذاشتم وسط پاهاش آروم و با نظم میمالیدم اونم با دستاش سرم رو فشار میداد انگشتم رو از روی شلوار جینش گذاشتم روی کسش فشار دادم خندید گفت بجنب فرصت نیست چیزی نگفتم دکمه های شلوارش رو باز کردم دستم رو بردم توش از روی شرتش کسش رو میمالیدم لبام هم روی لباش بود دستم رو بردم توی شرتش انگشتم رو گذاشتم جلوی سوراخش آروم مالیدم یه نفس عمیق کشید گفت لبات رو بیار جلو منم همینکارو کردم زبونش رو در آورد کشید روی لبام و دورش بعدم زبونش رو فرو کرد تو دهنم داخل لبام رو لمس میکرد احساس کردم دستم خیس شده متوجه شدم به اندازه کافی تحریک شده شلوارش رو تا روی زانوش کشیدم پایین شرتش هم همینطور دستم رو کشیدم روی کسش انگشتم رو فرو کردم توش چیزی نمیگفت فقط آروم نفس میزد انگشتم خیس بود تو حالت مستی گفت بیارش بالا منم آوردم بالا انگشتم رو تو دهنش فرو کرد خندید چیزی بهش نگفتم میدونستم واقعا مسته برش گردوندم به پشت دستاش رو زد به دیوار تا جایی که تونست خم شد دستم رو کشیدم روی سوراخ باسنش خندید گفت اون نه برو پایین تر! گفتم ساکت انگشتم رو بردم پایین روی سوارخ کسش آروم باهاش بازی میکردم گفت ارا بجنب مردم گفتم صبر کن سریع کمربندم رو باز کردم شرت و شلوارم رو تا نزدیک زانوم دادم پایین کیرم رو گذاشتم جلوی کسش یکم کشیدم که تحریک شم اونم بلند گفت بجنب مردم! گفتم ساکت یکم دیگه مالیدم بعد کیرم رو یکم کردم توش ولی فرو نمیکردم نگه داشته بودم بلند گفت اذیت نکن جیغ میزنما خندم گرفت ولی چیزی نگفتم آروم تا نصف فرو کردم یه نفس عمیق کشید منم با قدرت تا تهش فرو کردم یه جیغ کشید گفتم مرض حتما باید دستم رو بزارم جلوی دهنت؟ خندید گفت تو مثل آدم بکن چیزی نگفتم آروم شروع کردم به تلمبه زدن اونم نفس نفس میزد ولی جرات نداشت جیک بزنه سرعتم رو بیشتر کردم با قدرت تلمبه میزدم اونم اصلا تو حال خودش نبود احساس کردم آبم داره میاد کشیدم بیرون دستم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش باهاش بازی میکردم گفت ارا اونجا نه گفتم ساکت باش آروم باهاش بازی میکردم اونم دیگه هیچی نمیگفت یکم گذشت از ترشحات جلوش کشیدم روی سوراخ پشتش همون موقع یه صدایی از پشت دیوار اومد گفتم همینجا باش شلوارم رو کشیدم بالا رفتم کنار دیوار آروم میرفتم جلو ملیکا مست بود زیاد حالیش نمیشد چه خبره گفت کجا اشاره کردم ساکت یواشکی پشت دیوار رو دید زدم هیچکس نبود گفتم لعنتی مطمئنم یکی اینجا بوده ما اینکارا رو قدیمی کردیم سرم رو تکون دادم رفتم سمت ملیکا دوباره دستم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش یکم لزجش کردم شلوارم رو دادم پایین سرش رو گذاشتم جلوی سوراخش یکم فرو کردم تو بلند گفت وای گفتم مرض میخوایی بدی مثل آدم بده گفت خب درد میاد گفتم ساکت باش یهو دستم رو گذاشتم جلو دهنش تا ته فرو کردم! احساس کردم میخواد منفجر شه ولی دست من نمیذاشت یکم گذشت ولش کردم با ناله گفت ارا لعنت به تو مستی از سرم پرید این چه کاری بود آروم موهاش رو ناز کردم گفتم ببخشید وقت کمه زدم روی باسنش شروع کردم به تلمبه زدن اونم هی میگفت ارا دارم میمیرم تمومش کن منم فقط با سرعت به کارم ادامه میدادم موقع تلمبه زدن همش حواسم به دیوار بود واقعا احساس میکردم یکی داره ما رو نگاه میکنه همون موقع داشتم ارضا میشدم یکم دیگه با سرعت تلمبه زدم کشیدم بیرون آبم رو ریختم روی دیوار! ملیکا خندید گفت دیوونه گفتم چیکار کنم دوست داشتی بدم دهنت تا ته بخوریش؟ گفت وایی نه! خندیدم دستم رو بردم روی کسش یه انگشتم رو فرو کردم جلوش یه انگشت هم کردم توی سوراخ پشتش با سرعت بازی میکردم لرزید گفت ارا اومدم منم سرعتم رو بیشتر کردم ارضا شد آبش اومد از وسط پاش داشت میریخت سمت ران پاهاش گفتم ای وای سریع از شلوارم یه دستمال در آوردم وسط پاهاش رو تمیز کردم اون خندید گفتم مرض کامل که تمیزش کردم برگشت سمت من لباش رو گذاشت روی لبام دستم رو برد پایین روی کسش خودش روش تکون میداد سرم رو بردم عقب گفتم بریم دیر شد همه فهمیدن خندید گفت فدای سرت دوستت دارم دلم میخواد بهت بدم! گفتم ولم کن بابا مستی نمیفهمی چی میگی میگن با آدم مست سکس نکن همینه خندید زبونش رو در آورد کشید روی لبام گفتم حتما شرت و شلوارت هم من مرتب کنم؟ خندید گفت زحمتش رو بکش یکم سرم رو تکون دادم به خودم گفتم تا تو باشی دیگه با آدم مست سکس نکنی شرت و شلوارش رو مرتب کردم بعدم مال خودم رو مرتب کردم دستاش رو انداخت دور گردنم دوباره با زبونش لبام رو لیس زد گفتم ولم کن دیر شد آبرو برامون نموند دستم رو گرفت گفت بریم چیزی نگفتم تا جلوی در ورودی رفتم یکم نگاش کردم گفتم راحت باش؟ گفت هستم گفتم بابا دستم رو ول کن دیوونه شدی؟ خندید گفت نه گفتم ببین تو الان مستی حالیت نیست خب؟ پس به حرف من گوش کن تو برو تو من 5 دقیقه دیگه میام خندید روی لبام رو بوس کرد گفت چشم اشاره کردم گفتم برو دیگه یه چشمک زد گفت ارا با تمام خشونتش ولی عالی بود مرسی یه نفس عمیق کشیدم گفتم برو تو تا خشونت رو بهت نشون ندادم خندید گفت بد اخلاق بعد رفت توی خونه منم بیرون واسادم یه سیگار روشن کردم که تابلو نشه همون موقع در باز شد برگشتم بهش فحش بدم دیدم سعید واساده هرهر میخنده! گفتم کیر پسرم به چی میخندی اعصابم خورده اومد سمتم گفت کمرت درد نکنه گفتم ولم کن حوصله ندارم دستم رو گرفت گفت حال داد نه؟ ظاهرش که خیلی جیگره توش رو نمیدونم! گفتم سعید بیخیال شو داشتیم با سارا و ملیکا صحبت میکردیم گفت صحبت؟ گفتم نه کس شعر میگفتیم خوبه؟ خندید گفت پس سارا کو؟ گفتم خیلی وقته رفته گفت پس با ملیکا صحبت به جای بالا کشید گفتم تو داشتی نگاه میکردی نه؟ با تعجب گفت نه به جون تو گفتم خر تویی و عمت مثل مرد اعتراف کن گفت احمق اگه من اونجا بودم که باهات این حرفا رو نداشتم بهت اشاره میکردم هوامو داشته باشی منم واضح تر ببینم! حالا مطمئنی کسی اونجا بود؟ یه کام از سیگارم گرفتم گفتم آره بابا مگه بچه ام؟ پشه از 100 متری منو نگاه کنه میفهمم.گفت اصلا دید که دید به تخمت که دید مگه چیه؟ نوش جانت میخواستی همچین بکنی جیغش بره آسمون یارو ابهتت رو ببینه گفتم سعید حرفی میزنیا کسی بفهمه میدونی چقدر برام بده؟ خندید گفت همه سر جاشون بودن ماندانا میخواست بیاد دنبال ملیکا میدونستم مشغولی نذاشتم بیاد فکرش رو نکن همش توهمه!
ساعت 10 شب بود از همه خداحافظی کردم اومدم بیرون ملیکا اومد دستم رو گرفت یه دونه بوسم کرد گفت مرسی بعدا بهت زنگ میزنم واسه اون قضیه صحبت میکنیم باشه؟ گفتم باشه منتظرتم همون موقع ماندانا و سعید هم اومدن
خداحافظی کردیم رفتیم سمت ماشین سعید گفتم ای لعنتی حواسمون نبود سعید گفت آره کیرم توش! ماندانا زد رو پاش گفت بی ادب زشته درست صحبت کن حالا چی شده؟ گفتم ماشین سعید کوپه 2 نفرست یکی مون جا نمیشه ماندانا گفت خب 2نفری میشینیم رو صندلی مکثی کردم گفتم ببین من یکم فکرم خرابه از خدامه یکم قدم بزنم تو با سعید برین من قدم میزنم بعد تاکسی میگیرم میرم خونه سعید گفت نه بابا باهم بشینین اصلا سختته سوئیچ رو بگیر تو با ماندانا برین من خودم میام لبخندی زدم گفتم قربون معرفتت برم داداش گلم ولی من تعارف ندارم شما برین من میخوام قدم بزنم بعدم با تاکسی میرم خونه ماندانا گفت باشه هرجور راحتی سعید اومد پیشم گفت چیزی شده؟ خندیدم گفتم نه بابا میخوام قدم بزنم خیلی وقته قدم نزدم بعدم با تاکسی میرم خونه نگران نباش یه چشمک زد گفت میخوامت خندیدم گفتم من بیشتر بدرود!
10 دقیقه ای قدم زدم فکرم مشغول سارا بود نمیدونستم چیکار کنم یه سیگار روشن کردم یکمی رفتم جلو با تردید موبایلم رو در آوردم 2دل بودم ولی گفتم هرچی بادا باد زنگ میزنم بهش…
سلام چطوری؟
– ممنون خوبم تو خوبی؟
بد نیستم.کاری که نداری؟ مثل اونشب هرچی بد صحبت کنی!
– (خندید) نه
کجایی؟
– بیرون
میتونی بیایی دنبالم؟
– چیزی شده؟
نه فقط داشتم قدم میزدم یاد تو افتادم گفتم ببینمت بد نیست
– باشه مشکلی نداره
مرسی پس بیا 4 تا خیابون پایین تر از خونه ملیکا اینا…
صحبتمون که تموم شد تلفن رو قطع کردم ولی هنوز به کار خودم شک داشتم یعنی کارم درست بود؟ یا باید غرورم رو انتخاب میکردم یا سارا ولی حالا که زنگ زده بودم منتظر موندم بیاد.10 دقیقه بعد رنجرور سفید جلوم واساد شیشه دودیش رو داد پایین گفت بیا بالا لبخندی زدم نشستم توی ماشین حرکت کردیم…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment

غریزه – قسمت پنجم

خیلی آروم و بی صدا بلند شدم باهاش دست دادم گفتم خوشبختم اونم یه لبخند زد گفت همچنین ولی صاف تو صورت هم خیره بودیم انگار با چشمامون میخواستیم همدیگه رو بکشیم! سعید زد به پام نشستم اونم رفت پیش ماندانا نشست! ماندانا یه نگاه معنی دار به من کرد یکم سرش رو تکون داد منم آرم با سرم تایید کردم یکم گذشت سعید حسابی ساکت بود مثل خل و چل ها نگاه میکرد ملیکا گفت سعید خان ساکت شدی؟ نیاز به پیام بازرگانی داریم! سعید گفت بله میدونم ولی یکم دست و دلم به کار نمیره سارا آروم نگاش کرد با حالت خاصی گفت با من غریبی میکنید؟ ابروهای ماندانا رفت بالا سعید مکثی کرد گفت نه بابا اختیار دارین فقط یکم احساس میکنم بی حالم ملیکا گفت صبر کن الا درست میشه رفت چند لحظه بعد 2تا شیشه شامپاین آورد گفت لیوان ها بالا دخترا خندیدن گفتن همون اول من اخمام تو هم بود خیلی آروم سارا رو نگاه میکردم اونم دقیقا همین حالت رو داشت ملیکا لیوان من رو برداشت میخواست شامپاین بریزه گفتم ممنون میل ندارم گفت ارا خان با من تعارف میکنی؟ لبخندی زدم گفتم نه چه حرفیه همون موقع سارا آروم و غیظ دار گفت با من تعارف میکنن ملیکا خندید گفت تا جایی که ما میشناسیم شما رو ماشالله چیزی از پر رویی کم نمیاری! سارا با لبخند ملیحی زد گفت دقیقا یکمی مکث کردم لبخند زدم گفتم همه میدونن من اصلا با کسی تعارف ندارم بعد به سارا نگاه کردم گفتم با شما هم همینطور فقط چون نزدیک مسابقات شده باید تغذیه رو کنترل کنم الکل هم نمیتونم مصرف کنم ملیکا خندید گفت موفق باشین گفتم مرسی رفت سمت دخترا که واسه اونا مشروب بریزه.مشروب روی سعید اثر کرده بود کم کم یخش داشت آب میشد شروع کرده بود به شوخی و اراجیف بافتن.سارا هم مثل من مشروب نخورده بود ساکت نشسته بود به حرف بقیه گوش میداد.
وسط مهمونی پاشدم رفتم بیرون ملیکا اومد دنبالم جلو در گفت ارا کجا میری؟ گفتم هیچی میرم تو حیاط یه سیگار بکشم گفت خب همینجا بکش مگه بقیه نمیکشن؟ لبخندی زدم گفتم نه یکم هوا هم بخورم بد نیست خندید گفت میخوایی منم بیام؟ گفتم میل خودته خوشحال هم میشم خندید گفت پس میام (تو دلم گفتم shit رفتیم 2 دقیقه تنها باشیم) توی حیاط روی صندلی نشسته بودم ملیکا هم رو به روم یه سیگار روشن کردم ملیکا گفت به منم بده یکی هم واسه اون روشن کردم حواسم اصلا به اون نبود واسه خودم تو فکر بودم یهو دیدم سارا اومد (تو دلم گفتم همین کم بود) اونم نشست کنار ملیکا بدون اجازه بسته سیگارم و فندکم رو از روی میز برداشت یه سیگار روشن کرد ملیکا خندید گفت سارا جون یکم راحت باش؟ سارا لبخند زد گفت با ارا این حرفا رو نداریم! چشام شد 6 تا برگشتم سمتش نگاش کردم ملیکا با تعجب گفت شما همدیگه رو میشناسین؟ سارا با سر تایید کرد منم میدونستم میخواد کرم بریزه زده حالی که توی پاریس گالری بهش زدم رو جبران کنه سریع گفتم آره سارا قبلا شمارش رو بهم داده بود! ملیکا خندید گفت مطمئنی سارا بود؟ موبایلم رو در آوردم به موبایل سارا زنگ زدم ملیکا زد زیر خنده سارا چشاش داشت در میومد خفه خون گرفته بود خندیدم عکس سارا که توی موبایلم بود رو آوردم به ملیکا نشون دادم گفتم حتما اینم خواهر 2 قولشه نه؟ ملیکا دوباره خندید گفت ارا آخرشی! سارا ساکت با وحشت منو نگاه میکرد منم سرم انداختم پایین سیگارم رو میکشیدم ملیکا گفت اولین بارمه میبینم سارا شمارش رو به کسی داده سارا لبخندی زد گفت اتفاقی شد ملیکا خندید گفت فکر نکم آخه منم شمارم رو با ناباوری بهش دادم! خشکم زد (به خودم گفتم وای ضایع شد) سارا خندید گفت بله ظاهرا دختری نیست که شمارش رو ارا نداشته باشه چقدر ایشون سنگین و با متانتن! احساس میکنم موبایل ارا خان باید در جهت سازماندهی اطلاعات تلفنی در اختیار اتصالات (شرکت مخابراط امارات متحده) قرار بگیره! ملیکا خندید گفت کی حریف زبون این میشه! سرم رو بالا آوردم یکمی نگاشون کردم گفتم طرفدارا زیاد باشن همین میشه دیگه من که نمیتونم دلشون رو بشکنم ملیکا خندید گفت ارا خیلی پر رویی منظورت به من و سارا هم بود نه؟ گفتم خب آره! ملیکار زد رو پام گفت خیلی پر رویی سارا لبخندی زد گفت واقعا یکم سرم رو تکون دادم گفتم سهم ما از زندگی همین بود ملیکا گفت ارا یه سوال راستش رو بگو باشه؟ گفتم اصولا دروغ زیاد میگم ولی سعی مکنم الان راست بگم سارا نیشخندی زد گفت اعتراف هم میکنه! ملیکا گفت ارا چند تا دوست دختر داری؟ سرم رو تکون دادم گفتم بجز پاریس هیلتون هیچکس! ملیکا زد زیر خنده سارا با خنده گفت ظاهرا به پاریس هیلتون ارادت خاصی داری نه؟ اخم کردم گفتم شما روی دوست پسرت غیرت نداری من روی دوست دخترم دارم! ملیکا میخندید سارا گفت قبلا هم گفتم الان هم میگم حریف زبون تو یکی نمیشم! گفتم همه ما یه روز میمیریم و مسلما حتی 1 درهم از داراییمون رو نمیبریم اون دنیا ولی من زبون درازم همرامه مطمئن باشین سر پل صراط فرشته های آسمان هم خر میکنم که منو جای جهنم ببرن بهشت! ملیکا فقط میخندید سارا هم واقعا خندش گرفته بود گفت تو دیگه آخرشی.ملیکا زد روی پام گفت حالا بدون شوخی راستش رو بگو چند تا؟ گفتم مگه داری پفک شمارش میکنی؟ هیچی بابا اخمی کرد گفت جدی میگی؟ گفتم باورت نمیشه از ماندانا بپرس گفت وای چرا؟ خندیدم گفتم نپرس که یه شاهنامه جواب دارم! سارا گفت آره معلومه یه شاهنامه سوابق هم باید داشته باشی مکثی کردم گفتم آره ولی تقدیر هم خوب جوابم رو داد هیچ جا کم نیاورد همیشه تا ته بهم زد خودم حال کردم! ملیکا گفت حالا دنبال دوست دختر نمیگردی؟ گفتم چرا نگردم؟ یه آگهی دادم هرکس بتونه پاریس هیلتون رو واسم جور کنه بهش یه دستگاه خر صفر کیلومتر میدم سارا گفت وای چه سخاوتمند ملیکا خندید گفت جدی میگم دنبال دوست دختر نمیگردی؟ گفتم نه سارا خندید گفت کی اینو تحمل میکنه؟ ملیکا گفت یه روز خود پاریس هیلتون هم به دام میندازه! از جام پاشدم ملیکا گفت کجا؟ تازه داریم به حرف میاریمت لبخندی زدم گفتم هستم یکم تو حیاط قدم میزنم.
چند دقیقه بعد اومدم سمت میز ملیکا گفت من میرم برای خودمون مشروب بیارم گفتم باشه.یه سیگار روشن کردم به سارا خیره شدم اونم به من نگاه میکرد آروم گفتم چهرت واقعا گیراست لبخندی زد گفت ظاهرا شما خیلی جذاب تری خندیدم گفتم لطف داری. سیگارم رو میکشیدم سارا گفت ظاهرا ملیکا ازت خیلی خوشش اومده سرم رو تکون دادم گفتم منم از خیلی ها خوشم میاد گفت یعنی نمیخوایی بهش نزدیک تر شی؟ گفتم خب نه هم بخاطر خودم هم بخاطر اون امشبم اگه اومدم بخاطر ماندانا و سعید بود وگرنه از اولش هم مخالف بودم مکثی کرد گفت از دیدن من تعجب کردی نه؟ خندیدم گفتم از تعجب یه چیز اونور تر اگه میدونستم امکان نداشت بیام خندید گفت انقدر از من بدت میاد؟ گفتم اولش نه وگرنه شمارت رو نمیگرفتم ولی بعد از تلفن اون شب آره حالم ازت بهم میخوره! سرش رو تکون داد گفت چرا؟ گفتم واسه اینکه کسی تاحالا با من اینجوری صحبت نکرده بود در ضمن خودت شماره دادی مگه من دادم؟ خندید گفت چی بگم! گفتم هیچی نگی بهتره همون موقع ملیکا با 2تا لیوان مشروب اومد یکی رو داد به سارا یکی هم جلوی خودش گذاشت گفت سعید چقدر شلوغ کرده هی دخترا رو میخندونه ماندانا هم چشم غره میره خندیدم گفتم عادت دارن جدی نگیر ملیکا بهم نگاهی کرد گفت چقدر ساکتی؟ گفتم نمیدونم یکمی بی حالم یه چشمک زد یکم از مشروبش رو خورد بعد آورد جلو دهن من گفت بخور بهتر میشی گفتم نه گفت حالا یه ذره که ایرادی نداره بعد لبه لیوان رو چسبوند به لب من کج کرد منم یکمی خوردم برد عقب گفت حالا بهتر شد خندیدم گفتم حکم واجب بود گفت آره سارا هم یکم مشروبش رو خورد گفت بچه ها من دیگه باید برم ملیکا گفت ای بابا کجا؟ سارا گفت کاری دارم باید انجام بدم بعد پاشد با ملیکا صحبت میکرد احساس کردم دروغ میگه بخاطر حرفهای من پکر شده یواش خندیدم گفتم حقته! سارا گفت دست همگی درد نکنه از بقیه هم خداحافظی کن ملیکا خندید گفت حتما سارا اومد طرف من یه نگاه معنی دار کرد گفت خوش گذشت منم یه نیش خند زدم گفتم خوشحال شدم بعد باهم دست دادیم با ملیکا رفتن سمت در خروجی.سعید اس ام اس زد نوشته بود جای منم بزن! داشتم میخندیدم ملیکا زد روی شونم گفت تنهایی به چی میخندی؟ گفتم هیچی سعید جک فرستاده بود ملیکا نشست کنارم مشروبش رو تا آخر خورد دستش رو گذاشت روی پام گفت میشه بهت تکیه بدم؟ فکر کنم تو مشروب زیاده روی کردم گفتم راحت باش اونم سرش رو به شونم تکیه داد منم ساکت بودم یه سیگار روشن کردم ملیکا گفت ارا یه چیزی میخوام بهت بگم نمیتونم (فهمیدم منظورش چیه) گفتم ببین تو الان زیاده روی کردی حواست نیست چی میگی باشه بعدا خندید گفت نه حواسم هست فقط روم نمیشه بگم (تو دلم گفتم سعید خدا لعنتت کنه منو کشوندی اینجا) شاید خودش نمیفهمید چی میگفت چون واقعا مست بود ولی مطمئنم از قبل ذهنیت داشت سارا هم گفته بود ملیکا ازت خوشش اومده… جوابی ندادم سیگارم رو میکشیدم ملیکا گفت ارا چرا ساکتی میدونم که متوجه منظور من شدی مکثی کردم گفتم چی باید بگم؟ خندید گفت از من میپرسی؟ گفتم باشه واسه بعد تو الان مستی منم زیاد حوصله ندارم باشه؟گفت باشه بعد دستش رو کشید روی لبم چیزی نگفتم یکم بهم ریخته بودم نمیدونستم چیکار کنم واقعا گیج بودم گفت پاشو بیا بعد بلند شد رفت حیاط خلوت پشت خونه منم پشت سرش رفتم تکیه داد به دیوار معلوم بود واقعا مسته رفتم جلوش واسادم خودم 2دل بودم که چیکار کنم بهش گفتم ملیکا اینجا کسی میاد میبینه بد میشه خندید گفت نگران نباش کسی نمیاد مکثی کردم هنوز 2دل بودم خندید گفت من باید ناز کنم نه تو بعد سرم رو کشید سمت خودش لباش رو گذاشت روی لبام…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment

غریزه – قسمت چهارم

نشستم سر میز گفتم هوم؟ چیه؟ ماندانا دهنش هنوز باز مونده بود گفت چی بهش گفتی؟ موقع رفتن داشت میخندید! سعید به ماندانا گفت تو چه ساده ای فکر کردی من واسه چی انقدر با این صمیمی هستم؟ واسه اینکه اگه نبودم الان من و تو هم خوابونده بود رومون اسفالت هم کرده بود خندیدم گفتم خفه شو سعید فقط ازش معذرت خواهی کردم همین ماندانا گفت ارا به من دروغ نگو معذرت خواهی میکنن طرف هرهر میخنده؟ گفتم ای بابا باز گیر دادین نترس من فقط آبروی رفته تو با اون نکبت رو جمع کردم سعید زد تو سرم گفت غلط کردی حقش بود… تا 1 ساعت داشتم توضیح میدادم چیزی جز یه گفت و گوی دوستانه نبود!
4.5 روز گذشت ظهر تو باشگاه مشغول تمرین بودم دیدم سعید اومده صدام میکنه رفتم پیشش گفتم فحش بدم؟ بابا اینجا هم دست از سر ما برنمیداری؟ تو رو جون مادرت مسابقات نزدیکه بزار به تمرینم برسم.یکمی نگام کرد گفت نمیخوایی گوش کنی دیگه؟ گفتم حالا که ما رو کشوندی اینجا بگو خب؟ گفت نمیگم برو یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم سرت رو میزارم لای اون دستگاه بگا میدمت پس بنال خندید گفت حالا شد یا باید نازم میکردی یا باید تهدیدم میکردی گفتم خب حالا؟ گفت ارا میدونی چی شده؟ گفتم هوم؟ ملیکا (دوست ماندانا که مهمونیش بودیم بیرونمون کرد بعدم اونشب گفت و گوی دوستانه داشتیم!) من و تو و ماندانا رو دعوتمون کرده یه مهمونی خودمونی خندیدم زدم تو سرش گفتم خوش بگذره من نیستم زد رو سینم گفت اگه نیایی ماندانا میره من نمیتونم برم گفتم به تخمم فکرشم نکن اومدم برم سر تمرین گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت ظاهرا خیلی اسرار کرده تو هم باشی خندیدم گفتم ولم کن سعید بزار تمرینم رو بکنم تو هم برو لالا ماندانا هم بگو خودش رو آماده کنه تنها بره.سعید گفت نامرد همین؟ گفتم سعید یه حرفی بزن بشه قبول کرد اصلا ماندانا رو میفرستیم بره خودمون میریم 2 تا جیگر روس بلند میکنیم میریم خونه ما خوبه؟ گفت نه! رفتم نزدیکش گفتم گربه محض رضای خدا موش نمیگیره توی اون مهمونی چه خبره ها؟ باز کیو میخوایی شناسایی کنی؟ خندید گفت هیچ کس میخوام از لای در بازم ملیکا رو دید بزنم گفتم خر خودتی حالا برو به ماندانا بگو تنها بره من و تو هم با جیگرای روس تا صبح فوق برنامه میزاریم گفت ارا صبر کن گفتم دیگه حرفش هم نزن بعد خودم رفتم سر تمرین.
غروب خونه داشتم دوش میگرفتم یکی پاشنه در رو از جا کنده بود سریع خودم رو خشک کردم در رو باز کردم سعید پرید تو داد زدم ای بابا دوش میگرفتم نفهمیدم خودم رو شستم یا در و دیوار رو سعید یکم نگام کرد گفت خب 2باره برو سرم رو تکون دادم گفتم منتظر اجازه تو بودم! دوباره رفتم حموم دوش بگیرم 10 دقیقه بعد اومدم بیرون دیدم ماندانا هم نشسته گفتم به به ماندانا جون خودم الهی قربونت برم حیف شدی تو خودت رو فنای این نکبت کردی خندید گفت شما 2 تا بهم دیگه هم رحم نمیکنین حق دارین این همه مردم رو خر کنین! سعید برای اولین باز خفه خون گرفته بود فقط نگاه میکرد سرم رو خشک کردم ماندانا گفت بیا موهات رو ببافم ها؟ موهات مثل دخترا شده خیس ریخته روی شونه هات خندیدم گفتم ای بابا 2روز دیگه همش میریزه عقده ای میشیم تا داریم فعلا استفاده کنیم! به سعید نگاه کردم گفتم چیه باز؟ زبونت رو بریدن؟ ماندانا گفت ولش کن اینو نکبت اعصابم رو ریخته بود بهم زبونش رو گاز گرفتم! چشام گرد شد گفتم چیکار کردی؟ دوباره بگو؟ خندید گفت هیچی من اومدم تو زیر دوش بودی اینم هی اذیتم میکرد میگفت منو نبری مهمونی میرم پیش دختر روسها ازین حرفا منم دیدم ول نمیکنه لبام رو گذاشتم روی لباش این احمق هم فکر کرد خبریه زبونش رو آورد سمت دهنم منم محکم گازش گرفتم حالا لال شده خیالم راحت ای کاش زودتر میکردم! یکمی نگاش کردم گفتم شما ها چقدر محبت دارین واقعا عالیه.
یه سیگار روشن کردم ماندانا گفت ارا چرا نمیایی؟ گفتم کجا؟ گفت مهمونی ملیکا گفتم بابا ول کنین بیام چیکار جلو اون همه آدم که قبلا ضایع شدم این سعید احمق رو نگاه نکن حالیش نمیشه ضایع شدن چیه میگه بریم ماندانا خندید گفت اینو راست میگی این سعید اصلا هیچی حالیش نیست سعید زد رو پاش با دست تهدیدش کرد ماندانا گفت یه بار دیگه تکرار شه اون چشات هم در میارم سعید مثل مجسمه شد! بعد ماندانا به من گفت ارا این مهمونی مثل اون نیست خودمونیه خیلی باشن با ما میشن 10 نفر گفتم خب انقدر مهمونی خودمونیه چرا ما دعوتیم ها؟ خندید گفت من که با ملیکا دوست صمیمی ام تو هم که ظاهرا اونشب گفت و گو هاتون خیلی دوستانه بود ارادت خاصی بهت پیدا کرده اصرار کرد گفت حتما ارا و سعید بیان خندیدم گفتم ول کن بابا باز ما یه غلطی کردیم موندیم توش! ماندانا اخم کرد گفت میخواستی غلط نکنی حالا هم که کردی تا آخر واسا یکم سرم رو تکون دادم گفتم باشه تسلیم حالا کی هست؟ سعید برام بوس میفرستاد! ماندانا گفت فردا شب گفتم باشه میریم فعلا برو زبون این زبون بسته رو درمون کن ناقص نشه خندید گفت این هیچیش نمیشه یکم زر زر نکنه خوب میشه خندیدم گفتم ای بابا عاقبت شما به کجا میخواد برسه؟!
فردا غروبش سعید خونه ما بود گفت ماندانا خودش زودتر میره ما هم خودمون میریم گفتم باشه حالا چته انقدر عجله داری؟ خندید گفت راستش از روزی که ملیکا رو لخت دیدم دست و دلم به سکس نمیره! دلم براش قش میره با تعجب گفتم سعید ملیکا دوست صمیمی مانداناست میفهمی چی میگی؟ خندید گفت اوهوم ولی دست من که نیست گفتم سعید من پیش دختره هوارتا کلاس گذاشتم به جان خودت اگه فقط 1 لحظه دست از پا خطا کنی نمیذارم اون بیرونت کنه خودم با لگد بیرونت میکنم خندید گفت خیلی نامردی گفتم آره نامردم خفه شو شوخی هم ندارم خندید گفت ای شیطون بگو از ملیکا خوشم اومده گفتم خفه من فقط جلوش زیادی کلاس گذاشتم نمیخوام خرابش کنی خندید گفت ای کلک حالا واسه من رگ (منظورش رگ غیرت بود) میکشی؟ گفتم ساکت باش زشته این حرفا چیه.
جلو آینه واساده بودم لباسام رو مرتب میکردم یه پیرهن مشکی پوشیده بودم شلوار مشکی با کفش مردونه ساق بلند مشکی! سعید گفت چته مگه میخوایی عذا بری؟ گفتم نه همیجوری پوشیدم گفت بابا زشته اینجوری فکر بد میکنن پیرهن رو عوض کن گفتم شما امر کن چی بپوشم؟ خندید گفت حالا شد پیرهن زرشکی تیره داری اونو بیار رفتم آوردم تنم کردم یکمی نگام کرد گفت کروات هم بزن گفتم ولش کن خوشم نمیاد گفت اگه برده بدی بشی میبرمت بازار برده فروشها میفروشمت ها خندیدم گفتم به من میگن پر رو تو که روی منو سفید کردی رفت یه کروات مشکی با نوار های زرشکی آورد گفت این باهاش ست قشنگی میشه کروات رو گره زدم موهام رو مرتب کردم از بالا سامورایی بستم سعید گفت وای من اگه دختر بودم هر روز و هر شب مجانی و با جون و دل به تو میدادم! خندیدم گفتم الانم دیر نیست بقول خودت سولاخ باشه دیفال باشه! پرید عقب گفت غلط کردم بهم تجاوز نکن!
پایین برج خونه ما واساده بودیم سعید گفت با ماشین من بریم گفتم واسه من فرقی نداره ولی بقول یکی ماشین سدان بیشتر بهم میاد تا اسپرت کوپه! خندید گفت اون دختره اسمش چی بود؟ گفتم سارا خندید گفت آهان آره سارا ولی خودمونیم استایلش عینه فیلمهای ترسناک بود بدردت میخوردا خندیدم گفتم خواب منو باید ببینه معلوم نیست الان زیر کی خوابیده نفس نفس میزنه سعید زد زیر خنده گفت بریم رفیق.
ساعت 7 شب بود با ماشین سعید به گاز رفتیم سمت خونه ملیکا اینا که مثلا توی مهمونی خودمونیشون شرکت کنیم.رسیدیم اونجا رفتیم توی حیاط ملیکا با خنده اومد جلو بهم دست داد گفت خوش اومدی بعد یکم سعید رو نگاه کرد گفت هیز بازی در بیاری بیرونت میکنم سعید خندید گفت حالا یکم نمیشه؟ ملیکا خندید گفت برو بیرون سعید گفت تازه اومدم بابا حالا یکم هیز بازی در بیارم میرم بعد با هم دیگه رفتیم توی خونه سالن پذیرایی 8.9 نفر نشسته بودن ماندانا و 4.5 تا دختره دیگه بودن 3 تا هم پسر بودن با همه سلام کردیم نشستیم سعید طبق معمول اولش یکمی شناسایی کرد ماندانا یه اخم ناجور کرد سعید نشست سر جاش یکم بعد کم کم رفت رو منبر شروع کرد به شوخی کردن اون پسرا هرهر میخندیدن دخترا هم گاهی بهش نگاه میکردن میزدن زیر خنده ملیکا اومد گفت به به آقا سعید طبق معمول مشغول انجام وظیفه این نه؟ سعید خندید گفت خواهش میکنم وظیفست ملیکا اومد پیش من واساد گفت حالت خوبه؟ خندیدم گفتم بد نیستم شما خوبی؟ گفت آره چرا بد باشم بعد گفتم چقدر مختصر مفید همین ها بودن؟ خندید گفت آره مگه چیه؟ فقط یکی از دوستای قدیمیم نیست که اونم کم کم پیداش میشه خندیدم گفتم الهی که همیشه مهمونی ها همینجوری باشه ما ضایع نشیم خندید زد تو سرم گفت تقصیر خودته گفتم خب دیگه چه خبر؟ گفت سلامتی یکمی نگاش کردم گفتم خوشگل شدیا خندید آروم گفت ظاهرا همه دخترا به بهانه سعید چشمشون روی شماست به من میگی! آرم نگاه کردم راست میگفت سعید کنار من نشسته بود کس شعر میگفت همه میخندیدن بعد دخترا یواشکی چشمشون روی من بود! خندیدم گفتم واسه همین منو آوردی نه؟ خندید گفت پر رو نشو حالا 2نفر چشمشون بهته فکر نکن خبریه یه چشمک زدم گفتم شوخی میکنم. ملیکا پاشد رفت پیش دخترا نشست یکم بعد صدای زنگ اومد ملیکا پاشد رفت 4.5 دقیقه بعد اومد گفت خب آخرین نفر هم اومد آقا سعید اجازه میدین مهمونی شروع شه؟ سعید خندید گفت خواهش میکنم فقط برای پیام بازرگانی من هم صدا کنین ملیکا دوستش رو صدا کرد گفت بیا دیر کردی همه منتظر موندن تا دوستش اومد دست و پام شل شد سعید هم خشکش زده بود از زیر مبل دستم رو گرفت محکم فشار داد با همه سلام کرد رسید به سعید که کنار من بود سعید آروم و لرزون یه سلامی کرد ولی من همچنان خشکم زده بود تکون نمیخوردم نوبت من شد ملیکا گفت آقا ارا اینم دوست قدیمیم سارا…
ادامه دارد ………….

نویسنده : reload

Posted in غریزه | Leave a comment